تبلیغات در اینترنتclose
رمان:جناب سرگرد مغرور فصل اول پارت2

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
نویسنده رمان:جناب سرگرد مغرور فصل اول پارت2

271 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 8
تاریخ عضویت : 17 /10 /1395
محل زندگی : اصفهان
سن : 21
لایک ها : 31
لایک شده : 5
تیم مورد علاقه : اس اس
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سر جام غلطي خوردم...
خواستم به خوابم ادامه بدم كه
مامان مثل سوهان رو مخم خط كشيد:
_سپنتا مامان...بيا نهار...
از جام بلند شدم...آخ مامان دهنتو بايد طلا گرفت....بچت مرد از گرسنگي....
جلوي اينه وايستادم از قيافم خندم گرفت..چرا موهام اينجوري شده؟...موهامو زدم بالا و رفتم پايين...
ساناز با اخم نگام كرد...روي صندلي روبه روش نشستم...
سابقه نداشتم منت كشي كنم...اصلااااااا...به هيچ وجه...
همه ميگفتن قلبم از سنگه...
يه تيكه از لازانيامو خوردم...اوووممممم...
خواستم قورتش بدم كه مامان گفت:
سپنتا مامان ميخواستم درباره ازدواجت حرف بزنيم...
غذا پريد تو گلوم...ساناز ليوان نوشابه رو داد دستم...
_خوبي مامان؟
_نه...خوب نيستم...مامان بازم بحثاي تكراري هميشه...مامان من نخوام زن بگيرم بايد چكار كنم؟؟
_من ميخوام پس فردا برم كانادا پيش باباتون...شما بايد سرو سامون بگيرين..
_شمابريد ...سفر بخير سلام مارو هم به بابا برسونيد و بگيد تو زندگي ما بابا وجود نداشته...فقط پولش به ما رسيده...مردم باباشون توخونشونه ما بابامون اونور دنياست چسبيده به شركتش...در ضمن ازدواج من رو هم فراموش كنيد..
_اما...
_اما نداره من با كسي ازدواج ميكنم كه عاشقش باشم...
_ولي...
_من ميرم ستاد خدافظ
_غذا نخوردي...
_ممنون...صرف شد...
رفتم تو اتاقم و درو بستم...آخييييش ...از اين بحثاي تكراري هميشه داشتيم و من هر بار ميپيچوندم....
لباس پوشيدمو رفتم ستاد...
در اتاقو باز كردم و ولو شدم روي صندلي...در اتاق زده شد...
_بفرماييد...
در اتاق باز شد و شايان اومد تو پاشو به زمين كوبيدو گفت:
_حالتون چطوره سرگرد؟؟
روبه روش ايستادمو زدم رو شونشو گفتم:
_ممنون شما چطوري ستوان؟
_خووووووب...چه خبر؟
_هيچي...مامان دوباره گير داده زن بگير...فردام عازمه ميره پيش‌ آقا سعيدش...
_همچين ميگي آقا انگار نه انگار پدرته...
_پدر...هه...چه كلمه مسخره اي....پدر من فقط پولش به ما رسيده...ما بابامون اونور دنياست چسبيده به شركتش...حالا من هيچي...ساناز يه دختره اون نياز داره به يه پدر...
_هوي عمومه ها...
_خب باشه...من چيكار كنم؟؟؟؟
_هيچي باو...راستش سرهنگ گفت دوباره از دختره بازجويي كن...
_اها ....حتما...
_بيارمش اتاق بازجويي؟
_اره
بازم پاشو كوبيد رو زمين و رفت...
چقد از اين رك بودنو شجاعت اين دختر خوشم ميومد...
در اتاق بازجويي رو باز كردم...
روي صندلي روبه روي دختر نشستم...
ابرويي بالا انداخت و گفت:
_باد آمد و بوي عنبر آورد...حالتون چطوره جناب سرگردخودشيفته...
با اخم نگاش كردم....اوه چشاشو... لامصب سگ دارن...


تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
امضای کاربر رویای خیس
Ahmadvand
چهارشنبه 22 دی 1395 - 11:40

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر kavirdel77 | mehra |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