تبلیغات در اینترنتclose
رمان زندگی رو عشق است

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان زندگی رو عشق است
نویسنده رمان زندگی رو عشق است

457 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
در رابطه با : ღ [Custom_Field_Content] ღ
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
گروه خونی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نام رمان :زندگی رو عشق است
نام نویسنده:ثنا صالح نژاد
ژانر:طنز اجتماعی-

خلاصه: ماجراهای دو دختر شیطون وزبون دراز توی مدرسه است ،شیطنت هایی که اغلب مادر مدرسه انجام داده ایم و با این کارها خاطره داریم . با خواندن این رمان بخندید و خاطراتتان را بیاد بیاورید.
هر رمانی باید عاشقانه باشد تا ما انسان ها جذبش شویم .در هر رمانی طبیعتا کاراکتر مذکری نیز وجود تا رمان عاشقانه شود .ما نیز به دو کاراکتر مذکر نیازمنیم و از این قسمت رمان عاشقانه می شود.
ما در این رمان غرور نداریم ، چشمای نافذ سرد که تا مغز و استخوان نفوذ می کند نداریم ،پوزخندای تمسخرآمیز وتحقیر آمیز نداریم ما در این رمان فقط شیطنت داریم.ما در این رمان بیخیال دنیا، درداش ،آدماش و بیماری هاش می شویم ما فقط با لبخند سروکار داریم.

تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
جمعه 23 تیر 1396 - 14:11

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~همونطور که بالش های زیر سرم و مرتب می کردم به p.m جدیدی که فرستاده بود نگاه کردم
-خانوم شیرین زبون میشه واسم یه عکس بفرستی ،دلم می خواد بدونم مثل زبونت شیرینی؟
سگ درصد هه یارو می خواد من و اسگول کنه نشونت می دم با کی طرفی
-می تونم بهت اعتماد کنم
خخخخ تنها سوالی که تو تاریخ جواب منفی واسش ثبت نشده
-البته خانومی
خخخ نیگا فکر کرده با خر طرفه
-آخه میترسم خوشت نیاد بلاکم کنی
-مگه می تونم من مطمئنم خوشکلی تو فقط برام بفرست
-باشه ولی بدون من بهت اعتماد کردما
-باشه خیالت تخت
رفتم تو گالری و یه عکس از جنیفر لوپزانتخاب کردم وواسش فرستادم
حالا عکسه هه رو جنیفر یه پیرهن مردونه پوشیده بود با شلوار جین که دکمه های پیرهنش تا زیر سینه اش باز بود.
یکم بعد p.mاومد
-واو چه قدر خوشکلی از اولشم میدونستم
خخخخ فهمیدم طرف پسر نیست چون یه درصدم امکان نداره یه پسر جنیفر لوپز رو نشناسه .یهو به ذهنم رسید خرش کنم
واسه همین گفتم
- آقایی میشه توام یه عکس از خودت واسم بفرستی پروفایلت که عکس خودت نیست عکس پرو فایلش یه گربه سیاه بود
شما یه درصد احتمال بدین عکس پروفایل یه پسر عکس خودش نباشه اصلا غیر ممکن .
یکم بعد p.mاومد
-ای به چشم
به دنبالشم عکس و فرستاد می دونستم اگه دختر باشه عکس یه پسر خوشکل و مشهور و می فرسته اصولا پسرا به مردای جذاب ومشهور حسادت میکنن و بیشتر به دنبال عکس های زنان مشهور هستن و همه شونو میشناسن اما دخترا کاملا برعکس اونا هستم یعنی بیشتر مردای مشهور رو میشناسن.
