تبلیغات در اینترنتclose
رمان باران آبرویم را خرید - پاسخ 2

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان باران آبرویم را خرید / پاسخ 2
نویسنده پست سوم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن


((سارا))

بعد از این که موهامو شونه زدم به عادت هر شبم به بالکن رفتم و گیتارمو برداشتم شروع کردم به آهنگ خوندن
آاااااااااا
سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم عیبی نداره میدونم باعث این جداییم
رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالتو بهتر
لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود احساس من فرق داشت با تو دوست داشتنت خالی نبود
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آسون چه حالی داریم امشب به یاد تو منو بارون
باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود سخت شده بود تحملت عشقت به من کم شده بود
رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شبو روز من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آسون چه حالی داریم امشب به یاد تو منو بارون ...منو بارون
((منو بارون بابک جهان بخش و رضا صادقی))

((شهاب))
وقتی خواستم ماشینو روشن کنم به بالکن نگاه کردم یه دختر با موهای بلند با یه گیتار اومد تو بالکن چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینم آره سارا بود یه تاپ و شلوار تنش بود حتی نمیتونستم پلک بزنم تو دستش یه گیتار بود و شروع کرد به آهنگ خوندن سرشو سمت آسمون گرفته بود شیشه ماشینو کشیدم پایین تا بهتر بشنوم چی میخونه وای خدای من صداش خیلی عالی بود و من تنها به دختری نگاه میکردم که موهاش توی باد تکون میخورد و سرش رو به آسمون بود فقط دو تا بال کم داشت اون واقعا مثل فرشته بود هنوز بارون ادامه داشت وقتی به خودم اومدم دیدم سارا رفته داخل چراغ اتاقشو هم خاموش کرد ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت خونه بعد از یه ربع رسیدم خونه یه خونه سیصد متری که دو سال پیش خریدمش برق خونه رو روشن کردم مثل همیشه سوت و کور همه چیز هم سر جای خودش بود رفتم در یخچالو باز کردم و یه شیشه آب یخو سر کشیدم اما هنوز بدنم داغ بود هنوز داشتم به چشمای سارا فکر میکردم وقتی توی بارون گیتارو دادم دستش وقتی باهام حرف میزد و بعد هم وقتی توی بالکن دیدمش حتما تب کردم سریع پریدم توی حموم یه دوش آب یخ گرفتمو با یه شلوار آدیداسو یه رکابی خودمو پرت کردم روی تخت حتی نتونستم ملافه رو روی خودم بکشم هنوزم بدنم داغ بود همش سارا جلوی چشمام بود از روی کلافگی یه دستی توی موهام کشیدم رو رفتم سراغ تردمیل انقدر روش دوییدم که خسته شدمو رفتم که بخوابم اما هنوز صدای سارا توی گوشم بود انگار لالایی واسم میخوند صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم گوشی رو برداشتم صدای پر عشوه دلارام فلاح دستیار کارگردان توی گوشم پیچید
-سلام آقا شهاب خوب هستین ؟
-بله ممنون بفرمایید خانم فلاح (فلاح رو با تاکیید گفتم که خودشو جمع وجور کنه )
-ای وای ببخشید خواب بودین
-خواهش میکنم اگه امری دارین بفرمایین اگه نه من کار مهمی دارم
-می خواستم پیشنهاد یه فیلم جدید بهتون بدم
-شرمنده خانم من به آقای جوادی هم گفتم این فصلو میخوام استراحت کنم
-بله میدونم آقای جوادی هم گفتن برای فصل بعد فقط خواستن مطمئن بشن
-بهشون بگید فیلنامه رو برام بفرستن بعد از این که خوندم باهاشون تماس میگیرم
-باشه مراقب خودت باش
-خداحافظ خانم فلاح
اه من نمیدونم آدم چه جوری میتونه غرورشو برای یه نفر بشکنه هی خودشو براش کوچیک کنه ساعتو نگاه کردم وای ساعت ده شده سریع پاشدم یه دوش گرفتمو یه قهوه خوردمو لباسامو پوشیدم رفتم سمت شرکت
