تبلیغات در اینترنتclose
رمان باران آبرویم را خرید

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان باران آبرویم را خرید
نویسنده رمان باران آبرویم را خرید

2921 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

الهی و ربی من لی غیرک
خلاصه:قصه دختریست از جنس فرشته هایی که در باران دیده میشن و حالا شانس به پسر داستان رو کرده و این دخترو دیده باید ببینیم پسر داستان آیا میتونه فرشتشو بدست بیاره و تا کی میتونه بی هیچ ترسی اونو و صداش رو برای خودش داشته باشه

چشمهایم میبارند از ترس این که نیایی

تازه میفهمم وجودت عطر خوش باران است
ابر سپید روزهای بارانی ام
بی تو روحم کویری بی باران است
خیالت با خیالم چه میکند
وقتی تمام وجودم تشنه باران است
من میترسم از ابرهای سیاه بارانی
بگو هنوز آسمان منتظر ابر سپید باران است
آذرخش در آسمان غوغا میکند
نکند تشنه انتقام تو از باران است
تمام شهر سراغ تو را از من میگیرند
چه بگویم وقتی درخت خشکیده ی قلبم هنوز منتظر باران است
شعله آتش عشقم خاموش نمی شود
وقتی هنوز عاشق صدای قطره های باران است
صدای نفسهایت با باران همنوا شده است
نکند نفسهایت همان صدای باران است
((سارا ج)
((سارا))
مثل هر روز داشتم از کلاس میومدم این دفعه کلاسم یه ذره بیشتر طول کشید یا علی ساعت کی هشت شد به به هوا هم که بارونیه آخه من عاشق هوای بارونی ام طبق عادت هندزفری هامو گذاشتم تو گوشم یه آهنگ هم انتخاب کردم مناسب هوای بارونی تو حالو هوای خودم بودمو داشتم آهنگو با خودم زمزمه میکردم
آفتاب زده و بارونیه چشمام چشمام به توئه ولی تک و تنهام (آخه من نمیدونم شب آفتاب کجاست منم دیوونما )
تنها که میشم دوباره تو رو میخوام
میخوام دوباره زیر نم بارون بارونی بشه هوای دو تامون (آخه منه بد بخت کی دوتایی بودم )
دو تا دیوونه که با همه دستامون
باز بارون چقدر ابریه نفسهامون باز بارون داره میخوره رو چترامون (چترم که ندارم)
تو تابستون چه زمستونیه بگو وقت چیه
باز بارون مگه ابرا با تو همدستن مگه ابرا به نبودن تو وابستن (اخ این جای آهنگ چقدر قر داره حیف که توی خیابونم)
تا دنیا هست دیگه خیسه چشام پر ابر هوام
((باز بارون میثم ابراهیمی ))
این قسمت آخر آهنگ که رسیدم یه ذره بلند خوندم سرمو گرفتم بالا سمت آسمون گفتم خدایا خیلی باحالی ولی من شرایط این آهنگو ندارما آگه غلمانی چیزی تو دستو بالت بود بفرست برام بیاد خدایا دستت مررررسی

(( شهاب))
از سر فیلمبرداری خسته و کوفته راه افتادم برم دنبال علیرضا چه بارونی ام میاد اصلا بارونو دوست ندارم آدم تمام هیکلش خیس میشه واقعا کدوم آدمی میاد زیر این بارون رفتم جلوی در کلاس موسیقی هر چی در زدم کسی درو باز نکرد شماره ی علیرضا رو هم گرفتم اه چرا خاموشه پسره نفهم آخه من چه جوری پیدات کنم سریع سوار ماشین شدم یه دختری رو تو پیاده رو دیدم یه گیتار رو دوشش بود زیر بارون هم کاملا داشت خیس میشد این دیگه چه دیوونه ایه یه چیزی هم داشت زیر لب میخوند یه دفعه سرشو گرفت سمت آسمون یه چیزی گفت با خودم گفتم شاید شاگرد علیرضا باشه پنجره ماشینو کشیدم پایینو صداش کردم
-ببخشید خانوم
یه دفعه سرشو برگردوند سمتم آخی چقدر ناز و بامزه بود یه شال فیروزه ای رو عربی دور سرش پیچیده با مانتو فیروزه ای که یه با شلوار لی تیره بهم نگاه کرد بعد سرش رو انداخت پایینو گفت :بله بفرمایید واقعا این صدای آدم بود چند لحظه نمیتونستم چیزی بگم فقط آب دهنمو قورت دادم

((سارا))
سرمو که آوردم پایین یه جنسیس مشکی رو کنارم دیدم که شیشه ماشینو کشید پایین یا علی خدایا گفتم غلمان ولی نه دیگه در این حد یا خدا یه پسر چشم ابرو مشکی تو ماشین نشسته بود یه ذره نگاهش کردم بعد سرمو انداختم پایین دوست نداشتم خیره توی چشمای نامحرم نگاه کنم یعنی دست خودم نبود همیشه وقتی میخوام با یه نفر حرف بزنم اول نگاش میکنم بعد سرمو میندازم پایین با یه ولوم پایین گفتم
-بله بفرمایید
دیدم ازش هیچ صدایی نمیاد نگاش کردم وا این چرا خشک شده همینجوری مستقیم زل زده بود تو چشمام آخه پسر جان مگه آدم این جوری زل میزنه تو چشم دختر مردم البته از شما پسرا بعید نیست یهو جدی شدم با این فکر یه ذره عصبی شدمو گفتم
-بفرمایید امرتون؟
انگار یهو به خودش اومده باشه با من من گفت
-ببخشید شما شاگرد آقای کبیری هستین
-بله بفرمایید چطور؟
-من دوستشون هستم قرار بود بیام دنبالش الان وقتی رفتم در دفتر بسته بود به گوشیش هم زنگ میزنم خاموشه
-آها ببخشید
با دستم به سوپری یه ذره جلوتر اشاره کردم و گفتم
-فکر کنم رفته باشن توی سوپر مارکت البته بازم زیاد مطمئن نیستم
-خیلی ممنونم خانم واقعا لطف کردید
-خواهش میکنم
یهو دیدم استاد از سوپر مارکت زد بیرونو منو ماشین دوستشو که دید اومد سمتمونو و رفت سمت ماشین با دوستش از تو پنجره دست داد . گفت
-سلام شهاب جان شرمنده خیلی منتظر موندی
بعد به سمت من برگشتو گفت
-ا سارا تو هنوز اینجایی ؟
(په نه په واستادم تو بارون واست اپرا اجرا کنم والااااا)
-نه استاد میخوام زیر بارون اپرا بخونم
اینو که گفتم شروع کرد به خندیدن که دیدم دوستش هم پیاده شده و داره میخنده خودمم خندمم گرفته بود یه ذره نگام کردو گفت
-سارا میدونم بارون خیلی دوست داری ولی آخر این هفته اجرا داریم سرما میخوری صدات میگیره بیا تا خونه برسونیمت
-نه خیلی ممنونم مزاحمتون نمیشم
دوستش یه نگاهی به من کردو گفت
-خواهش میکنم بفرمایید بارون هم داره بیشتر میشه تعارف نکنید بفرمایید
استاد-سوار شو
در عقب ماشینو باز کرد منم رفتم نشستم خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه با دو تا غلمان البته از حق نگذریم دوست استاد اسمش چی بود آهان شهاب خیلی بهتر بود آهان البته باید بگم من خیلی دختر مقیدیم بیخودی هم سوار ماشین نشدم من هفت ساله دارم پیش استاد کلاس اپرا میرم از سن دوازده سالگی تا الان که دانشجوی ترم دو رشته حقوقم تازه خانوادم روش شناخت کامل دارن چند بارم شام و نهار خودشو خونه ما چتر کرده مادرشم خیلی خانم خوبیه یادم رفت سنشو بگم بیست وهشت سالشه یکی از بهترین گروه های اپرا ایران رو داره قدش فکر کنم حدود یک و هشتاد و پنج با موهای قهو ه ای سوخته با چشمای قهوه ای هیکلشم خوبه بد نیست البته تا اونجایی که من یادم میاد یه زمانی هیکلش خیلی رو فرم بود بعدش یه ذره بهم ریخت
((شهاب))
بعد از اومدن علیرضا سوار ماشین شدیم من تازه فهمیدم اسم دختره ساراست ولی خودمونیما با اون جوابی که به علیرضا داد داشتم از خنده میترکیدم اصلا به طرز پوشش نمیخورد وقتی رو صندلی عقب نشست آینه رو صورتش تنظیم کردم بهش نگاه کردم سرشو انداخته بود پایین داشت فکر میکرد گاهی هم لبخند میزد یعنی به چی فکر میکرد علیرضا هم نمیدونم داشت دم گوشم چی میگفت من فقط سرمو تکون میدام یهو یه ذره صداشو بلند کرد و گفت
-شهاب حواست با منه؟
-هان آره ببخشید یه ذره خستم
-فیلمبرداریت تموم شد دیگه خدا رو شکر ؟
-آره آخرین سکانسو گرفتیم
اینو که گفتم سر سارا یهو اومد بالا (سارا من چه صمیمی شدم بیخیال اینجوری راحت ترم این مثل بقیه )و با کنجکاوی صورت منو وارسی کرد یعنی واقعا منو نشناخته بود مگه میشه شاید میخواد جلب توجه کنه با این فکر یه پوزخند اومد رو لبم که دیدم اونم یهو پوزخند تحویلم داد چشمام از تعجب گشاد شد این دیگه کیه ؟؟

