دانلود آهنگ جدیدclose
رمان:از اين ساعت

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان:از اين ساعت
نویسنده رمان:از اين ساعت

452 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نام كتاب: از اين ساعتنويسنده:پرديس احمديموضوع:طنز.اجتمائي.عاشقانه.كلكليخلاصه كتاب:دختري بنام تپش كه خيلي شر و شيطونه توي مهموني تولد پسر خالش خبري رو از زبون پدر بزرگش ميشنوه كه باعث ميشه دنيا رو سر تپش خراب شه...پايان خوش
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:32

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سخن نويسنده:سلام دوستان،من پرديس احمدي به عنوان كسي كه قراره رمانمو شروع كنم براي اولين بار،بايد بگم به همايت شما نياز دارم پس با نظراتتون چه خوب و چه بد،بهم انگيزه ادامه دادن رمانو بدين...ممنونبنام تك نوازنده گيتار عاشقيمقدمه:از این ساعت دیگه نمیذارم غرورت یه کاری کنه از من جدا شی نمی تونم ببینم کنار یکی جز من تو باشی نمی تونم ببینم از عشقم شی فراری نمیتونی با دوریت هی اشکامو درآری(دوستان اين اهنگ توي رمان زياد هس دانلود كنيد از اين ساعت.مهدي احمدوند) در حالي كه آدامس گندمو توي دهنم ميجويدم و بند كفشاي اسپرتمو مي بستم جيغ زدم:_آرتـــــــــان چلــــــــمنگ؟؟!_چتــــــــه؟!_من رفتمــــــــابچه ها منتظرن!_باشه فقط زود تر گمشو...بري برنگردي..._خفه بمــــــــير..منو آرتان عادتمون بود...يك كلمه مثل آدم حرف نميزديم...اصن هركي مارو نميشناخت فكر ميكرد دشمنيم در حالي كه خير سمون خواهر برادر بوديم...مثل جت كل حياط بزرگمونو دويدم...سوار 206 آلباويي جيگرم شدم و آنچنان گازي بهش دادم كه فكر كنم ملت كه هيچي مگسا هم فوحشم دادن...صداي ضبطرو هم تا آخرين حدممكن زياد كردم...صداي احمدوند توي ماشين پيچيد:نمیگی یه روزی تنها
نکنه برات بمیرم
اگه پیش من نباشی
سراغتو هی می گیرم

تا کجا پی تو بگردم
آخ تا کجا قهر و جدایی
یواشکی رفتی اما
تو که جلو چشم مایی
دیگه با غرور بیجات
داری بازی در میاری
تو که منو دوست نداری
داری سر به سرم میذاری
نگو منو دوست نداری
من که برات می میرم
اگه پیش من نباشی
سراغتو هی می گیرم
از این ساعت دیگه نمیذارم
غرورت یه کاری کنه از من جدا شی
نمی تونم ببینم کنار یکی جز من تو باشی
نمی تونم ببینم از عشقم شی فراری
نمیتونی با دوریت هی اشکامو درآری
باصداي ترمز وحشتناكي ماشينو در خونه ي خاله اينا پارك كردم....بوقي زدم و منتظر شدم تا آرش بياد...من كلا يه خاله داشتم...كه اونم 2تا پسمل و يدونه دخمل داشت...ارميا و ارش پسراش بودن...آروشا هم كه تك دختره خانواده شون بود...با آرش خيلي صميمي بودم اما با ارميا آبم تويه جوب نميرفت...از بس اي بشر اخلاقش چيز مرغيه...!بدبختي اينجاس كه همين ارميا استاد دانشگاه آزاد و لبتهههههههه استاد بنده بود...هميشه از عمد سر كلاساش ديرميرفتم...از بچگي همو ميچزونديمو با هم دشمن بوديم...در ماشين باز شد و آرش پريد تو..._سلام دخي خاله ي خودم...خوشتيپ كرديااااا..!عينك دودي شيكمو درآوردم و روي سرم گذاشتم:_چطوري آرش كمانگير؟؟از تيرت چه خبر پهلوان..؟با لبخند جذاب خودش نگاهم كرد:_تيرم كه از بامداد تا نيم روز در پرواز بود و در آخر بر درخت گردويي نشست..!باهم زديم زير خنده..!_پسمل خاله از دادش چلغوزت چه خبرااا؟؟_استاد توعه از من ميپرسي؟_خوف داداجته..!نوك بينيمو فشار داد:_بريم پاتوق؟؟_بريم...بازم محكم گازو فشردم...
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:34

