تبلیغات در اینترنتclose
رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی

858 بازدید

آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~مقدمه : روی هر کسی دست بگذارم ، به راحتی فدا می کند جانش را...
اما مشکی چشمانت در همان اولین دیدار ، مرا فهماند تو از آن ، هر کسان نیستی و نخواهی بود!...
بر فرش بودم و افسوس که فکر می کردم بر عرشم!...
سماع صوفیانه ی سادگی نگاهت مرا در خانقاه نبودنت گوشه گیر کرد....
بی خضر ، سالک شدم و فرو رفتم در زجر بی تو زیستن!...
من نیاز مشکات ، از تو بی نیازی را آموخته ام...
عشق ، بی نیازی است ، عشق پایداری است و
زمانی که نسیم سیاه چشمانت را نوشیدم
فهمیدم که تو پایداری!...
به نام آنکه اگر حکم کند ما همه محکومیم
نسیم سیاه چشمانت
نیاز مشکات
با دقت تو آینه به خودم نگاه کردم ، مثل همیشه نقصی وجود نداشت و ظاهرم مرتب ، شیک و آراسته بود ، شلوار جین مشکی که از معروفترین برند بود با یه مانتوی کتی شکلاتی ، گره ی روسری ابریشمی و گرون قیمتم رو هم به صورت کج بسته بودم و موهای بلوندم رو هم باز و رها ریخته بودم دورم ، نیم بوت های چرم اصلم هم از تمیزی می درخشید ، ساعت امکسم با نیم بوتام ست بود ، توی صورتم رژلب تیره ی قهوه ایم خیلی به چشم می خورد و بقیه ی آرایشم ساده بود ، فقط مونده بود که ادکلنم رو بزنم...تام فورد!...مردونه بود اما بوی تندش فوق العاده ترین حس رو بهم می داد...سعی کردم مثل همیشه تظاهر به جدی بودن بکنم تو آینه یه ژست خشک گرفتم و از خونه زدم بیرون...سوار ماشین که شدم گوشیم زنگ خورد ، بدون نگاه کردن به اسم طرف هم می دونستم کی اونور خطه!...
-تازه سوار ماشین شدم ، یه ربع دیگه دم خونتونم....
جیغ صنم بلند شد:
-الاغ گاو ، هنوز یاد نگرفتی سلام کنی؟!
لبخند زدم:
-آماده ای که؟
-آره بابا ، من دم خونه منتظرتم...
مثل همیشه بدون خداحافظی قطع کردم...دکمه ی ضبط رو زدم...صدای آسمونی فرهاد تو اتاقک ماشین پیچید... ولوم رو دادم بالا و با لذت گوش دادم به نوای دلنشینش!...
این جا بر تخت سنگ
پشت سرم نارنج زار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
می آیم می روم آنگاه در می یابم که همه چیز
یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی
کنون ابر و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
می آیم می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام خواب دیده ام
عطر برگ های نارنج
چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا می خواند
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام خواب دیده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی
کنون تلخ و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
می آیم می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام خواب دیده ام...
اوپس!...چه تیپی زده بود این صنم ورپریده!...موهای کوتاه پرکلاغیش رو حالت فشن درست کرده بود ، یه مانتوی تنگ و کوتاه قرمز با شلوار لوله ای مشکی پوشیده بود ، رژلب جیگریش هم که دیگه اوه اوه...سوار که شد سوت کشداری کشیدم و خندیدم...چپ چپ نگام کرد:
-کوفت ، به چی می خندی؟
از خنده م یه لبخند مونده بود رو لبام....
-به تیپ پسر کشت!...تو می خوای بیای کنسرت یا دیسکو؟!
-ایشششششش...حداقل تیپم از تو راحت تره...انگار می خوای بری سمینار پزشکی! همیشه عین این عصا قورت داده ها تیپ می زنی اون اخمتم که قربونتش برم چسبیده به این ابروهات هر کی نشناستت فک می کنه چقدر جدی و مقرراتی هستی!
چشمک زدم:
-یه دختر همیشه باید مبهم باشه...مبهم باشی جذابیتت صد برابر بیشتر می شه!
-اتفاقا به نظر من اگه آدم یه رو باشه بیشتر جذب می کنه اطرافیانش رو...
-خب این نظر توئه...بیخیال..دلت پره ها...آرامشت رو حفظ کن!
خندید...
-گفتم گربه رو از همون اول دم حجله بکشم که بعدا نخوای هی گیر بدی و ایراد بگیری...
-ای آدم زرنگ...راستی حالا کیا هستن اونجا؟!
-بچه های خانه ترانه که هستن...چون اکثرا با رضا دوستن....
-اولالا...پس حتما جمع پسر خوشکلای مجلس جمعه...
-آره!...یه جوری آب از لب و لوچه ت راه افتاده هرکی ندونه فک می کنه حالا می ری پیششون باشون لاس می زنی! بدبخت نمی دونه مث سگ البته بلا نسبت همون سگ بدبخت چجوری پاچشون رو گاز می گیری!
نیشخند زدم...
-ممکنه خوشم بیاد از قیافشون اما هیچکدوم در حد من نیستن!
-فقط مواظب باش تبدیل به ترشی لیته نشی!
-با کمال میل از این ترشیدگی استقبال می کنم...چرا شما دخترا اینقدر ذهنتون بسته س؟!...همه چیز که ازدواج نیست!...اکثر مردا فقط دنبال ارضا شدنن! حتی اگه بخوان ازدواج کنن بیشتر بخاطر ارضا شدنه!...ارزش ماها رو در همین حد می دونن!...به نظر من عشق دنیا می ارزه به تمام این عشق و عاشقیایی که بین دختر پسرای الانه و با یه فوت از بین میره!
-نیاز! خودتم می دونی که همیشه افکارت با دخترای دور و برت فرق داشته ، می تونم ذهنیتتو درک کنم اما دوست ندارم بدون عشق به یه مرد زندگی کنم!
-آخه اینی که شماها می گین عشق نیست الاغ!...اگه یارو واقعا عاشقت باشه هر چقدم که پسش بزنی باید بیاد طرفت...خودخواه باشه واسه بدست اوردنت...قصد ازدواج نداشته باشه اما با دیدن تو به این فکر بیفته! نه اینکه قصد ازدواج داشته باشه و بعد بیاد تو رو از بین چند تا دختر گزینش بکنه!!!...تو بشی آرامش وجودش و آرامش رو فقط تو چشمای تو ببینه!...نه اینکه دنبال آرامش باشه و تو بشی وسیله ای برای رسیدن به این حس...اگرم یه روزی نتونی به آرامش برسونیش ولت کنه و بره سراغ کس دیگه ای!...
آهی کشید و با لب و لوچه ی آویزون گفت:
-خب اینجوری منم باید مث تو بترشم که!
-حداقل اینجوری با شادی زندگی می کنی به نظر من...در ضمن چقدر عجله داری ما تازه بیست و پنج سالمونه...هنوز جا داریم...
موهاشو با دست مرتب کرد و با لب و لوچه ی آویزونی جواب داد:
-باید به حرفات فکر کنم ، خیلی قضیه رو سطحی می دیدم...
-کار خوبی می کنی...مثل مادرامون اشتباه نکن!...نذار آخر عمری برات یه مشت چین و چروک و حسرت باقی بمونه فقط!...
-اکثر مادرای ایرانی این شکلین واقعا! خودشون رو فدای شوهر و بچه شون می کنن و آخرشم همه میگن وظیفه ش بوده!...
-دقیقا!...ما دیگه نباید اون اشتباهاتو تکرار کنیم!...
پشت چراغ قرمز ایستادم ، ساعت هشت شب بود و خیابونا شلوغ از جنب و جوش تمام نشدنی مردم تهران!...
سوت کشدار صنم ، باعث شد با کنجکاوی نگاهش کنم...با دهن باز و چشمایی که انگار توش چلچراغ روشن شده ، داشت مردی رو که توی یه فراری مشکی نشسته بود رو درسته قورت می داد!...به اون مرد نگاه کردم ، ابروهای گره خورده ش و صورت و پرستیژ جذابش ، هر کسی رو به راحتی جذب می کرد!...اما نه من رو!!!...
نیشخندی زدم و رو کردم به صنم:
-گاله رو ببند الان توش مگس میره!...خوبه تازه داشتی میگفتی که میخوای به حرفام فکر کنی!...
همونجور که داشت سر جاش بالا پایین می پرید گفت:
-بابا این فرق می کنه! تو رو خدا یه نیگا دیگه بش بنداز!...کلاس از سر و روش می باره!....وای چقدر قیافه ش آشناس!...فک کنم مدلی چیزی باشه!...
دوباره به طرف نگاه کردم ، از اون مردا بود که هرکسی می دیدش توی دلش می گفت جوووووووووون!...واقعا شبیه مدلا بود و البته برای منم قیافه ش یه خرده آشنا بود...شاید اگه از فاصله ی نزدیک تری می دیدمش ، می تونستم تشخیص بدم که دقیقا کجا دیدمش!...شایدم یه مدل بود!...چراغ سبز شد ، تا حرکت کردم ، جیغ صنم دراومد:
-یواششششش تر!...کاشکی با خودش حرکت می کردی!...آدم سیر نمیشه از دیدنش...
با دست راستم یه پس گردنی آبدار نثارش کردم...
-یه خرده سنگین باشی به جایی بر نمی خوره ها...چرا مثل این پسر هیزا ادا درمیاری؟...قبول دارم خیلی تیکه بود اما توام یه خرده خودتو نگه دار!...
در حالی که داشت گردنش رو ماساژ می داد گفت:
-الهی دستت بشکنه...ضرب دستتم خوب شده ها! از بس هی پس گردنی میزنی بهم...
لبخند کمرنگی زدم:
-مثل بچه کوچولوهای شیطون میمونی که رژه می رن رو اعصاب مادرشون!...
-واقعا هم مثل مادرا می مونی!...انگار هشتاد سالته با این کارات!...
ترجیح دادم زیاد باش بحث نکنم!...البته حس می کنم حق داشت بنده خدا!...صنم تنها کسی بود که به عنوان رفیق حاضر بود منو تحمل کنه!...کسای دیگه فکر می کردن خیلی کلاس می ذارم و همه بهم می گفتن خیلی یخم!...اما هیچ قصدی از اینجور رفتار کردن نداشتم!...مدلم اینجوری بود دیگه...
حدود یک ساعت توی ترافیک موندیم و وقتی رسیدیم سر کنسرت ، خدا رو شکر هنوزچند دقیقه ای به شروع برنامه بود...صنم دستمو گرفت و کشید سمت اتاق پشتی پرده ، جایی که هنرمندا قبل از اجرا خودشون رو اونجا آماده می کردن... بچه ها هم اونجا جمع شده بودن...بی تفاوت یه گوشه واستادم و به شوخیای بی مزه شون نگاه کردم...هرکسیم که رد میشد و سلام و احوال پرسی می کرد تنها با تکون دادن سر جوابشو می دادم...می دونستم که خیلی چشم به منه! اما مثل همیشه مهم نبود!...هیچ کدوم در حد من نبودن...
تنها کسی که اونجا واقعا شیک بود و نشون می داد ذاتا کلاس بالاس ، پریناز پرنیان رهبره گروه بود...
مثل همیشه تیپ سنتیش ، سلیقه ی خاصش رو به رخ می کشید...
وقتی برنامه تموم شد ، صنم زنگ زد به رضا ، رضا کبیری یکی از خواننده های سنتی مطرح کشور بود و یه مدت من مدیر برنامه کاراش بودم ، اما خب حس می کردم کلاس کاری من فراتر از رضا کبیری و امثال اونه!...برای همین بعد از یه مدت کار کردن ، کنار رفتم...
-الو رضا کجایی؟...
-بابا منو نیاز که خیلی وقته سر جامون نشستیم...تو معلوم نیست کدوم گوری هستی!...
-کجا؟!...
-پاشا به من که چیزی نگفته!...
-یه لحظه واستا به نیاز بگم ببینم نظرش چیه...
-گوشی...
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:05

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر yoho | maria | fatima77 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~رو کرد بهم و گفت:
-رضا میگه همه ی بچه های کنسرت و خانه ترانه دارن می رن رستوران پاشا ، ما هم دعوتیم...
-رستورانه پاشاست! رضا دعوت می کنه؟!...
-پاشا گفته بهش که به ما هم خبر بده!...
اخمامو کردم تو هم...این مدل دعوت کردن بیشتر از صد تا فحش منو ناراحت می کرد!...
-من نمیرم...
-اااا نیاز لوس نشو دیگه!...خوش می گذره به خدا...همه هستن...
شونه هامو انداختم بالا و همونجور که داشتم می رفتم سمت در خروجی گفتم:
-اگه مایلی می رسونمت رستورانش ولی خودم نمیام!...
دنبالم دوید و گوشی رو گذاشت روی گوشش...
-الو...رضا هستی؟...
-قبول نمی کنه...منم نمیام...
-انگار خوشش نیومده که پاشا مستقیما دعوت نکرده!...
-من که مشکلی ندارم ، میدونم این چند وقته چقدر سرش شلوغ بوده بنده خدا...اما خب نیازه دیگه! خودت بهتر می شناسیش...
-اوکی...قربونت...بای...
با هم از برج میلاد خارج شدیم ، ماشین رو هم نگهبان برامون اورد بیرون...وقتی سوار شدیم ، بلافاصله حرکت کردم...به قیافه ی دمغ و تو هم صنم لبخند زدم...
-چرا این ریختی شدی؟!...
با ناراحتی گفت:
-بخدا خیلی ادا و اصول داری!...میذاشتی می رفتیم دیگه...
دنده رو عوض کردم و با آرامش گفتم:
-یاد بگیر برای شخصیت خودت ارزش قائل باشی!...اگه ما برای پاشا اهمیت داشتیم خودش زنگ می زد و شخصا دعوتمون می کرد نه اینکه بره به رضا بگه!...حالا اگه باش صمیمی بودیم اشکالی نداشت! اما پاشا با ما در حده یه همکاره!...رابطه ی ما رسمیه!...و اینطور دعوت کردن یه توهین به طرف مقابله!...
دهنش کج شده بود و داشت با بی حوصلگی به سخنرانیم گوش می کرد ، قیافه ش خیلی با مزه شده بود و باعث شد لبخند عمیقی جا خشک کنه رو لبم...
-حالا این قیافه رو به خودت نگیر هر کی ندونه فکر می کنه تو کوزتی منم زن تناردیه م و هی دارم عذابت میدم!...همین الان می برمت بهترین رستوران تهرون حالشو ببری...
-بگو بهترین رستوران دنیا!..الان همه جمعشون جمه و دارن حالشو می برن...
اومدم جوابش رو بدم و تا حدودی قانعش کنم که گوشیم زنگ خورد ، پاشا بود...
-بله؟...
-سلام نیاز جان...حالت خوبه؟...
-سلام..ممنونم...شما خوبی؟...
-با اجرایی که امشب بچه ها داشتن (پاشا مدیر برنامه ی گروه پریناز پرنیان بود ، همون که امشب رفته بودیم کنسرتش ) عالی عالیم...
-آره خیلی خوب بود اجراشون...تبریک می گم...
-خیلی خیلی ممنونم...راستش به مناسبت همین موفقیت یهو تصمیم گرفتم همه رو برای شام به رستوران خودم دعوت کنم...الانم برای همین مزاحمت شدم...می خوام دعوتت کنم...خوشحالم میشم همراه با صنم بیای اونجا و مجلسمون رو منور حضورت کنی!...
نیم نگاهی به صنم انداختم که چشماش از شدت هیجان و استرس شده بود اندازه توپ بستکبال!...خنده م گرفت ، اما سعی کردم جلوی خودمو بگیرم...
-آدرس رو برام بفرس...
لحن پاشا پر از شادی شد و صنم از گردنم آویزون!...
-خیلی خوشحالم کردی...الان می فرستم برات...فعلا خداحافظ..
گوشی رو قطع کردم و با خنده گفتم:
-ولم کن...بذار درست رانندگی کنم تا سالم برسیم به رستوران...
محکم لپمو بوسید و ازم جدا شد...
-الهی من قربونت برم که اینقدر گلی...وای اگه امشب نمی رفتم اونجا می مردم!...
فقط بخاطر صنم قبول کردم!...اگه تنها خودم می خواستم برم به هیچ وجه دیگه نمی پذیرفتم پیشنهادش رو!...چه خواسته چه ناخواسته پاشا به من بی احترامی کرده بود!...اما دلم برای صنم و نگاه مظلومش سوخت!...دوست نداشتم شبش رو خراب کنم با غدبازیای تمام نشدنیم!...
وقتی رسیدیم رستوران ، صنم دستم رو کشید و با هم رفتیم کنار پریناز ، بهزاد و روشنا(نوازنده های گروهش) نشستیم...مثل همیشه در سکوت فقط بیننده بودم!...
روشنا با یه لحن خوشحال و رویایی دستاش رو بهم زد و گفت:
-هیچ وقت امشب رو فراموش نمی کنم !... وقتی اون همه ابهت رو از خودمون دیدم باورم نشد !
پریناز لبخند ملیح و مهربونی زد و رو بهش گفت:
-آدم هر چقدر تلاش کنه نتیجه ش رو می گیره ... ما هم نتیجه ی تلاش های زیادمون رو گرفتیم....
بهزاد نگاه جذابش رو دوخت توی چشمای پریناز و با لحن صمیمی و دوستانه ای گفت:
-پری ... اگه تو نبودی نصف این موفقیت هم وجود نداشت ... من یکی که واقعا به وجودت افتخار می کنم...
لبخندش عمیق تر شد...مهربونی توی تک تک اعمالش بیداد می کرد...
-من به تنهایی نمی تونم کاری انجام بدم !... این شماها بودین که گرروه بزرگ رندان روبه اینجا رسوندید .
خیلی خیلی داشت با تواضع حرف می زد!...دوست داشتم احساسم رو نسبت بهش بیان کنم:
-پریناز خانوم ایشون راست می گن ... با اینکه من توی گروهتون نیستم اما از همون دور شاهد پشتکار و تلاش شما بودم نه تنها من بلکه همه ی مردم ایران!....