((سارا))
تو حالو هوای خودم بودم که دیدم دارن درباره فیلمبردای حرف میزنن نکنه این پسره بازیگره یه ذره بهش نگاه کردمو و بررسی کردم ا این که این همون بازیگرس که مامانم هر موقع میبینه یه لا حول وولا قو...میخونه همینجوری داشتم بررسی میکردم که دیدم یه پوزخند زد پسره نفهم حتما فکر کرده میخوام جلب توجه کنم همش تقصیر این دخترای بدبخته اینا باعث میشن اینا مغرور بشن دیگه.... با این فکرم منم یه پوزخند تحویلش دادم که دیدو چشاش ده بیستایی شد استاد یهو برگشت سمتمو گفت
-سارا خانم ایشونو شناختی؟
-بله استاد ببخشید الان شناختمشون
رو کردم سمت شهاب(وا چه صمیمی شدم من) و گفتم
-شرمنده نشناختمتون از دیدارتون خوشحالم
- سرشو تکون داد و گفت خواهش میکنم ولی معلوم بود باور نکرده استاد روشو برگردوند سمتشو گفت
-آره شهاب جان آخه سارا اصلا فیلم ایرانی نگاه نمیکنه اینم که شمارو شناخت کلی تعجب کردم
شهاب با چشای درشت شده گفت
-یعنی چی مگه میشه یعنی سینما و تلوزیونو نگاه نمیکنن
استاد-آره بابا زندگی این خانوم تو چند تا چیز خلاصه میشه موسیقی .درس .کتابهای شعر و فلسفی. چهارمیش چی بود سارا؟
-استاد چهارمیش نیست اولیشه خدا رو یادتون رفت؟
استاد با یه چهره ناراحت سرشو تکون داد و گفت
-خوبه که تو هنوز داریش دور من یکی رو که خیلی وقته خط کشیده
شهاب هم نگاه غمگینی بهش انداخت برای این که بحثو عوض کنه گفت
-خیلی معذرت میخوام میتونم بپرسم شما چند سالتونه؟
-بله خواهش میکنم من نوزده سالمه دانشجوی ترم دو حقوقم
-یعنی شما اصلا تا حالا فیلم نگاه نکردید ؟
-چرا نگاه کردم ولی به نظرم محتوای فیلمها خیلی ضعیفه و ما داریم وقتمونو هدر میدیم
-میشه بپرسم چرا؟
-بله چون بیشتر روابط عاطفی بین دو جنس مخالف رو پیش میکشن که این شامل مثلث عشقی ،اعتیاد و مشکلات اجتماعی میشه اما مشکل بزرگتر اینه که ما از اول فیلم این مسائل رو مطرح میکنیم بعد هم در آخر میایم میگیم این کارا رو نکنیدا خیلی بده در ضمن ما توی سینما اصلا فیلم و انیمیشنی متناسب با سن کودکان و نوجوونا نداریم بعد میگیم دچار تهاجم فرهنگی هستیم از طرفی دیگه بعضی از بازیگرا و خیلی از کسای دیگه تو سینما هستن برای خیلی از افراد الگو هستن اما متاسفانه کارایی رو انجام میدند که مناسب یه شخصیت برجسته بین مردم نیست متاسفانه مردم فکر میکنند اونا آدمای بی دغدغه ای هستند و هیچ مشکلی ندارن
اینو که گفتم استاد شروع کرد به دست زدن و بلند خندید رو کرد سمت شهابو گفت
-دیدی آقای الگو یه ذره از اون غرورت کم کن
یواشکی سرشو نزدیک گوش شهاب برد و گفت
-خوردی داداش؟
وحشتناک خندم گرفته بود شهاب یه چشم غره به استاد رفت و آدرسو پرسید تا رسیدن به خونه هیچ حرفی نزدیم تا این که جلوی در خونه رسیدیم استاد برگشت سمتمو گفت
-بفرما بانو رسیدیم سلام برسون
-چشم خداحافظ
رو کردم سمت شهاب که معلوم بود بدجور توی فکره و گفتم
-خیلی ممنونم آقای راد لطف کردین خیلی خوشحال شدم از نزدیک دیدمتون به خانواده هم سلام برسونید
توی چشمام زل زد و گفت
-خواهش میکنم خانم از مصاحبت با شما خیلی خوشحال شدم به امید دیدار به خانواده هم سلام برسونید
میخواستم بهش بگم اون چشماتو از من بگیری یه دنیا ممنون میشم آخه بد بختی آدم نمیتونه ازت نگاه بگیره از ماشین پیاده شدم و از استاد خداحافظی کردم خواستم گیتارمو بردارم که شهاب از ماشین پیاده شد کمکم کرد که گیتارو بردارم منم از پشت داشتم نگاش میکردم وای خدایا یه تی شرت سفید سفید تنش بود با یه کت چرم کوتاه روش با یه شلوار لی مشکی قدشم فکر کنم حدود یک و نود بود اینقدر از پشت هیکلش خوب بود که اگه دست خودم بود میپریدم از پشت بغلش میکردم البته مطمئن بودم دستام به دورش نمیرسه
((شهاب))
وقتی توی ماشین نشسته بودیم و سارا از علایقش میگفت اونقدر محکم گفت اولیش خداست که منو علیرضا کپ کردیم که علیرضا بازم انگار یادش افتاد و ناراحت شد خواستم هم بحثو عوض کنم تا از شخصیت پیچیده سارا با خبر شم که با جوابایی که داد نمیدونستم چی بگم از یه دختره نوزده ساله بعید بود هر کی ندونه فکر میکنه من چه پیرمردیم خوبه بیستو شش سالمه وقتی رسیدم جلوی در خونشون یه نگاه به ساختمون انداختم مشخص بود وضع مالی خوبی دارن خداحافظی کردو از ماشین پیاده شد خیلی ناخوداگاه از ماشین پیاده شدم و رفتم گیتارو دادم دستش و شروع کردم به نگاه کردن بهش دختر خوشگلی بود دختر چشم ابرو مشکی با لبای قلوه ای سرخ با قد حدود یک وهفتاد ودو سه با یه اندام فوق العاده موهاش هم دیده نمیشد که ببینم چه رنگیه گیتارو دادم دستشو گفتم
-زودتر برید داخل ممکنه سرما بخورید (این چه حرفی بود من زدم؟)
لپاش از خجالت سرخ شدنو سرشو انداخت پایین و با همون صدای نازش گفت
-بله چشم شما هم برید ممکنه سرما بخورید با اجازتون خداحافظ
وقتی این حرفو زد دوباره سرخ شد و برای علیرضا هم دست تکون داد و رفت اون لحظه اونقدر ناز شده بود که دلم میخواست بغلش کنمو به خودم فشارش بدم و اون لبای خشگلشو که از روی خجالت گاز میگرفت خودم گاز بزنم(من نمیفهمم چرا دیوونه شدم) این دختر بدون این که یه ذره عشوه بریزه خیلی جذاب بود رفتم سوار ماشین شدم
علیرضا-شهاب کارای شرکت یه ذره عقب مونده چون این ماه دوتامون مشغول بودیم باید حتما این دفعه همه رو سرو سامون بدیم
-باشه باشه فردا میرم یه سر بزنم تو نمیتونی بیای درسته ؟
علیرضا-آره آخر هفته اجرا دارم سارا هم اولین اجراشه نمیدونی چه صدایی داره دست خودم بود از اون دوازده سالگی میذاشتمش تو گروه
-چی دوازده سالگی؟
علیرضا-آره هفت ساله داره میاد کلاس با استعدادترین شاگردی که داشتم واقعا صداش تو ایران حیف میشه مطمئنم میتونه تو بهترین گروه های اپرا دنیا بخونه
نمیدونم چرا وقتی علیرضا از سارا حرف میزد برق خاصی تو چشماش دیدم که اصلا خوشم نمیومد

