تبلیغات در اینترنتclose
رمان خاطرات مهلا - پاسخ 3

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان خاطرات مهلا / پاسخ 3
نویسنده رمان خاطرات مهلا
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 68
تاریخ عضویت : 28 /3 /1395
محل زندگی : استان اصفهان
لایک ها : 20
لایک شده : 35
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن


دوشنبه
با بغز از خواب بلند شدم.دلم میخواست با کسی دردودل کنم.از مادرم دلگیر بودم.با خواهرم شهلا هم که روم نمیشد پس میموند نسترن بعداز خوردن صبحانه رفتم تو اتاقمو شماره نسترن رو گرفتم.باهم کلی گپ زدیم درآخر بحثرو پیش کشیدموجریان رو براش شرح دادم.طبق عادتش اول کلی سر به سرم گذاشت.بعد دلداریم داد.کلا دخترخیلی خوبیه وقتی باهاش صحبت میکنم شاد میشموروحیه میگیرم.حدود 40دقیقه باهم صحبت کردیم.بعداز تلفن لباساموتعویز کردم آمدم بیرون از ممامان خداحافظی کردموآماده رفتن به آموزشگاه خیاطی شدم.وارد کوچه که شدم از دورصدیق خانمو دیدم قدمهامو تند کردم تا زودتر بهش برسم.وقتی بهش رسیدم با سلامی که بهش کردم اونو متوجه خودم کردم بعداز سلم واحوال پرسی دستشو گرفتمو بردمش یه گوشه تا یاد تو دید نباشم.گفتم راستش صدیق خانوم یه جریانی هست که شما باید درجریانش باشید.صدیق خانو ازتون گلایه دارم.بعد جریان روز شبه ودسته گل آقا پسرشو براش تعریف کردم تو تمام مدتی که راش تعریف میکردم هیچ چیز نگفت فقط هردفعه عرق شرمی که تو صورتش مینشست رو پاک میکرد.بعداز پایان حرفم گفت:به خدا شرمندم نمیدونم باید چی بگم خجالت میکشم.این پسره واسم آبرو نذاشته، گفتم:صدیق خانوم شماهم جای مادر من اگه کسی جلوی دخترتونو میگرفت چکار میکردید؟اگه یکی منمو با پسر شما میدید چه فکری میکرد؟ صدیق خانم:حق با شماست فقط فقط میتونم یگم شرمندم. ـ در این باره با کسی حرفی نزدم لطفا نزارید تکار بشه.میترسم بابام بفهمه خیلی ناراحت میشه، صدیق خانم حرفمو قطع کردوگفت:بیش ازاین خجالتم نده من باهش صحبت میکنم غلط میکنه دیگه مزاحمت بشه ـصدیق خانم نمی خواستم ناراحتتون بکنم ولی بهش بگین جواب من منفیه لطفا قانعش کنید.صدیق خانم اشک توچشماش جمع شدو گفت:ببین دخترم من به تو حق میدم به پسرم جواب رد بدی ولی چکار کنم که یه مادرم،به خدا همه تلاشمو کردم تا لقمه حلال سر سفره بزارم تابچم خلف باشه ولی همهش تقصیر این رفقای نا بابشه به خدا ذاتش بدنیست جوگیر شده.این هارتو پورتاش همش الکیه،پاش که بیفته پسر خیلی خوبیه فقط یکیومیخوا بهش کمک کنه.آه کشیدو ادامه داد من نمیگم بهش جواب مثبت بده میگم فقط یکم بهش فرصت بده خدارو چه دیدی به خدا ثواب داره جای دوری نمیره.بازمن شرمندم خداحافظ .وبدون اینکه منتظر حرفی از من باشه رفت.خیلی دلم براش سوخت.اصلا از کلاس خیاطی هیچ چیز نفهمیدم.همش حرفای صدیق خانم توسرم بود.دلم میخواست بهش کمک کنم.
