تبلیغات در اینترنتclose
رمان هستی ام را نگیر

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان هستی ام را نگیر
نویسنده رمان هستی ام را نگیر

208 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3
تاریخ عضویت : 17 /5 /1396
سن : 19
لایک ها : 2
لایک شده : 4
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

به نام خالق یکتا
نام رمان: هستی ام را نگیر
نام نویسنده: مثل ماه
ژانر: عاشقانه،اجتماعی،تراژدی
خلاصه:هستی که با امیدی بی انتها برای آینده؛ روزگار میگذرونه،به طور تصادفی با پسری به نام مهیار آشنا میشه که تصمیم به ازدواج می گیرند اما روز ازدواج اتفاقی میفته که چهار سال از زندگی هستی رو تحت تاثیر قرار میده،حالا چهار سال از زندگی هستی میگذره و اون رویداد های جدیدی رو پیش رو میبینه...
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
دوشنبه 30 مرداد 1396 - 01:03

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر Javad |
نویسنده رمان هستی ام را نگیر
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3
تاریخ عضویت : 17 /5 /1396
سن : 19
لایک ها : 2
لایک شده : 4
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

مقدمه:شنبه با تصمیم دوباره برای فراموش کردنت آغاز می شودتمام یکشنبه را مصمم و مغرور به تو فکر نمی کنمدوشنبه از صدای پای خاطره ای دور ملتهب می شودصبح سه شنبه چشم هایم با یک عالمه دلگیری باز می شودچهارشنبه هیچ کدام از کارها خوب پیش نمی رودعصر پنجشنبه خالی و الکی خوش می گذردو غروب جمعه را بغض نبودنت تکمیل می کند ...می دانم شب که از راه برسد شنبه را برای دوباره فراموش کردنت بهانه خواهم کرد ...هیچ میدانی تو مالک هفته هایم شده ای؟می خواهم به تو بگویم:هستی ام را بگیر اما هستی ام را نه...
بخش 1

به نام خالق یکتا ساکت و آروم روی نیمکت های سردو فلزی نشسته و به سنگ فرش های پارک خیره بودم .ذهنم آزاد و رها،به هرجایی که می خواست پر می کشید. توی افکار پر هیاهوی خودم غرق بودم که یه پرنده ی زیبا با بال و پر های خاکستری و سفید در محدوده ی نگاهم فرود اومد و به تکه نانی که روی زمین افتاده بود نوک زد.با اومدن پرنده ،رشته ی افکارم گسسته شدو مجبور شدم که از افکار شلوغ و پیچیده ام دور بمونم و به دنیای واقعی بیام. نگاهی به اطراف انداختم؛ سمت راستم یک پیرزن و پیرمرد روی نیمکت نشسته بودند و دست دختر بچه ای رودر دست داشتندو باهاش صحبت می کردند. چقدر لحنشون گرم و صمیمی بود . قلبم از لحن صحبت پیرزن سفید مو که با روسری گلدار روی سرش مدام ور می رفت و درستش می کرد ،آروم گرفت.به ساعت مچی که سال قبل به مناسبت روز دختر از بابا هدیه گرفته بودم نگاهی انداختم .عقربه ی کوچیک ساعت روی ساعت سه مونده بود و بهم هشدار می دادکه دیگه کافیه، بیش از حد برای غرق شدن توی افکارت وقت گذاشتی وقت خونه رفتنه،اما پاهام توان راه رفتن نداشتند. انگار دوست داشتم بیشتر از وقت مقرر برای خودم زمان خرج کنم. دوست داشتم بیشتر از لحن صدای پیرزن داخل پارک لذت ببرم، می خواستم که بیشتر توی رنگ سبز برگ درختان کاج غرق بشم و بیشتر به آواز پرنده ها گوش بدم،می خواستم بیشتر به فواره ی روبروم نگاه کنم و از صدای شر شر آب لذت ببرم.کوله پشتیم رو برداشتم و روی دوشم انداختم و از جا بلند شدم . تکونی به پاهام دادم ببینم سالم اند یا نه . خیلی وقت بود که تکونشون نداده بودم ومثل چوب، خشک و سفت شده بودند.شروع کردم به قدم زدن، عادت نداشتم که موقع قدم زدن نگاهم به بقیه باشه .دوست داشتم سرم رو پایین بگیرم و سنگ فرش های پارک رو بشمارم یا چاله چوله های خیابون ها رو نگاه کنم یا زمین خاکی رو از نظر بگذرونم.همیشه مامانم بهم می گفت: دختر یکم سرت روبالا بگیر و راه برو ، یه وقت می خوری به در و دیواری چیزی دست و پاهات میشکنه ها! یا می گفت سرت رو بگیر بالا و راه برو ،نگاه کن از بس که سرت رو گرفتی پایین، قوز در آوردی!اما من مثل همیشه کار خودم رو می کردم.داشتم قدم می زدم که یه پسر بچه جلوم رو گرفت.ظاهرش خیلی مناسب نبود کلاه روی سرش رو اگه بهش دست می ذاشتی تکه تکه می شد ،لباس تنش وصله داشت واز کثیفی چرک تاب شده بود،چندتا کاغذ هم توی دستش بود. داشت بهم التماس می کرد که خانوم خواهش میکنم یه فال بخر...از التماس متنفرم! نه دوست دارم که به کسی التماس کنم نه این که التماس کسی رو ببینم. برای همین بدون هیچ حرفی از توی کوله ام پول بیرون آوردم و بهش دادم؛ می خواستم یکی از کاغذ ها رو بردارم که با یه نگاه عجیبی بهم گفت:«نیت کردین؟»توی دلم گفتم:نیت؟ برای چی باید نیت بکنم؟ چه نیتی باید بکنم اصلا ؟! بعد چشمم رو بستم و یکی از برگه هارو از بین برگه های داخل دست پسرک بیرون کشیدم و از پسرک فاصله گرفتم. کاغذ رو باز کردم و شعر حافظ رو که با خط نستعلیق نوشته شده بود رو خوندم : یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد*** دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرح پی کجاست***حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شدلعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست***تابش خورشید وسعی باد و باران را چه شدشهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار***مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شدگوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند***کس به میدان در نمی آید سواران را چه شدبا خودم زمزمه کردم زیر لب: چه شد؟ چه شد؟ چه شد؟
دوشنبه 30 مرداد 1396 - 01:05