((سارا))
وقتی گیتارو دستم داد و گفت زود برید ممکنه سرما بخورید فکر کنم از خجالت لبو شدم خیلی ناخودآگاه بهش گفتم شما زودتر برید ممکنه سرما بخورید آخه نمیدونم برا چی این حرفو زدم خاک بر سر غلمان ندیدت خودم توی حیاط شروع کردم به حرفم خندیدن یهو دیدم مامان از در اومد بیرونو یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت
-سلام سارا خانم تشریف نمیارید داخل دیوونه شدی به چی میخندی؟
-سلام مامانی ببخشید شما که میدونی من عاشق بارونم
-بله ولی سینه پهلو میکنی بدو بیا تو بچه
-چشم راستی بابا اومد ؟
-آره دیگه داشت کم کم نگران میشد بیا داخل
با دو رفتم سمت در کفشامو درآوردم گونه مادرمو بوسیدم رفتم سمت حال پدرم مثل همیشه در حال گوش دادن اخبار اقتصادی و بورس بود از پشت دستامو گذاشتم رو چشماشو و گفتم
-من کیم ؟
بابا-نمیدونم خانم نکنه خودت برا خودت هووو آوردی؟
مامانم هر موقع بابا این حرفو میزد شروع میکرد غرغر کردنو میگفت هر موقع من مردم برو بگیر بابای ما هم عاشق یه ذره عصبی میشد و میگفت خدانکنه
-باشه بابا جان بیخیال من اشتباه کردم من دختر خوشگل بابامم خوبه
بابا لبخندی زد و گفت
-مگه غیر از اینه
شروع کردم خندیدنو بابا مامانو گذاشتم تو حال عاشقیشون در اتاقو باز کردم وای خدا این جا اتاق منه یا طویله من عاشق رنگ یاسی ام تمام اتاقمو پرده اش یاسی بود چند تا از عکسام که توی آتلیه انداخته بودم هم روی دیوار بود و پیانوم هم گوشه اتاق کمد لباسام که باید مرتبش کنم بیخیال بعدا حولمو برداشتم رفتم سمت حموم یه نیم ساعت تو حموم بودم اومدم بیرون یه تاپ شلوار قرمز پوشیدم موهامم همینجوری باز گذاشتم آخه موهام تا روی رون پاهام میومد برای همین باز میذاشتم تا زودتر خشک شه و شروع کردم به تمیز کردن صدای مامانم دراومد که هی میگفت سارا شام سریع پریدم پایین شام بخورم سر میز هم با کلی شوخی و خنده غذا رو خوردیم که به مامانم گفتم
-راستی مامان سینا کی میاد ؟
-نمیدونم ولی گفت برای اجرات خودشو میرسونه
-خداکنه دلم خیلی براش تنگ شده
مامانم اشک تو چشاش جمع شد که بابام گفت
-بسه خانم رفته دنبال کارای پروژش تازه به سارا هم قول داده تا آخر هفته بیاد
به نشونه تاکید سری تکون دادم بازم اون شب انقدر شوخی کردم که مامان و بابا کلا جریان یادشون رفت بعد از شام شب بخیر گفتمو رفتم به اتاقم رو تخت نشستم و شروع کردم به شونه کردم موهام سینا همیشه میگفت عاشق موهامه ولی کدوم مردی حوصله داره همچین موهایی رو ببافه بهم میگفت وقتی با اون چشم ابروی مشکی و موهای مشکیم بهش نگاه میکنم دلش میخواد قورتم بده سینا داداشمه بیست و شش سالشه بر خلاف من چشماش عسلیه با موهای قهو های کمرنگ با قد حدود یک وهشتاد و پنج یه شرکت مهندسی داره من نمیفهمم من به کی رفتم چشم ابرو مشکی آخه سینا عین بابامه مامانمم چشمای قهوه ای و مو های خرمایی داشته ولی بابام میگه من شبیه مادر بزرگ خدابیامرزشم عکسم نداره که ببینیم والاااا
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
شنبه 27 آذر 1395 - 22:40

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر Javad | leily | sara13713 | parinazzz |
نویسنده پست دوم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

((شهاب))
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه با علیرضا رفتیم تو مثل همیشه مامان ایستاده بود جلوی در تا منو دید دستاشو باز کرد و منو بغل کرد دوباره اشک تو چشاش نشسته بود به شوخی گفتم

-مامان تو خونه چقدر آبغوره داریم
-چطور پسرم میخوای چی کار؟
-هیچی آخه گفتم مگه ما چقدر آبغوره میخوایم که شما هر موقع من میام انقدر میگیری؟
مامان به شوخی یه دونه زد به بازوم بعد هم شروع کرد با علیرضا احوال پرسی کردن مثل همیشه پدرم نشسته بود و داشت اخبار گوش میکرد رفتم جلو و سلام کردم بازم مثل همیشه به سردی جواب سلاممو داد با علیرضا هم سلام علیک کرد و نشست دو دقیقه بعد هم شادی اومد اومد سمتم منو بغل کرد و گفت
-سلام داداشی بی معرفت خیلی دلم برات تنگ شده بود یه سراغی از آجی کوچیکه نگیریا
دلم براش خیلی تنگ شده بود بلند شدم و محکم بغلش کردمو گفتم
-باشه از این به بعد کاملا در اختیار خونوادم
بابام در همین حین یه پوزخند زد شادی که متوجه شد خواست جو رو عوض کنه رو به علیرضا گفت
-سلام داداش علیرضا خوبی؟ شما هم سایتون سنگین شده ازتون خبری نیست
بعد هم خیلی آروم گفت بساط مطربی چه طوره پولش خوبه؟
همین کافی بود تا علیرضا به قهقه بیافته بابام هم یه چشم غره توپ به شادی رفت که یعنی سنگین باش دختر. که شادی خودشو جمع کرد بابام بعد این همه سال نفهمیده اینا همدیگرو مثل خواهر برادر دوست دارن نمیدونم کی میخواد این حکومت نظامی رو از توی خونه ببره خانواده ما چهار نفرست مامانو بابا و منو شادی من بیستو شش سالمه دکترای مهندسی عمران شادی هم نوزده سالشه یعنی همسن ساراست ای بابا چه ربطی داره چرا من هر چی میشه ربط میدم به این دختره معصومه خانم مادر علیرضا هم خونه ما بود با مادر من از نوجوونی دوست بودن منو و علیرضا هم باهم رفیق جون جونی شدیم منم به خاطر این که با علیرضا باشم دو سال جهشی خوندم با هم کنکور دادیم تنها تفاوتمون این بود که من میرفتم تاتر کار میکردم اونم یواشکی و علیرضا هم از همون بچگی موسیقی کار میکرد چون پدر خدا بیامرزش نوازنده تار بود البته علیرضا یه خواهر بزرگتر به اسم عسل داره که با شوهر و بچش توی فرانسه زندگی میکنن توی همین فکرا بودم که شادی برای شام صدامون بعد از شام و کلی حرف زدن که علیرضا رو به مادرش گفت که حاضر شه منم رفتم توی اتاقو سوییچو برداشتم اومدم پایین
علیرضا-تو کجا میای شهاب خونه ما پلاس نشیااا
به شوخی زدم تو سرشو گفتم
-مگه ماشین آوردی داداش بریم برسونمت خودم هم میخوام برم خونه
که مامان به حرف اومد و گفت
-کجا میری پسرم شب بمون
میدونستم مادره و دلش میخواد بمونم اما مگه با وجود بابا میشد مطمئنم بازم یه چیزی بهم میگفت پس بهتر بود برم رو کردم سمت مامانو لپشو بوسیدم و گفتم
-چشم مامان گلم فردا باید یه سر برم شرکت چند وقته سر نزدم زود میام
خودشم میدونست چرا نمیمونم دیگه اصرار نکرد رفتیم سوار ماشین شدیمو و شروع کردم به غرغر کردن که آخه این بارون چیه قطعم نمیشه آدم خیس میشه علیرضا که عادت داشت همیشه میخندید که معصومه خانم مادر علیرضا گفت
-وای مادر چرا انقدر مثل زنا غر میزنی بارون رحمت خداست مادر خدا بیامرزم همیشه میگفت فرشته ها رو زیر بارون میتونی ببینی میگفت کافیه زیر بارون بری خدا تمام رحمتشو نشون میده مخصوصا برای کسایی که فراموشش کردن میگفت خدا دوست داره بنده هاش باهاش حرف بزنن یکی از این وقتا هم وقته بارونه
علیرضا که به فکر رفته بود گفت
-آره سارا هم همینو میگه میگه وقتی بارون میاد انگار خدا به آدم نزدیک تر میشه کافیه دستتو به سمت آسمون بلند کنیو اولین قطره بارونو بگیریو آرزو کنی میگه بهترین وقت وقتیه که زیر بارون اشک بریزیو آدما فرق اشکو بارونو روی صورتتو نفهمن پس چرا اونی که من زیر بارون دیدم فرشته در نیومد
من ساکت داشتم به حرفاش گوش میکردم ولی انگار علیرضا باز رفته بود تو خاطراتش که مادر علیرضا سکوتو شکست
-آره سارا دخترم واقعا فرشتست چه دختر خانمیه انقدر خوب رفتار میکنه که اصلا آدم متوجه نمیشه یه دختر نوزده سالست همش هم به خاطر تربیت خوب پدر مادرشه
بعد هم با شیطنت اضافه کرد
-مگه نه علیرضا
علیرضا که انگار تو این دنیا نبود به خودش اومد و گفت
-ها..بله بله درسته
خواستم بحثو عوض کنم برای همین روبه علیرضا گفتم
-علیرضا آخر هفته پایه هستی بریم شمال یه ذره استراحت کنیم در ضمن برای اون پروژه هم باید یه هفته رامسر بمونیم
-آره اما من پنجشنبه شب اجرا دارم اگه بتونیم جمعه صبح بریم خیلی خوب میشه
سرمو به علامت موافقت تکون دادمو
علیرضا-در ضمن شما هم ایندفعه حتما میای یعنی چی هر موقع بهت میگم بیا اجرا داریم میگی نمیتونم کار دارم
خندیدمو گفتم
-چشم گردن ما از مو باریکتر داداش خوشگلم
-اینقدر مزه نریز منکه میدونم تو بیای بازار من کساد میشه ولی جهنمو ضرر بیا شادی رو هم با خودت بیار دختر بیچاره از کنکور به بعد هیچ جا نرفته
-آره خودمم میدونم تازه خیلی هم دلتنگ من بود داشتم فکر میکردم شادی رو هم بیارم شمال ها؟
-آره خودمم میخواستم بگم
بعد از رسوندن علیرضا مادرش به سمت خونه رفتم بارون هم همینجوری ادامه داشت میخواستم دوباره شروع کنم به غر زدن که یاد حرف مادر علیرضا و علیرضا افتادم یعنی تو بارون فرشته پیدا میشه بیخیال یه لحظه چشمم به صندلی عقب افتاد یه چیزی برق میزد دستمو دراز کردم یه دستبند طلا بود حتما مال سارا بود حتما از دستش افتاده دست بندو گرفتم تو دستم نمیدونم چرا ولی خیلی بیفکر به سمت خونه سارا اینا راه افتادم جلوی خونشون که رسیدم چراغ یه اتاق که بالکن داشت روشن بود خواستم ماشینو روشن کنم که برم با چیزی که دیدم حتی نتونستم به خودم تکون بدم
یکشنبه 28 آذر 1395 - 18:54