پنج شنبه
امروز خونه مامان جون دعوت بودیم.ما ودوتا خلاه ها ودایی هم دور هم بودیم.تقریبا ما آخر همه رسیدیم هنوز عرقمون خشک نشده بود که تلفن همراه مامان به صدا درآمد وقتی صفحه گوشی رو نگاه کرد گفت شهلاست و تماس رو وصل کرد.بعداز سلام واحوال پرسی.مامان به صحبتهای شهلا گوش کردو لبخندی روی لباش نقش بست گفت:آخی بمیرم الهی الهی قربونت برم ما خونه مامان جونیم بیایید اینجا خوب شد توهم اومدی هالا جمعمون جمع تر میشه منتظریم بعداز خداحافظی گفتم:شهلااینا از شهرستان امدند؟ ـ آره بیچاره ها خواستند مارو غافلگیر کنند خودشون غافلگیر شدند از پشت در خونه زنگ میزد. چقدر دلم برای آرش تنگ شده بود با اینکه شش سالشه ولی خیی بیشتر از سنش میفهمه.امروز روز خیلی خوبیبود بخصوص با آمدن شهلا وآرش کوچولو وآقا محمود خوشیمون به اوج رسید.به شهلا گفتم تاکی اینجایی؟ گفت: تا سه شنبه پریدمو گونشو بوسیدم وگفتم نوکرتم دلم خیلی برات تنگ شده بود.
شنبه
از کلاس خیاظی می آمدم که باز صدای موتورشو از پشت سر شنیدم باز خیلی ترسیدم،بهم نزدیک شدودرست روبه روی من موتور رو متوقف کردوازش پیاده شد.تاداشت پیاده میشدو میومد طرفم یاد حرفای صدیق خانم افتادم.مستاصل بودمو نمیدونستم باید چکار کنم ؟اصلاباید چه میگفتم؟ ممد:سلام مهلاخانوم باترس گفتم :سلام – نتیجه چی شد؟ یه نفش عمیق کشیدموخواستم جوابشو بدم که چشمم افتاد تو چشماش خیلی خیلی ترسیدم نتونستم حرفای که تو این چند ثانیه آماده کرده بودمو بزنم.وقتی سکوتمو دید شروع کرد به صحبت کردن.ولی من اصلا نمیشنیدم چی میگه!آخه تو اون لحظه حرفای صدیق خانوم هی تو سرم تکرار میشد.نمیدونستم بایدچکار کنم،نفهمیدم چی پرسید؟!فقط دیدم منتظر نگام میکنه،انقدر ترسیده بودم که صدام بالا نمیومد.با صدایی مثل نجوا که به زور شنیده میشدگفتم من متوجه حرفاتون نشدم.چشماش دوکاسه خون شد خشم از سرو روش میریخت.باخودم گفتم ای خدا به دادم برس.با خشم گفت متوجه حرفای من نمیشید؟دست کردچاقوشو از توی شلوارشش جیبش درآوردوگرفت روبه رومو گفت:مهلا خانم کاری نکنید بااین چاقوهم شمارو هم خودمو بکشم.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم اشکام مثل سیل روی صورتم روان شد،نفسم بالانمی آمد.به وضوح میلرزیدم.آخه این چی ازجونم میخواست؟واییییی خدا اصلا نمیخوام به کسی کمک کنم.ممدادامه داد:دیگه من چطوری باید به شما ابرازعلا قه کنم چطوری بگم خاطرتونو میخوام؟دوستون دارم؟که متوجه بشید؟ با بغزی که هنوز تو گلوم بود اشکی که رو صورتم گفتم:من منظورم این طور که شما فکر کردید نبود من ...میان حرفن آمدو گفت:خودتونو به اون راه نزنید.درسته تیپ ووضع آنچنانی ندارم ومردم به یه چشم دیگه به من نگاه میکنندولی از شما خواهش میکنم مثل اونا نباشید حداقل بزارید یه بار برایه بارم که شده حرفامو بزنم بعد اگه غلط گفتم بگید نه.درضمن اصلا دوست نداشتم بامادرم در رابطه با دیدارمون حرف بزنید من که بچه نیستم میدونستم کی بیام که کسی مارو نبینه.