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر Javad |
نویسنده رمان هستی ام را نگیر
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3
تاریخ عضویت : 17 /5 /1396
سن : 19
لایک ها : 2
لایک شده : 4
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

رسیدم به خیابون ،کاغذ رو تا کردم و گذاشتم لابه لای برگه های کتاب شعرم و گذاشتم داخل کوله پشتیم، به ماشین ها نگاه کردم که با چه سرعتی دارند از عرض جاده عبور می کنند. با خودم گفتم هرکردوم از این ماشین ها حداقل یه سرنشین دارند و همشون دارند یه مقصدی رو برای رسیدن به یه هدفی طی می کنند،هرکردوم ازاین آدم ها که عجله دارند از این خیابون رد بشوند،دارند به یه امیدی حرکت می کنند چون میخواهند به یه جایی برسند.هرکدوم ازین ماشین ها برای خودشون یه قصه دارن ،یه دغدغه ،یه هدف،یه مسیر!خدایا قربون بزرگیت ،این همه آدم با این همه قصه، با این همه آرزو چه جوری هوای همشون رو داری و به حرفاشون گوش میدی و کمکشون می کنی؟! دوستت دارم خداجون خیلی خوبی.بالاخره چراغ برای راننده ها قرمز شد و به اجبار ایستادند و دست از حرکتشون کشیدند و برای چند ثانیه مجبورشدند از هدفشون دست بکشند و منتظر بمونند و چه انتظار عجیبی بود برای ماشین هایی که با سرعت حرکت می کردند و این همه عجله داشتند.از جلوی ماشین ها حرکت کردم و به طرف دیگه ی خیابون رسیدم .می تونستم تاکسی بگیرم یا سوار اتوبوس های خط واحد بشم اما هیچ کدوم از این گزینه ها رو انتخاب نکردم و پیاده راه رو گز کردم.از توی پیاده روکه حرکت می کردم همه جور افرادی توجهم رو جلب می کرد .دختر بچه ،زن چادری،خانوم و آقا،فروشنده هایی که دست به سینه دم مغازه ایستاده اند و منتظر مشتری اند،پسربچه ای که گریه کنان به باباش التماس می کنه که اون دوچرخه قرمزه رو برام بخر و خیلی افراد مختلف که اونا هم هرکردوم داستان خودشون رو دارند.بالاخره رسیدم به کوچمون ،راهم رو کج کردم و پیچیدم توی کوچه اینجا که می رسیدم قلبم انگار فشرده می شد انگار یه صدایی توی مغزم فریاد میزد نه، نرو خواهش میکنم جلوتر نرو من از اینجا بدم میاد!اما پاهام نمی ذاشت و راه خودشون رو می رفتند،رسیدم به در قهوه ای رنگی که با رنگ کرم قهوه ای تزئین شده بود. کلید رو از توی جیب کوله پشتیم بر داشتم و توی قفل در چرخوندم صدای تقی اومد و در باز شد. کلید رو گذاشتم سر جاش و آروم قدم گذاشتم داخل خونه،از حیاط سه در چهارمون که با درخت بید و گل های شب بوی سفید و صورتی آراسته شده بود گذشتم ،در ورودی سالن رو باز کردم و بدون هیچ سر وصدایی وارد خونه شدم.از صدای ظرف و ظروف داخل آشپزخونه که مدام توی سر هم می خوردند متوجه شدم که مامان داخل آشپزخونه است و از صدای تلویزیون که روی اخبار تنظیم شده بود فهمیدم که بابا پای تلویزیون نشسته اما متوجه نشدم که چرا این موقع روز الان باید خونه باشه؟! در جواب سوال خودم شونه ای بالا انداختم و رفتم توی اتاقم که کنار در ورودیه. کوله ام رو گوشه ی اتاق انداختم و بدون این که لباس هام رو عوض کنم روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم .صدای باز شدن در اتاقم باعث شد که نگاهم از سقف کنده بشه و روی چشمای بابام خیره بمونه ؛ بلند شدم و روی تختم نشستم وسلام خیلی سردی همراه با نگاه آرومی روی صورت بابا پاشیدم و اون هم در بازتاب همین حرکت، پاسخ سردی داد و با اشاره به ساعتش با لحن کمی متفاوت تر از همیشه پرسید:- ساعت چنده؟-شما که ساعت دارید!نکنه ساعتتون خراب شده؟-خیر خراب نشده اما منظور من کاملا چیز دیگه ای بود، سی دقیقه از وقتی که قرار بود خونه باشی گذشته !چرا این همه دیر کردی؟-متاسفم یه مقداری دیر شد-نیم ساعت یه مقداریه؟دوست ندارم دیگه تکرار بشه،سعی کن همیشه زمان برات مهم باشهاین رو گفت و در رو بست.پوزخندی به خودم زدم و بی حوصله تر از قبل سر جام جا به جا شدم و تکونی به خودم دادم و به ساعت روی دیوار که بهم دهن کجی می کرد نگاه انداختم
دوشنبه 30 مرداد 1396 - 22:31

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر Javad | ezady |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