خخخخخخخخخ طرف اومده واسم عکس جاستین بیبر و فرستاده منم خودم و زدم به خریت
-وای آقایی چه قدر جذابی تو
-تو هم همینطور خانومی
-آقایی من اولین دختریم که این و بهت میگم ؟
-نه خیلیا گفتن اما تو اولین دختری هستی که جوابشومیدم
آره ارواح عمت ،خاک تو سر عجب فیلمی میاد
-وای من عاشق پسرای مغرورم
آره به خدا من میمیرم واسه خر مغرور اونم تریپ غیرت برداشت
-دیگه چی گفته باشم تو فقط باید عاشق من باشی
-اون که صد درصد
یه دفعه فاز لاو بازیم قلمبه شد
-آقایی چقدر دوشم دالی ؟
عوق ببین واسه خاطر کرم ریزی چه کار ها که نمیکنم
-قد دنیا دوست دارم انقدر که از شدتش می ترسم
خخخ گریم گرفت دیالوگ تکراری فصل آخر رمانا که بعدش پسر دختره تریپ لاو برمیدارن از ماچ و بوس و بغل گرفته بعد یه ماه میفهمن دختره حامله است و اونا تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کنن
وآخرشم
بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.والا به خدا آخر همه رمانا همینه می خواید بگید نه ؟ خب بگید به من چ
-می تو {Me too}آقایی می تونم ببینمت ؟
-فعلا یکم زود نیست
خوب می دونستم نمیتونه بیاد آخه یه دختر چه طور می تونه بیاد سر قرار اونم به عنوان یه پسر . باقهر ساختگی گفتم
-باشه پس فعلا
وسریع آف شدم .
دوشنبه 26 تیر 1396 - 19:33

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~به ساعت نیگا کردم اوه اوه 4:30الاناست که گشت ارشاد برسه .خب حالا شوما فکر بد به ذهنتون نرسه من تو خیابون نیستم .گشت ارشاد مامانمه که دو ساعت یه بار میاد چکم میکنه که مبادا سرم تو گوشیم باشه ،والا صد رحمت به گشت ارشاد که یه تعهد میدیم تموم میشه میره پی کارش ولی مامان ما اگه گوشیمو بگیره دیگه پس نمیده و این یعنی مرگ والا زندگی بدون گوشی خر است .
زود گوشی و انداختم زیر بالش و وچشمامو بستم که صدای در اومد و بعدم صدای بسته شدنش صدای قدم های مبارکش و میشنیدم که داشت بهم نزدیک میشد ،از بالا و پایین شدن تخت فهمیدم که کنارم نشسته دستشو آورد جلو و موهامو کنار زد وبعدم خم شد و گونه ام و بوسید {به جان خودم این مامانم دوست پسرم نیست یه جور توصیفش کردم خودم شک کردم مامانم باشه }من نکبتم این وسط خندم گرفته بود داشت نیشم کم کم شل میشد که صدای باز شدن در اومد و بعدم بسته شدنش .اول یه چشمم و باز کردم و وقتی مامانم وجلوم ندیدم با خوشحالی گوشی و از زیر بالش در آوردم و روشنش کردم .
با حس نفسایی بالا سرم رنگ از رخسارم پرید به کلمه واقعی زهر ترک شدم ، گریه ام گرفته بود شدید همونطور که آروم آروم چشمامو به سمت بالا می بردم گوشی و خاموش کردم و تو دلم هرچی سوره بلد بودم خوندم که مامانم نباشه خدایا راضیم دزد باشه ولی مامانم نباشه .والا دزد فوق فوقش یه چیزی ور میداره و میره البته شاید هم خودم و ببره ولی اول التماسش می کنم که بزاره گوشیم و هم ببرم .ولی زهی خیال باطل من اگه شانس داشتم اسم بابام شانس الدوله دیلمی بود .هرچی گردن می کشیدم فقط موهای یه نفر و میدیدم نیم خیز شدم که یه نفر و با لباس خواب سفید که دست به سینه وایساده بود یکی از پاهاشو روی زمین می کوبید سرم و بلند کردم همینکه چشمای عصبی مامان و دیدم جفت پا پریدم .