چاقو رو آورد نزدیکتر و گفت:ببین مهلا خانم حرف آخر...مناز ترس به هق هق افتاد پاهام سست شدوتحمل وزنمو نداشت یواش یواش خم شدو دوزانو نشسته شدم.یه لحظه خشم از صورتش محو شدو غم جاشو گرفت پشتشو به من کردو گفت ترو خدا این طوری گریه نکنید.اون موقع تا حالا به زور خودمو کنترل کردم این طوری گریه نکنید طاقتشو اصلا ندارم.روشو کرد به من چشماش خیس اشک بوددو زانو مقابلم نشت کف دست چپشو روی زانوش گذاشت ودست راستش که چاقو توش بود رو کنارپاش آویزون کردوگفت:به من حق بدید عصبانی بشم چقدر باید از شما جواب رد بشنوم درصورتی که شما یکبار هم حرفای منو نشنیدید.یه آن چهره صدیق خانم جلوی صورتم ظاهر شد.گفتم:شما چه انتظاری از من دارید؟شما یه نفر رو نام ببرید بازور چاقو وتهدید عشقشو ازیت کرده باشه وبه عشقش برسه! اما شما دارید این کار رو میکنید‍!بابا من از شما میترسم.از کجا معلوم اگه زنت شدم تا تقی به توقی خورد شما باز دست به چاقو نشید؟هان؟اگه قراره این طور باشه الان بمیرم بهتراز اون وقته.چاقو از دستش افتادباچشمایی که دودو میزد بهم نگاه کردبا صدای گرفته گفت:به خدا اینا همش قمپزه.دیشب تا خود صبح همش با خودم کانجار میرفتم که چطوری با شما صحبت کنم که ناراحت نشید.ولی حرفاتون باعث شد عصبانی بشم و کاری رو که دوست ندارم انجام بدم به خدا این چاقورو تا حالا جلوی هیچ کس نگرفتم شماهم اولین نفرید واقعا نمیدونم چطور شد که این کارو کردم به خیال خودم میخواستم بترسونمتون تا راضی بشید به من جواب مثبت بدید.به خدا خودم از زندگیهایی که توش رعب و ترس باشه بدم میاد شما این کار الا نمو بزارید پای خریت دیوانگی به خدا من شمارا به اندازه جونم دوست دارم دوست ندارم یه خار تودستتون بره.اشکاش روی صورتش قِل میخوردو میومدپایین ادامه داد:تو با من باش به خدا آدم میشم دیگه این چاقورو هم دست نمیگیرم. – آخه من چطور به شما اعتماد کنم با اون رفیقای خلافی که دورو برتونو گرفتن؟ با همون بغز تو گلو گفت:به خداتولب تر کن محل سگ بهشون نمیزارم.بهت قول میدم قسم میخورم به عزیز ترین کسام.عزممو جزم کردمو توچشماش نگاه کردمو گفتم:اعتیادت چی؟اونو میخوای چکار کنی؟ساکت شد خیرهِ چشمام شد خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین.تقریبا آروم شده بودمو بی صدا اشک میریختم.ممدم اشک میریخت اونم بیصدابعداز چند لحظه گفت:وقتی بهت قول دادم آدم میشم یعنی آدم میشم.بلند شد چاقورو از روزمین برداشت و انداخت تو سطل زباله ایی که در نزدیکیمون بود بعد سوار موتورش شد.روشوکرد سمت منو گفت تا آدم شدنم صبر میکنی؟منتظرم میمونی؟لحنش خیلی دلمو سوزوند بدون اینکه دست خودم باشه با سر علامت مثبت دادم.توی چشماش برق خوشحالی رو دیدم لبخند پهنی روی صورتش نشست.موتورشو روشن کرد دستشو به علامت خدا حافظی بالا آوردو رفت.نفسی از روی آسودگی کشیدم بغزم دوباره ترکید چند دقیقه همونطور نشستمو گریه کردم.بعداز چند لحظه بلند شدمو چادرم رو روی سرم مرتب کردموبا هر بدبختی بود خودمو به خونه رسوندم.دررو که باز کردم صدای مامان آمد:مهلا تویی؟