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر Javad | leily | parinazzz |
نویسنده پست سوم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن


((سارا))

بعد از این که موهامو شونه زدم به عادت هر شبم به بالکن رفتم و گیتارمو برداشتم شروع کردم به آهنگ خوندن
آاااااااااا
سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم عیبی نداره میدونم باعث این جداییم
رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالتو بهتر
لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود احساس من فرق داشت با تو دوست داشتنت خالی نبود
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آسون چه حالی داریم امشب به یاد تو منو بارون
باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود سخت شده بود تحملت عشقت به من کم شده بود
رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شبو روز من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آروم چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشام خیره به نوره چراغ تو خیابون
خاطرات گذشته منو میکشه آسون چه حالی داریم امشب به یاد تو منو بارون ...منو بارون
((منو بارون بابک جهان بخش و رضا صادقی))

((شهاب))
وقتی خواستم ماشینو روشن کنم به بالکن نگاه کردم یه دختر با موهای بلند با یه گیتار اومد تو بالکن چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینم آره سارا بود یه تاپ و شلوار تنش بود حتی نمیتونستم پلک بزنم تو دستش یه گیتار بود و شروع کرد به آهنگ خوندن سرشو سمت آسمون گرفته بود شیشه ماشینو کشیدم پایین تا بهتر بشنوم چی میخونه وای خدای من صداش خیلی عالی بود و من تنها به دختری نگاه میکردم که موهاش توی باد تکون میخورد و سرش رو به آسمون بود فقط دو تا بال کم داشت اون واقعا مثل فرشته بود هنوز بارون ادامه داشت وقتی به خودم اومدم دیدم سارا رفته داخل چراغ اتاقشو هم خاموش کرد ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت خونه بعد از یه ربع رسیدم خونه یه خونه سیصد متری که دو سال پیش خریدمش برق خونه رو روشن کردم مثل همیشه سوت و کور همه چیز هم سر جای خودش بود رفتم در یخچالو باز کردم و یه شیشه آب یخو سر کشیدم اما هنوز بدنم داغ بود هنوز داشتم به چشمای سارا فکر میکردم وقتی توی بارون گیتارو دادم دستش وقتی باهام حرف میزد و بعد هم وقتی توی بالکن دیدمش حتما تب کردم سریع پریدم توی حموم یه دوش آب یخ گرفتمو با یه شلوار آدیداسو یه رکابی خودمو پرت کردم روی تخت حتی نتونستم ملافه رو روی خودم بکشم هنوزم بدنم داغ بود همش سارا جلوی چشمام بود از روی کلافگی یه دستی توی موهام کشیدم رو رفتم سراغ تردمیل انقدر روش دوییدم که خسته شدمو رفتم که بخوابم اما هنوز صدای سارا توی گوشم بود انگار لالایی واسم میخوند صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم گوشی رو برداشتم صدای پر عشوه دلارام فلاح دستیار کارگردان توی گوشم پیچید
-سلام آقا شهاب خوب هستین ؟
-بله ممنون بفرمایید خانم فلاح (فلاح رو با تاکیید گفتم که خودشو جمع وجور کنه )
-ای وای ببخشید خواب بودین
-خواهش میکنم اگه امری دارین بفرمایین اگه نه من کار مهمی دارم
-می خواستم پیشنهاد یه فیلم جدید بهتون بدم
-شرمنده خانم من به آقای جوادی هم گفتم این فصلو میخوام استراحت کنم
-بله میدونم آقای جوادی هم گفتن برای فصل بعد فقط خواستن مطمئن بشن
-بهشون بگید فیلنامه رو برام بفرستن بعد از این که خوندم باهاشون تماس میگیرم
-باشه مراقب خودت باش
-خداحافظ خانم فلاح
اه من نمیدونم آدم چه جوری میتونه غرورشو برای یه نفر بشکنه هی خودشو براش کوچیک کنه ساعتو نگاه کردم وای ساعت ده شده سریع پاشدم یه دوش گرفتمو یه قهوه خوردمو لباسامو پوشیدم رفتم سمت شرکت
((سارا))
دیشب وقتی رفتم که بخوابم اتفاقای روزو با خودم مرور کردم همیشه عادتم بود کل روزو مرور میکردم به یاد شهاب افتادم وقتی گیتارو داد دستم وقتی تو ماشین باهم حرف زدیم با این فکرا یه لبخند اومد رو لبمو زود خوابم برد صبح خیلی سرحال از خواب پاشدم رفتم پایین مامانو بابا نشسته بودن دور میز یدو رفتم پایین هر دوشونو بوس کردمو و بعد از یه ربع حاضر شدم یه شلوار لی آبی تیره با یه مانتو سرمه ای با شال سرمه ای یه کوله مشکی آرایشم فقط ریمل و کرم ضد آفتابو یه ذره مداد گوشه چشمم کشیدم به لبام هیچ وقت هیچ چیزی نمیزدم چون همینجوری تو چشم بود چه برسه یه رژ قرمز هم میزدم صبحونمو داشتم میخوردم که بابا گفت
-بسه دختر چه قدر میخوری مگه تو دانشگاه نداری ؟
-چرا بابایی جونی الان میرم تو که میدونی من چه قدر صبحونه دوست دارم(اینارو با صدای بچه گونه میگفتم و لبامو هم غنچه کرده بودم )
- باشه بابا من تسلیم هر چقدر خواستی بخور
-چشم
مامانم هم داشت به کارهای من میخندید پاشدم همانند جت اسکی رفتمو خودم به کلاس رسوندم جلوی در دانشگاه دوست دانشگام فاطمه رو دیدم پریدم بغلش کردمو باهم رفتیم سمت کلاس ساعت آخرمون ادبیات داشتیم استاد ادبیاتمون یه پسره سی ساله بود که دکترای ادبیات داشت انصافا هم قیافش خوب بود هم هیکل و قدش هر موقع هم میومد به من میگفت تمام شعرا رو بخونم تو همین فکرا بودم که فاطمه زد به پهلومو گفت
-بفرما مجنونت اومد
-ببند دهنو میشنوه
مثل همیشه اومد تو کلاس سریع به جایی که من نشسته بودم نگاه کرد بعد از حاضر و غایب کردن و درس دادن رو کرد سمت منو گفت خانم آریا میتونید شعر این جلسه رو بخونید سرمو تکون دادمو گفتم بله استاد مثل همیشه شعرو خوندم زیر نگاههای سنگین رهام طهماسبی (اسم استاد) تحمل کردم خدا رو شکر که یه واحد بیشتر ادبیات نداریم بعد از تموم شدن کلاس طهماسبی مشغول جمع کردن وسایلش و زیر نظر گرفتن من بود که فاطمه یهو بلند گفت
-راستی سارا فردا شب اجرا داری دیگه آره
منم که کلا یادم رفته بود استاد تو کلاسه کلی سر ذوق اومدمو گفتم
-آره فردا شب تالار ....ساعت نه حتما بیایا
-پس چی حتما میام دوست جونی با حسین میاما
-باشه بابا با آقاتون بیا خوبه؟(حسین نامزد فاطمه بود تازه با هم عقد کرده بودن)
-آره ببین من کادو مادو برات نمیگیرما از همین دست فروشا یه گل میگیرم همون موقع که خوندی تموم شد پرت میکنم تو صورتت
-عجب آدم بیشعوری هستیا نمیخوام بیای اشتباه کردم
دو تامون شروع کردیم به خندیدن که با سرفه طهماسبی به خودمون اومدیم لب پایینمو از روی خجالت گاز گرفتم خواستم به سمت در برم که استاد صدام کرد
-خانم آریانمهر
برگشتم بهش نگاه کردم
-بله استاد؟
با شوخی و خنده همراه با گله مندی گفت
-خانم شما موسیقی کار میکنین ؟
-بله کار میکنم ولی در واقع اپرا میخونم چطور استاد؟
با حالت متفکری سرشو تکون دادو گفت
-باید از صدای زیباتون میفهمیدم
دیگه داشت از حد خودش بالاتر میرفت سرمو گرفتم خواستم بهش چیزی بگم که گفت
-نمیخواید مارو هم دعوت کنید؟
-خواهش میکنم استاد این چه حرفیه خواستید تشریف بیارید خوشحال میشم
-بله حتما میام خوشحال میشم
-خواهش میکنم استاد اگه امری با بنده ندارین من عجله دارم باید برم
-خواهش میکنم بفرمایید
با دو از کلاس اومدم بیرون فاطمه هم خودشو بهم رسوند و شروع کرد به خندیدن منم خندم گرفته بود انقدر خندیدیم که دیگه دل درد گرفتیم بعد از کلی مسخره بازی از دانشگاه زدم بیرون چون ساعت پنج با استاد کلاس داشتم اول یه سر رفتم خونه بعد رفتم سمت کلاس
سه شنبه 30 آذر 1395 - 20:19