نه بابا این خواب این یه رویاست می دونم دهنم نامبارکمو باز کردم وگفتم
-مامان چه رویایی شدی ،می بینی مامان انقد دوست دارم که تو رویامم تو رو به جای شاهزاده سوار بر قاطر سفیدم می بینم
اومد جلو یه دونه زد پس کلم
-پریا رو پیشونی من چی نوشته ؟
-مامان تاریک خوب نمی بینم چراغ و روشن کن ببینم چی نوشته
با حرص گفت
-پریا پشت گوشای من مخملی ؟
-نمی دونم مامان بیا جلودست بزنم ببینم مخملی یانه ؟
یه دونه دیگه زد پس کلم که دستم و گذاشتم جاش و گفتم
-چرا میزنی؟
با عصبانیت گفت
-پریا من خرم
یهو از دهنم پرید
-بلانسبت خر
همزمان که اون یه دونه دیگه زد پس گردنم خودمم یه دونه زدم تو سرم خاک تو سرم کنن انقد این جمله رو به ایمان گفتم واسم عادت شده
-که بلا نسبت خرآرههه؟؟؟
-مامان به جان ننه ام یه لحظه فکر کردم ایمانی
-باز گفت، باز گفت ،بچه مگه نگفتم اینجوری نحرف
به به پس مامان ماهم بلاخره در مسیر پیشرفت و ترقی قرار گرفت
-چه جوری نحرفم مامان ؟ پس باید چه جوری بحرفم؟تو داری بهم یاد میدی
و یه ابرو واسش بالا انداختم یهو فهمید چی گفته و تند جیغ کشید
که در با شدت باز شد و به دیوار کوبیده شد وسرانجام چهره آشفته و نگران بابا نمایان شد .
چهارشنبه 28 تیر 1396 - 11:19

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~-چیه؟ چیشده ؟نسترن چرا جیغ زدی ؟
به من اشاره کرد و گفت
- دخترت اذیتم میکنه
بابا با اعتراض گفت
-پریا
خیلی ریلکس
-جانم
-بابا من از صبح تا شب تو اون شرکت بی صاحاب شده دارم کار می کنم الانم دست از سرم ور نمی دارین بابا دخترمن ،عزیز من ،ساعت 5 صبح چرا نمی خوابی ؟ چرا نمی زاری یه زره استراحت کنم آخه؟
بغض کردم
-به من چه من که جیغ نزدم برید بخوابید مگه من نزاشتم ، من که صدام درنیومده آه
و بی حرف به سمت تخت رفتمو خودم و پرت کردم روش یه چند دقیقه بعد صدای در اومد که فهمیدم رفتن
یه لبخند شیطون رو لبم نشست مامان یادش رفت گوشی و ازم بگیره .
گوشی و که کنارم بود و برداشتم و روشنش کردم ورفتم تو تلگرام دختره که خودش و ایلیا معرفی کرده بود چند تا دوتا فرستاده بود
-خانومی قهری؟
-باشه همو می بینیم هر وقت تو بگی
ریز ریز خندیدم ای جان پس منو مسخره می کنی نشونت می دم با کی طرفی بچه زرنـــــــــــگ .ساعت گوشیمو رو 7 تنظیم کردمو چشمامو بستم .
با صدای نحس ساسی چشمامو باز کردم
وای وای وای پارمیدای من کوش؟وای وای وای میرم از هوشتو منو دوس داری ارهلبات گیرایی دارهفدات بشم دوبارهاین قلب من تازه کارهحالا خارجکی بوس کن منوخودتو ملوس کن نروبیا کنارم بشینو بعد دلو بلوتوس کن نرو-ای تو روحت ساسی من چه می دونم پارمیدا کدوم گوری .پارمیدا ی تو سر قبرت .مرد شورت و ببرن با این آهنگت نمی تونی مثل آدم یه آهنگ با پریا بخونی
باچشمای بسته دستم و روتخت می گردوندم تا گوشی و پیداش کنم که دوباره شروع کرد
واسه قلب تو منم کاندیدابدون عاشق تو شدم پارمیدادلم به هیچ سمتی نه پیش نرفتاخه چقدر خوشگلی بی شرف؟غیر تو نیس بام کسیتو خوشگلی با چشای فانتزیتو سرما هم بی کاپشنیتو مانکن بی ساکشنیمن عاشقتم می فهمم با تو اینوبه من بوس بده با طعم کاپوچینو
ای بابا چرا پیدا نمیشه اینم که دست ور دار نیست بلاخره با هر جون کندنی بود چشمامو باز کردم
-ای تو روحت امیر کبیر که ملیون ها دانش آموز رو دربه درکردی هم سن های تو اورانیوم غنی میکردن اونوقت تو واسه من مدرسه درست کردی ای دستت بشکنه بابا من اگه از تو خوبی نخوام چه خری و باس ببینم بیشعور یالغوز از اولشم از اون کلاه سه متریت معلوم بود چه نقشه های خبیسی واسه این مملکت داری
سرانجام با کلی مشقت و سختی و با همت فراوان یافتمش افتاده بود پایین ساعت و خاموش کردم .