((سارا))
دیشب وقتی رفتم که بخوابم اتفاقای روزو با خودم مرور کردم همیشه عادتم بود کل روزو مرور میکردم به یاد شهاب افتادم وقتی گیتارو داد دستم وقتی تو ماشین باهم حرف زدیم با این فکرا یه لبخند اومد رو لبمو زود خوابم برد صبح خیلی سرحال از خواب پاشدم رفتم پایین مامانو بابا نشسته بودن دور میز یدو رفتم پایین هر دوشونو بوس کردمو و بعد از یه ربع حاضر شدم یه شلوار لی آبی تیره با یه مانتو سرمه ای با شال سرمه ای یه کوله مشکی آرایشم فقط ریمل و کرم ضد آفتابو یه ذره مداد گوشه چشمم کشیدم به لبام هیچ وقت هیچ چیزی نمیزدم چون همینجوری تو چشم بود چه برسه یه رژ قرمز هم میزدم صبحونمو داشتم میخوردم که بابا گفت
-بسه دختر چه قدر میخوری مگه تو دانشگاه نداری ؟
-چرا بابایی جونی الان میرم تو که میدونی من چه قدر صبحونه دوست دارم(اینارو با صدای بچه گونه میگفتم و لبامو هم غنچه کرده بودم )
- باشه بابا من تسلیم هر چقدر خواستی بخور
-چشم
مامانم هم داشت به کارهای من میخندید پاشدم همانند جت اسکی رفتمو خودم به کلاس رسوندم جلوی در دانشگاه دوست دانشگام فاطمه رو دیدم پریدم بغلش کردمو باهم رفتیم سمت کلاس ساعت آخرمون ادبیات داشتیم استاد ادبیاتمون یه پسره سی ساله بود که دکترای ادبیات داشت انصافا هم قیافش خوب بود هم هیکل و قدش هر موقع هم میومد به من میگفت تمام شعرا رو بخونم تو همین فکرا بودم که فاطمه زد به پهلومو گفت
-بفرما مجنونت اومد
-ببند دهنو میشنوه
مثل همیشه اومد تو کلاس سریع به جایی که من نشسته بودم نگاه کرد بعد از حاضر و غایب کردن و درس دادن رو کرد سمت منو گفت خانم آریا میتونید شعر این جلسه رو بخونید سرمو تکون دادمو گفتم بله استاد مثل همیشه شعرو خوندم زیر نگاههای سنگین رهام طهماسبی (اسم استاد) تحمل کردم خدا رو شکر که یه واحد بیشتر ادبیات نداریم بعد از تموم شدن کلاس طهماسبی مشغول جمع کردن وسایلش و زیر نظر گرفتن من بود که فاطمه یهو بلند گفت
-راستی سارا فردا شب اجرا داری دیگه آره
منم که کلا یادم رفته بود استاد تو کلاسه کلی سر ذوق اومدمو گفتم
-آره فردا شب تالار ....ساعت نه حتما بیایا
-پس چی حتما میام دوست جونی با حسین میاما
-باشه بابا با آقاتون بیا خوبه؟(حسین نامزد فاطمه بود تازه با هم عقد کرده بودن)
-آره ببین من کادو مادو برات نمیگیرما از همین دست فروشا یه گل میگیرم همون موقع که خوندی تموم شد پرت میکنم تو صورتت
-عجب آدم بیشعوری هستیا نمیخوام بیای اشتباه کردم
دو تامون شروع کردیم به خندیدن که با سرفه طهماسبی به خودمون اومدیم لب پایینمو از روی خجالت گاز گرفتم خواستم به سمت در برم که استاد صدام کرد
-خانم آریانمهر
برگشتم بهش نگاه کردم
-بله استاد؟
با شوخی و خنده همراه با گله مندی گفت
-خانم شما موسیقی کار میکنین ؟
-بله کار میکنم ولی در واقع اپرا میخونم چطور استاد؟
با حالت متفکری سرشو تکون دادو گفت
-باید از صدای زیباتون میفهمیدم
دیگه داشت از حد خودش بالاتر میرفت سرمو گرفتم خواستم بهش چیزی بگم که گفت
-نمیخواید مارو هم دعوت کنید؟
-خواهش میکنم استاد این چه حرفیه خواستید تشریف بیارید خوشحال میشم
-بله حتما میام خوشحال میشم
-خواهش میکنم استاد اگه امری با بنده ندارین من عجله دارم باید برم
-خواهش میکنم بفرمایید
با دو از کلاس اومدم بیرون فاطمه هم خودشو بهم رسوند و شروع کرد به خندیدن منم خندم گرفته بود انقدر خندیدیم که دیگه دل درد گرفتیم بعد از کلی مسخره بازی از دانشگاه زدم بیرون چون ساعت پنج با استاد کلاس داشتم اول یه سر رفتم خونه بعد رفتم سمت کلاس
سه شنبه 30 آذر 1395 - 20:19

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |

تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