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست چهارم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

پست چهارم((شهاب))
بعد از این که رسیدم شرکت با کلی غرغر علیرضا روبرو شدم کارامونو کردیم که ساعت چهارونیم شده بود علیرضا یه نگاه به ساعت کرد و گفت
-شهاب میتونی منو برسونی کلاس ؟
-آره بابا این چه حرفیه چرا ماشین خودتو نیاوردی
-هیچی بابا حوصله نداشتم
-باشه پس پاشو بریم
امروزم حتما با سارا کلاس داشت رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم یه پیراهن سفید با یه کت وشلوار سرمه ای پوشیده بودم تو محیط کار همیشه رسمی میپوشیدم بیخیال شدم تیپم خوب بود بعد از نیم ساعت رسیدیم جلوی در آموزشگاه علیرضا پیاده شد خواست خداحافظی کنه اما منم پیاده شدم نمیدونم ولی دلم میخواست سارا رو ببینم علیرضا با تعجب پرسید
-تو کجا؟
– بیشعور این همه راه اومدم میخوام یه ذره آب بخورم یه دستشویی هم برم ناراحتی برم؟
-ای بابا قهر نکن شوخی کردم بیا بریم تو
با علیرضا رفتیم بالا علیرضا یه ذره نگاه کردو گفت
-انگار سارا هنوز نیومده هیچ وقت دیر نمیاد
الکی یه دقیقه رفتم دستشویی اومدم بیرون چون قرار بود بعد از اینجا برم رییس یه شرکت ساختمونی رو ببینم سریع از علیرضا خداحافظی کردمو زدم بیرون به چهار راه رسیدم اونطرف یه اپتیما رو دیدم برای یه دختری که داشت میرفت بوق زد ناخودآگاه یه پوزخند رو لبم معلوم نیست دختره چه عشوه ای ریخته یه گیتار رو دوشش بود چقدر شبیه سارا بود بعد از این که چراغ سبز شد رفتم اون سمت آره سارا بود خواستم از ماشین پیاده شم برم پسرو رو تا میخوره بزنمش که پسره از ماشین پیاده شد رفت طرفش سارا تا پسرو رو دید سریع پرید بغلش پسره هم سارا رو محکم بغل کرده بود پسره قدش بلند بود با یه هیکل رو فرم با پیرهن مشکی و کت و شلوار مشکی از حرصم انقدر فرمونو فشار دادم که انگشتام سفید شده بود سارا گریه میکردو سرش رو شونه پسره گذاشته بود پسره هم با دستش سرشو نوازش میکرد بعد سارا رو از بغلش جدا کرد صورت سارا رو تو دستاش گرفت از روی کلافگی دستمو کردم توی موهام انقدر دندونام رو روی هم فشار دادم که احساس کردم هر لحظه ممکنه خورد شه پیشونی سارا رو بوسید و ازش خداحافظی کرد من همچنان به سارا نگاه میکردم که با یه نگاه پر از عشق پسرو رو بدرقه کرد یه لحظه نگاهش افتاد به ماشین من منو دید همینجوری تو چشمام زل زده بود تیله های مشکی چشماش انقدر گیرا بود انگار که انعکاس خودمو توش میدیدم حتی نمیتونستم ازش چشممو بگیرم لعنتی با اون چشمات داری با من چی کار میکنی؟تو هم مثل بقیه… انقدر عصبانی بودم که ماشینو روشن کردمو با سرعت از اونجا رفتم
چهارشنبه 01 دی 1395 - 23:51

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر dardtanhayi | leily | sara13713 | parinazzz |
نویسنده پست پنجم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

پست پنجم

((سارا))
داشتم میرفتم سمت کلاس که یه ماشین برام بوق زد آخه من نمیدونم من حجابم بده که تو برام بوق میزنی؟ یه لحظه خواستم برگردم یه چیز بهش بگم که دیدم سینا از ماشین پیاده شد با دو رفتم سمتش خودمو تو بغلش پرت کردم اونم محکم منو به خودش میفشرد معلوم بود خیلی دلش برام تنگ شده گریم گرفت که گفت
-خواهر کوچولوی من چه طوره ؟باز که داری آبغوره میگیری گیسو کمند من
-ای سینای بی معرفت نمیگی من از دوریت میمیرم
-ببخشید خوشگل من از امروز دیگه هیچ جا نمیرم… داشتی میرفتی کلاس؟
-آره… تو کجا میری؟
– من الان میرم شرکت یه جلسه مهم دارم
-باشه پس شب میبینمت برو مراقب خودت باش
صورتمو تو دستاش گرفتو پیشونیمو بوسید و گفت
-چشم رو چشمم شما هم برو الآن علیرضا کلتو میکنه
خندیدم اونم خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت داشتم به رفتنش نگاه میکردم که یه جنسیس مشکی اونور خیابون دیدم یه ذره دقت کردم شهاب بود اما چرا انقدر عصبانی بود ؟با چشمای قرمز داشت منو نگاه میکرد احساس کردم اگه الان دست خودش بود یه دونه میزد تو گوشم نکنه الآن منو با سینا دید قاطی کرد نه بابا بازیگر مملکت آخه چرا باید برای من قاطی کنه منم دیوونه شدمااااا برم الان استاد کلمو میکنه
پنجشنبه 02 دی 1395 - 20:26

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست ششم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