دوباره لهجه ی امریکاییم خودش رو نشون داد و مثل همیشه بعد از تموم شدن جمله م دندونامو از شدت عصبانیت بهم فشار دادم!...من ایرانی بودم! دلیلی نداشت که مثل خارجیا لهجه داشته باشم و فقط خودمو خدا می دونستیم که روزی چند ساعت تمرین می کنم که این لهجه ی لعنتی از بین بره!.....
وقتی این حرف رو زدم ، چشمای درشت و قشنگش برق زد...
- ممنونم عزیزم اما من سر حرفم هستم اگه این بچه ها نبودن من به هیچ جا نمی رسیدم...
ترجیح دادم که دیگه چیزی نگم...دیگه زیاد از حد داشت مسئله رو تعارفی می کرد و اصلا نمی پسندیدم این چیزا رو!...خب کارت خوبه ! قبول کن...از بقیه هم به اندازه ی کوپنشون تشکر کن! نه اینکه هی تعارف بکنی و ارزش کارتو بیاری پایین...مهربونی بیش از اندازه ش ، یه جورایی دلمو زد!...بهزاد با لحن خنده داری گفت:
-باشه بابا ... وقتی دنده ت بیفته رو یه چیز ول کنش نیستیا ! هوووووی ... پاشا به این خدمه ت بگو بیان سفارشاتو بگیرن مردیم از گرسنگی....
سر و صدای همه بلند شد...به این هیاهوی دوستانه نگاه کردم و یه لبخند کمرنگ اومد روی لبم...صمیمیت و شوخیاشون بامزه بود!...
پریناز با خنده گفت:
-خوبه مردم بیان ماها رو تو این شرایط ببینن !... واسه یه لقمه نون داریم پاشای بدبخت رو میکشیم....
بهزاد روی صندلی لم داد:
-پری جون شکم گرسنه این چیزا حالیش نیس....
روشنا که به تازگی ، با بهزاد رل زده بودن ، با لحن عاشقانه و طنازی رو بهش گفت:
-الهی من فدای شکم گرسنه ت بشم که هیچ وقت سیر بشو نیست…. !
صنم و پریناز زدن زیر خنده ، منم عادی نگاهش کردم...به نظر من چیز زیاد خنده داری نگفت...اخمای بهزاد گره خورد توی هم و تشر زد به روشنا:
- چند دفعه گفتم سر مسائل بی خودی جون خودتو قسم نده؟ !....
حالت مظلومانه ی روشنا به دل هر کسی می نشست...سرش رو انداخت پایین و با صدای آرومی زمزمه کرد:
-ببخشید....
با دیدن این حالت روشنا ، بهزاد بی تاب شد و دستشو انداخت دور گردنش و در گوشش با صدای بمی گفت:
- نبینم خانمم بغض کنه....
-نه عزیزم تا وقتی که کنار توام ناراحتی معنا نداره...
صنم با پاش محکم زد بهم ، نگاهش کردم و از دیدن قیافه ی پر از حسرتش نزدیک بود با صدای بلندی بزنم زیر خنده ، اما بازم مثل همیشه خودمو نگه داشتم!...همچین با هیجان نگاشون می کرد انگار داره فیلم هندی می بینه!...میدونستم که عاشق اینجور چیزاست! همیشه دنبال شاهزاده ی سوار بر اسب سپیدش بود!...چشمم خورد به پریناز ، صورتش از صنمم خنده دار تر شده بود، همچین دهنشو کج کرده بود و نگاشون می کرد که معلوم بود چندشش شده از این حرکات عاشقونه!...
یه خرده بچه ها صحبت کردن و بعدش گوشی پریناز زنگ خورد و رفت پایین...غذاها رو اوردن ، منم بی توجه به بقیه شروع کردم به خوردن...بهزاد نیم نگاهی بهم انداخت:
-توی جمعمون راحت نیستی؟...
سرمو بلند کردم و یخ زده خیره شدم بهش...
-راحتم...
-آخه دیدم همش ساکتی گفتم شاید معذب باشی...اصلا فکر نکن اینجا غریبه ای...تو الان جزئی از این جمعی!...
جوابش رو ندادم و دوباره به خوردن مشغول شدم...داشت الکی حرف می زد به نظر من!...توی اون جمع من فقط یه مهمان بودم! دلیلی نداشت بخوام صمیمی رفتار کنم!...سقلمبه ی صنم توی پهلومم باعث نشد که بخوام جواب بهزاد رو بدم!...
-کلا نیاز همیشه اینجوریه!...کم حرف و آروم...
بهزاد سرشو تکون داد و هیچی نگفت...معلوم بود که ازطرز رفتار من خوشش نیومده!...ولی مگه برا من مهم بود؟!...
بعد از گذشت چند دقیقه یهو تمام رستوران ساکت شد و جیک کسی در نیومد ، ما که طبقه ی بالا بودیم نفهمیدیم چرا و متعجب بهم نگاه کردیم...
صدای بلند پریناز پیچید توی محوطه...
-بچه ها می خوام یه خبری بدم...
این رو که گفت ، لبخند عمیقی نشست روی لبای بهزاد و با شیطنت به روشنا خیره شد ، انگار می دونست خبر پریناز چیه!...
بعد از مکث کوتاهی گفت:
-من نامزد کردم!...
صدای شادی بلند بچه ها رستوران رو لرزوند...همه از جاشون بلند شده بودن و دست می زدن ، اکثرا هم هجوم بردن سمت پریناز...تنها کسایی که عکس العملمون با دیگران فرق داشت ، یکی من بودم که ماست همه رو نگاه می کردم ، یکیم روشنا بود که خیلی خیلی رنگ صورتش با شنیدن این خبر زرد شد!...مشکوک نگاهش کردم و ابروهام ناخواسته رفت بالا!...چرا اینجوری شد؟...بهزادم حواسش به روشنا نبود و هی داشت با دستش سوت می زد...صنم هم که رفته بود پایین با سرعت دوید و اومد بالا...چشماش گرد شده بود و نیشش باز اندازه دهن تمساح...با نفس نفس نشست روی صندلی...
-اگه گفتی طرف کیه!...هنوز منم باورم نمیشه که خودشه!...
نگاهی به این همه شوق و ذوقش کردم ، کنجکاو نبودم در مورد اینکه پارتنر پریناز رو ببینم یا بشناسم!...صنم دوباره ادامه داد:
-همون پسره س که تو فراری نشسته بود!...
این چه آدرسی بود؟!...خیلی از پسرا تو فراری می شینن!...انگار فهمید متوجه نشدم منظورش به کیه...با هیجان بیشتری گفت:
-بابا همون که امشب پشت چراغ قرمز چشممو گرفته بود!...همون که فکرکردیم مدله....همون که خیلی اخمو بود...
فهمیدم!...چه جالب...
-اما مدل نیست!...الان که از نزدیک دیدمش فهمیدم کیه!...سردار رئوفه!...سردار علی رئوف فرمانده سپاه!...
اخمامو کردم توی هم...
-من این سردار مردارا رو نمی شناسم!...
-خیلی خری به قرآن...این یکی فرق می کنه!...پرستیژ و قیافه ش با همه ی سردارا متفاوته!...
شونه هامو انداختم بالا و لیوان نوشابه م رو از روی میز برداشتم...
-به من ربطی نداره!....
اومدن بالا ، با دیدنشون کنار هم یه خرده تعجب کردم!...جثه ی ظریف پریناز در کنار هیکل تنومند سردار ، تضاد زیادی داشت...البته از نظر چهره هم خیلی متفاوت بودن ، صورت پریناز پر بود از مهر و بخشندگی و لبخند! اما سردار فقط اخم و
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:06

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر yoho | fatima77 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~خشونت رو از چهره ش تشخیص می دادی!...اما خیلی بهم میومدن! دوتاییشون معروف و خوش چهره!...توی اون لحظه از خدا خواستم که این زوج تا آخر عمر بهترین زندگی رو با هم تجربه کنن!...خواستم که اگه عشقس بینشون وجود داره ، واقعی و جاودان باشه!...
همه با هم صحبت می کردن و اصلا توجهی به حرفاشون نداشتم ، حتی یه کلمه از مکالمه شون رو نمی شنیدم!...غرق شده بودم توی خوردن غذام!...تا حالا از غذاهای رستوران پاشا نخورده بودم اما می دونستم که از این به بعد جزء مشتری های پایه ثابتش میشم!...خیلی لذیذ و خوشمزه بود غذاهاش!...صنم با آرنجش آروم زد به پهلوم و به پریناز که منتظر خیره شده بود به من اشاره کرد و آروم زیر لب زمزمه کرد:
-ازت پرسید موسیقی کار می کنی؟...
لبخندی زدم و رو بهش گفتم:
-نه...ولی اکثر اوقات بخاطر صنم توی اینجور محافل شرکت می کنم!...
پریناز ارزششو داشت که عین آدم باش برخورد کنم!...
-چه خوب...رشته ت چیه؟...
-رشته ی دانشگاهیم نقاشیه ... اما یه مدت مدیر برنامه های آقای کبیری بودم ... چند وقت
دیگه هم می خوام برگردم امریکا با یه گروه موسیقی کلاسیک قرارداد دارم !
- من یه ساله دارم با رضا کار می کنم ... شما قبل آقای سروری مدیر برنامه ش بودی؟
- آره ... سرم خیلی شلوغ بود واسه ی همین مجبور شدم از گروه آقای کبیری بیام بیرون...
سرم شلوغ نبود اما دلیلی هم نداشت بگم من حرفه ای تر از رضا هستم ، ممکنه فکر کنن که بیخودی برای خودم نوشابه باز می کنم!...
سرشو تکون داد و مشغول خوردن غذاش شد...چند لحظه ای گذشت که صنم رو به سردار گفت:
-ببخشید سردار...شما فراری دارید؟!...
تیز نگاهش کردم!...خودش می دونست که فراری داره! دیگه چرا ازش پرسید؟!...
سردار سرشو اورد بالا و اخماشو بیشتر کرد تو هم...
-چطور؟!...
اگه من جای صنم بودم ترجیح میدادم که دیگه چیزی نگم!...انگار فهمید که اهل بگو و بخند و معاشرت با خانوما نیست!...من منی کرد و گفت:
- خب ... چیزه ... همینجوری ... آخه منو نیاز قبل از کنسرت تو خیابون یه فراری مشکی دیدیم که
سرنشینش خیلی شبیه شما بود ...
علی دیگه نگاش نکرد و جوابش رو نداد...هم از دست سوال احمقانه ی صنم حرصی شدم از رفتار علی که عجیب شبیه به رفتارای عجیب و غریب من بود!...نفس عمیقی کشیدم و قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم ، در حالی که داشتم نوشابه می ریختم توی لیوان گفتم:
- خودشون بودن ... گرچه وقتی تو ماشین باشن خوشتیپ ترن....
می خواستم بکوبونمش!....غرور بیش از حدش نشون میداد که یه رگه هایی مثل من داره و بیزار بودم از کسایی که شبیه من باشن!...من تک بودم!...
***
مثل همیشه و طبق برنامه همیشگیم سر ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم ، حوله مو برداشتم و یه راست رفتم توی حموم ، یک ساعت بعد با لباس راحتی و موهایی که باز ریخته بودم دورم تا خشک بشه ، از حموم دراومدم و رفتم طبقه ی پایین توی آشپزخونه ...هیچ وقت دوست نداشتم خدمتکار کارامو انجام بده ، برای همین هفته ای دوبار فقط میومد خونه ی درندشتم رو گردگیری می کرد ، اگر وقتش رو داشتم خودم از پس گردگیری هم برمیومدم! اما متاسفانه هر کاری می کردم ، برنامه ی کاریم سبک تر نمی شد...میز صبحانه رو کامل آماده کردم ، یکی از آهنگ های بی کلام گروه ناسزایان رو گذاشتم و مشغول خوردن شدم ، گروه ناسزایان ، گروهی ایرانی الاصل توی آمریکا بود که فقط آهنگ های بی کلام می داد بیرون و بسیاری از موسیقی دوستان رو در جهان جذب خودش کرده بود...همشون حرفه ای بودن و باسواد...غوغایی رو توی عالم موسیقی به وجود اورده بودن ، خصوصا توی سبک کلاسیک!...خوشبختانه تا دو هفته دیگه هم قرار بود برم واشنگتن و مدیر برنامه ی همین گروه عالی و بی نقض بشم!...همیشه دنبال بهترین ها بودم و بهترین ها هم نصیبم میشد! چون برای به دست اوردنشون تلاش شبانه روزی می کردم و به هیچ وجه نا امیدی توی ذات من جا نداشت!...
همونجور که داشتم صبحانه م رو با لذت نوش جان می کردم ، تلفن خونه زنگ خورد...با صدای پدر که پخش شد روی اسپیکر با شعف از جام برخاستم و شیرجه زدم روی تلفن...
- پدر...خوبی؟...وای نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده...چرا به این زودی از پیشم رفتی؟...نمیگی من دق میکنم از نبودنت؟...منو ول کردی برگشتی امریکا!...تو که می دونی جونم بسته به جونت!...کاشکی میذاشتی دو هفته دیگه با هم می رفتیم...
مثل همیشه در سکوت به گلایه هام گوش می داد ، صدای آسمونیش دنیام رو رنگین کرد:
-سلام نمازم...حالت چطوره بابا؟...
همیشه بهم می گفت نمازم!...می گفت نماز من نیازمه!...نیازم یعنی نمازم...از اون خدا می سازم!...
نفس عمیقی کشیدم ، همه ی وجودم گوش شده بود و می خواست ببلعه این صدای ملکوتی رو...
-مگه میشه وقتی با شما حرف می زنم خوب نباشم؟...شما خوبید؟...
لبخند مهربونش و مردونه ش رو از پشت گوشی هم می تونستم حدس بزنم!...
-تو که خوب باشی عالیم!...چه خبر عزیزم؟...کارا خوب پیش میره؟...
-دیگه داره مهلت دیدار از آثارم تموم میشه...باید نمایشگاه رو تحویل بدم...امروزم از ساعت هشت باید اونجا باشم ، بازدید عمومی داریم ، اکثرا هم دانشجوهای رشته ی نقاشی میان برای بازدید...
-کسی خریدم می کنه ازت؟...
-من تابلوهام رو نمی فروشم!...خودتون که بهتر می دونید!...
خنده ی کوتاهش لبخند رو نشوند روی لبام...
-بله می شناسمت!..حتی اگه یه ریال هم پول نداشته باشی از تابلوهات نمی گذری!...
-خوشبختی من اینجاست که هیچ وقت هیچ کمبودی نداشتم پدر!...شما برای من همه چیزی گذاشتی!...پول...عشق...عاطفه...همه چی بودی برام...مادر ،پدر، برادر!...روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که منو اینقدر خوشبخت آفریده!...با دنیا عوضت نمی کنم پدر!...
می دونستم که حرفام باعث شده آرامش خیلی زیادی به قلبش سرازیر شه ، نفس عمیقش نشون میداد این حس رو...
-تمام امیدم به دو هفته ی دیگه س که دختر کوچولومو توی بغلم فشار بدم!...منتظرتم بابا...اگه می تونی کاراتو انجام بده و زودتر بیا ، اگه مشکلیم برای پرواز داشتی بهم خبر بده کارا رو درست می کنم...
-عاشقتم بخدا...چشم از خدامه که زودتر بیام....همه ی سعیم رو می کنم که نمایشگاه رو زودتر تحویل بدم...
بعد از کلی حرف زدن پدر دخترونه ، رفتم توی اتاق تا لباسام رو عوض کنم...مثل همیشه لباسای رسمی و اتو زده ی مارکم رو پوشیدم و توی آینه قبل از رفتن به خودم خیره شدم!...
جدی باش تا جدی بگیرنت!...نرم که باشی به جای گاو می دوشنت!...آدمای اطرافت خیلی وقته که رسم آدمیت رو گذاشتن کنار!...زبون اهلی رو بذار کنار!...خودت نباش که خود واقعیت خریدار نداره!...نذار بشناسن خوده واقعیت رو ...قدر نمی دونن ارزش بالای پاک بودن رو...زن بودن رو...رحیم بودن رو..ظریف بودن رو!...
باید مرد باشی ، مرد ها رو هم می کوبونن دیگه چه برسه توی جایی که تو رو ضعیفه می خونن!...
بسم الله بگو و برو...
رحیم برای خداست و انسان ها...
در این جهان کاربردی ندارد!...
بسم الله الرحمن الرحیم...
***
از ماشین پیاده شدم و سوییچ رو دادم به نگهبان تا ببرتش توی پارکینگ ، یه راست رفتم سمت نمایشگاه و وقتی داخل شدم ، مثل همیشه نگاه های خیره و مشتاق رو روی خودم حس کردم و توجهی نکردم!...رفتم توی اتاقی که فقط متعلق به من بود ، کیفم رو گذاشتم روی میز و توی آینه لباسام رو مرتب کردم و زدم بیرون ، کنار میز وایسادم و بدون توجه به آدمایی که مشغول بازدید بودن با گوشیم کار کردم ، حدود ده دقیقه بعد ، رها ، کمک حالم توی نمایشگاه ، صدام کرد:
-خانم مشکات ...
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم...
به مردی که کنارش ایستاده بود اشاره ای کرد و گفت:
-ایشون می خوان تمام این تابلوها رو بخرن...منم هرچقدر بهشون عرض کردم که شما تمایلی به فروش ندارید کوتاه نیومدن و اصرار داشتن که شما رو ببینن و در این امر باهاتون صحبت کنن...
بی توجه به مرد ، دوباره سرمو کردم توی گوشیم...
-فروشی نیستن!...
مرد یه قدم اومد جلو و صدای گرفته و دورگه ش به گوشم خورد:
-ولی من می خوام همه این تابلوها رو!...
سرمو بلند کردم و یه جفت چشم قهوه ای تیره ، چشمامو زد...اخمامو بیشتر کردم تو هم و با لحن یخ زده ای جواب دادم:
-هر حرفی رو دو بار تکرار نمی کنم!...