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

بازم محكم گازو فشردم... در حالي كه سعي ميكردم ماشينو از تو كوچه شون در بيارم رو بهش گفتم:_خاله ترنم چطوره؟!_خوووووووب..!_آروشاهم خوبه؟؟_آره همه خوبن..! آرتان و ترانه خوبن...؟_بابا بيخي احوال پرسي...دم خونه ساناز اينا ترمز زدم...و بوق طولاني زدم...كه در ويلاي خوشگلشون باز شد و ساناز با ناز هميشه گيش اومد بيرون...منو ساناز و يكتا از 11سالگي باهم بوديم...دقيقا از 18 سالگي شباي دوشنبه با آرش(پسر خالم) و شايان (پسر عموي ساناز )ميرفتيم دربند..! منو آرش مات تيپ ناز ساناز مونديم...با اون همه آرايش چشاي مشكيش بد دل آدمو آب ميكرد يه تيپ سر تا پا مشكي فوق جلف زده بود...يه برق لبم كشيده بود...در عقبو باز كردو نشست...از پشت محكم زد پس گردنم:_ديرررر كررردي ببيشعوررررررر..._ننته.._خب اونم هس...!_ببند فكتو..._تـــــپـــش!_هـــــــــــــــان؟_چرا دير اومدي؟ميدوني چقد دير كردي؟ميدوني اعصابمو داغون كردي...!ميدوني...ميخواست ادامه بده كه آرش دهنشو گرفت...ساناز هم بال بال ميزد كه حرف بزنه...رو به آرش گفتم:_مرسي...محكم درشو بچسب كه داره گ.ه ميخوره...به دنبالش باهم زديم زير خنده...بزور دست آرشو از رو دهنش ورداشتو رو بهش گفت:_لامصب خفه شدم...!بعد با خودش زممه كرد:_من از دست شما دوتا دق نكنم خيليه...باز زديم زير خنده...و گازشو گرفتم چون ميدونستم يكتا پدرمو به خاطر تاخيرم در مياره...آرش صداي ضبتو كم كرد و رو به ساناز گفت:_ببينم به شايان گفتي بياد؟!_اهوم گفتم... گفت ميام...ساناز خيلي شايانو دوست داشت اما خب علاقش يه طرفه بود...اينبار دم خونه ي يكتا اينا ايستادم‌ اما نيازي به بوق نبود چون دم در ايستاده بود و با كلافگي پاشو روي زمين ميزد..رنگشم سرخ بود يه تيپ سرمه اي سفيدم زده بود...تا ماشينو ديد سريع به سمتمون اومد و من اين كلمه از دهنم خارج شد:يا ابوالفضلكه باعث شد سانا و آرش بزنن زير خنده..و من چيزي شبيه كوفت زير لب زمزمه كردم...يكتا سوار شد و در ماشينو محكم به هم كوفت...آرش گوشه صندلي كز كرد و گفت:_.وقتي يكتا سگ مي شود...يكتا نگاه با خشمشو بهم دوخت... با لبخند مظلومي گفتم:_دوست من چرا خشونت؟!با خشم گفت:_من دوستت نيستم عزرائيلتم...چهرمو بامزه كردمو گفتم:_واااااااااي اينجوري نگو ميترسم...با دلخوري نگام كرد:_تپش خيلي گودزيلايي...بيشرف آخه نيم ساعته منتظرتم با اين كفشاي پاشنه دارم پاهام نابود شد...لحنم بدجنس شد:_فداي يه تار موي من...جيغ زد:_تـــــــــپـــــــــش خيلي خـــــــــري.._باباته_بمير...روبه آرش گفت:_ماشين خودت كووووو؟؟_تصادف كردم تعمير گاست..._هييييييييي خودت سالمي؟؟!
از اوسكول بودنش زديم زير خنده و من گفتم:
_نه مرده اينم روحشه اينجا...بعدم صداي ضبتو زياد كردم و گازو محكم فشردم...!
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:35