ساعت 7.10 دقیقه بامداد بود به وقت تهران{صدای جمهوری اسلامی ایران} واین یعنی خـــــــــــــــــــــــــــــــیلی دیر
زود یونیفرم مدرسه رو پوشیدم و و مقنعه رو با هر سختی بود سرم کردم و همونجور که از اتاق می رفتم بیرون از زیر مقنعه موهام و بستم .با دهنی که سه متر ناشی از خمیازه ی گرانبهام باز بود و چشمای نیمه بسته از پله ها رفتم پایین .که تازه فهمیدم دستشویی نرفتم .یکی کوبیدم تو سرم با این باهوشیم و تصمیم گرفتم ورش دارم واسه مدرسه ،از یخچال پاکت سنیج و در آوردم و یکم خوردم و بقیشم گذاشتم رو میز و سریع از خونه خارج شدم همینکه در و بستم یادم اومد که کیفمو ور نداشتم و این یعنی اوج بدبختی.
شنبه 31 تیر 1396 - 12:43

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~با ترس و لرز زنگ آیفون و زدم بعد چند دقیقه که صدای خابالوی مامان اومد
-کیه
-م.م.مامان منم
با صدای جیغش سه متر پریدم هوا
-تویی زلیل مرده هنوز نرفتی؟چی می خوای
-مامان کیفمو جا گذاشتم
-حقته الان درو باز نکنم آخه آدمم انقد حواس پرت
-درو باز کن مامان دیرم شده
باحرص
-به درک
ودروباز کرد تند دویدم تو خونه و کیفو برداشتم و جنگی دویدم سمت مدرسه .زیاد دور نبود همیشه یکم زودتر می اومدم با چند تا از بچه ها میرفتم ولی الان بجز من هیچ دانش آموز دختری تو خیابون نبود واین یعنی
بـــــــــــــــــــــدبخـــــــــــــــــــــــــت شدم
وقتی رسیدم همه سر صف بودن دزدکی از پشت در یه نگاه به داخل کردم یکی از بچه ها رو پله ها داشت سرود ملی می خوند و بقیه هم باهاش معلم هاهم داشتن باهم حرف می زدن.کیفمو زدم بغلم و خم شدم و پاور چین پاورچین رفتم پشت آخر نفر که مریم بود صبر کردم تا سرود ملی تموم بشه همینکه تموم شد باکیف یکی کوبیدم به کمرش
-آخ دیسک کمرم
-زر نزن بابا همه فهمیدن
-سلام چه طوری؟
-به نظرت چه طوریم؟
-بازم خوابت میاد
-خوشم میاد همتون خوب با اخلاقیاتم آشنایی دارین
-آره دیگه کیه تو مدرسه که تورو خوب نشناسه تو نبودی که همه ترک تحصیل می کردیم حاضرم قسم بخورم بجز خزخونا همه بخاطر تو میایم مدرسه
-پس همه باید بخاطر آفریدن من سجده کنید و شعرتهی :
خدایا مرسی پریا رو آفریدی
ورد زبونتون باشه.
-اون که صد البته
با دیدن اسدی مربی بهداشت یکی کوبیدم تو سرم
-خاک تو سرم مریم امروز چندشنبه است؟
-دوشنبه
-خاک تو گورم کنن ناخون گیر داری ؟
-خوب میشناسمت
آروم از تو جیبش درش آورد و انداخت تو جیبم انگار مواد مخدر حمل میکردم انقدر فضا استرس آوربود
اسدی مربی بهداشت هفته ای یه بارمیومد و ناخونارو نگاه میکرد وهرکی نکنده بود، نیم ساعت سرش جیغ و داد میکرد که ما همسن شما فلان بودیم بهمان میکردیم و زر زرهای اضافی زنیکه سن خر بابا بزرگمو داره خودش و بامن مقایسه میکنه واز نمره انظباطیش کم میکرد حالا نکه نمره انظباطم 20 با پادرمیونی خانم محمدی دبیر ریاضی واسه اینکه درسخونم به 16 رسوندمش وگرنه که10 بود.
تو این گیر و دار یادم اومد که دستشویی دارم اونم شدیــــــــــــــد .