((شهاب))
با سرعت زیاد تو خیابون میرفتم اصلا حواسم به چراغ قرمز نبود تا چراغو دیدم جوری زدم رو ترمز که بوی لنت ماشین دراومد اه لعنتی تا الآن کلی هم دیر کرده بودم بعد از ده دقیقه رسیدم شرکتشون توی یه ساختمون بلند بود خواستم از خیابون رد شم که یه دختره از اونطرف خیابون داد زد وای شهاب راد بعد از دو ثانیه کلی آدم ریخت سرم منم تو این وضعیت فقط لبخندای عصبی میزدم یه دختره از اون بین که یه مانتو قرمز کوتاه با آرایش خیلی افتضاح داشت با عشوه اومد طرفمو یه کارت گرفت سمتمو گفت
-خوشحال میشم زنگ بزنی آقا خوشگله
آروم طوری که فقط خودش بشنوه سرمو بهش نزدیک کردم که خیلی خوشحال شد و گفتم
– منتظر من نمون خانم زشته (احیانا با زن شمر نسبتی نداری قرمزی)
صورتش از خشم سرخ شده بود یه نگاه عصبی بهم کرد و رفت عادتم بود همیشه از دخترایی که خودشونو بهم میچسبونن متنفر بودم چه خوب یا بد خصلتم بود دیگه سریع وارد شرکت شدم نیم ساعت تاخیر داشتم اولین بارم بود برای یه جلسه انقدر تاخیر داشتم سریع رفتم سمت منشی که یه خانم میانسال بود سلام کرد و یه ذره بهم نگاه کردو گفت
– وای سلام آقای راد خیلی خوشحالم شما رو از نزدیک میبینم من همه کارای شما رو دیدم خیلی عالی بازی میکنین
از این که اینطور یه نفس حرف زد خندم گرفته بود جلوی خندمو گرفتمو گفتم
– شما لطف دارید ببخشید من قرار ملاقات داشتم من از طرف شرکت —اومدم
منشی-بله بله خواهش میکنم آقای مهندس یه بیست دقیقه ای هست منتطر شما هستن یه لحظه اجازه بدین هماهنگ کنم
تلفنو برداشتو اطلاع داد بعدم منو همراهی کرد تا دم در اتاق که یه پسر با کت و شلوار مشکی اومد بیرون اصلا از دیدنم تعجب نکرد بعد خیلی محترمانه منو با خودش داخل اتاق برد بعد از یه دقیقه آبدارچی دو تا قهوه تلخ آورد نمیدونم چرا پسره انقدر برام آشنا میزد سرمو تکون دادم تا افکار داغونم برن بیرون و شروع کردم به حرف زدن
-بابت تاخیرم خیلی عذر میخوام جناب آریانمهر متاسفانه به اندازه کافی دیر کرده بودم که جلوی در هم مشغول عکس گرفتنو امضا دادن بودم
بلند شروع کرد به خندیدن خیلی سن بالا نمیزد انگار تو رنج سنی من بود خیلی ازش خوشم اومد معلوم بود از اون بچه های باحاله
-معروف بودنم این دردسرا رو داره دیگه خیلی خوشبختم آقای راد که بالاخره شریک علیرضا رو دیدم
چشمام گرد شد چه با علیرضا صمیمی بود انگار متوجه شد که تعجب کردم که ادامه داد
-تعجب نکنید آقای کبیری یکی از رفقای من هستن البته استاد موسیقی خواهرم هستن هفت ساله که میشناسمشون
چی نکنه این همون پسرست که سارا رو بغل کرده بود آره بابا خودشه یعنی داداششه وای لعنت به من چقدر در مورد سارا فکرای بد کردم آروم اسمشو زیر لب گفتم که چون پشتش به من بود و رفته بود پرونده رو از روی میز برداره متوجه نشد سریع شروع کردم به حرف زدنو گفتم
-بله راستش علیرضا بیشتر به کارا رسیدگی میکنه خودتون که وضعیت مارو میدونید
-بله البته پول بازیگری که خوبه راستش برام خیلی جالبه شما چرا شرکت مهندسی هم دارید البته اگه حمل بر فوضولی نذارید پرسیدم
-نه بابا این چه حرفیه تازه شما مگه رفیق علیرضا نیستی از این به بعد ماهم رفیقیم پس راحت حرف بزن در ضمن پول بازیگری خوبه ولی بازیگری برام یه نوع تفریحه ولی من عاشق شغلمم به خاطر همین این کارو رو میکنم
یه نفس راحت بلند کشید و گفت
-وای ممنون من اصلا نمیتونم زیاد رسمی حرف بزنم متوجهم چی میگی من خودم عاشق کارمم راستش من تازه رسیدم ایران یه مسافرت کاری یک ماهه رفته بودم این پروژه رو دیروز مطالعه کردم البته همکارم قبلا برام یه توضیحاتی داده به نظر من خیلی عالیه فقط میدونی فکر کنم یه هفته ای باید رامسر باشیم که یه سری کارا رو هماهنگ کنیم تو مشکلی نداری؟
-نه چه مشکلی این فصل کارامو تعطیل کردم
بعد از کلی حرف زدن اومدم بیرون خیلی خوشحال بودم که سینا داداش ساراست سوار ماشین که شدم سرمو سمت آسمون بردم و گفتم
-خدایا شکرت
شاید اصلا حواسم نبود که یه پنج سالی بود حتی با خدا هم حرف نزدم شاید یادم رفته بود که پسری که یه روز نماز قضا نداشت الآن پنج سالی هست که یه رکعت نماز هم نخونده و به سمت آموزشگاه رفتم تا سارا رو ببینم
شنبه 04 دی 1395 - 21:22

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست هفتم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

((سارا))
بعد از کلی تمرین کردن من دیگه صدام در نمیومد حتی حرف بزنم استاد اجازه داد کلاس تعطیل شه از در آموزشگاه رفتم بیرون که نمیدونم به سلامتی تو دهن کی رفتم آخی چه بوی خوبی میداد صد در صد این جناب خوش بو زن نبود خودمو کشیدم کنار حالا یارو تکون نمیخورد خوبه خودمو تکون دادم والا تکون نمیخورد سرمو بردم بالا یا علی این که شهابه وا چه لبخندی رو لبشه بله منم بودم خوشم میومد یه حوری مثل خودم تو بغلم باشه البته منم نیس بدم میومد تو بغل غلمانی مثل این باشم همینجوری داشتم تو چشماش نگا میکردم صورتشو هم بررسی میکردم اونم که انگار توی این دنیا نبود ابروهای مشکی و هشتی با دماغ استخوونی و یه ته ریش مرتب توی صورتش آخی آدم دلش میخواست دست بکشه روش همیشه به سینا میگفتم هیچ وقت ته ریششو نزنه البته چون سینا بوره یه ذره شبیه اروپایی ها میشه آخرم میرسیم به لباش که گوشتی و نسبتا بزرگ بود وای خوش بحال اون کسی که …..حالا فکر کن یه درصد این کسی رو بوس نکرده باشه اینا بین اینا عادیه مخصوصا سینمای ما که اوضاعش قر و قاطیه وا چه ربطی به من داره وقتی این فکر اومد تو ذهنم اومد ناخواسته یه اخمی توی پیشونیم اومد که انگار شهاب هم به خودش اومد چشمامو از چشماش گرفتمو با یه دست موهاشو بهم ریخت که شبیه پسر بچه های تخس شده بود و یه پوف بلند کشید دلم واسش ضعف رفت ولی با همون اخم رو بهش گفتم
-خیلی معذرت میخوام آقای راد شما رو ندیدم با اجازه خداحافظ
اومدم برم بیرون که یه ذره تکون خورد و صدام کرد
-سلام سارا خانم خوب هستین ؟
وای خاک بر سرم سلامم نکردم شرمنده تو چشماش نگاه کردمو و بعد سرمو انداختم پایینو گفتم
-شرمنده سلام ببخشید من یه ذره حالم خوب نبود
یهو با یه لحن نگرانی یه قدم جلو اومد و گفت
-چی شده چیزیت شده ؟چرا صدات انقدر خسته و گرفتست؟
یا علی این چرا فعل مفرد استفاده میکنه من قلبم ضعیفه من که چشام گرد شده بود تو همون حالت جواب دادم
-نه خیر چیزی نیست فقط یه ذره خسته شدم چون فردا اجرا داریم به خاطر همون یه ذره بیشتر تمرین کردم
یه نفس راحت کشیدو با یه شوقی دوباره بهم نگاه کرد و گفت
-خدا رو شکر
تازه داشتم به لباساش نگاه میکردم یه کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود با یه پیرهن سفید آخی چه قدر تیپ رسمی بهش میومد ولی حتی توی کت و شلوار هم بدن عضله ایش کاملا مشخص بود تازه با منم ست کرده بود و دوباره شروع کرد به حرف زدن
-ببخشید منم متوجه نشدم شما جلوی درید اگه این باعث شد شما اخم کنید متاسفم
(و زیر لب گفت اصلا اخم نکن اخم اصلا به فرشته ها نمیاد)
یا دوازده امام این داره چی میگه خدایا من چرا بهش هیچی نمیگم حالا هر کی تا حالا جای این بود تا حالا چهلمش هم گذشته بود لبمو به عادت از روی خجالت گاز گرفتم و رو بهش یه خداحافظی سریع کردمو و دویدم به سمت کوچه مطمئنم رنگم الآن با لبو هیچ تفاوتی نداره و با یه حسی که میدونستم تازه شروع ماجرا منه به سمت خونه راه افتادم دیگه اونقدر بچه و احمق نبودم که معنی دوست داشتن یه جنس مخالف رو ندونم
چهارشنبه 08 دی 1395 - 18:23

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر leily |
نویسنده پست هشتم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