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

محكم ترمزو فشردم... كه باعث شد همه با كله بريم توي شيشه و بزنيم زير خنده...لابد الان ميگين چه ملت الكي خوشين ايناااا...از ماشين پياده شديم...و با هم به سمت رستوران حركت كرديم...صداي خنده هاي بلندمون كه اصلا قطع نمي شد...يه رستوران خوب توي دربند با هواي عالي...كلي درخت و گل و گياهم داشت..تخت ها هم كه به طرز قشنگي دور تا دور محوطه گذاشته شده بودن...روي يكي از تختا نشستيم و منتظر شديم تا شايان بياد...با ته خنده ي روي صورتم گوشي سامسونگمو گذاشتم دم گوشم صدايشايان بلند شد:_هان؟_توف به گورت كنم بلد ننيستي بگي جونم؟!_نوچ بلدم تو لياقتشو نداري.._حالا كجايي بوزينه؟!_پشت سرت...گوشيو قطع كردمو گذاشتتم روي تخت...تا برگشتم شايان هولم دادو خودش افتاد به قلقلك دادنم...حالا جيغاي من به كنار خنده هاي بقيه به كنار...از زور خنده اشك از چشام جاري شد..._ول...م..كن...شا...يان...با بدجنسي گفت :و اگه نكنم..؟دستشو گرفتم و با نشگون افتادم به جونش....آقاااااااا لنگ و پاچمون تو هم بود كه گارسون اومد...ولش كردم...و روبه گارسون با ذوق گفتم:_من يه پرس جوجه كباب زعفروني ميخوام با مخلفات كااااااامل...گارسون كه پسر جوون خوش تيپي بود از حرفم خندش گرفت و گفت:_بله حتما تپش خانوووم...از بس اومده بوديم با اسم كوچيك ميشناختنمون...بقيه هم سفارش دادن...اينقدر كل كل كرديم و تو سر هم زديم تا غذارو آوردن...
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:37

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قاشقمو پر از برنج كردمو چپوندم تو دهنم...بعد رو به شايان كه سعي داشت نوشابمو بدزده گفتم:_نوشابمممممم... نوشابه مو سر داد طرفمو و با لحن باحالي گفت:_ورپريده با دهن پر عر نزن..._بمير باو..._حلواتو بخورم..._خرما تو بخورم..._بيام سر قبرت..._دونه دونه تو خرماهات گردو بزارم..._دستمال كاغذي سافتلن براي مراسمت پخش كنم..._ژيگو با فلفل قرمز و سس اضافه تو مجلست بخورم..._اوم....يه لحظه..._هههههههه...كم آوردي جناب سروان....يوها...در حالي كه نشسته قر ميدادم شعر بلند بلند خودم:_يه الاغي داشتم خيلي دوستش داشتم شايان اومدو بردش دستشو كرد تو شورتش...خودمم از حرف خودم خجالت كشيدم...شايانو سانازو يكتا و آرش كه ديگه غش كردن از خنده...باحال تر اينكه چند تا تخت نزديكمون هم با دست همراهيم ميكردن...ادامه ي شعرمو هم خوندم:_خلاصه اين شايان شاسگول با گوجه و بادمجون زد توسر الاغ جون..آرش با لحن جدي گفت:_بسه ديگه كم مونده ملت دانشجوي ليسانس معماري رو در حال قر دادن ببيننبا لحن بامزه اي گفتم:_قرررر تووو كمرررم فررراووونههههكه قهقه شون بلند شد..
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:40

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نگاهي به نيشاي بازشون كردم..._خفه بميرين...آرش در حالي كه لقمه ي تو دهنشو با بدبختي قورت ميداد با صداي نكره اي گفت:_بابا حوصلمون سر رفت...يه بازي كنيم؟!ساناز جيغ زد:_مشــــــاعــــــره...!أرش نگاهي به ساناز كرد و گفت:_اول من...بعدم با صداي جدي گفت:_ ز نيرو بود مرد را راستي....زسستي كجي آيدو كاستيبعد نگام كرد كه يعني تو بگو...منم بعد كمي فكر با لحن جدي گفتم:_يا رب اين نوگل خندان كه سپردي به منش....مي سپارم به ننش از دست اخلاق عنش...اول چپ چپ نگام كردن و بعد قهقهه شون به هوا رفت...خلاصه اون شب اينقدر كل كل كرديم و تو سرو مغز هم زديم كه نفهميديم شبمون چه جور گذشت...!با خستگي طول حياط بزرگمونو طي كردم...در خونه رو باز كردمو پريدم تو...طبق معمول مامان بابام نبودن...و فقط صداي تلوزيون ميومد و من فهميدم آرتان و ترانه خونه ان...كلا خانوادمون اينجوري بود...مامان و بابام مهندس بودن و بجز شركتشون چيزي و نمي ديدن...من هميشه چون نقاشيم خوب بود دوست داشتم هنرستان برم اما به اجبار مامان بابام رفتم معماري...وارد حال شدم آرتان و ترانه جلوي تي وي لم داده بودند...ترانه چون اجي بزرگ بود خيلي خانوم و پاستوريزه بود... وسطشون نشستم آرتان نگاهم كردو گفت:_به به خانوم افتخار دادن بيان خونه...براش پشت چشمي نازك كردم:_به تو ربط نداره...ترانه اما يه نگاهم بهم نكرد...من فهميدم به خاطر كار ظهرم باهام قهره...چون من ظهر داشتم گلهارو آب ميدادم كه ديدم ترانه و احسان نامزدش دارن باهم قدم ميزنن و لاو مي تركونن...منم كرمم گرفت كه خلوت دونفرشونو بتركونم...براي همين شلنگ رو گرفتم روشون و دوتاشون خيس شدن..بماند كه چقدر احسان دنبالم كرد...ولي به هيجانش مي ارزيد..نگاهو مظلومانه كردم و گفتم:_تــــــــــري..؟!نگاهم نكرد‌...تي وي رو خاموش كردم...بي اونكه برگرده سمتم گفت:_چرا خاموش كردي؟داشتم ميديدم!_آره ارواح شيكمت...من كه ميدونم از فوتبال بدت مياد...بعد هم گونشو بوسيدم و گفتم:_خواهري باهام قهر نكن ديگه...
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:41