کیفو دادم به مریم وبرگشتم برم دستشویی که اسدی بلند داد زد:
-قاسمی
یهو یاد سربازا افتادم که وقتی صداشون میزنن چی کار میکنن،برگشتم و با احترام نظامی فریاد زدم
-بلــه قربان
بچه ها همه زدن زیر خنده با عصبانیت نگام کرد
-تو که هنوز زبونت دراز بچه
-وا خانوم مگه مو ببرم آرایشگاه کوتاش کنم دراز که دراز اصلا می خوام بفرستمش تیم ملی والیبال
دوباره بچه ها زدن زیر خنده، من و خانم اسدی هیچوقت آبمون تو یه جوب نمیره در حد لالیگا ازش نفت دارم و میدونم که اونم همین حس وداره هیشه خدا سرم غر میزنه منم جوابشو میدم که چند بار پای بابامو کشید اینجا و سه ساعت واسش روضه خونی کرد که دخترت بی ادب وفلان و بهمان ،بابامم که خوب میشناختم میگفت که بچه است و بزرگ بشه درست میشه و اینکارا ولی الان سه سال ازدوران تحصیلی من در مقطع دبیرستان متوسطه {راهنمایی بهتر نبود}میگذره و هنوز که هنوز پریا پریای قدیمه .
با یه لحن تحقیر آمیز و مسخره گفت :
-خودت نتونستی بری تو تیم مدرسه ای می خوای زبونت و بفرستی تیم ملی
آقا سرخ شدم می دونستم منظورش قد کوتاهمه ، من راضی بودم وهرکسم در این مورد حرفی میزد خوب جوابشو میدادم چند وقت پیش تو انتخاب بازیکن واسه تیم مدرسه با اینکه بازیم خوب بود ولی بخاطر قدم قبولم نکردن بچه های کلاس که میدونستن رو این مسئله حساسم با نگرانی نگام میکردن.
سرمو بلند کردم و چند بار از بالا تا پایین قدش و نگاه کردم ماشاالله بهش نباشه چناری بود واس خودش منم با خونسردی گفتم
-مگه شما با این قد رعناتون رفتید تیم ملی که من با این قدم برم تیم مدرسه ای،در ضمن از قدیم گفتن قدبلندا عقلشون کف پاشون من که حاظر نیستم به خاطر قد نادون باشم شما حاظرید؟
زدم به هدف .از عصبانیت بلند بلند نفس میکشید و با چشمای سرخ نگام میکرد یه لحضه به خودم شک کردم که مبادا لباسم قرمز باشه با یه نگاه به خودم فهمیدم که نه همه چی سر جاشه ولباس منم سرمه ای.
برگشتم که برم دستشویی که دوباره فریاد زد
-کجـــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-دستشویی خانم اجازه هست تیم ملی که نمی خوام برم که.
خنده بچه ها همانا و فریاد اسدی هم همانا
-د خفـــه خوووون بگیرید .حسابتو میزارم کف دستت قاسمی منتطر نمره انظباط خوبی نباش
یه سرتکون دادم وبرگشتم رفتم دستشویی اول خوب خودم و خالی کردم و بعد با ناخون گیر ناخونامو کندم نمی خواستم سوژه جدیدی واسه جیغ جیغاش دستش بدم ،یه آب به دست و صورتم زدم و از دستشویی اومدم بیرون.
مثل بازرسا وایساده بود و ناخونارو نگاه میکرد هرکی خوب بود رو می فرستاد داخل و هرکیم ناخون داشت می فرستاد یه گوشه رفتم آخر نفر وقتی نوبت بهم رسید با عصبانیت نگام کرد دستامو بردم جلو یه نگاه انداخت وبا حرص گفت
-چه عـجـب
بی توجه وارد سالن شدم زنیکه روان پریش ناخون نمیگیرم ناراضی ناخون میگیرم بازم ناراضی خود درگیری مضمن داره .
