تبلیغات در اینترنتclose
رمان باران آبرویم را خرید - پاسخ 1

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان باران آبرویم را خرید / پاسخ 1
نویسنده پست دوم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

((شهاب))
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه با علیرضا رفتیم تو مثل همیشه مامان ایستاده بود جلوی در تا منو دید دستاشو باز کرد و منو بغل کرد دوباره اشک تو چشاش نشسته بود به شوخی گفتم

-مامان تو خونه چقدر آبغوره داریم
-چطور پسرم میخوای چی کار؟
-هیچی آخه گفتم مگه ما چقدر آبغوره میخوایم که شما هر موقع من میام انقدر میگیری؟
مامان به شوخی یه دونه زد به بازوم بعد هم شروع کرد با علیرضا احوال پرسی کردن مثل همیشه پدرم نشسته بود و داشت اخبار گوش میکرد رفتم جلو و سلام کردم بازم مثل همیشه به سردی جواب سلاممو داد با علیرضا هم سلام علیک کرد و نشست دو دقیقه بعد هم شادی اومد اومد سمتم منو بغل کرد و گفت
-سلام داداشی بی معرفت خیلی دلم برات تنگ شده بود یه سراغی از آجی کوچیکه نگیریا
دلم براش خیلی تنگ شده بود بلند شدم و محکم بغلش کردمو گفتم
-باشه از این به بعد کاملا در اختیار خونوادم
بابام در همین حین یه پوزخند زد شادی که متوجه شد خواست جو رو عوض کنه رو به علیرضا گفت
-سلام داداش علیرضا خوبی؟ شما هم سایتون سنگین شده ازتون خبری نیست
بعد هم خیلی آروم گفت بساط مطربی چه طوره پولش خوبه؟
همین کافی بود تا علیرضا به قهقه بیافته بابام هم یه چشم غره توپ به شادی رفت که یعنی سنگین باش دختر. که شادی خودشو جمع کرد بابام بعد این همه سال نفهمیده اینا همدیگرو مثل خواهر برادر دوست دارن نمیدونم کی میخواد این حکومت نظامی رو از توی خونه ببره خانواده ما چهار نفرست مامانو بابا و منو شادی من بیستو شش سالمه دکترای مهندسی عمران شادی هم نوزده سالشه یعنی همسن ساراست ای بابا چه ربطی داره چرا من هر چی میشه ربط میدم به این دختره معصومه خانم مادر علیرضا هم خونه ما بود با مادر من از نوجوونی دوست بودن منو و علیرضا هم باهم رفیق جون جونی شدیم منم به خاطر این که با علیرضا باشم دو سال جهشی خوندم با هم کنکور دادیم تنها تفاوتمون این بود که من میرفتم تاتر کار میکردم اونم یواشکی و علیرضا هم از همون بچگی موسیقی کار میکرد چون پدر خدا بیامرزش نوازنده تار بود البته علیرضا یه خواهر بزرگتر به اسم عسل داره که با شوهر و بچش توی فرانسه زندگی میکنن توی همین فکرا بودم که شادی برای شام صدامون بعد از شام و کلی حرف زدن که علیرضا رو به مادرش گفت که حاضر شه منم رفتم توی اتاقو سوییچو برداشتم اومدم پایین
علیرضا-تو کجا میای شهاب خونه ما پلاس نشیااا
به شوخی زدم تو سرشو گفتم
-مگه ماشین آوردی داداش بریم برسونمت خودم هم میخوام برم خونه
که مامان به حرف اومد و گفت
-کجا میری پسرم شب بمون
میدونستم مادره و دلش میخواد بمونم اما مگه با وجود بابا میشد مطمئنم بازم یه چیزی بهم میگفت پس بهتر بود برم رو کردم سمت مامانو لپشو بوسیدم و گفتم
-چشم مامان گلم فردا باید یه سر برم شرکت چند وقته سر نزدم زود میام