((شهاب))
با عجله به سمت آموزشگاه روندم تا بتونم دوباره سارا رو ببینم خیر سرم چند روز دیگه میرفتم تو بیست و هفت سالگی ولی نمیدونم چرا وقتی سارا رو میبینم تمام غرورم رو یادم میره یه احساسی بهم میگه سارا میتونه خوشبختی رو بهم برگردونه نمیگم تو همین مدت کم عاشقش شدم ولی حس میکنم بهش یه جذبه ای دارم بالاخره رسیدم جلوی در آموزشگاه با عجله خواستم درو باز کنم برم تو که همزمان یکی میومد پایین و پرت شد تو بغلم خواستم بهش یه چیزی بگم که یهو دیدم دو تا چشم مشکی درشت زل زده تو چشمام آخه دختر خوب کی تو صورت یه پسر اینجوری زل میزنه اون وقت با این چشای درشت استغفرالله شیطونه میگه عواقب کارشو بهش نشون بدمااا همینجوری مسخ چشماش بودم که تکون خورد و خوشو از تو بغلم کشید بیرونو گفت
-خیلی معذرت میخوام آقای راد شما رو ندیدم با اجازه خداحافظ
دلم میخواست بگیرمو و اون لپای قرمز شو ببوسم و سفت به خودم فشارش بدم همینو گفت و رفت سمت در که سریع گفتم
-سلام سارا خانم خوب هستین ؟
انگار تازه یادش اومد سلام نکرده سریع با اون چشمای درشت مشکیش تو چشمام نگاه کرد و لپاش از خجالت قرمز شد وگفت
-شرمنده سلام ببخشید من یه ذره حالم خوب نبود
یهو نمیدونم یه حسی تمام وجودمو گرفتو نفهمیدم چرا از فعل مفرد استفاده کردم و گفتم
-چی شده چیزیت شده ؟چرا صدات انقدر خسته و گرفتست؟
چشمای مشکی درشتش گرد شد حق داره به خدا خودمم نمیدونم چی شد من حتی حال شادی رو هم به زور میپرسم اما سریع خیلی با احترام گفت
-نه خیر چیزی نیست فقط یه ذره خسته شدم چون فردا اجرا داریم به خاطر همون یه ذره بیشتر کار کردم
خیالم راحت شد و یه خدارو شکر گفتم و دوباره شروع کردم به حرف زدن نمیدونم وقتی دیدم که اون پسره که تو خیابون دیدمش سینا داداششه خیلی خوشحال شدم و انگار با همه ی اون دخترایی که همیشه تو ذهنم تصور میکردمشون فرق داشت خیلی خوشحال شدم چون این چیزا خیلی برام عادی بود همیشه دخترای مختلف بهم ابراز علاقه میکردن منم خیلی بی توجه ردشون میکردم حتی گاهی وقتا با خودم فکر میکردم برم مثل بعضی از هنرمندای دیگه یه زن خارجی بگیرم اما با دیدن سارا یادم اومد دخترای خیلی خوبی هم تو مملکتمون هستن که توی دنیا مشابه ندارن از فکر اومدم بیرون و یاد اخم کردنش افتادم شاید چون من بهش خوردم ناراحت شده برای همین رو بهش گفتم
-ببخشید منم متوجه نشدم شما جلوی درید اگه این باعث شد شما اخم کنید متاسفم
نمیدونم چرا یهو یاد خنده هاش توی بارون و وقتی که میخواست سینا رو بغل کنه افتادم و ناخوداگاه زیر لب گفتم
اصلا اخم نکن اخم اصلا به فرشته ها نمیاد)
شاید یاد حرف معصومه خانم مادر علیرضا افتادم که میگفت باید فرشته ها رو باید زیر بارون پیدا کرد منم سارا رو تو اون شب بارونی دیدم تو حال خودم بودم که دیدم سارا رفته و علیرضا داره از پله ها میاد پایین اومد سمتمو با تعجب نگام کردو گفت
-شهاب تو اینجا چی کار میکنی ؟
یه ذره من من کردم آخه قرار نبود برم دنبالش آخرش یه چیزی سر هم کردمو گفتم
-سلام خوبی؟ هیچی دیدم کارم تموم شده گفتم بیام دنبالت بریم خونه من
انگار قانع شد و همراهم اومد تو ماشین بعد از این که راه افتادم سمت خونم گفتم
-علیرضا چرا بهم نگفته بودی مدیر شرکت—برادر سارا خانمه
-آها راست میگی آخه سینا جدیدا واسه خودش یه شرکت زده خیلی پسر خوبیه همسن توئه خیلی باهاش حال میکنم
سرمو تکون دادمو گفتم
-خوب شد همش داشتم به این فکر میکردم که با چه آدمی میخوایم کار کنیم پسر خیلی خوبو با شخصیتی بود ازش خوشم اومد
-چیه نکنه میخوای بری بگیریش ؟
شروع کردم به خندیدنو انگار یکی تو دلم گفت
-تا وقتی جواهری مثل خواهرش هست چرا خودش
((سارا))
بعد از این که از آموزشگاه اومدم سریع رفتم حموم و یه لباس عروسکی بلند که تا زانوم میومد پوشیدم از خستگی همونجوری روی تخت خوابم برد بیدار شدم دیدم از پایین سرو صدا میاد مثل همیشه سینا اومده بود خونه و با بابا نشسته بودن فوتبال میدیدن خدایا شکرت که همچین خانواده ی خوبی بهم دادی در حالی که چشمامو میمالیدم تا دور و برو خوب ببینم رفتم پایین و با صدای بلند گفتم
-ای خدا باز این اومد یه خواب راحتو حروممون کرد
بابا و سینا که روی مبل نشسته بودن نگاشون سمت من کشیده شد که سینا یه نگاه به سر تا پام انداختو دستاشو از هم باز کرد و گفت
-بیا بغلم عروسک من
منم با دو پریدم بغلش کردمو و خودمو بهش فشار دادم و اشک تو چشمام جمع شد و گفتم
-سینا دیگه انقدر ازم دور نشو داداشی الهی فدات شم
سینا هم با بغضی که توی صداش بود گفت
-الهی قربونت برم خدا نکنه باشه چشم دیگه جایی نمیرم
نگاهش افتاد به مامانو بابا که با اشکی که توی چشماشون جمع شده بود نگامون میکردن
با دستش موهامو بهم ریختو با خنده گفت
-موهاشو نگا کن مثل جادوگرا شده
با چشم غره نگاش کردمو گفتم
-باز گیر دادی به موهای خوشگل من
رو کردم سمت بابا و گفتم
-مگه من راپونزل شما نیستم مو به این خوشگلی دختر به این نازی آخه از کجا پیدا میکنین
بابا هم رو به سینا کرد و گفت
-موهای دخترم به این خوشگلی حالا که یه زن مو بلند گیرت اومد میفهمی دنیا دست کیه
سینا تخمه های رو میزو دوباره برداشتو گفت
-میفرستم بره موهاشو کوتاه کنه خب من بدبخت موهای راپونزل شما رو میبافم برم موهای زنمم ببافم ؟ هرچی غیر این نوکرشم هستم در ضمن من زن میخوام چی کار؟
مامان که روی مبل نشسته بود و به حرفامون گوش میکرد یه دونه نمایشی تو صورتش زدو گفت
-بچه خجالت بکش حیا کن
سینا الکی پیرهنشو کشید روی صورتش و گفت
-چشم
با این حرکت سینا همه شروع کردیم به خندیدن بعد از کلی حرف زدن داشتیم شاممونو میخوردیم که سینا گفت
-سارا فردا شب ساعت نه اجرا داری دیگه؟
-آره داداشی برای شما جا قبلا رزرو کردم میتونید ردیف جلو بشینید من بعد از کلاس با استادو بقیه بچه ها میرم سمت تالار ……دیگه لازم نیست تو بیای
-حتما اگه لازمه بیام بگو منم بیام بابا که میره کارخونه مامانم که اداره است اگه لازمه بیام ها؟
-نه داداشی قربونت برم لازم نیست فقط زودتر بیایا دیر نکنی
-چشم روی چشمم
زودتر از سر میز بلند شدمو رفتم که بخوابم تا برای فردا خسته نباشم مسواکمو که زدم خودمو پرت کردم روی تخت که دیگه نفهمیدم کی خوابم برد صبح که پاشدم دیدم ساعت یازدهه خوبه بیدار شدم ساعت سه باید میرفتم پیش استاد بعد از اون هم قرار بود تا ساعت هفت با گروه تمرین کنیم بعد به سمت تالار حرکت کنیم چشمم به گوشیم خورد که روی سایلنت بودو داشت زنگ میخورد سینا بود با شوق و ذوق گوشی رو برداشتم که با شنیدن صداش حالم بد شد یه ریز ازم میپرسید
-الو سارا چرا گوشیتو برنمیداشتی داشتم سکته میکردم چی کار میکردی که نه تلفن خونه رو جواب میدادی نه گوشی رو؟
سعی کردم آرومش کنم معلوم بود خیلی عصبانیه و داره خودشو و کنترل میکنه با صدای آرومی گفتم
-ببخشید داداشی خواب بودم متوجه نشدم یه ذره آروم باش ببینم چی شده ؟
انگار یه ذره آروم شده بود که گفت
-میگی چی شده ؟ از صبح تا حالا ده بار زنگ زدم داشتم از نگرانی میمردم بعد خانم میگه خواب بودم خوبه والله
-باشه داداشی خودممم نفهمیدم چرا انقدر خوابیدم حالا آروم باش من معذرت میخوام
پنجشنبه 09 دی 1395 - 14:57

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست نهم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

