تبلیغات در اینترنتclose
رمان منو عشق يهويي! ldkh كاربر انجمن

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
نویسنده رمان منو عشق يهويي! ldkh كاربر انجمن

276 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 2
تاریخ عضویت : 5 /4 /1395
محل زندگی : امل
سن : 14
لایک ها : 2
لایک شده : 2
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

رمان منو عشق يهويي !
زانر: عاشقانه، شاد،كل كلي،يه خورده غمگين
خلاصه:
طبق معمول رمان من درباره يه دختره، دختري كه در به در دنبال يه شركت مناسبه كه توش كار كنه... وبالاخره اون شركتو هم پيدا ميكنه به عنوان طراح لباس!
توي اون شركت با كسايي ملاقات ميكنه كه زندگيشو دچار تغييراتي ميكنه، همين طور دلشو... پايانشم خوشه... شايدم تلخ!
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
چهارشنبه 16 تیر 1395 - 21:38

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر Javad |
نویسنده رمان منو عشق يهويي! ldkh كاربر انجمن
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 2
تاریخ عضویت : 5 /4 /1395
محل زندگی : امل
سن : 14
لایک ها : 2
لایک شده : 2
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

توجه: تمامي شخصيت هاي اين رمان غير واقعي هستند!
رمان من و عشق يهويي(پست اول)

شميم:
ـ تونميتوني يه دقيقه جلوي اين كيانفرد لال موني بگيري؟
من:
ـ برو بينيم بابا! يارو بر ميگرده ميگه طرحت مشكل داره....كجاي طرح من مشكل داشت؟اصلا حقش بود كه بهش گفتم خودت مشكل داري!
شميم :
ـ الان اين سومين باريه كه از شركت پرت ميشيم بيرون، مگه اينجا چندتا شركت طراحي داره؟
من:
ـ من بالاخره توي يكي از اينا كار ميكنم، حالا ببين!
شميم پوفي كشيد . چشمم كه به بستني فروشي افتاد انگار غمام از بين رفت.با خوشحالي گفتم:
ـ شمي جون بيا بيرم بستني خوري!
بدون توجه به شميم دستشو گرفتمو كشوندمش به بستني فروشي.روبه مرده گفتم:
ـ آقا دوتا بستني بده بي زحمت!
مرده باشه اي گفت و رفت با دوتا بستني برگشت.پولشو حساب كردمو مشغول ليسيدن شدم.شميم:
ـ واقعا كه! چطور ميتوني توي اين وضعيت بستني بخوري؟
من:
ـ چه ربطي داره؟ دوس دارم ميخورم!
پشت چشم نازك كرد.
من:
ـ بپا يه وقت پاره نشه اين چشمت ازبس پشت چشم ناز ميكني!
چشم غره اي بهم رفتو گفت:
ـ زبون دراز!!
زبونمو براش دراوردم.شميم:
ـ پاشو منو برسون خونه!
من:
ـ اوهـــــــوووووع!خانومو!
قبل اينكه چيز ديگه اي بگم دستمو گرفتو سوار ماشينم كردو خودشم جلو نشست.با تعجب نگاش كردموگفتم:
ـ ررروتـوبرم!سنگ پا قزوين نيست كه! براي اتشفشانه!
يه دونه كوبيد توي سرمو گفت:
ـ اينقدر زبون نريز بچه جون، ماشينو برون.
لبخند شيطاني زدمو گفتم:
ـ هرچي شما بگيد.
مشكوك نگام كرد. جواب نگاهشو بايه لبخند مرموزي دادمو ماشينو روشن كردم. هاها شميم خانوم ، مثل اينكه يادت رفته عين چيز از سرعت ميترسي؟ريسك خيلي بزرگي كردي كه با كسي كه عاشق سرعته نشستي.دنده رو جابه جا كردمو پامو گذاشتم روي گاز و ماشين با صداي جيغ لاستيكا قاطي جيغ شميم از جا كنده شد.سرعت و زياد كردمو از بين ماشينا ويراژ ميدادم. شميم جيغي كشيد و گفت:
ـ ديانااااااا، من ميترسم، سرعتو كم كن.
منم عين خودش داد زدم:
ـ خربزه خوردي بايد پاي زلزله شم باشي.
بالاخره با سرعتي كه داشتم طي پنج دقيقه شميمو به خونش رسوندم. ترمزو زدم.به شميم نگاه كردم ، قيافش عين بز برق بود. رو بهش با خنده گفتم:
ـ ماشين سواري خوش گذشت؟ حالا هم يالا برو پايين.
شميم انگار تازه به خودش اومده باشه شروع كرد به زدن من. همين طور كه منو ميزد فُحشَم ميداد! من:
ـ ول كن ديگه ، كلمو نابود كردي از بس با اون كيفت كوبوندي به كلم.
شميم عصباني گفت:
ـ حقته‌، هرچي بزنمت دلم خنك نميشه‌،بــــيـــــشوووووووووووووووووررر!
من:
ـ خـــــــووووووووووووودتيـــــــيييييي.
بعد براش شكلك داوردم.با حرص از ماشين پياده شد و محكم در ماشين و بست. منم چون كه روي ماشين غيرتي بودم بلند داد زدم:
ـ هووووووي وحشي! چرا حرصتو سر ماشينم خالي ميكني؟
بعد زير لب گفتم:
ـ ايشالا ماشين بگيري ، همچين درشو بهم بزنم كه انگار يه ماشين به درت زده.
بعد دنده رو جابه جا كردمو گازشو گرفت تا خونه.به خونه كه رسيدم ماشينو توي پاركينگ پارك كردم و وارد خونه شدم.
پنجشنبه 17 تیر 1395 - 11:26

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر Javad |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