وقتی این حرف رو زدم ، نیشخند روی لبش نشون می داد که این مرد برای اذیت اومده اینجا!....نشون می داد که از اون بچه پولداراست که هرچی رو می خواد باید به دست بیاره!...یه قدم دیگه نزدیک شد و خم شد روی صورتم:
-هر چقدر هزینه شون بشه من بهت میدم!...جوریکه بتونی تا آخر عمرت بدون دردسر زندگی کنی!...فقط بگو مبلغ رو...
لبم به خنده ی کوتاهی باز شد!... با صدای بلندی نگهبان رو صدا زدم:
-نگهبان...
دو نگهبانی که دم در نشسته بودن سریع از جاشون بلند شدن و دویدن سمت ما ، با تحقیر سر تا پای کت و شلوار پوشیده ی اون مرد رو از نظر گذروندم و با نیشخند گفتم:
-کافیه فقط اراده کنم! خودت که هیچ! کل زندگیت رو می خرم!...
و رو به نگهبان ها که مات واستاده بودن و ما رو نگاه می کردن ، سرد و آروم گفتم:
-بندازینش بیرون!...
پشت کردم و خواستم برم سمت اتاق که صدای بلند اون مرد باعث شد بایستم سرجام :
-دست نزنید به من...باشه...خودم میرم!...هی تو!....
با آرامش برگشتم سمتش...از شدت عصبانیت کبود شده بود...انگشت اشاره ش رو به نشونه ی تهدید گرفت جلومو تکون داد...
-این کارت رو هرگز فراموش نمی کنم!...تاوان این بی حرمتیو پس میدی نیاز مشکات!...به زودی!...
در حالی که داشتم چرخ می زدم دستمو تو هوا تکون دادم یعنی برو بابا و رفتم توی اتاق!...
نگاه بهت زده ی ناظرین هم باعث نشد تزلزلی توی خونسردیم ایجاد بشه!...
رو به روی آینه ایستادم و رژ لبم رو پر رنگ تر کردم...صدای گوشیم باعث شد از توی جیبم درش بیارم...
-بگو...
صنم هم به نوبه ی خودش ، زندگی برنامه ریزی شده م رو تحت تاثیر قرارداده بود و به نظر من گاهی اوقات خوب بود!...خوب بود که بی برنامه زندگی کنی...
-می دونم که شعور نداری و بلد نیستی سلام کنی!...برای همینم یه راست می رم سر اصل مطلب ، پایه ای امروز بریم شمال؟!...
کمی فکر کردم و نشستم روی صندلی...
-دقیقا کجای شمال و با کی؟
-رامسر توی ویلای مازیار ... همه ی فامیلای ما ، البته مجردا!..
مازیار برادر بزرگ صنم بود...
-شما فامیلی دارید میرید من چرا بیام؟...
-لطفا چرت و پرت نگو نیاز!...تو از خواهر به من نزدیک تری!...در ضمن همه تو رو می شناسن و خودشونم پیشنهاد دادن که همراهمون بیای!...تازشم خودشون دوستاشونم می خوان بیارن...
-مطمئنی اونا پیشنهاد دادن که منم بیام؟....
می دونست چرا این سوال رو می پرسم!...اصولا کسی بخاطر اخلاقم از من خوشش نمیومد!...خنده ی بلندی کرد...
-دخترا که چشم دیدنتو ندارن!...اما پسرا جون می دن واسه ی یه بار دیدنت!...اونا خیلی اصرار کردن!...بیا دیگه نیاز...منو تنها نذار با دختر خاله های از دماغ فیل افتادم!...
لبخندی اومد روی لبم...به همون اندازه که پسرا رو جذب می کردم دخترا رو هم دفع!...
-نه صنم جونم....نمیام!...نمی خوام سفر دخترای فامیلتون رو خراب کنم!...بذار خوش بگذرونن...امیدوارم به توهم خوش بگذره...
جیغش بلند شد...
-مگه دست خودته که نمیای؟!...باید بیای ، به زور میارمت!...بدبخت اگه دیدی ازت پرسیدم می یای یا نه خواستم یعنی احساس کنی که نظر خودتم مهمه!...قبل از ناهار حرکت می کنیم!...آماده باش!...ساعت یازده و نیمم منو مازیار دم خونتیم!...
اومدم حرف بزنم که صداش بلند شد!...می تونستم چشمای ریز شده ش رو هم از پشت تلفن تشخیص بدم!...خنده م گرفته بود...
-بخدا نیاز به جون خودت! اگه بخوای کلاس بذاری و گند بزنی تو سفرم می زنم لهت می کنم!...وقتی اومدیم دنبالت باید با نهایت اشتیاق بپری تو ماشین!...اوکی؟!...
و گوشی رو قطع کرد...خنده ی کوتاهی کردم و سرمو تکون دادم...زندگی جریان داشت توی این دختر!...از جام بلند شدم...باید می رفتم وسایل سفرمو آماده می کردم!....ساعت نه و نیم بود...با چهره ای جدی از اتاق خارج شدم و با رها همه ی کارا رو هماهنگ کردم بهش گفتم چند روزی نیستم و حواسش به همه چی باشه ، می دونستم خیلی منظمه و شک نداشتم که از عهده ی اداره ی نمایشگاه برمیاد...به نگهبانا هم گفتم اگه از اون مردک خبری شد به پلیس خبر بدن و بگن باعث اختشاش توی محیط نمایشگاه شده!...
***
در حالی که داشتم سوار ماشین می شدم گفتم:
-چقدر دقیق اومدید!...قشنگ سرساعت!...
صنم برگشت سمتم...
-یعنی ها من آخرش می میرم و از زبون تو یه سلام نمی شنوم!...
شونه هامو انداختم بالا ، مازیارم بعد از اینکه چمدونم رو گذاشت توی صندوق عقب ، سوار شد...
-نیاز چیزی جا نذاشتی؟...فلکه ی آب رو بستی؟....
-همه چیز اوکیه...باغبونم هر روز سر میزنه به خونه...
حرکت کرد...مازیار در حالی که حواسش به رانندگیش بود پرسید:
-چه خبرا؟...چیکار می کنی؟...کم پیدا شدی خانم...
-کجا کم پیدا شدم! همین دیشب با صنم رفته بودم کنسرت...
-کاری به صنم ندارم!...بی معرفت یه سری هم به ما بزن!...نمیگی دلمون برات تنگ میشه؟...
-اگه دل تنگ بودی یه زنگ می زدی احوالم رو می پرسیدی!...
-گفتم شاید خوشت نیاد!...
چپ چپ نگاهش کردم...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:06

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر fatima77 | sama717 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~-از اون حرفا بودا!...اگه دنبال بهونه ای یه چیز دیگه بگو!...خودت می دونی که اگه از کسی خوشم نیاد رک بهش میگم!...
لبخند جا خوش کرد میون لباش...
-بله با اخلاق خاصت آشنایی دارم!...اقرار می کنم که منم بی معرفتم!...اما باور کن همیشه به یادتم!...
-انتظاریم ندارم که به یادم باشی!...چون من دوست خواهرتم رابطه ی خاصی باهات ندارم که مستلزم توجه بیشتری هم باشه!...
-نه تو فقط دوست خواهرم نیستی!...تو برای ما یه دوست خونوادگی هستی...نه تنها من بلکه مامانم تو رو خیلی دوست داره!...
ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگم ، چون حرفی نداشتم...صنم عینک آفتابیشو گذاشت روی موهاشو دوباره برگشت سمتم...
-شنیدم که گرد و خاک به پا کردی توی نمایشگاه...
چشمامو ریز کردم و با دقت نگاهش کردم:
-تو از کجا می دونی؟....
-بابا اونی رو که باش دعوا کردی رو نمیشناسی؟!...
-نه!...
-بخدا که خیلی حافظه ی مزخرفی داری...
با خونسردی نگاهش کردم...
-جواب سوال منو ندادی!...از کجا می دونی جریان رو؟...
-خود طرف بهم گفت....
-مگه با تو نسبتی داره؟...
آهی به نشونه ی تاسف کشید و چپ چپ نگام کرد ، مازیار بلند زد زیر خنده!...بدم میومد کسی سولام رو جواب نده ....بدم میومد کسی اینجوری بهم بخنده!...اخمامو کشیدم توی هم و با غیظ به بیرون خیره شدم...طولی نکشید که صدای مازیار بلند شد:
-اونی که امروز از نمایشگاه انداختیش بیرون ، مسیحه!...پسر دایی منو صنم!...همون که دو سه هفته پیش باهاش رفتیم شهربازی...واقعا نشناختیش؟!...
خب یعنی چی؟!...چون پسرداییشون بود باید بخاطر رفتار داغونش باش خوب رفتار می کردم؟!...نگاه یخ زده مو دوختم توی آینه ی جلو و بهش خیره شدم:
-آدمایی رو که برام مهم نیستن از ذهنم میندازم بیرون!...اونم یه همچین آدمایی رو!...
اونم نگام کرد ، کمی جدی شد...
-کار خوبی می کنی...
صنم نیشش باز شد...
-نیاز خیلی وقته قیافه ی شوکه شده ت رو ندیدم!...الان می خوام یه خبر بت بدم که چشات قد نعلبکی شه!...
پرسشگرانه نگاهش کرد...با شیطنت روشو کرد به سمت جاده و با خونسردی ( مثلا می خواست ادا منو در بیاره!) عینکش رو گذاشت رو چشمش...
-خوشبختانه یا بدبختانه مسیحم میاد شمال!...
خب بیاد!...فکر می کردم خبرش مهیج تر از این حرفا باشه!...نیشخندی زدم:
-منور می کنه مجلس رو!...
قرار بود چشمای من قد نعلبکی بشه نه صنم!...با بهت گفت:
-یعنی الان ناراحت نشدی؟...
-چرا باید بشم؟!...
مازیار با داخل آینه نیم نگاهی بهم انداخت:
-اگه اذیتت کرد بهم بگو بهش تذکر بدم ، دوست ندارم سفر بدی داشته باشی نیاز...
بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم:
-خودم از پسش بر میام!...برای اذیت کردن من خیلی جوجه س!...کله گنده تر از اینم نتونستن کاری کنن!...
رفتیم سمت خونه ی صنم ، پنج شیش تا ماشین اونجا جمع شده بودن ، صنم شیشه رو کشید پایین و با صدای بلندی رو به جمعیت خندون و پر هیاهو گفت:
-سوار ماشیناتون شید می خوایم ناهارو تو جاده چالوس بخوریم...
یکی از پسرا پرسید:
-همون رستوران همیشگی؟...
-آره...اکبر جوجه...اگه همدیگه رو گم کردیم اونجا همو می بینیم...
همه سوار ماشیناشون شدن...مازیار پخش ماشین و روشن کرد ، همیشه از این جوجه خواننده ها بدم میومد ، نه صدا داشتن نه تنظیم درست و حسابی و نه ترانه ی قابل فهم!....هندزفیریامو کردم توی گوشم و مثل همیشه آهنگ فرهاد منو برد...برد ورای این آدمای اطرافم...برد پیش پدر...پدری که تنها آدمی بود که توی عمرم دیده بودم...پدر!شبی تاریک ، در دشت تنها صفیر گلوله ، در جاده تنها نفیر باد
در دور دست نور ستاره ها ، به خاموشی می گراید
شبی تاریک ، می دانم بیداری و در بستر جوانیت
پنهانی اشک هایت را پاک می کنی
چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم
چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را
شب تیره ما را از هم جدا می کند
و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده
تو را باور می کنم و همین باور
بر بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده
در این نبرد مرگبار خوشحال و آرامم چون می دانم
هر چه بر من پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد
از مرگ نمی هراسم بارها با او بسیار رو به رو شدم
و اکنون نیز گوری برابرم می رقصد و می رقصد
تو به انتظارم هستی همسرم و در بستر جوانیت ، بیدار
و برای همین می دانم هیچ اتفاقی ، هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد
برای همین می دانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد...این آهنگ منو یاد کسایی می انداخت که می رفتن و از خاک وطنشون دفاع می کردن...از زن و زندگی و عشقشون می گذشتن و برای دفاع از کشورشون جونشون رو می دادن...
این گذشتن کار هرکسی نبود!...کار هر آدمی نبود!...
اگر این آدما نبودن ، نمی دونم ما هم بودیم یا نه!...
خیلیاشون شهید شدن و خیلیاشون جانباز و خیلیاشون اسیر!...جانبازایی که تا همین الانم با آثار اون جنگ ها هنوز دست و پنجه نرم می کنن...
خیلی شهامت می خواد....خیلی می خواد...خیلی...
دستی شونه م رو تکون می داد ، چشمامو باز کردم و به صنم نگاه کردم که در سمت منو باز کرده بود و داشت صدام می زد:
-نیاز...پاشو رسیدیم...
صاف نشستم سرجام و با دست چشمامو ماساژ دادم...آفتاب چشممو می زد...برای اینکه راحت تر بتونم صنم رو ببینم چشمامو تنگ کردم:
-رسیدیم ویلا؟...
-نه گیج خانوم رسیدیم رستوران...وقته ناهاره...بپر پایین...
کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم ، چالوس مثل همیشه آخر هفته ها شلوغ بود...مازیار اومد سمتم...
-خوب خوابیدی؟...
-اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...
-حتما خسته بودی....
نگاهی به اطرافم کردم ، صنم نبود...
-خواهرت کجاست؟...
-با بچه ها رفت داخل ، از گشنگی داره تلف میشه!...بیا بریم...
دنبالش رفتم توی رستوران ، نگاهی دقیق به محوطه انداخت تا پیداشون کنه...
-آها...اوناهاشن...
با هم رفتیم سر میز...بی توجه به بقیه که داشتن نگامون می کردن روی یکی از صندلی ها کنار مازیار نشستم...بعد از مدت اندکی سکوت دوباره شروع کردن به صحبت و شوخی...مطمئن بودم که انتظار داشتن سلام کنم!...سرمو کرده بودم توی گوشیم و توی صفحه ی مجازیم داشتم چرخ می زدم ، مازیار کنار گوشم زمزمه کرد:
-توهم اکبر جوجه می خوری؟
-فرقی نمی کنه...
-دلستر یا دوغ؟
-دوغ.
بلند شد و رفت سفارش بده برای همه ، دوباره اومدم با گوشیم کار کنم که صدای دختری باعث شد نگاهش کنم:
-نیاز جان شما با مازیار رابطه داری؟!...
نیشخندی زدم و با آرامش جوابش رو دادم...
-آره!...
از صراحت جوابم یه لحظه همشون مات شدن به من ، تنها کسی که نیشش باز شده بود صنم بود...همون دختر که دخترخاله ی صنم بود و آوازه ی پسر بازیش گوش تهران رو کر کرده بود با اخم گفت:
-پس چرا مازیار چیزی به ما نگفت؟
-چرا باید بگه؟...مگه شما خوانوادتا لیست دوستاتون رو به هم دیگه می دید؟!...
چشم غره ای رفت برام...
-نا سلامتی ما با هم فامیلیم...باید بدونیم این چیزا رو!...
نیشیخندم عمیق تر شد و جوابش رو ندادم ، صنم با خنده ی کنترل شده ای گفت:
-حرص نخور غزل جون...نیاز سرکارت گذاشته!...با مازیار دوست معمولیه!...
دوباره سرمو کردم تو گوشی ، اما حواسم به صداهای اطراف بود...غزل پوفی کشید و با چشمایی که مطمئن بودم پر از نفرته خیره شد به من...
-چه شوخیه بی مزه ای!...
صدای مسیح همون مردک مزاحم توی نمایشگاه بلند شد...
-خوب نیاز خانم چه خبر از کار؟...
دوباره سرمو بلند کردم و نگاهمو کوبوندم توی چشماش...چرا می خواست تظاهر کنه که از کار و بار من خبر نداره؟...انگار یادش رفته بود اتفاق صبح رو!...اون همه تهدیدم یادش رفته بود؟...تهدیدایی که معلوم بود چقدر توخالیه!...
-شما دیگه چرا از کار می پرسی؟!...انگار یادت رفته صبح از نمایشگاهم بیرونت کردن!...
خشم توی چشماش زبانه کشید و منم با خونسردی مشغول نگاه کردم به جلز و ولزش کردنش شدم...وقتی که گفتم بیرونت کردن نگاه همه با تعجب رفت سمتش!...از لای دندونای کلید شده ش غرید...
-زیادی خودتو دست بالا گرفتی!...مطمئن باش که به نفعت نیست این همه سرکشی!...
ابروهامو انداختم بالا و به صندلی تکیه دادم:
-مثل اینکه تو فقط بلدی تهدید کنی!...حداقل یه خرده هم عمل قاطیشون کن که آدم بهت امیدوار شه!...
نگاه مردای جمع پر از تحسین بود و نگاه دخترا پر از نفرت!...برام تازگی نداشت...همیشه همین بود و خواهد بود!...
مازیار برگشت و کنارم نشست ، مسیح گفت:
-میگی که عملی کنم تهدیداتم رو نه؟!...
-اوهوم.
سرشو تکون داد و با انگشت اشاره ش رو گرفت سمتم...
-باشه! خودت خواستی!...اما بعدش حق اعتراض نداری!...باشه؟
تمسخر صورتم رو پر کرد!...
-حق اعتراض نداشته باشم؟!...کافیه که فقط یه قدم برداری! کل زندگیت نابود میشه!...
مازیار که از قبلش از جریان مطلع بود ، اخمی کرد و رو به مسیح گفت:
-ما اومدیم سفر که بهمون خوش بگذره نه اینکه کل کل کنیم!...ازت خواهش می کنم که اگه مراعات خودت رو نمی کنی به فکر همسفرات باش!...
و بعدش به من نگاه کرد:
-از توام خواهش می کنم نیاز جان...بذار که این سفر بهت بچسبه!...لازم نیست اعصاب خودتو متشنج کنی عزیزم...
از جام بلند شدم...میخ شدم توی چشماش و با لحن محکمی جواب دادم:
-من کاری به کسی ندارم!...اما خودتم می دونی که اگه کسی پا بذاره روی دمم ول کن طرف نیستم!...اینم می دونی که هم زورشو دارم هم بهونه ش رو!...
و رفتم سمت سرویس بهداشتی...شیر آب رو باز کردم و آبی به صورتم زدم...دوست نداشتم قبل از غذا خوردن صورت و دستم کثیف باشه...تو آینه به چهره ی جذابم نگاه کردم...بیشتر از هر چیزی غرور و اعتماد به نفس ستودنیم توی صورتم خود نمایی می کرد!...از تو آینه دیدم که صنم وارد شد و اومد سمتم...