یکشنبه 01 مرداد 1396 - 15:07

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~وقتی به کلاس رسیدم اول یه لگد به در زدم که با شدت به دیوار خورد همه به سمتم برگشتن که با نیش باز گفتم
-اسلام علیک ایها الطلاب اهلا و سهلا فی صف تاسع
مهناز-علیک سلام و رحمت الله و برکات
بهناز- باز زدید تو کار عربی حرفیدن بابا زر زر های عزیزی واسه ما کافیه شوما دیگه نزرید
-چی میگی رشته هر آش
بهناز- یه آهنگ بزن شاد شیم
-چی می خوای واست بخونم عجقم
مریم –عوق باز تو زدی تو کار لاو ترکوندن بابا مراعات من چشم و گوش بسته رو بکن
-دآخه اگه چشم و گوش بسته بودی که یه چیزی تو مثل خودمی فول فول
مهناز- وای چقدر مستم من ساسی رو بخون
سارا –بابا قدیمی شده دیگه دست ور دارین
-بهناز- عشقش به قدیمی بودنشه
-بصبرید بابا
خودم و پرت کردم رو میز معلم و بلند شروع کردماعصابم داغونه وینستون لایتم کو؟؟؟
مووشول اینا دارن میان خدا بلک اند وایتم کوو؟
کوووووو؟؟؟ کوووووو؟؟ کوری مگه تو ؟!
دو دو دو دو دور لبتو از اونا بزن که همه میزننو …
تق تق … دارن در میزنن
آخخخخ اومدم که درو واا کنمو وا کردمو تا وا کردم
یکی منو بوس کرد … ( از کجا ؟ )
از نوک پا تا گردن
قدم قدم دم دم
قدم قدم درره رره د دم
من سر کوچشون میرفتم
هی میگفت ساسی نیا
ولی باز میرفتم
آخه رفتنی باید بره وه
تو منو میخوای خیله خب …
قلپ قلپ مشروبتم برو بالا
بیا تو بغلم همین حالا
بچه ها همه باهم ،درحالیکه من رو میز می کوبیدمو بقیه هم وسط قر میدادن:وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین بدنمو راه رفتنمو تابه کمرمو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین عشوه هامو چندتا از اون چشمه هامو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین بدنمو راه رفتنمو تابه کمرمو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین عشوه هامو چندتا از اون چشمه هامو
همه ساکت شدن و من دوباره با بشکن شروع کردم:
آخ تو چه مستی هستی از عصری میرقصی بس نی
بستی دل منو به دل خودتو بد این دل منو شیکستی
نشکن این مال تووه همش میگرده دنبال تووه
این قلب بیچاره منه که همش تو کاره تووه
از میز اومدم پایین که برم درو ببندم که همزمان بچه ها شروع کردن:
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین بدنمو راه رفتنمو تابه کمرمو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین عشوه هامو چندتا از اون چشمه هامو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین بدنمو راه رفتنمو تابه کمرمو
وااااایییی چقد مستم من
آخ ببین عشوه هامو چندتا از اون چشمه هامو
می خواستم درو ببندم که خانم ابراهیمی رو دیدم که با عصبانیت داره میاد سمت کلاس زود رو اولین تک صندلی کنارم نشستمو سرمو گذاشتم روش ،بچه ها که اصلا از کارهای من هنگ بودن .با صدای کوبیده شدن در به دیوار و نمایان شدن چهره سرخ شده{با روغن سرخ کردنی}خانم ابراهیمی رنگ از رخسار همه پرید .با صدای بلندش تازه همه به خودشون اومدن
-اینجا چـــه خـبـره ؟بشینید سرجاتون
سه شنبه 03 مرداد 1396 - 14:57

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
گروه خونی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~سرمو بلند کردم همه نشستن سرجاشون این وسط نازگل که منو رو صندلی خودش دید اون وسط وایستاده بود ونمی دونست چی کار کنه که با صدای بلند ابراهیمی یه متر پرید
-محمودی
از خنده ترکیدم جلو دهنم و گرفتم که صدای خندم نره بالا دوباره سرمو گذاشتم رو میز ،از خنده اشک از چشمام میریخت و شونه هام میلرزید که صدای نگران ابراهیمی اومد
-قاسمی؟پریا؟
نیشمو بستم وسرمو بلند کردم با دیدن چشمای اشکیم گفت
-پریا خوبی؟

با صدای ضعیفی گفتم:
-نه خانم دارم میمیرم
-چرا دخترم ؟چیزیت شده؟
-شیکمم درد میکنه ،فکر کنم اپانسیسیم باشه؟
-چی چیت باشه؟
-آپانسیسی دیگه اها نه امپانتیس و میگم ،خدا لعنتشون کنه آخه بگو اسم نمونده بود شما گذاشتین آمپانتیس،آخه اسمم انقد سخت
-خیلی خب الان حالت خیلی بده
-بله خانم خیلی
بچه ها با دهن باز وچشای گرد شده داشتن نگامون میکردن
-می خوای زنگ بزنم بابات بیاد دنبالت
یکم فکر کردم حوصله علوم و که الان ندارم ،زنگ بعدی که مطالعات همش می خوابم پس چه بهتر خوابیدنم باشه واسه خونه ،هنرم که هیچی پس گفتم
-بله خانم اگه زحمتی نیست.