پست نهم
یه ذره باهام حرف زدو بعد هم خداحافظی کردیم رفتم آشپزخونه و صبحونه خوردم و تواتاقم یه ذره تمرین کردم نزدیکای ساعت دو سریع پریدم تو حموم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و یه مانتوشلوار مشکی با شال مشکی برداشتمو سرم کردم برای برنامه هم یه لباس بلند عربی داشتم با یه روسری مشکی بلند عربی و کفشای مشکی پاشنه بلند و همراه کیف لوازم آرایش ریختم تو کولم و راه افتادم سمت کلاس بعد از بیست دقیقه رسیدم آموزشگاه همه بچه ها هم اومده بودن هنوز از در وارد نشده بودم که عاشق پیشه استاد مژگان با دو تن آرایش پرید جلومو گفت
-وای سلام سارا جان خوبی ؟چه خبر؟
-سلام خوبی مژگان جان ممنون سلامتی خبر خاصی نیست (این مژگانی که میگم بیست و دو سالشه در ضمن وقتی اینجوری میگه چه خبر یعنی باید یه خبری درباره ی استاد بهش بگم هر کی ندونه فکر میکنه من خبر چیم از اون بچه پولدارای خفنه صداش هم بد نیست خوبه ولی انقدر تو صورتش عمل انجام داده که هر وقت نگاش میکنم باید کفاره بدم )
وقتی دید از من چیزی نصیبش نمیشه زود از من خداحافظی کرد و راهشو کشید و رفت داشتم با بقیه بچه ها حرف میزدم خوب من از همه کوچیکتر بودم و دفعه اولم بود یه ذره هم استرس داشتم بچه هایی که باتجربه تر بودن داشتن بهم امیدواری میدادن مثلا مریمو محمد که با همدیگه نامزد بودن و از بچه های قدیمی گروه بودن که مریم گفت
-سارا خدا کنه اگه بچه منو محمد هم دختر شد صداش به قشنگی تو باشه صدای تو ایران حیف میشه تو میتونی تو بهترین گروه های اپرای دنیا بخونی اینجا عمرت تلف میشه-نظر لطفته من به خاطر یه سری از عقایدم از بعضی علایقم دست میکشم حتی اگه بزرگترین علاقم یعنی موسیقی باشه هیچ چیزی تو دنیا نیست که باعث بشه من تو دنیا از عقایدم دست بکشم و یه روز اونا رو زیر پا بذارم
تو چشمای قهوه ایش برق تحسین به همراه یه حس دیگه اومد و زیر لب آروم گفت
-به خاطر همینه که میگم تو با بقیه فرق داری چون فرشته ها با همه ی آدما فرق دارن
انقدر تو فکر بودم نفهمیدم استاد کی اومده استادم انگار با چشماش دنبال من میگشت سریع رفتم سمتشو سلام کردم اونم با یه لبخند بهم سلام کرد و با بچه ها شروع کردیم به تمرین کردن بعد از چند ساعت تمرین کردن راه افتادیم سمت تالار همه رفتن تا آماده بشن منم سریع رفتم شروع کردم به آرایش کردن اول یه ذره کرم پودر بعد هم ریملو خط چشم به همراه یه رژ جیگری زدم البته خیلی کمرنگ زدم تا زیاد تو چشم نباشه سریع پریدم لباسامو بپوشم چون همه کارشون تموم شده بود و فقط من فلک زده مونده بودم بعد از این که لباسامو پوشیدم موهامو باز کردم تا یه بار دیگه با کلیپس ببندمشون تا اومدم کلیپسو بزنم به موهام کلیپس تو دستم شکست دلم میخواست بشینم زار زار به حال خودم گریه کنم آخه چرا من انقدر بدبختم رفتم سمت گوشیم تا یه زنگ به مریم بزنم که دیدم شارژ گوشیم تموم شده چاره ای نبود نشستم رو صندلی تا مریم یا یکی از بچه ها بیاد تا ازش یه کشی چیزی بگیرم اما
جمعه 10 دی 1395 - 16:23

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست دهم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

پست دهم
((شهاب))
صبح با علیرضا رفتیم سمت شرکت بعد از چند ساعت هم رفت سمت آموزشگاهش از منم کلی قول گرفت حتما به موقع برم منم بهش گفتم هشت اونجام چون سفارشمو کرده بود راحت رامون میدادن ساعتو نگاه کردم نزدیک شش بود از جام پا شدم رفتم سمت خونه تو راه یه زنگ زدم به گوشی شادی مثل همیشه صدای سرحالش تو گوشی پیچید
-سلام احوال داداشی خودم ؟
-سلام شنگول خانم خودم چه خبر؟
به کلمه شنگول حساس بود مثل همیشه شروع کرد به جیغ جیغ کردن سریع پریدم وسط حرفشو گفتم
-خوب بابا شادی جان من یه ساعت دیگه میام دنبالت بریم به علیرضا قول دادم هشت اونجا باشیم اول میرم خونه یه دوش میگیرم لباس عوض میکنمو سریع میام دنبالت فقط معطلم نکنیا
-چشم من سر ساعت هفت منتظرتم میرم حاضر شم خدافظظظظ
تا رسیدم خونه قهوه جوشو آماده کردم بعد سریع رفتم سمت حموم یه دوش یک ربعی گرفتمو زدم بیرون چون گشنم بود قهوه رو با یه کیک کاکائویی خوردم رفتم از تو کت و شلوارام یه کت و شلوار مشکی بیرون آوردم و پوشیدمشون یه دوش با عطر گرفتم سوار ماشینم شدم تا رسیدم دم در خونه یه تک زنگ زدم شادی بیاد بیرون که دیدم با مامان اومدن بیرون سریع رفتم بیرونو مامانو بغل کردم اونم مثل همیشه شروع کرد به گله کردنو این که دلش برام تنگ میشه منم مثل همیشه یه جوری موضوع رو عوض کردمو با شادی سوار ماشین شدیمو رفتیم سمت تالار شادی با خوشحالی برگشت سمتم و گفت
-وای داداشی خدا خیرت بده دلم پوسیده بود از بس توخونه مونده بودم بابا هم که نمیذاره از جام تکون بخورم
از روی حرص و عصبانیت دستمو تو موهام کردم نمیدونم تا کی میخواست این عقایدشو داشته باشه قرار نیست که همه مثل هم باشن هر کی تو زندگی دوس داره راه خودشو بره و راحت باشه با این عقاید دینی خشکش باعث شد من اینجوری بشم با صدا کردن اسمم توسط شادی به خودم اومدم
– داداشی گوشت با منه؟کجایی آق داداش ؟
-چی جانم شنگول خانم؟چیه گوشمو کر کردی
-هیچی بابا تو هم گوش نذاشتی برامون آخر شب برات یه خبر خوب دارم
وبه شوخی دماغشو کشیدم
-بپر پایین آبجی خانم رسیدیم
کلاه شابوم رو تا روی چشمام کشیدمو همراه شادی از در پشتی تالار رفتیم داخل خوشبختانه علیرضا قبلا سفارشمونو کرده بود وراحت به سمت ردیف اول رفتیم رو به شادی کردم و گفتم
-شادی جان اینجا بشین من یه سر برم علیرضا رو ببینم بیام
-باشه داداشی من منتظر میمونم سلام برسون
از در رفتم پشت استیج یه پسره اونجا بود رقتم سمتشو ازش پرسیدم
-ببخشید بچه های گروه کجا آماده میشن؟
انقدر درگیر بود که فقط با دستش یه راهرو رو نشون داد پسره ی بی ادب انقدر این کارش عصبانیم کرد که میخواستم گردنشو خرد کنم خداروشکر رو مود دعوا نبودم پس به همون سمتی که اشاره کرد رفتم اه اینجا که پرنده هم پر نمیزنه مگه اینا اجرا ندارن پس علیرضا کجاس رفتم سمت یه در قهوه اینجاست دیگه
چهارشنبه 15 دی 1395 - 18:37

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |
نویسنده پست یازدهم رمان باران آبرویم را خرید
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 33
تاریخ عضویت : 27 /9 /1395
محل زندگی : تهران
لایک ها : 12
لایک شده : 28
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

(سارا)
با اعصاب داغون روی صندلی نشسته بودم بد شانسی هم از اونور بود که گوشیم شارژ نداشت و خاموشم شده بود با اون لباس و وضع آرایش و موهام که حالا تا نزدیک زانوهام میرسید نمیدونستم چه غلطی بکنم و خیلی خوشگل نشسته بودم جلوی آینه این مریمو و محمدم معلوم نیس کدوم گوشه ای دارن لاو میترکونن محض رضای خدا یه آدمیزاد از اینجا رد نمیشه پووووف همینجوری نشسته بودم و غرغر میکردم که در باز شد آخجون فکر کنم مریمه پس با همون وضع پریدم جلوی در که خشک شدم (شهاب)
رفتم سمت در وقتی بازش کردم جلوی در مات موندم این فرشته که سارا نبود بود؟ توی یه لباس عربی مشکی که به خوبی اندامشو به رخ میکشید با آرایشی که خیلی محو بود ولی بازم جاذبه چهره ی معصومشو به رخ میکشید ولی من مونده بودم و موهایی که فکر کنم طولشون تا رون پاش میرسید انگار که منتظر یه کس دیگه بود چون جلوی در خشک شده بود و اونم نمیتونست حتی به خودش تکون بده پس ترجیح دادم چشمامو به زور ازش بگیرم کلاهمو از روی سرم برداشتم چشمامو انداختم پایین و گفتم
-ببخشید من نمیدونستم شما اینجایید من داشتم دنبال علیرضا میگشتم
که یهو به خودش اومد و دوید سمت شالش و انداخت روی سرش آخه یکی نیست بهش بگه جوجه این
شال کجای موهای تو رو میگیره با این کارش یه نمه خندیدم که فکر کنم خودش هم متوجه شد و سرشو انداخت زیرو گفت -سلام فهمیدم خجالت کشیده خودمم یه ذره خجالت کشیدم سرمو باز انداختم پایین خواستم از در برم بیرون که با شنیدن اسمم ایستادم
-آقا شهاب
فقط برای چند لحظه به فکرم رسید کاشکی میتونستم اسممو بی پسوند از زبونش بشنوم انعکاس صداش بارها تو گوشم پیچید آهنگ صدای مظطرب و خواهشمندش هم زیبا بود بدون اینکه دست خودم باشه جواب دادم
-جانم
اما سریع سعی کردم خودمو عادی نشون بدم
پنجشنبه 16 دی 1395 - 20:45

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر leily | parinazzz |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