نویسنده
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 9 /1 /1396
محل زندگی : تهران
سن : 16
لایک ها : 14
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

باز نگام نكرد:_ تـــــــري..!با اكراه گفت:_بخشيدم ولي تكرار نشه..!با لحن كش داري گفتم:_چــــــشم...شب بخير خواهري..._شب بخير..مسواك يادت نره...هميشه فكر ميكرد منو آرتان بچه ايم...آخه مگه بچه ام ميگي مسواك بزن..؟يه پس گردني به آرتان زدم :_شب بخير چلمنگ..._شب بخير چلغوز..._خفه..طبق دستور ترانه بعد از زدن مسواك توي تختم فرو رفتم...اگه جنگ جهاني ام ميشد براي من خواب تو اولويت بود...براي همين آرتان بهم مي گفت : خوابالوديگه وقتي توي تختم ميرفتم بي هوش ميشدم...طبق معمول سه نشده خوابم برد... ..........صداي مامان مثل مته رفت رو مخم:_تــــــپــــــش..؟بيدار شوووو...دانشگاه داري...ساناز و يكتا اومدن دنبالت...اي تو روح ساناز و يكتا...!چيز به هيكلشون...ميرن من راحت بشم...منگ توي تختم نشستم...در حالي كه به سانازو يكتا و مسئولين زحمت كش دانشگاه فوحش ميدادم به سمت دستشويي اتاقم حركت كردم...چند مشت آب خنك پاشيدم توي صورتم و نگاهي به ساعتم كردم...پووووووف ساعت كه هنوز هفته...!كو تا هشت..؟يادم افتاد امروز سه شنبه ست...يعني با ارميا(داداش آرش) كلاس داشتيم..همونطور كه گفتم ارميا هم پسر خالم بود هم استاد دانشگاهم...هموني كه گفتم خيلي مغروره و آبم باهاش تو يه جوب نميره...بيشرف خيلي خوشگل و خوشتيپ بود...جلوي ميز آرايش نشستم...مي خواستم عمدا دير برم...خط چشممو مدل گربه اي كشيدم...رژلب براق صورتيمو به لبام كشيدم...آرايش بيشتر لازم نبود..چشمام عين سگ پاچه مي گرفت و با يكم خط چشم كارم را ميوفتاد..با اين چشماي عسلي دل خيليارو بردم بعله...اينجورياس...مانتو تنگ و كوتاه سورمه ايمو پوشيدم...شلوار جذب جين لوله تفنگي يخي به همراه مقنعه مشكيم موهاي فرمو با اتو يكم لخت كردمو توي پيشونيم ريختم...لبخندي به خودم توي آينه زدم كه دوتا چال رو گونه م افتاد اينبار چشمكي به آينه زدم و از اتاق زدم بيرون...از روي نرده پله ها تا پايين سر خوردم...پايين پله ها يكتا و ساناز مثل مير غضب نگام ميكردن...تا رسيدم پايين افتادن به جونم و البته اون وسط چند تا فحش ناموسي هم خوردم كه از گفتنش معذورم...بدون صبحانه راهي شديم دقيقا با نيم ساعت تاخير رسيديم...جلوي در ايساديم و با اضطراب در زديم...
چهارشنبه 09 فروردین 1396 - 13:42

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر pardis79 |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