-ناراحت شدی نیاز؟...
برگشتم سمتش و لبخند زدم...
-به نظرت اون دو تا فامیل چلغوزت ارزش ناراحت شدن دارن آخه؟
خندید و گونه م رو بوسید...
-ای الهی من فدای اون زبون درازت بشم!....خوب ضایعشون کردی...نمی دونم این غزل و مسیح چه پدر کشتگی با تو دارن!...اما مطمئنم دل همه پسرای جمع رو بردی...اونا هم از غزل و مسیح خوششون نمیاد!...
با لحن شوخی که فقط برای کسایی بود که باهاشون صمیمی بودم گفتم:
-خوب شد گفتیا برم یه نگاه بشون بندازم شاید بالاخره یکیو پسندیدم...آدم حسابی هم توشون هست؟
با غرور با مزه ای نگام کرد...
-پ ن پ فقط تو حسابی هستی!....اما اونی که به دردت می خوره مهیار پسر داییمه!...خیلی با شخصیت و با سواده...
-چیکاره س؟
-شرکت مهندسی داره...
-اوه...پس حتما نیاز شد که باش مصاحبت کنم!...
آهی کشید و با خنده گفت:
-کاشکی اینا حرفای دلت بود!...می دونم که تا پامون رو از این در بذاریم بیرون آقا سگه میاد گازت می گیره و سگرمه هات قفل میشه تو هم...
خنده ی بلندی کردم و برای اینکه بهش ابراز احساسات کنم زدم پس کله ش!...با هم رفتیم بیرون و به قول صنم باز سگه گازم گرفت و جدی شدم...رفتیم سر میز نشستیم ، به پسرای جمع زیرزیرکی نگاهی انداختم ، با مازیار و مسیح می شدن هشت نفر ، تیپ همه اسپرت بود و امروزی...دخترا هم که با خودمون می شدن پنج نفر...در حال آنالیز کردنشون بودم که صدای مازیار در گوشم منو به خودم اورد...
-از حرفم ناراحت شدی نیاز جان؟
-نه بابا ناراحت چرا؟...مگه چی گفتی؟
-گفتم شاید خوشت نیومد که توی کارت دخالت کردم...
-نه به نظر من خوب دهنشو بستی ، با منم خوب برخورد کردی...اگه می خواستی حرفایی رو که به مسیح زدی به من بزنی اون موقع ناراحت می شدم!...
لبخند مردونه ای زد...
-من غلط بکنم با تو اونجوری رفتار کنم!...جرئتش رو ندارم!...
لبخند کمرنگی زدم...
-خوبه که می دونی!...
ایندفعه با صدای بلندی خندید ، جوری که همه نگامون کردن ، با دیدن خنده ش ناخودآگاه لبخند میومد روی لبم!...
همونجور که می خندید زل زد توی چشمام...
-خوبه که می دونی همه در برابرت جرئت نفس کشیدن ندارن از بس غدی!...
با همون لبخندی که جا خشک کرده بود میون لبام شونه هامو به معنای چی کار کنم دیگه انداختم بالا ، اونم دیگه ادامه نداد و به جاش به زدن یه چشمک اکتفا کرد...
بعد از گذشت چند لحظه غذاها رو اوردن ، تقریبا پسرا حمله کردن به غذا و منم و صنم هم ایضا!...اما بقیه دخترا سعی می کردن با کلاس غذاشونو بخورن...حمله کردن من به غذا مدلی بود که در کمال تمیزی تند تند غذامو می خوردم و کثیف بازی در نمیوردم....غذای خوشمزه ای بود ، برای همینم صنم اینا کرده بودنش پاتوق! می ارزید که هر چند هفته یه بار از این غذای لذیذ امتحان کرد!...
تا حالا نیومده بودم ویلای مازیار ، ویلای دو طبقه که همه ی در و دیوارش از پی وی سی بود که طرح چوبی داشت و مدل قشنگی به خونه داده بود...طبقه ی دوم دو اتاق بیشتر نداشت برای همین قرار شد که پسرا پایین توی پذیرایی بخوابن و منم و صنم تو یه اتاق باشیم و اون سه تا دختر هم تو یه اتاق دیگه...
چمدونم رو گذاشتم کنار تخت و رفتم سمت حموم...صنم غش کرد روی تخت و نالید...
-وااااااای کمرممممم....باسنمممممم....از بس نشستم حس می کنم پرس شده...
در حموم رو باز کردم و نگاهی بش انداختم...
-اشکالی نداره از حمومتون استفاده کنم؟
همونجور که ولو شده بود ، گردنش رو کج کرد و چپ چپ خیره شد بهم...
-اشکال داره!...آخه ما اون حموم رو گذاشتیم دکوری که هر کی میاد از دیدنش لذت ببره فقط!...کاربرد عملی نداره!...
نیمچه لبخندی زدمو خواستم برم سمت چمدون که لباسامو بردارم که در اتاق زده شد و متعاقب اون صدای مازیار اومد...
-بچه ها حالشو دارین یه ساعت دیگه بریم لب آب؟
صنم نگاهی بهم انداخت ، منم شونه هامو انداختم بالا!...
-اوکی مشکلی نیست...
-می تونم بیام تو؟...
-بیا بابا...
مازیار در و باز کرد...با دیدن صنم خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-چرا همچین شدی تو؟! انگار صد سال بود که تو جاده بودی!...
-وا خستمه دیگه!...تو دهات شما وقتی خسته میشن می رن ورزش می کنن؟...دارم خیر سرم خستگیمو در می کنم دیگه....
-بله بله...
و رو کرد سمت من که داشتم با لبخند به حالت بامزه ی صنم نگاه می کردم و گفت:
-تو خسته نیستی نیاز؟...بریم لب آب؟...
-برای من فرقی نمی کنه...تابع جمعم...
-نمی خوام تعارف کنی!...اگه خسته ای یا حالشو نداری می ذاریم برای سه چهار ساعت دیگه...
صنم بالشتشو محکم پرت کرد سمت مازیار و با صدای جیغ جیغوش گفت:
-د آخه ابله مگه نیاز تعارف حالیش میشه؟ یه جوری حرف می زنی انگار نمی شناسیش!...وقتی میگه میاد ، میاد دیگه چرا این همه کشش میدی قضیه رو!...
مازیار با چشمای گرد شده خیره شد به صنم و از اتاق خارج شد...لباسام رو برداشتم و رفتم سمت حموم...وقتی اومدم بیرون ، صنم رو غرق در خواب دیدم ، اینقدر عمیق و قشنگ خوابیده بود که یه لحظه حس کردم منم خیلی دلم میخواد که بخوابم...دهنش نیمه باز بود و چمپاتمه زده بود روی تخت...به ساعتم نگاه کردم ، سه و نیم بود و قرار بود ساعت چهار بریم لب دریا...می دونستم که حاضر شدنش خیلی طول میکشه برای همین تصمیم گرفتم که بیدارش کنم...
خم شدم سمت صورتش و آروم صداش کردم:
-صنم...صنم...نمی خوای بیدار شی؟...نیم ساعت دیگه می خوایم بریما...
اصلا یه میلی مترم تکون نخورد ، شونه ش رو به آرومی تکون دادم...
-خانوم...صنم...بیدار شو...
بازم انگار نه انگار...ابروهامو انداختم بالا و مستاصل نگاهش کردم...این دفعه شونه ش رو با شدت بیشتری تکون دادم...
-هی صنم...بیدار شو دیگه!...
انگار مرده بود!...اصلا نمی فهمید این همه تکون خوردن و صدا زدن رو!...صاف ایستادم و با اخم نگاهش کردم ، باید از روش مخصوص خودم استفاده می کردم نکنه؟...نگاهم خورد به باسنش ، لبخندی شیطانی روی لبم نقش بست!...مدل خوبیم خوابیده بود برای اجرای نقشه!...رفتم سمت باسنش و با پا محکم کوبیدم بهش! ....صدای جیغ صنم بود که قاطی شد با خنده های من!...وقتی که پام به باسنش خورد همچین پرید بالا که ناخواسته از شدت خنده نشستم روی زمین!...فحش بود که داشت به من می داد ، تنها در خنده نگاهش می کردم تا خودش رو خالی کنه...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:07

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر yoho | maria | fatima77 | sama717 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~-هر هر هر...دختره ی بیشعور نفهم نمی گی من سکته می کنم مثل گراز بیدارم می کنی تو؟!...
گردنم رو کج کردم و هیچی نگفتم...
-چرا لال شدی تو؟...چرا اینجوری بیدار می کنی؟!...
از جام بلند شدم و رفتم سمت آینه...
-تقصیره خودته!...هرکاری کردم بیدار نشدی!...بیست دقیقه به چهاره...به جای غر زدن پاشو آماده شو...
در حالی که داشت زیر لبی بهم فحش می داد رفت سمت دستشویی...
موهای خیس و بلندم رو تنها بهشون سرم مو زده و شونه کردم...همیشه قبل از شونه وقتی که خیس بودن بهشون سرم می زدم تا در حین شونه کردن نشکنن...خیلی موثر بود و همینم باعث شده بود که همیشه موهای درخشان و سالمی داشته باشم...هیچ وقتم از سشوار و اتو استفاده نمی کردم ، چون استفاده از اینجور وسایل مثل قتل نفس بود به نظره من!...یه شلوار جین یخی با یه تونیک کوتاه آبی کاربنی تنم کردم و شال همرنگش رو انداختم روی موهام و از پشت گره ش زدم...ترجیح می دادم که مثل همیشه رسمی باشم اما لب ساحل همونطور که هیچ مردی با کت و شلوار نمی رفت منم با اون تیپ خیلی رسمی و اتو کشیده م نمی رفتم!...آرایش خاصی هم نداشتم ، فقط یه ضد آفتاب!...صنم هم از دستشویی اومد بیرون و آماده شد...
با هم رفتیم پایین ، همه ی آقایون آماده شده بودن و منتظر نشسته بودن روی مبل...اون سه تا هنوز نیومده بودن...همه برگشتن ما رو نگاه کردن ، صنم گفت:
-هنوز اون سه تا ورپریده نیومدن؟!...
زدن زیر خنده ، یکی از پسرا گفت:
-دارن عملیات خطیر گریم کردن رو روی صورتشون پیاده می کنن! تازه رسیده به مرحله ی زیر سازی و حالا حالاها معطلیم!...
چقدر دشمن داشتن بنده خدا ها!...لبخند کجی نشست گوشه ی لبم...کنار صنم روی مبل نشستم...مازیار رو به پسرا گفت:
-شب کجا بریم؟...برگردیم خونه یا بریم بساط کباب بگیریم و لب آب درست کنیم؟...
همون پسره که دخترا رو مسخره کرده بود گفت:
-بهتره که توی پارکی چیزی بریم کباب کنیم ، فردا شب بریم لب آب....
یکی دیگه از پسرا که بهش می خورد سنش از بقیه بالاتر باشه گفت:
-با وحید موافقم...ما که یکی دو ساعت می خوایم بریم لب آب...بعدشم بریم یه پارکی و اونجا غذامونو بخوریم...
مازیار رو کرد به ما دو تا...
-نظر شما چیه خانوما؟...
مثل ماست نگاهش کردم ، صنم هم گفت:
-برای من که فرقی نمی کنه!...
مازیار با لبخند نگام کرد و با لحن شیطونی گفت:
-حتما توام نظری نداری!...درسته؟...
خونسرد نگاهش کردم...
-خوبه!...کم کم داره اخلاقم دستت میاد خدا رو شکر!...
صنم با لحن شوخی گفت:
-داداش منه دیگه!...آدم شناسیش خیلی حرفه ایه! تازه بعد از هفت هشت سال داره تو رو می شناسه!...
همه خندیدن و منم عادی نگاشون کردم ، مازیار همونجور که چپ چپ داشت نگامون می کرد گفت:
-خوب منو مظلوم گیر اوردین ها!...صنم توام حواست به خودت باشه امروز خیلی رفتی رو مخم...
صنم زیر لب برو بابایی گفت و رو کرد به مسیح که عجیب ساکت نشسته بود و توی بحث ها شرکت نمی کرد...
-چته تو؟...چرا غمبرک زدی؟...
بی حوصله گفت:
-هیچیم نیس...حرفی ندارم که بزنم!...
صنم بدون رو درباسی و خیلی بی خیال گفت:
-به درک!...باعث خرسندیمون میشی که حرفی نزنی!...
دوست من بود دیگه! باید رک گوییش به من می رفت یا نه؟!...مسیحم با غیظ نگاهش کرد اما ترجیح داد سکوت کنه ، انگار عادی بود که اینجوری بدون تعارف با هم برخورد کنن! شایدم خیلی صمیمی بودن و با این حرفا بشون بر نمی خورد!...همون پسره که اسمش وحید بود رو کرد به من و گفت:
-نیاز تو نقاشی؟...
-آره...
-از مازیار شنیدم که نمایشگاه داری ، زمانش تا کیه؟
-تا بیست و نهم دایره...
-اشکالی نداره که سر بزنیم به نمایشگاهت که؟
وا...این چه سوالی بود؟!...اصولا نمایشگاه رو می ذارن که مردم بیان بازدید کنن دیگه!...حتما دلش می خواست حرف زدن رو طول بده که اینو گفته!...
-نمایشگاه برای دیدنه دیگه!...هر وقت دلت خواست بیا کسی جلوت رو نمی گیره!...
وحید ابروهاشو انداخت بالا...
-چقدر جدی!...
و به صنم گفت:
-من دلم می سوزه برات...
صنم تعجب کرد...
-دلت برای ننه ت بسوزه!...چرا؟
-ننه ی من خاله ی توئه!...اما واقعا نگرانتم امشب!...
-وا...چرا؟...مگه چی میخواد بشه امشب؟!...
-نمی ترسی کنار دوستت می خوابی؟!...آدمو درسته قورت میده ماشالله!...
صنم خندید و بقیه هم نیششون باز شد...منم با همون حالت خونسردم نگاهش کردم...
-اینو نبینین اینقدر بداخلاقه!...خیلی اهل بگو و بخنده ، فقط با غریبه ها اینجوریه....
زیر لب جوری که فقط خودش بشنوه ، زمزمه کردم :
-این باباته!...من نیازم...
شنید و به روی خودش نیورد...وحید یه نگاه به من انداخت...
-واقعا تو می تونی بخندی؟
همچین با بهت پرسید که یه لحظه فکر کردم من خون آشامم!...فقط نگاهش کردم و جوابش رو ندادم...زیاد چرت و پرت می گفت و فکر می کرد خیلی خوشمزه س!...یکی از پسرا که کلا ساکت بود و فقط می خندید یهو داد زد...
-هی دخترا!....بیاین پایین دیگه...چقدر طول میدین شماها!...مگه دارید چیکار میکنید؟!...غزل باتواما...زود بیا پایین!...
پس این آقا هم بلد بود حرف بزنه!...پوست برنزه ش از بقیه پسرا که گندمگون بودن متمایزش کرده بود...بعد از گذشت چند لحظه دخترا با سر و صدا اومدن پایین...صدای غزل پیچید توی سالن...
-چته شروین؟...چرا عربده میکشی؟...یه خرده صبر کنی میمیری؟...
به جای شروین ، همون پسره که سنش از همه بالاتر بود گفت:
-غزل برادرت حق داره...ما خیلی وقته که منتظرتونیم...
نیش غزل باز شد و با لحنی که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود گفت:
-مهیار ...عزیزم...ببخشید...باور کن نمی خواستیم معطلتون کنیم...من هی به این دخترا می گفتم که زودتر آماده شن...اما دیر شد دیگه...واقعا معذرت می خوام!...
وحید با حالت بامزه ای زیر لب زمزمه کرد:
-یا خدا...این باز عشوه های خرکیش شروع شد!...
یکی از دخترا نیشگون محکمی از پهلوی غزل گرفت...
-حالا ما هی معطل می کنیم آره؟!...من بودم هی لباس عوض می کردم ببینم چجوری می تونم بیشتر توجه مهیار و جلب کنم؟!!!...
همه خندیدن و اخمای غزل رفت تو هم...
-وا...من چیکار به مهیار دارم؟...
وحید با لحن لوده ای گفت:
-غزل همه می دونن یقه جر می دی واسه ی مهیار!...لازم نیست کتمان کنی!...
جیغ غزل باعث شد خنده بچه ها بیشتر بشه...
-تو یکی دهنتو ببند وحید!...
به مهیار نگاهی انداختم ، بدک نبود...می تونست صفات جذب یه زن رو داشته باشه!...از بقیه ی مردای اونجا قابل تحمل تر بود...هم تیپش هم قیافه ش...
پیاده رفتیم تا لب آب...ساحل دقیقا پشت خونه ی مازیار بود و لزومی نداشت که بخوایم با ماشین بریم ، وقتی رسیدیم لب ساحل ، خرامان خرمان از بقیه دور شدم و خودمو به آب نزدیک تر کردم...نمی شنیدم شوخیا و خنده هاشون رو نمی شنیدم غر زدن های غزل رو نمی شنیدم شیطنت های وحید رو هیچ کدوم برام اهمیتی نداشت ، برای همین در مقابل این امور بی خاصیت ناشنوا بودم...
صدای امواج دریا بهترین موسیقی طبیعت بود و می بلعیدم این همه زندگی رو ، پاکی رو ، معصومیت رو...مسخ شده کفشای اسپرتم رو از پا خارج کردم ، می خواستم خنکای آب دریا ببرتم تا بالای آسمان هفتم...ببره پیش خدایی که همیشه توی آغوششم و حس نمی کنم گرماش رو!...گرمایی که گاهی وقتا تحت تاثیر سرمای بیش از اندازه م قرار می گیره...خم شدم و دستم رو کشیدم روی شن های نرم و درخشان از نور آفتاب...چشمامو با لذت بستم و لبخند چهرمو پر کرد...صدف های کوچیک و متوسطی که توسط دستم لمس می شدن نشون می داد زیبایی های این دنیا رو...زیبایی های وطنم ایران رو!...رفتم نزدیک تر ، می خواستم پاهام مستقیما زیر آب قرار بگیره و مملو شم از این حس خوب هیچ بودن...می خواستم مست شم ، بدون هیچ شراب هفت ساله ای...طبیعت خدا بهترین ساقی بود توی اون لحظه!...پاچه های شلوارمو زدم بالا و نشستم روی شن ها ، پاهامو دراز کردم تا امواج بوسه بارونشون کنن!...دستامو گذاشتم پشتمو تکیه گاه بدنم کردم...ناخنای پای لاک زده م زیر آبی که می رفت و میومد می درخشید...چشمامو بستم...صدای امواج ، لالایی های شبونه ی مادرم رو به یادم میورد...