همینکه رفت بیرون سرمو بلند کردم و واسه بچه ها که با نگرانی نگام میکردن نیشمو وا کردم و گفتم
-چیه یه روز ومدرسه نباشم مگه آسمون به زمین میرسه ،مریض که نمیشم یه روز غیبت داشته باشم همون بهتر که خودم به مریضی بزنم
بهنازو مهناز باهم با دهن گشاد-یعنی خـــاک توسر مارمولکت کنن
سارا- عجب فیلمی هستی تو
مریم- بابا دست مریزدا
سارا-ایول لایک داری دست شیطون و از پشت بستی
شقایق-کفم برید
-چاخلص شوما هم هستم
نازگل-خاک تو سرت هول شده بودم چرا به ما نگفتی
-وقت نشد
با صدای ابراهیمی همه دوباره برگشتن سرجاشون
-الان بابات میاد دخترم
که یهو فاطمه ،خرخون ترین و بچه مثبت ترین فرد کلاس که همیشه با من دشمنی داشت وهمیشه ام به چشم یک یه ه*ر*ز*ه*نگام می کرد ومن هیچوقت دلیلشئ نفهمیدم و البته اصلنم واسم مهم نبود بلند شد وگفت
-خانم ابراهیمی صبر کنید ،داره دروغ میگه این فیلمشه ،وگرنه این که مریض بشو نیست
سرمو بلند کردم و یه نگاه پریایی مختص به خودم بهش کردم که فکر کنم گلاب به روتون جاشو خیس کرد.به صدای ضعیفی رو به خانم گفتم
-خانم تروخدا یه کاری بکنید دارم میمیرم
دستم و به شکمم گرفتم
-ای آخ آخ آخ آپانسیس نازنینم
ابراهیمی- چی کارکنم عزیزم الان بابات میاد،فاطمه توام زیاد حرف میزنی،احترام دوستت و نگه دار پریا هرچقدرهم شیطون باشه دروغگو نیس{خخخخخ اون که سگ درصد}
با صدای در همه سرها برگشت سمتش که بابام وارد شد وبعد سلام و احول پرسی گفت
-دخترم ،پری خوبی؟
ای من خودم مستقیم درخدمت پیش مرگ شدنت که به موقع میای باصدای لرزون و ضعیفی که خودم به زور شنیدم:
-خوب نیستم بابایی
بابا- اشکال نداره بابا الان میریم بیمارستان ببینیم چت شده ؟این اولین بارته بابا؟
-آره بابا
-عیبی نداره بیا که مامانتم حسابی نگران شد
بعد از خداحافظی وسپردن فاطمه به بچه از مدرسه خارج شدیم .سوار ماشین شدیم یکم که از راه گذشت و مطمئن شدم که بابا برم نمیگردونه زدم زیر خنده و به نگاه متعجب بابا قه قه زدم.
جمعه 06 مرداد 1396 - 15:19

نویسنده رمان زندگی رو عشق است
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 74
تاریخ تولد : [Custom_Field_Content]
تاریخ عضویت : 23 /4 /1396
محل زندگی : کردستان-مریوان
سن : 15
لایک ها : 35
لایک شده : 10
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
گروه خونی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~بابا با نگرانی گفت:
-پریا دخترم خوبی ؟تو که الان درد داشتی
با خنده گفتم :
-همش کشک بود پدر من ،بگازون بریم که حسابی خوابم میاد
-چیــــــــــــــــــی ،یعنی چی پریا؟
-یعنی اینکه من از همیشه سالم ترم و همه رو و دروغ گفتم
و نیشمو تا آخر باز کردم
بابا با عصبانیت گفت
-یعنی چی پریا می دونی چقدر نگرانت شدم و با چه سرعتی اومدم بودم اون مدرسه خراب شده ات .