خودشم میدونست چرا نمیمونم دیگه اصرار نکرد رفتیم سوار ماشین شدیمو و شروع کردم به غرغر کردن که آخه این بارون چیه قطعم نمیشه آدم خیس میشه علیرضا که عادت داشت همیشه میخندید که معصومه خانم مادر علیرضا گفت
-وای مادر چرا انقدر مثل زنا غر میزنی بارون رحمت خداست مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت فرشته ها رو زیر بارون میتونی ببینی میگفت کافیه زیر بارون بری خدا تمام رحمتشو نشون میده مخصوصا برای کسایی که فراموشش کردن میگفت خدا دوست داره بنده هاش باهاش حرف بزنن یکی از این وقتا هم وقته بارونه
علیرضا که به فکر رفته بود گفت
-آره سارا هم همینو میگه میگه وقتی بارون میاد انگار خدا به آدم نزدیک تر میشه کافیه دستتو به سمت آسمون بلند کنیو اولین قطره بارونو بگیریو آرزو کنی میگه بهترین وقت وقتیه که زیر بارون اشک بریزیو آدما فرق اشکو بارونو روی صورتتو نفهمن پس چرا اونی که من زیر بارون دیدم فرشته در نیومد
من ساکت داشتم به حرفاش گوش میکردم ولی انگار علیرضا باز رفته بود تو خاطراتش که مادر علیرضا سکوتو شکست
-آره سارا دخترم واقعا فرشتست چه دختر خانمیه انقدر خوب رفتار میکنه که اصلا آدم متوجه نمیشه یه دختر نوزده سالست همش هم به خاطر تربیت خوب پدر مادرشه
بعد هم با شیطنت اضافه کرد
-مگه نه علیرضا
علیرضا که انگار تو این دنیا نبود به خودش اومد و گفت
-ها..بله بله درسته
خواستم بحثو عوض کنم برای همین روبه علیرضا گفتم
-علیرضا آخر هفته پایه هستی بریم شمال یه ذره استراحت کنیم در ضمن برای اون پروژه هم باید یه هفته رامسر بمونیم
-آره اما من پنجشنبه شب اجرا دارم اگه بتونیم جمعه صبح بریم خیلی خوب میشه
سرمو به علامت موافقت تکون دادمو
علیرضا-در ضمن شما هم ایندفعه حتما میای یعنی چی هر موقع بهت میگم بیا اجرا داریم میگی نمیتونم کار دارم
خندیدمو گفتم
-چشم گردن ما از مو باریکتر داداش خوشگلم
-اینقدر مزه نریز منکه میدونم تو بیای بازار من کساد میشه ولی جهنمو ضرر بیا شادی رو هم با خودت بیار دختر بیچاره از کنکور به بعد هیچ جا نرفته
-آره خودمم میدونم تازه خیلی هم دلتنگ من بود داشتم فکر میکردم شادی رو هم بیارم شمال ها؟
-آره خودمم میخواستم بگم
بعد از رسوندن علیرضا مادرش به سمت خونه رفتم بارون هم همینجوری ادامه داشت میخواستم دوباره شروع کنم به غر زدن که یاد حرف مادر علیرضا و علیرضا افتادم یعنی تو بارون فرشته پیدا میشه بیخیال یه لحظه چشمم به صندلی عقب افتاد یه چیزی برق میزد دستمو دراز کردم یه دستبند طلا بود حتما مال سارا بود حتما از دستش افتاده دست بندو گرفتم تو دستم نمیدونم چرا ولی خیلی بیفکر به سمت خونه سارا اینا راه افتادم جلوی خونشون که رسیدم چراغ یه اتاق که بالکن داشت روشن بود خواستم ماشینو روشن کنم که برم با چیزی که دیدم حتی نتونستم به خودم تکون بدم
یکشنبه 28 آذر 1395 - 18:54

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر Javad | leily | parinazzz |

تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