نه ، او نمرده است.
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» آهسته باز از بغل پلّه ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پلّه ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز مناقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
امّا ندای قلب بگوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمیشود.
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است.
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
او با ترانه های محلّی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نَوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت
وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
امّا پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، به امید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد.
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین چکید
مادر بخاک رفت.یک قطره اشک ، مُزد همه زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:08

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر fatima77 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو
می آمدیم و کله من گیج و مَنگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا بخاک سپردی و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم بخنده درآیم ز اشتباه
امّا خیال بود
ای وای مادرم
(استاد محمد حسین بهجت تبریزی)
دستی روی شونه م نشست و من رو جدا کرد از حال نبودن!...چشمامو باز کردم و به صنم خیره شدم...
-کجایی تو مشنگ؟!...چرا تنها نشستی؟...
پاهامو توی بغلم جمع کردم و دستامو دورش قلاب...
-خسته بودم ، اومدم که بشینم شما همه واستاده بودین!...
دستاشو زد به کمرش...
-وا چه حرفا!...خب به من میگفتی با هم میومدیم بشینیم!...مگه من مردم که تو رو تنها بذارم تو این شهر غریب؟...
هنوز نگام خیره به دریا بود و فکرم درگیره مادری که دلم لک زده بود برای نوازش دستای کشیده و نرمش...
-چه خبره شلوغش کردی؟...مگه رفتم یه جای دیگه؟...چند قدم بیشتر ازت دور نشدم!...
نشست پیشم و محکم زد پس کله م...با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهش کردم...زبونش رو تا ته از حلقش دراورد...
-کمال هم نشین درم اثر کرده!...مثل خودت ابراز محبت کردم بهت...دلم خواست مزه ش رو بچشی!...
یه خرده چپ چپ خیره شدم بهش و دوباره نگامو دوختم به دریا...
-دست شما درد نکنه!...
-یه جوری زل زدی به این دریا هر کی ندونه فکر می کنه چقدر احساساتی و لطیف هستی!...جمع کن بساطتو بابا...الان همه فکر میکنن شکست عشقی خوردی!...این چه ژستیه برای خودت گرفتی؟...
نیشخندی نشست کنج لبم!...صمیمی ترین دوستم هم هنوز نتونسته به احوالات درونیم پی ببره!...به من می گفت بی احساس و خشن!...در صورتی که درونم پر بود از نیاز لمس خوش لطافت محبت!...نگاهش کردم و با خونسردی پرسیدم:
-منظورت از ژست چیه؟...چیکار کنم؟...پا شم دنبک بزنم واست؟!...
از جاش بلند شد و دستمو گرفت کشید تا منم بلند شم...
-نخیر لازم نیست هنرنمایی کنی!...بیا بریم آب بازی!...
دوست داشتم کودکانه ها رو!...با هم رفتیم توی آب ، صنم آب پاشید سمتم ، جیغم ناخواسته بلند شد و افتادم دنبالش...اونم بلند تر جیغ زد و خندید...منم خنده م گرفت...توی آب دنبال هم می دویدیم و همدیگه رو خیس می کردیم ...صنم داشت می دوید که پاش گیر کرد و با کله رفت توی آب...اینقدر بامزه لیز خورد که من دلمو گرفتم و از شدت خنده نشستم روی آب...به زور از جاش بلند شد و برگشت سمتم از شدت خنده بریده بریده حرف می زد...
-گوساله به جای اینکه.... بخندی بیا.... کمکم کن...
بعد از کلی هیجان و شیطنت و قیافه هایی که حسابی آشفته شده بود دست توی دست هم از آب زدیم بیرون...توی اون مدتی که با صنم داشتم آب بازی می کردم ، نگاه خیره ی پسرا رو روی خودمون حس می کردم ، اما این نگاه ها نمی دونست باعث جلوگیری از خوشی هام بشه!...
لب ساحل نشستیم...نفس نفس می زدیم...صدای مسیح از بالای سرم به گوش خورد...
-خسته نباشید خانم ها...
مودب بودنش هم تو خالی بود! درست مانند تهدیدهاش!...جوابش رو ندادم...صنم با لحن شنگولی جوابش رو داد:
-جات خالی بود مسیح...خیلی حال داد...از بس خندیدم دل درد گرفتم...
-بلند شید بریم خونه لباساتون رو عوض کنید...می ترسم سرما بخورید...
مازیار بود...صنم رو کرد بهم...
-بریم نیاز؟...
-نمی خواد ، تا یه ربع دیگه لباسمون خشک میشه...
مازیار نشست پیشمون...
-بریم؟
-نیاز میگه نمی خواد...همینجوری خوبه...
مازیار رو کرد بهم..
-نمی خوام سرما بخوری نیاز...
صنم محکم زد تو سر مازیار....
-یعنی ها خاک تو سرت که خواهرت و به دوستش فروختی!...فقط نگران نیازی یعنی؟!...مرده شور ریختت رو ببرن الهی!...نامرد....بی وفا.... بی معرفت...
مازیار صنم رو کشید توی آغوشش و با لحن مهربونی گفت:
-تو که تاج سر منی وروجک!...نیاز مهمون ماست ، وظیفه ی ما هم اینه که ازش مراقبت کنیم...سالم تحویلش گرفتیم و باید سالمم تحویلش بدیم!...
خونسرد و شمرده شمرده پرسیدم:
-به کی تحویل بدید؟!...
و نذاشتم جواب بده ، دوباره با همون لحنم گفتم:
-من نیازی به مراقبت ندارم!...تمام عمرم خودم روی پای خودم وایسادم و احتیاجی نیست که شما نگرانم باشی مازیار!...
لبخندش عریض تر شد و زد روی نوک بینیم...
-ولی من هستم!...چه دلت بخواد و چه نخواد!...
فقط نگاهش کردم ، نگاهی که می دونستم منجمدش می کنه!...حرف مفت می زد و خودشم می دونست که این حرف ها فقط حرفه!...
توی این زمونه زن ها باید مردونه بازی می کردن! وگرنه خفه می شدن توی معصومییت هاشون...
می دونستن که حرف ها فقط حرف هستن دیگه عملی وجود نداره و برای همین دلسرد بودن از این الفاظ دل گرم کننده!...
همیشه ته ته ته دلشون آرزو داشتن که ای کاش این حرف ها حقیقت داشته باشه و یکمی هم بتونن ظریف بودن خودشون رو احساس کنن....
آه عمیقی کشیدم و خیره شدم به دریا...
اما...اما!
اینقدر همه توی ساحل فعالیت و ورجه وورجه کردن که همه ترجیح دادیم مازیار بره ساندویچ بخره و تو خود ویلا شاممون رو بخوریم...
بساط مشروبشونم پهن کردن و مشغول شدن ، پایه ثابت مشروب خوردن بودم اما همیشه به تنهایی یا با پدر...برای همین ترجیح دادم که عقب بکشم و فقط نظاره گر باشم...به غیر از من مهیارم نخورد و اومد نشست رو به روی من...
صدای خنده ی بچه ها تموم ویلا رو پر کرده بود...بی حس نگاه می کردم...نمی دونستم اسم این چیزا روبذارم خوشی های واقعی یا لودگی های ناتموم!....
-تو فکرید نیاز خانوم...
نگاهش کردم...
-بله بودم...
پاهای بلندش رو انداخت روی هم...
-میشه بپرسم تو چه فکری؟...البته نمی خوام فضولی کنم اگه...
حرفش رو قطع کردم و با اشاره به بچه ها ، بدون رودرباسی و خیلی رک گفتم:
-داشتم به این خوشی های احمقانه شایدم واقعی فکر می کردم...
صدای موزیک توی سالن پخش شد و غزل و یکی از دخترا که هنوز دقت نکرده بودم بفهمم اسمش چیه بلند شدن و همونجور که یه شیشه دستشون بود می رقصیدن میون جمع...مهیار نیم نگاهی انداخت بهشون...
-شما هم اهل مشروب و این جور چیزا نیستید؟...
مختصر جواب دادم:
-هستم!...
با تعجب پرسید:
-پس چرا نمی رید پیش بچه ها؟...
-با غریبه ها راحت نیستم.
سرشو تکون داد و هیچی نگفت...منم بعد از اینکه ساندیچم رو تموم کردم رفتم توی اتاق تا استراحت کنم...صداشون هنوز از پایین به گوش می رسید...
کز کردم گوشه ی تخت و مثل هر شب قبل از خواب پر شدم از افکار بی انتها و درهمم...
چشمای مهربون پدر تمام وجودم رو به اوج کشید...
چشمامو بستم و لبخند زدم...
آغوش گرمش رو از فرسنگ ها فاصله هم می تونستم حس کنم...
پدر واژه ی حقیقی مرد رو نشونم داده بود!...
پدر ، چه خوب طعم پدر داشتن رو بهم چشونده بود!...
***
گلوم خشک شده بود و سوزش بدی داشت ، به زور چشمای پر از خوابمو باز کردم و نشستم روی تخت...یه خرده صبر کردم تا چشمام به تاریکی عادت کنه...نگاهی به جای خالی صنم انداختم ، هنوز نیومده بود...یعنی هنوز شراب خوریشون ادامه داشت؟!...پوفی کشیدم و از سرجام بلند شدم ، دستی توی موهام کشیدم و از اتاق زدم بیرون...حالا هم وقت تشنگی بود؟!...همیشه یه پارچ آب بالای سرم می ذاشتم اما امشب اونقدر دوستم داشتم از اون جمع فرار کنم که به این موضوع اصلا فکر نکردم...رفتم پایین و همه رو غرق خواب دیدم...پسرا همه روی تشک هایی که برای خودشون پهن کرده بودن خوابیده بودن...خبری از صنم نبود!...نکنه رفته بود پیش غزل اینا بخوابه؟!...
رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم ، تکیه دادم به کابینت و مشغول نوشیدن شدم...
صدای در پذیرایی اومد و متعاقب اون مسیح وارد خونه شد ، من از داخل آشپزخونه به پذیرایی اشراف کامل داشتم اما توی نقطه ای ایستاده بودم که کسی از بیرون نمی تونست منو ببینه...
حس کردم سراسیمه ست...دستی توی موهاش کشید و نفسشو فوت کرد بیرون...نگاهی به دور و اطرافش انداخت و نشست روی مبل...سرشو میون دستاش گرفت...
برام مهم نبود که بفهمم چشه...لیوان آبمو گذاشتم توی ظرف شویی و خواستم از آشپزخونه بزنم بیرون که باز صدای در پذیرایی اومد و صنم بی حال اومد داخل!...
خشک شدم سرجام...نور خفیف چراغ خواب افتاده بود روی هیکلش که پر بود از لرز و درموندگی...
مات صحنه ی رو به روم بودم...مسیح سرشو بلند کرد و خیره شد بهش...اما صنم بی توجه و بی حال از پله ها رفت بالا...
نگاه مسیح تا آخر دنبالش کرد...
این حس و حال غریب ، نگرانم کرد...
از آشپزخونه رفتم بیرون...مسیح که انتظار حضور منو نداشت با دیدن من ، چشماشو بست و سرشو کوبید به مبل...
بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم و با سرعت رفتم سمت اتاق...وارد که شدم صنم رو دیدم که نشسته روی تخت و پاهاشو بغل کرده...چراغ رو روشن کردم و رفتم سمتش...
-چت شده صنم؟...چرا این ریختی شدی؟...
نگاهش خشک شده بود به دیوار رو به رو...نشستم روی تخت و چونه ش رو گرفتم توی دستم...
-ببین منو...
مردمکش چرخید و روی صورتم ثابت موند...
نمی خواستم به افکاری که داشت توی سرم بالا و پایین می پرید توجهی کنم...
می خواستم خودش همه چیو توضیح بده...
-با مسیح بیرون چیکار میکردی؟
مات نگاهم می کرد...دستمو گذاشتم روی گونه ش...خم شدم و با صدای آرومتری پرسیدم...
-اذیتت کرده؟...
چشماش پر از اشک شد...مقاومت می کرد که سد اشکاش نشکنه...آروم چنگ زدم توی موهای کوتاهش...پیشونیم و چسبوندم به پیشونیش...
-اینجوری نباش....بگو چه اتفاقی افتاده...حرف بزن صنم...حرف بزن...بگو که دارم اشتباه فکر می کنم...
برق اشکی که از چشمش چکید ، چشممو زد...
دندونامو بهم فشردم...اونقدر محکم که اگر پودر می شدن توی دهنم جای تعجب نداشت...
با صدایی که به شدت می لرزید ، پرسیدم:
-به زور یا خودتم خواستی؟!...
جوابمو نداد ، موهاشو بیشتر توی دستم فشردم...
-حرف بزن لعنتی...حرف بزن...
سرم سنگین شده بود...نفس های سنگین صنم نشون از وضع خرابش می داد...با صدایی که خیلی گرفته و آروم بود فقط یه جمله گفت:
-یه زن هیچ وقت نمی تونه در مقابل یه گرگ وحشی از خودش دفاع کنه!...
لبمو گاز گرفتم و ازش جدا شدم...خیره شدم به گردنش که حسابی کبود شده بود...
از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن...
صنم هنوز توی شوک بود و برق از توی چشماش رفته بود...
اونقدر عصبی شده بودم که می دونستم تا بلایی سر اون بی خاصیت نیارم آروم نمی شم!...
چند لحظه گذشت...باید به افکارم مسلط می شدم...دوباره نشستم روی تخت و نگاهش کردم...
-تا کجا پیش رفت؟...
نگام کرد...نگاه ماتش تبدیل شد به لبخند و رفته رفته همون لبخند رفت به سوی یه خنده ی هیستریک و طولانی!...در سکوت فقط نگاهش کردم...نگاهش کردم و توی دلم نقشه کشیدم...نقشه کشیدم برای جبران این همه نامردی!...صدای پر از غم صنم اعصابم رو بیشتر متشنج کرد...
-نگران نباش!...اون چیزی که تو ایران خیلی برای خونواده ها مهمه رو دارم!...اونقدر شرف داشت که اون رو ازم نگیره!!!...احساسات له شده م...حس تحقیری که همه ی وجودمو گرفته دیگه مهم نیست!...چون نجابتم رو ازم نگرفته!...
نفس عمیقی کشیدم...می خواستم آرامشم رو بدست بیارم...اما نمی شد...
حرف های کنایه آمیز صنم مثل یه خنجر تیز داشت قلبمو تیکه تیکه می کرد...
دست یخ زده ش رو گرفتم توی دستم و فشردم...
-به خونوادت میگی جریان رو؟...
نگام کرد...معنا دار...پر از تمسخر!...
-بگم تا انگ فاحشگی رو بهم بچسبونن؟!...بگم تا هم منو بکشن هم اون مرتیکه رو؟...
دختر بود و یه دختر هر چقدر هم آزاد بود باز هم همیشه تهدید می شد به فاحشه بودن!...
مرد ها آزاد بودن و هر چقدر هم که از آزادیشون سوء استفاده می کردن توجیه می شدن به مرد بودن!...
این بود تفاوت این همه درد و بی کسی!...
از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی...سرمو بردم زیر آب...به شدت سر و صورتم رو می شستم...
بلد نبودم دلداری بدم...اما اونقدر قدرت داشتم که انتقامش رو خودم بگیرم!...
نمی ذارم خاکستر بشی صنم...کاری می کنم که روی خاکستر اون مردک راه بری!...
توی آینه خیره شدم به صورت خیس از آب و خشک از احساسم...
مشتی آب توی آینه پاشیدم و خودم رو محو کردم از صورتش...
از اتاق زدم بیرون و بی توجه به صنم ماتم زده ، رفتم سمت گوشیم...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:08

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر fatima77 | sama717 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~-مسیح چیکاره س؟!
نگاهم کرد...
-داروخونه داره...دارو سازه...
-کدوم داروخونه؟
نگاهش هوشیار شد...
-می خوای چیکار کنی؟
-کاری رو که باید بکنم!...کدوم؟
-داروخونه ی مسیحا...
رسیدم روی شماره ی مورد نظر!...صدای خواب آلودش پیچید توی گوشی...
-جانم؟...
-خواب بودی؟...
خمیازه ای کشید و بعد از مکث کوتاهی جواب داد...
-به نظرت این موقع شب باید بیدار باشم؟...
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ، چهار صبح بود...
-داروخونه مسیحا...
باز کمی مکث کرد...
-خب؟
-کمتر از یه هفته مهلت داری که ورشکستش کنی!....باید تعطیل شه!...
-کی پا گذاشته رو دمت؟
-صاحبش!...
خنده ی کوتاهی کرد...
-منم دل خوشی ازش ندارم...نگران نباش دو روزه کارش تمومه!...
-خوبه...
گوشی رو قطع کردم و بی توجه به صنم بهت زده ، پرتش کردم روی میز آرایش...
خودمو انداختم روی تخت و بدون توضیح و حرفی چشمامو بستم...
این تازه شروع ماجرا بود!...
***
-نیاز بیدار شو...پاشو بریم صبونه بخوریم دارم از گشنگی میمیرم...
چشمامو باز کردم و به صنم آراسته نگاه کردم...
-ساعت چنده؟
-دهه...همه بیدارن ، بدو بریم که قبل ناهار می خوایم بریم تله کابین سوار شیم...
نشستم سر جام و نگاهش کردم...
-حالت خوبه؟
نگاهش رو ازم دزدید و رفت سمت میز آرایش...
-اوهوم...
-می دونم داری نقش بازی می کنی!...
از تخت پریدم پایین و رفتم سمت دستشویی!...
-اما ایول ! مثل آدمای ضعیف برخورد نکردی!...