با شنیدن صدای بلندش بغض کردم و خودم و رو صندلی تو دور ترین جا از بابا جمع کردم و سرمو به سمت شیشه برگردوندم ،چونه ام داشت می لرزید ولی من با گستاخی سعی در مهار کردنش داشتم از صدای بلند بابا ترسیدم هیچوقت با شیطونی های من موافق نبود وهمیشه سرزنشم میکرد .
با صدای بلند و سرزنش وار گفت:
-پریا خسته ام کردی. چرا دست از این کارات نمیکشی .به دلم موند یه بار تو رو آروم و ساکت ببینم .حیف ،حیف که الان خیلی کار دارم وگرنه برت میگردوندم مدرسه ات.
بلاخره سد چشمام شکست و اشکام جاری شد رومو بیشتر به سمت شیشه گردوندم نمی خواستم بابا اشکامو ببینه به غرورم برمیخورد .همونجا تصمیم گرفتم برای مدتی دست از کارام بکشم تا ببینم راضی میشن ،همه پدر مادرا دوست دارن بچه اشون سرزنده و شوخ باشه اما پدر مادر من دوست دارن افسرده باشم ،حالا که اینطوری می خوان باشه منم همینکار رو میکنم.
با توقف ماشین بی حرف خارج شدم و رفتم سمت در و زنگ در رو زدم بعداز یکم در با صدای تیکی باز شد بی تو جه به بابا داخل حیاط شدم .وارد ساختمون شدم و به سمت آسانسور رفتم زود دکمه شو زدم تمام سعیم این بود که بابا بهم نرسه با باز شدن آسانسور داخلش شدم و دکمه طبقه 7 رو فشردم .
با صدای باز شدن آسانسور به خودم اومدم وخارج شدم .
درخونه باز بود بی حرف و آروم برخلاف همیشه درو باز کردم و رفتم تو مامان طبق معمول داشت با تلفن با خاله نسرین حرف میزد که با صدای در به سمتم برگشت و سریع خداحافظی کردو اومد سمتم.
-سلام
-سلام دخترم حالت خوبه؟چت شد آخه تو که صبح خوب بودی چرا چشمات سرخه یعنی انقد درد داشتی که گریه کردی؟
-نه خوبم زیاد خوشحال نشید چیزیم نیست
و تند به سمت اتاقم رفتم و به صدا زدناشم گوش نکردم .
بالای پله ها یه گوشه قایم شدموایسادم تا ببینم چی میگن .بعد یکم بابا با عصبانیت وارد شد و در وتند بهم کوبید که مامان از آشپزخونه با کفگیر تو دستش اومد بیرون وگفت:
-چته بهرام مگه سرآوردی؟پریا چش بود؟تو که گفتی حالش بده .این حرفا چی بود می زد؟
-همش کشک بود عزیزمن آخه این دختر که تو تربیت کردی من هزار تا کار سرم ریخته اونوقت خانم خوابش میومده اون نقشه رو سرهم کرده وگرنه تو تاحالا دیدی چیزیش بشه یا حداقل یه سردرد کوچولو بگیره .دیوونه ام کرده با این کاراش یه ماه یه بار باید برم مدرسه خانم و با هزار تا خواهش و تمنا نزارم اخراجش کنن که چی که بیاد مثل بچه آدم رفتارشو درست کنه ولی کو؟ این دختر من و دق مرگ میکنه دست از کاراش ور نمیداره .نه شبش شبه نه روزش روز همیشه دنبال کاراش.
مامانم گفت:
-خب چیکار کنم تا میام یکم نصیحتش کنم یه حرف میزنه اعصابمو بهم میریزه ،خدایا این چه بلایی بود که به سر من نازل کردی ،مردم دختر دارن منم دختر دارم .کاش مرده به دنیا میومد حداقل انقدر عذابم نمیداد.کاش پسر می بود لاقل میگفتم پسر اشکال نداره
به خودم که اومدم اشکام مثل سیل میبارید .دستمو جلو دهنم گرفتم که مبادا صدای هق هقم بالا بگیره .با قدم های آروم وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم قفل کردم .
شنبه 07 مرداد 1396 - 23:38




برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