به زور که بغز توصدام مشخص نباشه گفتم :بله - کجا بودی تا الان؟نگفتی نگرانت میشم؟چرا گوشیتو جواب ندادی؟داشتم میومدم دنبالت مُردم از نگرانی همون طور که غور میزدو به طرفم میومد گفت:آخه دختریه منو که دید ساکت شد با چشمایی که از تعجب و نگرانی گرد شده بود بهم نگاه میکرد آخر طاقت نیوورذو گفت:چی شده؟چرا انقدر آشفته ای؟خودمو انداختم بغل مامانمو بلند بلند گریه کردم.نمیدو نست باید چکار کنه آروم گفت:دخترکم چی شده؟ بگو؟ جون مامان مردم از نگرانی.بگو؟بغز بدی تو گلوم چنگ میزد با صدای گرفته وبا تمام دلخوریی که از دست مامان داشتم گفتم:مامان چرا نگفتی ممد اومده خاستگاریم؟ مامان با نگرانی گفت چهطور مگه اتفاقی افتاده؟با حذف دیدار اول با سانسور زیاد جریان امروز رو براش تعریف کردمعصبانی شدو گفت:حالا زنگ میزنم به صدیق خانمو حساب این ممدم میزارم کف دستش.این پسره دیگه زیادی پرو شده.بلند شد که برهدستش رو گرفتمو گفتمنه مامان نه تورو خدا من خیلی میترسم.وقتی مامان حال و روزمو دید منصرف شد.بلند شدم برم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم که چشم به آرش افتادکه با ترس چسبیده بود به شهلا وتو چشمای کوچولوش اشک جمع شده بودو هر آن ممکن بود فرو بریزه.بغلش کردم کمی باهاش حرف زدموآرومش کردم.بع رفتم تو اتاقمورو تختم دراز کشیدم.
سه شنبه
از شنبه تا الان از خونه بیرون نرفتم.این تصمیم مامانو بابا بوده.شنبه شب مامان جریان رو برای بابا تعریف کرد بابا هم خیلی عصبانی شدولی به خاطر هالو روز من ملاحظه کرد.نا گفته نمونه از شنبه تا ألان کسی ممد روندیده. وگرنه اگه بابا دیده بودش تا الان دخش رو آورده بود.حتی مامان از همسایه ها شنیده بعضی ها گفتند شاید پلیس دستگیرش کرده باشه،ولی من میدونم چرا غیبش زده ولی جرأت گفتنشو ندارم.ای کاش صدیق خانم به مراد دلش برسه .خدایا خودت کمکش کن.عصر محمودو شهلا برگشتند شهرستان.خیلی دلم گرفته همش جای خالی آرش و شهلا رو حس میکنم.از خونه هم که نمیتونم برم بیرون اینم شده واسه من غوز بالا غوز.
جمعه
دستور آزادی من از طرف مامان صادر شد.مامان از همسایه ها شنیده حتی صدیق خانم هم از فرزندش بیخبره و خیلی نگرانشه.کسی هم خبری ازش نداره حتی رفقای ولگردش.مامان با شنیدن این خبر کمی خیالش راحت شد.با مامان رفتیم بازارکلی گشت زدیم قیمت پرسیدیم یه مقدار هم خرید کردیم.برای برگشت سوار تاکسی شدیم.تو تاکسی نمیدونم چرایادم به حرفی که به ممد زدم افتاد.اگه زنت شدمو دعوامون شدبازم میخوای تهدیدم کنی.خندم گرفت مثل جریان خاله سوسکه اگه زنت شدم اگه دعوامون شد منو با چی میزنی؟ بدجور خندم گرفته بود جای مناسبی هم نبود که بخندم،اگه میخندیدم حتماً بقیه مسافرها و راننده با خودشون فکر میکردند من دیونم به زور خودمو نگه داشتم. ولی خنده وِلم نمیکردیهوپُقی کردم مامانم برگشت بهم نگاه کردالکی خودم زدم به سرفه وانمود کردم آب دهنم پریده تو گلوم،وای خدا،تا آمدیم برسم خیلی بهم سخت گذشت خیای خیلی خودمو کنترل کردم.