در و باز کردم و نگاهش کردم که متفکر خیره شده بود به من...
-هیچ وقت نذار دیگران از دیدن ناتوانیت لذت ببرن!...نقش بازی کن! درست مثل من!...
و رفتم داخل!...
با هم رفتیم پایین پسرا مشغول دیدن فوتبال بودن از دخترا هم خبری نبود...از مسیح هم ایضا!...
بدون سلام و علیک رو کردم به مازیار که غرق در تماشای فوتبال بود...
-مازیار مسیح کجاست؟!...
نیم نگاهی بهم انداخت و خیلی کوتاه گفت:
-برگشت تهران....
خیره شدم به صنم که بی خیال رفت توی آشپزخونه تا صبحانه بخوره...
برگشتن مسیح به تهران یکی از این دو علت بود!
یا می ترسید از عکس العمل صنم یا فرد مورد نظر من کارشو شروع کرده بود!
***
دو ساعتی میشد که از نمایشگاه برگشته بودم و داشتم طناب می زدم..صدای آیفون باعث شد ، دست از ورزش کردن بکشم ، چونکه توی حیاط بودم ترجیح دادم مستقیما برم در و باز کنم...پیام بود ، همون کسی که پروانه کار مسیح رو باطل کرده بود...در و باز کردم و برگشتم سر جام...
-بیا تو...
اومد داخل و در و پشت سرش بست...
-سلام عرض شد نیاز بانو...
طناب رو از روی میز برداشتم و جوابش رو دادم...
-علیکم...مطمئنی به همین راحتیا دیگه مجوز کار بهش نمی دن؟...
روی صندلی ولو شد و پاهاشو انداخت رو هم...
-حداقل یکی دو سالی کارش گیره!...
شروع کردم به دوباره طناب زدن و همونجور گفتم:
-حسابی بدنامش کن!...نذار حتی برای طی کشی تو داروخونه ای استخدامش کنن!...
تک خنده ی خبیثانه ای کرد و سیبی رو که از روی میز برداشته بود گاز زد...
-نگران اون بی خاصیت نباش!...فعلا هیچ غلطی نمی تونه بکنه!...چیکارت کرده که اینقدر ازش نفرت داری؟...اصولا زیاد کاری به کسی نداری مگر اینکه طرف حسابی رژه رفته باشه رو مخت!...
-تو به اونش کاری نداشته باش!...
یه گاز دیگه به سیبش زد...
-خب جایزه ی من چی میشه؟...کار بزرگی کردم برات!...
-چقدر می خوای؟...
خندید و سرش رو تکون داد...
-جوجه مایه دارو نیگا!...خجالت بکش نیاز! خیر سرم از بچگی باهات همبازی بودم!...حالا بیام ازت پول بگیرم؟!...
-خب حقته!...هر چقدر بخوای بهت میدم!....
این دفعه اخماش رفت تو هم...
-لازم نکرده!...به اندازه ی کافی خودم پول دارم جغله!...
-حالا بت برنخوره! خودت گفتی جایزه می خوای! به من چه؟...
-مگه هر جایزه ای مالی محسوب میشه؟!...من یکی از تابلوهات رو می خوام...همین!...
اخمامو کشیدم توی هم و دست از طناب زدن برداشتم ، همونجور که نفس نفس می زدم گفتم:
-یه چی دیگه بخواه...من از تابلوهام نمی گذرم!...
سیب توی دستش رو پرت کرد سمتم که تو هوا گرفتمش...
-یه جوری میگی تابلوهام انگار گفتم همه شونو بده! من به یه دونه شم قانعم...
سیب رو انداختم روی صندلی و شروع کردم به دویدن...
-ارزش نگه داری تابلومو نداری!...بحث نکن!...من تابلوهامو به کسی نمی دم!...
-اوکی...خسیس!...تقصیره تو نیست ، تقصیره منه که کمکت می کنم!...
-تو نباشی یکی دیگه!...چه فرقی می کنه؟!...
از جاش بلند شد و اومد سمتم!...منم بی توجه با دویدن ازش دور می شدم...اونم شروع کرد پشت سر من به دویدن توی باغ طویل و درندشت خونه...
-بلیطت رو اوکی کردی؟
-آره...
-کی می ری؟
-دو روز دیگه می رم آمستردام ، یه روز اونجا اقامت می کنم و بعدش می رم واشنگتن...
-می خوای همراهت بیام؟!...
بدون رودرباسی پرسیدم:
-چرا می خوای سر خر شی؟!...
خندید و دستش رو گذاشت رو شونه م...مجبور شدم بایستم ، برگردوندم سمت خودش...خم شد سمتم و با نوک انگشت زد روی بینیم...لبخند هنوز روی صورتش خودنمایی می کرد:
-تو که می دونی دل من بهت گیره ، چرا روز به روز بدتر می تازونی؟
خیره شدم توی چشمای عسلیش...
-دلت به چیه من گیره؟!...پولم یا قیافه م؟!...
لبخند از روی لبش پر کشید و صاف واستاد سرجاش...
-منظورت چیه از این حرف؟!...واقعا منو اینجوری شناختی؟...
با نفرت رومو برگردوندم و گفتم:
-جنس تو کلا اینجوریه!...همتون دنبال زیبایی های یه زنید!...
چونه م مشت شد توی دستش ، مجبور شدم بهش نگاه کنم ، با همون جسارت و سرکشی مشهور چشمای تیره م...
-خودت می دونی نیاز که از تو خوشکل تر و پولدار تر و با اخلاق تر زیاد دارم!...احمق! من تو رو برای خودت می خوام...تو رو می خوام با همین اخلاق گندت!...همین سردیت!...می خوامت چون بدجور به دلم نشستی!...
چونه م رو از توی دستش کشیدم بیرون و بی پرده گفتم:
-ادعای علاقه نکن! با همین حرفایی که زدی ثابت کردی هنوز منو نشناختی!...هیچ کس به جز پدر منو نمی شناسه!...هنوز نفهمیدی که من یخ نیستم!...بی احساس نیستم...نه تو نه هیچ کس دیگه ای نفهمیده اینا رو...تویی که هنوز نتونستی منو بشناسی چجوری می تونم ازت انتظار داشته باشم در آینده به عنوان شوهر درکم کنی؟!...برو با هم سطح خودت ازدواج کن!...
و دوباره مشغول دویدن شدم...
-نیاز...
ایستادم و برگشتم سمتش و خیلی جدی گفتم:
-اگه یه بار دیگه در مورد این مسئله بخوای حرفی بزنی ، رابطمو باهات کات می کنم!...حالا هم برو از خونه م بیرون که خیلی کار دارم!...
و به دویدن دوباره مشغول شدم!...
صدای در نشون میداد که رفته!...
بدون ناراحتی و با بی خیالی به ورزش کردنم ادامه دادم!...
***
با تموم احساس و عشقم پریدم توی آغوش پر محبتش و عطرش رو بو کشیدم...صداش حال خوشم رو صد برابر بیشتر کرد...
-نیازم...نمازم...دختر ناز من...دلم دلک زده بود برای بغل کردنت...برای لمست...برای بوییدنت...
خودمو بیشتر بهش چسبوندم و سرم رو فرو کردم توی گردنش...
-پدر دیگه ازتون جدا نمی شم...این چند وقته مرگ رو تجربه کردم...دوری ازتون برام مثل سمه!...
فشرده شدم توی آغوشش...
-منم دیگه نمی ذارم ازم دور شی نمازم...دیگه نمی ذارم...همین دفعه هم که بهت اجازه دادم بیشتر بمونی ایران ، حماقت کردم...نمی دونستم دوریت اینقدر عذاب آوره...
گونه ی مردونه ش رو محکم بوسیدم و ازش جدا شدم ، زل زدم توی چشمای قهوه ای تیره ش که چشمای منم کپیش بود!...
-عاشقتم پدر...دیگه جدایی معنا نداره...از این به بعد همش ور دلتم...
اشاره کرد به بادیگاردش که چمدون منو برداره ، با هم حرکت کردیم سمت در خروجی فرودگاه...
-پروازت خوب بود؟
-بد نبود...
سوار لیموزین مشکی رنگی شدیم...پدر دستشو انداخت دور شونه هامو منو به خودش فشرد...
-چیکار کردی با پیام بدبخت؟...دیروز که داشتم باش صحبت می کردم خیلی گرفته بود...
اخمامو کردم تو هم...
-زیاد تر از لیاقتش بش میدون دادین پدر...خودشو در حدی می دونه که بیاد به من پیشنهاد ازدواج بده!...
صدای خنده ی پدر باعث شد دیگه نتونم به اخم کردنم ادامه بدم...
-عزیزمممم....پیام که همه چی داره...وضع مالیش هم خوبه...چرا می گی در حدت نیست؟
-پدررررر...مگه همه چی پوله؟...اعتقاداتمون زمین تا آسمون فرق داره!...
فشرده شدم توی آغوشش...
-حق با توئه عزیزم...خوشحالم که همیشه منطقی فکر می کنی...
گونه ش رو بوسیدم و دوباره سرمو گذاشتم روی سینه ی ستبرش...
***
موهای جوگندمیش نشون می داد که حداقل سی و هفت هشت سالی داره...گرچه می دونستم سی و چهار سالش بیشتر نیست...تضاد سیاهی سوزناک و شبق رنگ چشماش با دندونای سفید و همین موهای جوگندمی جذابیتش رو صد چندان کرده بود...تا حالا از نزدیک ندیده بودمش ، اگر هیکل تو پر و چهارشونه ش رو کمی عضله ای تر می کرد می تونستم بگم که بی نقض ترین مردیه که توی تمام عمرم دیدم!...جذابیت نفس گیرش حتی منی رو که این همه خونسرد بودم برای چند لحظه مبهوت کرد!...
لبخند کمرنگش پر بود از محبت...محبتی که صداقت شخصیت صاحبش رو نشون می داد!...صدای بم و محکمش پیچید توی سرم...
-از جک شنیدم چهار روزه که رسیدی واشنگتن...
به خودم اومدم و سعی کردم که مسلط بشم به چشمای هیزم...تمام خونسردیم رو ریختم توی چهره و لحنم...
-بله...
-خوش اومدی به کشورت...
اخمامو کردم توی هم...
-من تنها یه کشور دارم...وطن من فقط ایرانه!...
لبخندش عمیق تر شد و نمی دونم چرا با دیدن این لبخند اعجاز آور قلبم محکم کوبید به سینه...
-هر دومون متولد اینجاییم و دلمون پر می زنه برای سرزمین اجدادیمون...
دوباره چشمام کشیده شد سمت شب رنگ بی نظیرش...
-پس چرا بر نمی گردید به ایران؟
ستاره های پر نور توی چشماش به یک باره خاموش شد و تلخ نگاهم کرد...
-همه ی شرایط رو جک بهت گفته ، لازمه تکرار کنم؟...
برعکس همیشه مبهوت شدم...مبهوت این تغیر ناگهانی بی مورد...
-نه...
سرشو تکون داد و از جاش برخاست...
-خوبه...فردا بیا دفترم که کارها رو با هم بررسی کنیم...
از دهنم پرید...
-کی؟
-هر چه زودتر بهتر...باید بتونیم گروه رو از این حالت بی نظم خارج کنیم...
چرا دیگه لبخند نمی زد؟...چرا می خواست بره؟...
-بهتره من برم...بچه ها توی سالن منتظرن...
سعی کردم از حالت مسخ شده و مسخره م خارج بشم...نگاه تیزمو فرو کردم توی چشماش...
-فکر نمی کنید این یه بی احترامی به منه جناب؟!اگه عجله داشتید از همون اول این قرار و نمی ذاشتید!...
نیم نگاهی یهم انداخت و دوباره لبخند زد....
-قصدم این نبود که بهتون بی احترامی کنم بانو...فقط می خواستم یه دیدار کوتاه با شما داشته باشم ، گفتم شاید حرفی یا درخواستی داری...اما انگار با همه چیز موافقی و مشکلی نداری...برنامه ها رو جک داده بهت...می دونی که چقدر سرم شلوغه این چند وقت...
آرامش توی کلامش ، به راحتی تمام خشمم رو از بین برد...متعجب شدم از اینکه اینقدر زود تحت تاثیرش قرار می گرفتم و به راحتی قبول می کردم صداقت کلامش رو...سرمو تکون دادم...خداحافظی کرد و رفت...
مات موندم به صندلی رو به رو ، صندلی ای که چند لحظه ی قبلش مردی روش نشسته بود که به یک باره همه ی وجودم رو به آتیش کشید...آتیشی که پرم کرد از سردرگمی و حیرت...
محبت چشماش....
صداقت کلامش....
و حتی خشونت هر چند کوتاهش....
از اون یه مردی ساخت که تا حلا مانندش رو جایی ندیده بودم...
برای قضاوت کمی زود بود ولی انگار تونسته بودم آدمی مثل پدر پیاده کنم!...
آهم رو دادم بیرون و تکیه دادم به پشتی صندلیم...شراب سرخ داخل جامم رو با تفکر نوشیدم...
***
یکی از خدمتکارا برام قهوه ریخت ، اشاره کردم که بره کنار و بذاره خودم کارم رو انجام بدم...پدر همونجور که با لبخند نگام می کرد مشغول خوردن صبحانه ش بود...
-کی میری ببینیش؟
-نمی رم ببنیمش!...برای کار دارم می رم پیشش...
تک خنده ی جذابی کرد و من محو این همه جذابیت مرد پنجاه و شش ساله ی رو به روم شدم...این همه جذابیت مردونه دل هر زنی توی هر سن و سالی رو بدون شک می لرزوند...
-اصلاح می کنم حرفمو...کی برای کار می ری پیشش خانوم بداخلاق؟
کمی شکر توی فنجونم ریختم و شروع کردم به هم زدنش...
-سر ساعت هشت اونجام...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:09

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر yoho | maria | fatima77 | sama717 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~سرشو تکون داد و از جاش بلند شد ، اومد سمتم و گونه م رو با عشق بوسید...
-برات آرزوی موفقیت می کنم نمازم...
با همه ی وجودم لبخند زدم و با تموم احساسم گفتم:
-عاشقتونم و مطمئنم که امروزم مثل همیشه توی سمینار حرف اول رو می زنید!...
چشمکی زد و با لحن مطمئنی گفت:
-شک نکن عزیزم...
و رفت ، منم بعد از اینکه صبحانه م رو تموم کردم رفتم توی اتاقم تا آدماده شم...شلوار پارچه ای کرمی با کت زنونه و رسمی همرنگش رو تنم کردم ، موهام بلند و بلوندم هم پشت سرم دم اسبی بستم و آرایش کمی که فقط صورتم رو از حالت بی رنگی در بیاره ، کردم...توی اینه به چشمای کشیده م نگاه کردم و گفتم:
-وای به حالت نیاز...وای به حالت اگه جلوش بخوای مثل اون دفعه رفتار کنی!...اون سری بار اولت بود برای همین توبیخت نمی کنم ، اما اگه بخوای این بارم مثل این ندید بدیدا جلوش وا بدی تنبیه بدی برات در نظر میگیرم!...فهمیدی؟!...
خشک تر خیره شدم به خودم و بعد از این که این جملات و مفاهیمشون رو تثبیت کردم توی ذهنم کیف دستمیم رو از روی دست برداشتم و زدم از اتاق بیرون...
دفتر کار بزرگ و مجلل ولی در عین حال سنتی و هنریش نشون از سلیقه ی خاص صاحبش می داد!...به دختری که پشت یه میز بزرگ نشسته بود و داشت کار تایپ رو انجام می داد ، به انگلیسی گفتم:
-قرار دارم باشون...
چشمای آبی کمرنگش رو بهم دوخت و خشک پرسید:
-اسمتون؟
خشک تر از خودش جواب دادم:
-مشکات هستم...
رنگ نگاهش عوض شد و از جاش برخاست ، لبخند عریضی جا خشک کرد میون لباش...
-سلام خانم...خیلی خوش اومدید به اینجا...
سرمو تکون دادم و با همون لحن قبلیم پرسیدم:
-می تونم برم پیششون؟...
-اوه بله البته...بذارید ورودتون رو بهشون خبر بدم...
منتظر شدم تا زنگ بزنه بهش...
-خانم مشکات تشریف اوردن...
-چشم...
گوشی رو گذاشت سرجاش...
-بفرمایید خانم...منتظر شمان...
راهنماییم کرد سمت اتاقش...دری زدم و بعد از اینکه صدای بمش رو که اجازه می داد وارد شم رو شنیدم ، داخل شدم...
با دیدن من از جاش بلند شد و اومد سمتم...نه به دکور اتاق توجه کردم و نه به تیپ و قیافه ش!....با اعتماد به نفس و جدی زل زدم توی آسمون شب رنگش...زبون فارسیش هم نتونست منو تحت تاثیر قرار بده...
-خیلی خوش اومدی نیاز عزیز...
باهاش محکم دست دادم و تنها به تکون دادن سر اکتفا کردم...بدون اینکه تعارفی بکنه رفتم روی مبل نشستم...
-شما همه ی شرایطتون رو گفتید...حالا نوبت منه که شیوه ی کارم و بهتون بگم!...
پاهامو انداختم روی هم و خیره شدم بهش....بدون دستپاچگی! بدون اضطراب! بدون هیجان!....دستاشو کرد توی جیبش ، همونجور که داشت میومد سمتم گفت:
-خوبه...بگو می شنوم...
منتظر بودم که بره پشت میزش بشینه اما اومد رو به روم روی مبل نشست و مردونه پاهاشو انداخت روی هم...با خونسردی شروع کردم به صحبت...
-این گروه تازه شروع به فعالیت کرده و هنوز یه جورایی زیاد جهانی نشده!...فعلا چون فقط اسم شما روی اینکاره مردم مشتاق هستن که کارای گروه ناسزایان رو بشنون...اول از هر چیزی باید به فکر کلاس کاری خودتون باشید و فقط...تاکید می کنم ، فقط! از افراد حرفه ای مشهور توی گروهتون استفاده کنید...البته مشهور و کار بلد!...
-من همیشه مبتدی ها رو به اوج رسوندم...و باهاشون به اوج رسیدم...این گروه هم مثل بقیه گروه ها...می خوام با افرادی که مشهور نیستن کار کنم تا باهاشون به اوج برسم!...قبل از اینکه من یه رهبر باشم یه مدرس موسیقیم! وظیفه ی من به عنوان یک معلم تعلیم موسیقی و پرورش دادن علاقمندان این هنره!...
درست می گفت...این مرد خیلی ها رو جهانی کرده بود...کسانی که روزی نامی توی موسیقی نداشتن و حالا جهان اون ها رو می شناخت!...
-بهتون اعتماد دارم...می دونم که بدون افراد مشهورهم به قول خودتون به اوج می رسید...
سعی کردم از فکر کردن به لبخند جذابش بگذرم...
-خوبه که زود تغییر عقیده دادی...
با همون لحن جدی و خونسردم چشمای یخیم رو فرو کردم تو چشمای سوزانش...
-توی کار منطق ابزار همیشه همراهمه...شاید اگه به جای شما کس دیگه ای می خواست اینجوری شروع کنه ، به راحتی قبول نمی کردم این نوع آغاز رو...اما شما نشون دادید که می تونید!...حرفاتون کاملا منطقی بود و نیازی نداره که پافشاری کنم روی حرف قبلیم!...شروط من همیشه انعطاف پذیرن!...
-برای همینه که انتخابت کردم!...
-من روی تایم خیلی حساسم ، اصلا نمی تونم تاخیری رو تحمل کنم ، امیدوارم شما و بچه های گروه نسبت به این امر احساس مسئولیت کنین...
تیکه داد به مبل و دستاش رو باز گذاشت روی لبه ی مبل...ادامه دادم:
-هیچ یکی از اعضای گروه چه شما و چه پایین تر از شما بدون اطلاع و بدون مشورت با من حق مصاحبه نداره!...
تک خنده ی مردونه ای کرد و از جاش برخاست...همونجور که داشت می رفت سمت میزش گفت:
-اول کاری شمشیرتو از رو بستی ، نه؟
بدون تعلل گفتم:
-نه!...اسمم رومه!...مدیر برنامه!...دارم مسئولیت ها رو گوشزد می کنم فقط!...
-چایی می خوری یا قهوه؟...
مکث کردم...آرامشش کمی خونسردیم رو از بین می برد...
-هیچی...
گوشی رو برداشت...
-دو تا چایی با کیک...
و برگشت سمتم...تکیه داد به میز...
-خب...ادامه بده...
از جام برخاستم و نگاهش کردم...
-تموم شد...همه ی صحبتای من یه معنی داره!...نظم و انضباط و قبل از انجام کاری مشورت با من!...
-بایدم همینطور باشه بانو...
چطور رنگ یه چشم می تونست اینقدر سیاه باشه؟!!!...
-امیدوارم که همینطور باشه جناب!...
-امروز ساعت چهار بعد ظهر تمرین داریم...
کیفم رو هم از روی مبل برداشتم...
-می دونم...برنامه رو دارم...میام و با بچه ها آشنا میشم...
-اونا هم مشتاق دیدارتن...
-من برم...
-بشین...می خوام ازت پذیرایی کنم...
رفتم سمت در...
-بعد ظهر می بینمتون!...
و از اتاقش خارج شدم...منشی با دیدنم از جاش بلند شد ، بی توجه بهش از دفتر زدم بیرون...
***
ارکستر مجلل امید رضایی پر بود از نوازنده های پر شر و شور و عشق موسیقی...با دیدن ذوق و شوقی که داشتن لبخند کمرنگی می نشست روی لبم...اکثرا اهل خوده واشنگتن بودن ، نوازنده ی ایرانی هم سه تا بیشتر نبود البته فامیلیشون ایرانی بود فقط ، اصلا نمی تونستن فارسی صحبت کنن...نشسته بودم روی صندلی جلوی سن و در سکوت نظاره گر تمرین بی وقفه شون بودم...امید همونطور که با بچه ها رابطه ای دوستانه برقرار کرده بود ولی موقع تمرین از جدیت خاصی برخوردار می شد جوریکه کسی جرئت نمی کرد از دستوراتش پیروی کنه یا اینکه بخواد موقع کار مزه پرونی کنه...بدون اینکه حوصله م سر بره پنج ساعت تمام نشسته بودم و نگاهشون می کردم...اونقدر غرق لذت شده بودم که حتی برای نوشیدن یه لیوان آب از سر جام بلند نشدم ، امیدم اونا رو گرفته بود به کار و نمی ذاشت جم بخورن!...خوشم اومد از این شیوه ش! چون اگر منم رهبرشون بودم دقیقا همین کارو انجام می دادم! البته نمی ذاشتم باهام صمیمی شن...انگار بچه ها هم اینو فهمیده بودن ، چون وقتی امید منو بهشون معرفی کرد ، خیلی رسمی اومدن بهم دست دادن و خودشون رو در کمال ادب معرفی کردن...
-خب بچه ها دیگه تمومه...خسته نباشید...
یکی از پسرا به نام ادوارد که نوازنده ی ترومپت بود گفت:
-امید یه خرده بیشتر کار کن...خیلی کم بود تمرینمون...ما به تمرینای طولانی احتیاج داریم!...
امید با خستگی خودش رو انداخت روی صندلی کنار من و تک خنده ی کوتاهی کرد...
-در اون که باید بیشتر تمرین کنید هیچ شکی نیست...اگه می خواید در سطح بین المللی پذیرفته شیم پنج ساعت که سهله باید بیست و چهار ساعته تمرین کنیم!...
یکی از دخترا به نام ویتنی با قیافه ی مصممی از جاش بلند شد...
-من که پایه م!...حاضرم امشب تا صبح توی این سالن بشینم و تمرین کنم!...
نیم نگاهی به امید انداختم ، چشماش از شدت تحسین برق زد...لبخند پر مهری زد...
-عزیزم اگه طبق برنامه ریزی من پیش برید مطمئن باش که فوق حرفه ای میشید!...همین پنج ساعت کافیه فعلا...
جک دوست صمیمی امید ، که حدودا هم سن و سال خودش بود ، اومد رو به رومون وایستاد...
-خسته که نشدی؟...
لبخندش صد و هشتاد درجه با لبخند منحصر به فرد امید فرق داشت...اون حس شیرین درونی از بین رفت و همین باعث شد قیافه م خشک تر شه...رو کردم به امید...
-خسته نباشید...
امید نگاهی به جک انداخت و نگاهی به من...با همون لحن محکم ولی در عین حال مهربونش گفت:
-نیستم!...من هیچ وقت از موسیقی و کار کردن با این بچه ها خسته نمی شم!...مطمئنم که توهم لذت بردی و خسته نشدی!...
خوشم اومد!...می دونست که منم خسته نمی شم!...مثل خودش نرفته بودم توی کاری که خستگیش برام معنا داشته باشه!...جک هم نشست کنارمون...سرش رو اورد کنار صورتم...
-نیاز منم اینجا هستما...چرا جواب منو نمی دی دختر؟...
بیشتر فرو رفتم توی صندلی و با بی میلی جوابش رو دادم...
-حرفی ندارم که بزنم...
جک رو کرد به امید که با لبخند عمیقی نظاره گر این صحنه بود...
-همیشه می گفتن خانومای شرقی پر از شور و حرارتن!...اما مثل اینکه این خانوم از کوه یخم بدتره!...
و باز هم قضاوت های نادرست!....جک احمق خبر نداشت که حرارت بالای من از آتشفشان هم بیشتره!...امید زل زد توی چشمام و جواب جک رو نداد...شعله هایی که می جهید از چشماش منو به ترس می انداخت...می ترسیدم که یخ های ظاهری نگاهم رو ذوب کنه!...
بچه ها کم کم آماده ی رفتن شدن ، دلیلی نداشت که منم بخوام بمونم برای همین از جام برخاستم و عزم رفتن کردم...امید هم به همراه من از سر جاش بلند شد ، اما جک همونجور که لم داده بود نشست سرجاش و تکونی نخورد...
-نمی خوای بری؟!...
سیگاری از توی جیبش در اورد و آتیش زد...
-نه می خوام تا چند ساعت دیگه تمرین کنم!...
امید نگاهی به ساعتش انداخت و رو به جک گفت...
-آره تمرین کن...امروز بعضی جاها رو فالش می زدی...
جک چشمکی زد...
-نگران نباش...حلش می کنم استاد...
امید دستی به شونه ش زد و به من اشاره کرد که راه بیفتم...یه قدم عقب تر از من راه می رفت...
-این همه جدیت فقط توی محیط کاره؟...
همونجور که به مسیر رو به روم نگاه می کردم ، جوابش رو دادم:
-چطور؟
خنده ی جذابش رو هم ندیده می تونستم تشخیص بدم...
-فرار نکن از دادن جواب...
ایستادم و برگشتم سمتش...همه ی اعتماد به نفسم رو ریختم توی نگاهم...اونقدر تیز نگاهش کردم که مطمئنم برای چند ثانیه مسخ نگاهم شد...
-آقای رضایی ، من هیچ وقت از هیچ چیزی فرار نکردم و نمی کنم!...لطفا اینو برای همیشه یادتون باشه!...
دستاشو کرد توی جیبش و همونجور که تنها خیره ی چشمای سرکشم بود ، جواب داد:
-دلیل این عکس العمل تند چیه؟
روی پاشنه ی پا چرخیدم و به راه رفتن ادامه دادم...
-دلیلش به خودم ربط داره!...
***
وارد خونه که شدم صدای آهنگ لاو استوری سراسر محیط رو پر کرده بود و خبری هم از خدمه نبود!....فضای تاریک و پر از شمع ، علاوه بر اینکه یه صحنه ی رمانتیک رو رقم زده بود پر از غم و حسرت هم بود!...
-برگشتی نمازم؟
و رو کردم به پدر که داشت از راه پله میومد پایین ، کت و شلوار خوش دوختش بدجوری توی هیکل مردونه ش دلبری می کرد...لبخند خسته ای زدم...
-اینجا چه خبره؟
نگاهی به سرار تا سر خونه انداخت و با صدایی که معلوم بود به شدت سعی می کنه که نلرزه جوابم رو داد:
-یادت رفته امروز چه روزیه؟
چه روزی بود؟!...کمی فکر کردم اما چیزی یادم نیومد...اونقدر این چند وقته درگیره کار و مشغول برنامه ریزی بودم که به مسائل فرعی وقت نمی کردم فکر کنم...نزدیکم شد...محو چشمای غمگینش شدم...زمزمه کردم:
-چی شده؟...این همه غم برای چیه؟
دست ظریفم رو میون دستای بزرگ و پر محبتش گرفت...بوسه ی عمیقش باعث شد چشمام بسته بشه ، می خواستم با همه ی وجود اون بوسه رو حس کنم...بوسه های پدر بهترین آرام بخش زندگی من بود...همونجور که داشتم حلاوت این حس رو پیش خودم مزه مزه می کردم ، صداش به گوشم خورد...
-امروز روزیه که من خوشبخترین مرد دنیا شدم!...
چشمامو باز کردم...اونم خیره بود بهم...
-امروز روزیه که بخاطر اون همه خوشبختی برای اولین بار از خدا ترسیدم!...
چشماش پر بود از اشک اما می دونستم غرور مردونه ش اجازه ی خودنمایی به اون مروارید های گران بها رو نمی ده!...
-امروز روزه تولد دوباره منه!...
یه قدم اومد نزدیک تر و دست راستش رو کشید به چشمام...پلک هام افتاد روی هم...نوازش دستش ، منو مست حضورش کرد...
-امروز من با مادرت بهشت رو هم دیدم!...به فراتر از بهشت رسیدم...
پیشونیم داغ شد از بوسه ی پر از عشقش...
-امروز روز ازدواج من و مادرته!...
چشمامو باز کردم و گذاشتم قطره اشکی که از بغض توی صدای پدر داشت چشمم رو اذیت می کرد ، بچکه روی گونه م...
دستمو کشید به سمتم پذیرایی...
-امروز روز شادیه نه گریه!...یه جشن دو نفره ترتیب دیدم که با دخترم شادی کنم...
می خواست وانمود کنه به شاد بودن درست مثل هر سال!...و این ارزش داشت برای من!...هنوز هم بعد از گذشت بیست و یک سال از فوت مادرم ، وفادار بود به عشقش!...با اینکه می تونست بهترین ها رو دوباره داشته باشه ، نخواست و گذشت از همه!...
به یاد مادرم زندگی می کرد و به من می رسید...
اسطوره ی زندگیم ، پدر بود که به راستی هم واقعا پدر بود!...
آهنگ عوض شد و رمانتیک تر...پدر منو کشید توی آغوشش...
-می رقصی با این پیرمرد؟...
مثل خودش مصنوعی خندیدم و گونه ش رو اما واقعی بوسیدم!...
-پیرمرد؟!...خودتونم می دونید که دارید شکسته نفسی می کنید پدر!...
دستاش رو دور کمرم محکمتر حلقه کرد ، دستان من هم دور گردنش محکمتر شد...
-وقتی بغلت می کنم ، ظرافت و نازکی کمرت منو یاد ناز بانو میندازه!...لطافتت از برگ گل بیشتره! درست مثل مادرت!...
خیره شدم توی چشمای قهوه ای و سوزانش...
-چشمامم به شما رفته...دقیقا همرنگ و هم اندازه!...
چشمام رو بوسید...
-از این چشما پاکی می باره!...
با صداقت و از ته دل گفتم:
-درست مثل چشمای شما!...
خندید و منو توی بغلش چرخوند...
-وقتی اینجوری شیرین زبونی می کنی دوست دارم یه لقمه ی چپت کنم!...
سرمو گذاشتم روی سینه ش...
-هرکاری دوست دارید بکنید...فقط راضی باشید...فقط خوشحال باشید...
سرمو گرفت توی دستاش و مستقیم خیره شد به چشمام...
-رضایت تو رضایت منه!...شادی تو شاد منه!...بودن تو دلیل زندگی منه نمازم...
در برابر این همه احساس چی می تونستم بگم؟!...چه عکس العملی می تونستم داشته باشم؟...
زبونم بسته شد در مقابل عشق بی انتهای پدرم...
برای هزاران بار فقط توی دلم یه عبارت رو گفتم!
خدایا! شکرت...
***
-نه نه!...کارل ببین منو ، آرشه رو به خرک نزدیک کن که صدای بلند تری ازش خارج شه...
و رو کرد به الیزابت و با لحن محکم و جدی گفت:
-تو هم زیاد داری فالش می زنی!...همیشه نت لا رو بالا می گیری نت سل هم پایین!...همین الان برو توی اتاق پشتی توی تنهایی تمرین کن...دو ساعت دیگه که برمیگردی باید این فالشی رو از بین برده باشی!...
و رو کرد سمت همه ی بچه ها که دمغ خیره شده بودن بهش...
-نیم ساعت استراحت...
و اومد سمت من...دستی توی موهای پرپشت و جوگندمیش کشید و آهش رو داد بیرون...به تیپ و هیکلش نگاهی انداختم ، از چند ماه پیش خیلی پر تر و درشت تر شده بود ، مثل اینکه ورزش خاصی رو انجام می داد...شلوار مردونه ی مشکی با پیرهن جذب خاکستری ، عضلاتش رو به زیبایی به رخ می کشید و نمی تونستم انکار کنم این همه جذابیت مردونه رو...امید از اون مردایی بود که هر چقدر بیشتر پا توی سن می ذاشتن جذاب تر می شدن...تا قبل از سی سالگی یه جوون لاغر و دراز بود که چشماش فقط خودنمایی زیادی داشت اما همین که اومد توی سی سال رفته رفته به جذابیتاش اضافه شد! جوری که خیلیا چه خارجی چه ایرانی واسش جون می دادن...البته اینم یکی از مشکل جهان ما بود! به جای اینکه به هنر موسیقیش چشم بدوزن به قیافه و دک و پز نگاه می کردن متاسفانه!....
-نمی دونم چرا سنفونی نه بتهوون رو نمی تونن بی نقص در بیارن...
و نشست روی لبه ی صندلی من...چرا همه ی حرکات و ژستاش بی نظیر بود؟!...سعی کردم یخ نگاهم رو بزنم کنار و آرامش رو جایگزینش کنم!...امید کم عصبی می شد یا از چیزی اعتراض می کرد ، اما این دفعه واقعا معلوم بود که کلافه س...با لحن مطمئنی گفتم:
-نگران نباش ، همه چی درست میشه....
نگاه سوزانش رو دوخت توی چشمام ، وای خدا چرا دلم می لرزه با هر بار اینجوری نگاه کردنش؟...چرا مثل این دخترای ندید بدید می شم؟!...نگاهمو انداختم یه سمت دیگه ، جایی که واقعا نمی دونستم کجاست! اما می دونستم یه جایی بود که دیگه چشماش نمی خواست خاکسترم کنه!...
-من به کار خودمون مطمئنم! این بچه ها هم ارزشش رو دارن که دارم اینقدر باهاشون کار می کنم...اما بعضی وقت ها آدم از کوره در میره...منم دقیقا الان توی اون حالتم...
همونجور که نگاهم رو می چرخوندم این طرف و اون طرف جوابش رو دادم:
-خوبه که می دونی لیاقتش رو دارن...البته کیه که در مقابل آموزش تو نتونه اصول موسیقی رو یاد بگیره؟!...البته حقم داری که کلافه شی...انگار همه شون از این سنفونی وحشت دارن!...
از جاش بلند شد و نشست کنارم روی صندلی ، اینجوری کمی از حرارت حضورش کاسته شد و من راحت تر شدم...دستاشو گذاشت پشت گردنش و انگشتاش رو به هم قفل کرد...
-برای موزیسیانای تازه کار بایدم ترسناک باشه...خیلی از فوق حرفه ایا این سنفونی رو به بهترین نحو اجرا کردن...بچه ها وقتی به این فکر می کنن دست و دلشون می لرزه...
بدون تردید و با اطمینان صد در صد گفتم:
-وقتی حرفه ای شن و از این حالت آماتور در بیان به احساس الانشون می خندن!...