دو شنبه
امروزجلسه آخر خیاطیم بود.خیلی خوشحالم که بلاخره تمام شد.چقدردلم میخواست برای چند وقت از این شهر دور باشم.با خوشحالی وارد خونه شدم.بلند سلام دادم وبه طرف اتاقم رفتم مامان گفت:چیه کپکت خوروس میخونه؟انقدر از خیاطی بدت میومد؟ ـ:نه اتفاقاً خیلی دوست دارم ولی خوب از اینهمه پشت سر هم دوختن خسته شدم.بلاخره میتونم یه نس تازه بکشم.سر صفره ناهار به بابا گفتم کاش می شد میرفتیم مسافرت خیلی هوس یه مسافرت کردم. بابا:آخه حالا این موقع از سال که نمیشه! -:پس کی میتونیم بریم؟ -:میخوای یه چند وقت بری شهرستان خونه مادر بزرگت؟ یه کمی فکر کردمو گفتم:آره فکر بدی نیست موافقم. -:هروقت خواستی بری بگو خودم میرسونمت ترمینال خودت بری -:دو روز دیگه میرم. -:رو چشمم بابا.
چهار شنبه
وارد تر مینال شدیم خیلی استرس دارم تا الان خودم تنها راه درو نرفتم.بابا تا کنار اتوبوس باهام اومد وقتی سوار شدمو اتوبوس حرکت کرد بابا هم رفت.بعداز دوساعت به مقصد رسیدم سوار تاکسی شدمودر خونه مامان بزرگ پیاده شدم.در زدممامان بزرگ در رو به روم باز کرد وبه گرمی ازم استقبال کرد.من عاشق ساخت خونه مامان بزرگ بودم یه حیاط نوقلی با سه تا درخت بزرگ کنار دیواریه حوض آبی کوچک وسط حیاطوشیر آبی که کنار حوض قرار داره یه ساختمون سه اتاقه،که اتاقاش به هم راه دارندبا تاقچه های دالبر گچی.خیلی خیلی این خونه رو دوست دارم.لباسهامو با لباس راحتی عوض کردم رفتم تو اتاقو تلوزیونو روشن کردم بینم چی داره واسه دیدن؟مامان بزرگ با سینی چایی تازه دم اومد کنارم نشست.گفتم:چرا شما زحمت میکشید؟ -:چه زحمتی؟زحمتی نیست عزیزم.خوب خوش اومدی هیچ وقت ازاین کارها نمیکردی؟‍! -:چکار کنم خیلی دلم براتون تنگ شده بود با شیطنت گفتم نکنه از اینکه من اومدم ناراحتید؟ -:نهعزیز دل من برای چی ناراحت؟خیلی هم خوشحالم با هم چایی خوردیمو تلوزیون نگاه کردیم.مامان بزرگ:مادر برو بخواب توراه خسته شدی.منم از خدا خواسته بلند شدمو رفتم تو اتاق آخری خوابیدم.شب نسترن بهم زنگ زد،گفت جمعه عروسی خواهرشه بهش گفتم گندت بزنم الان میگی؟!الان که من اومدم خونه مامان بزرگم؟!وقتی فهمید نمیتونم بیام خیلی ناراحت شد منم خیلی ناراحت شدم.اما میشه چه کرد؟
پنجشنبه 08 مهر 1395 - 09:56

تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