نگاهی بهشون انداخت که ماتم زده روی زمین هر کدوم یه گوشه نشسته بودن و یا به هم دیگه زل زده بودن یا به جای دیگه...برعکس همیشه که توی زمان استراحتشون از شدت هیاهو سالن رو به هم می زدن امروز سکوتشون بیش از حد آدمو بهت زده می کرد...معلوم بود که حسابی ناراحتن بخاطر اجراشون...البته محدود بودن کسایی که نمی تونستن خودشون رو با گروه مچ کنن...بقیه واقعا به حد عالی و خیره کننده ای رسیده بودن...امید به معنای واقعی واسشون استادی کرده بود!...من خودم شاهد تلاش شبانه روزیش بودم...
امید از سرجاش بلند شد که گوشی من زنگ خورد...نیم نگاهی بهم انداخت و رفت سمت بچه ها...بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم:
-بله؟
صدای پر از هیجان مردی از اون ور خط لبخند رو اورد روی لبام...
-اومدی خبر نمیدی به من که بیام دیدنت احمق جون؟!...حقش نیست الان بیام تیکه پارت کنم؟!...خیلی نامردی نیاز ، خیلی زیاد!...
واقعا بی معرفت بودم...دیوید یکی از هم بازی های بچگیم بود که خیلی با هم صمیمی بودیم...یه پسر امریکایی الاصل که پر بود از حس هیجان و معرفت!...آخرش بود...یاد صورت استخونی و گندمگونش افتادم...دلم برای دیدنش ضعف رفت!...خیلی دلتنگش بودم اما دوست داشتم خودش اول بام تماس بگیره!...چیکار کنم دیگه اخلاق گندم متاسفانه اینجوری بود...
-دیویییید...چطوری تو پسر؟!...حالت خوبه؟!...
-عالیم...توپم...تو چطوری؟!...من باید از بابات پشنوم که برگشتی واشنگتن؟!...
صادقانه جوابش رو دادم:
-تو که منو می شناسی...می خواستم اول تو زنگ بزنی اما باور کن که خیلی دلم واست تنگ شده بود...خیلی زیاد...
نگاهم خورد به امید که نشسته بود روی زمین میون بچه ها و داشت با لبخن باشون صحبت می کرد...صورت بچه ها هم دیگه اون حس افسردگی رو نداشت و نیش همه باز و گشاد...خصوصا دخترا!...
-بله با اخلاق گند و یخیت که البته همش تظاهره آشنایی دارم...کجایی بیام دنبالت بریم بیرون؟!...
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:10

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر maria | fatima77 | sama717 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~خاکی بودنش تحت تاثسرم قرار داد...هیچ وقت فکر نمی کردم امید رضایی با اون همه دک و پز و پرستیژ که عکساش روی صفحه ی مجلات به چاپ می رسید ، اینقدر خودمونی و صمیمی کنار شاگرداش بشینه روی زمین و باهاشون درد و دل کنه!...اگه کسی اینو برام تعریف می کرد اصلا نمی تونستم باورش کنم!...چون تا حالا ندیده بودم این همه یک رنگی رو...اصولا آدمای معروف همیشه با کسی که مثل خودشون باشه خیلی صمیمی و مهربون بودن اما با کسایی که پایین تر از مرتبه ی خودشون بود زیاد خاکی نمی شدن!...
-کجایی دختر؟!...حواست به حرفام هست؟!...
به خودم اومدم و همونجور که محو دیدنش بودم ، جوابش رو دادم:
-الان من سر کارم...شب میام بریم بیرون...چطوره؟!...
-میام دنبالت الان....ادرس بده؟
خنده ی زیبای و مردونه ی امید نا خواسته خنده رو اورد روی لبم...
-بابا دیوید دارم بت میگم سرکارم...شب می ریم دیگه...
-من کاری به این چیزا ندارم!....مرخصی می گیری! رئیستم باید بهت بده وگرنه خودم میام ازش می گیرم!...آدرس رو بفرس واسم...
و قطع کرد...از یه طرفی دلم نمی خواست دل دیوید رو بشکنم و مشتاق بودم که هرچه زودتر ببینمش از یه طرف دیگه هم هیچ وقت دوست نداشتم محل کارم و ترک کنم ، البته جزو وظایفم نبود که بخوام همیشه سر تمرین بچه ها حضور داشته باشم اما خب خودم دوست داشتم اینکارو...دلم می خواست از همه چیه گروه اطلاع داشته باشم...از همه چیز...حتی بی اهمیت ترین و جزئی ترین مسائل...
ولی یه بار که هزار بار نمی شد...دیوید دوست صمیمی و خوش قلبم ارزشش رو داشت که بخاطرش یه بار قید کارم رو بزنم!...آدرس رو برای دیود فرستادم...برای اینکه به امید بگم نه اینکه اجازه بگیرم فقط بهش بگم که دارم می رم از سر جام برخاستم و رفتم سمتشون...روحیه ی دپرس بچه ها بن کل از بین رفته بود و حالا همه داشتن از شدت خنده هقهقه می زدن و امیدم با لبخند نگاهشون می کرد...لب باز کردم و با صدای آرومی گفتم:
-جناب رضایی...
جلوی کسی باش خودمونی رفتار نمی کردم...اون صمیمیت فقط مختص تنهاییامون بود...
نگاه مشکیش حل شد توی نگام...
-بله؟
جلوی بچه کمی چاشنی جدیت هم به لحنم اضافه کردم...
-لطفا یه لحظه بیاید کارتون دارم...
از جاش بلند شد و اومد سمتم...بچه ها هم گرم گفتگو و مسخره بازی بودن...فقط نگاه چند تا از دخترا اونم از سر کنجکاوی میخ شده بود روی ما...رفتم سمت در خروجی اونم دنبالم اومد...رو کردم بهش که منتظر حرفم بود...
-من دارم می رم...استثنا امروز زود می رم...
-اتفاقی افتاده؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم:
-نه اتفاقی نیفتاده...با یکی از دوستانم قرار دارم برای همین زودتر می خوام برم که به قرارم برسم...
نمی دونم چرا براش توضیح دادم که می خوام چیکار کنم!...دلیلی برای اینکار وجود نداشت! من حتی به پدر هم توضیح نمی دادم که می خوام چیکار کنم!...این مدل حرف زدن از من خیلی بعید بود و خودمم تعجب کردم!...دستی توی موهاش کشید و گفت:
-امیدوارم بت خوش بگذره...همین که بیشتر از وظیفه ت برای گروه نگرانی و احساس مسئولیت می کنی و ه روز میای سر تمرین برام یه دنیا ارزش داره!....ازت ممنونم و راضی نیستم که خودت و بی خودی خسته کنی...
آره وظیفه م نبود! اما سر یه کاری که قرداد می بستم تا آخرش همه وقت همه جا همه جوره همراهش بودم و تنهاش نمی ذاشتم!...اسم من هم جزئی از کار بود و باید به بهترین نحو انجامش می دادم!....نه بخاطر امید و بچه ها! فقط بخاطر خودم!...در جوابش همینم گفتم:
-بی خودی خودمو خسته نمی کنم چون اگه گروه بره بالا منم ارزشم بیشتر می شه و میرم بالاتر!...هر کاری می کنم برای خودمه...
و باز اون اون لبخند منحصر به فرد نقش بست روی لباش و چشمای من خودداری کرد از دید زدن !...
-زیادی به خودت مطمئنی و البته تو خالی نیست این اطمینانت! با تلاشی که می کنی می دونی به هر چیزی که بخوای می رسی!...اما...
سرشو کمی اورد جلوتر و آتشفشان سیاهش رو دوخت توی یخ های ظاهریم که ذوب شدن به تریجشون رو داشتم حس می کردم...نفس های ملایمش همراه با ادکلن خنکش پخش صورتم شد ، با همون لبخند روی لبش و با صدای آرومی و بمی گفت:
-این همه غرور...این همه خودپسندی که همشونم ظاهریه! یه روزی به بدترین نحو شکسته میشه و دلم نمی خواد که درمونده ببینمت بانو...خودت باش ، خودت باش و کاری به بقیه نداشته باش!...
از این همه نزدیکی و بد تر از اون از این همه تیز بینی که تا به حال از هیچ شخصی ندیده بودم یه جورای شوکه شدم!...به راحتی من رو شخصیت من رو همه ی وجودمو شناخته بود!...منی که دوستای چندیدن سالم هنوز بهم می گفتم ماست! اما این مرد به ظاهرم توجهی نکرد و نفوذ کرد در درونم!...
یه قدم رفتم عقب و گلوم رو صاف کردم...دهنمو باز کردم که یه چی بگم اما دوباره بستمش!...چی می خواستم بگم؟...چی باید می گفتم؟!...تو یه آن ذهنم تهی شد از هر چی واژه و کلمه س!...
اونم صاف ایستاد سرجاش و دستاشو کرد توی جیبش ، عمیق نگاهم می کرد ، محوش شدم...
نه هوس ، نه چشم چرونی ، نه شیطنت ، نه سوء استفاده! هیچ کدوم از اینا توی چشماش نبود....مثل بقیه با دیدن من چشماش برق نزد...
باز یه قدم دیگه رفتم عقب...می خواستم نگاهمو بگیرم ازش...همه ی اعتماد به نفسم منهدم شده بود...دستامو مشت کردم و پشتم رو کردم بهش...
در خروجی رو باز کردم که همزمان شد با ورود دیوید...نمی دونم باید بخاطر رسیدن سر وقتش ازش تشکر می کردم یا نه!...نمی دونم...حتی نفهمیدم چی شد که فشرده شدم توی آغوشش...
لب زدنش رو می دیدم از صداش رو نمی شنیدم...
دستاش بیشتر دور کمرم حلقه شد و سرش رو فرو برد توی موهام...
پسش زدم عقب و برگشتم...
هر چی نگاه کردم پیداش نکردم...
نبود...
***
خدمتکار لباسامو اورد گذاشت روی تخت ، مرخصش کردم و نذاشتم توی پوشیدنشون کمکم کنه! خودم دست داشتم می تونستم بپوشم!...لباسامو از توی کاور در اوردم و نگاهی بهشون انداختم...با دیدنشون لبخند گشادی نشست روی لبام...خیلی خوشکل بودن...
یه لباس شب بلند که از کمر تنگ تنگ بود و هیکل رو شکل ماهی نشون می داد ، پشت کمرش از تور گیپور درست شده بود و کمر مهتابی رنگم رو به رخ می کشید...رنگ سیاهش منو یاد چشمای امید می انداخت...یقه ش هفتی بود و آستیناش فقط قسمت کوچیکی از بازوهام رو می گرفت که اونم از گیپور بود...چاک بلندش از دو وجب بالای زانو روی پای راستم بود و پارچه لختش روی پاهام می لغزید و زیبایی بی نظیری رو القا می کرد...کفش های پاشنه بلند و ساده ی مشکی و موهای پر کلاغیم که همین امروز رنگشون کرده بودم بی شک ازم یه ملکه ی زیبایی ساخته بود...لبای صورتیم از حالت طبیعی خارج شده بود و به وسیله ی رنگ و لعاب به رنگ سرخ دراومده بود!...با ادکلنم دوش گرفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم همه چیز عالی و مرتبه با آرامش از اتاق خارج شدم....
همونجور که با طمانینه از راه پله میومدم پایین به حضار نگاه می کردم ، اونا هم کم کم متوجه من شدن و به تدریج از شلوغی سالن کاسته شد...پدر اومد سمتم و دست ظریفم رو میون دست گرمش گرفت...
-چه زیبا شدی نمازم...
گونه ی تازه تیغ خورده ش رو بوسیدم...
-لطف دارید پدر...
دستشو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد سمت مهمونای خاصش...
-بیا به همکارای جدیدم معرفیت کنم...خیلی مشتاقن که ببیننت...
-اوه پدر!...ولی من اصلا دلم نمی خواد ببینمشون!...
تک خنده ی زیبایی کرد و گفت:
-فقط معرفیت می کنم...تو هم بعدش می تونی فرار کنی بری پیش رفقات!...
ناچار همراهش رفتم ، رسیدیم سمت ضلع شرقی سالن ، رو به پنج شیش نفر خانم و آقایی که نشسته بودن و داشتن حرف می زدن کرد و گفت:
-اینم از نیاز دختر خوشکلم!...
از جاشون بلند شدن ، یکی از آقایون که تقریبا بهش می خورد که چند سالی از خود پدر بزرگ تر باشه گفت:
-زیبایی شرقی تو بی نظیره!...بی شک تو فاتح دل های مردای امریکایی هستی!....
نیشخندی زدم و مستاصل به پدر خیره شدم...معلوم بود به زور خودش رو نگه داشته تا نخنده!...آخه معلوم بود طرف داره چاخان می کنه! توی امریکا از هر قشری و از هر قیافه ای دختر ریخته بود!...البته جذابیت دخترای امریکایی هم غیر قابل انکار بود!...با اینکه اکثرشون چشمای ریز و لبای نازکی دارن اما جذابیت خاصشون ماورائیه به نظر من!...اجبارا با همه دست دادم و چشمک ریزی برای پدر زدم و ازشون جدا شدم!...
هنوز یکی دو قدم بر نداشته بودم که کسی به سرعت اومد سمتم و بغلم کرد...توی هوا چرخوندم ... نا خواسته چنگ زدم به کتش...صدای خوشحالش زمانی که داشت می چرخوندم فهموندم که دیوید خودمونه!...
-چه خوشکل شدی ...وای این تویی نیاز؟...
گذاشتم روی زمین و این دفعه خیره شد به صورتم...نگاه پر از هیجانش ، شور رو به وجودم سرازیر کرد:
-چرا مثل آدم نمیای سمتم؟...نزدیک بود سکته کنم که اینجور بغلم کردی!...
دستشو برد سمت موهام و بهمشون ریخت...لبخند گشادی زد...
-آخه خیلی ناز شدی! نتونستم کنترل بکنم احساساتمو!...
با حرص دستشو پس زدم عقب و همونجور که موهامو مرتب می کردم گفتم:
-هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته!...نمی خوای این عادتتو ترک کنی؟!...از وقتی یادمه تو هر یه دقیقه میومدی موهامو بهم می ریختی و گورتو گم می کردی!...
شونه هاشو انداخت بالا و بی قید گفت:
-همینه که هست!...دلم می خواد!...موهات خیلی نرمه خوشم میاد بهمشون بریزم!...
صدای دختری باعث شد نگاه هر دومون بره سمتش...
-دیوید؟...
دیوید دستاشو باز کرد و دخترو کشید توی آغوشش...
-جونم عشقم؟...
چشمام گرد شد و بی توجه به دختره زدم توی بازوش...
-هوییییی تو دوست دختر داری و بهم نمیگی؟
روی موهای اون دخترو که با تعجب نگام می کرد بوسید و زبونش رو تا ته برام دراورد...
-اولا دوست دختر نه و نامزد!...حقته!...وقتی اونقدر بی معرفتی که یه حالی ازم نمی گیری چرا بهت خبر بدم که دارم ازدواج میکنم؟...
چپ چپ نگاهش کردم و هلش دادم عقب :
-برو گمشو اصلا...فعلا بات قهرم...امشب نیا طرفم که ممکنه بدجور گازت بگیرم...
خنده ی بلندی کرد...
-تو کی گاز نمی گیری هاپو؟...
خنده م گرفت و چشمکی زدم و رفت سمت بچه های گروه...می دونم که بی ادبی بود که به نامزدش سلام نکردم!...اما خب برامم مهم نبود دیوید دوست صمیمی من حساب می شد نه نامزدش!...می خواد ناراحت شه می خواد نشه!...گرچه معلوم بود برای خودشم مهم نیست این طرز رفتار!...چون اگه مهم بود حداقل یه سلامی می کرد و عینهه این ندیدد بدیدا نمی رفت تو بغل دیوید و بهش بچسبه!...اما قیافه ش خیلی با مزه بود! مدل سرخ پوستی داشت...
بچه ها با دیدنم شروع کردن به جیغ و دست و هورا...در یک آن کل سالن رو گذاشتن رو سرشون و شروع کردن تولدت مبارک رو خوندن...
چشمم دنبال امید بود ، به راحتی هم تونستم پیداش کنم ، بر خلاف دیگران چیزی نمی خوند مثل من با لبخند خفیفی نظاره گر این سرود دست جمعی بود...جک اومد سمتم و گفت:
-تولدت مبارک خانوم زیبا...
-مرسی...
اومد رو به روم وایساد...
-می تونم گونه ت رو به عنوان یه همکار ببوسم؟!
برام فرقی نداشت! صورتم و کج کردم و سرمو بردم سمتش تا ببوسه...با دیدن حالتم لبخند گشادی زد و سرشو اورد جلو...
-جک...
دست امید برش گردوند سمت خودش...جک با غیظ گفت:
-استادمی درست! ولی گند زدی تو حس و حالم امید...نیاز یه امروز و مهربون شده بودا...چرا کشیدیم نذاشتی ببوسمش؟!...
دستاشو کرد توی جیبش و شونه هاشو انداخت بالا...
-حواسم نبود که این بوسه خیلی برات اهمیت داره!...فقط خواستم بهت بگم مک کارت داره!...
جک سریع عذر خواهی کرد و رفت سمت مک یکی از دوستای صمیمیش...امید یه قدم بهم نزدیک شد...
-زاد روزت رو شادباش عرض می کنم بانو...
دلم می خواست اولین حرفی که از دهنش خارج میشه ستایش زیباییم باشه! ...بدم میومد وقتی دیگران ازم تعریف می کردن چون می دونستم که زیادی اغراق می کنن اما می دونستم که اگه امید ازم تعریف کنه ، تعریفش کاملا صادقانه س!...اما اون برعکس همه نه بهم گفت زیبا نه اینکه چقدر عوض شدم...سعی کردم همه ی اعتماد به نفسمو بریزم توی صدام...
-ممنونم...هم بابت تبریکت و هم بابت حضورت...
سرشو خم کرد ، با حالت جذاب و دلپذیری گفت:
-وظیفه ست...به عنوان یه همکار باید میومدم به این جشن...
پیرهن قهوه ای سوخته و کروات کرمی رنگش خیلی بهش میومد و هر کسی که نگاهش به ظاهر امید می خورد ، بدون هیچ پیش فرضی از شخصیتش ، حدس می زد که آدم فوق العاده با شخصیتی و متینی باشه...
بعد از سرو شام ، جایگاه رقص پر شد از دختر و پسرای پر انرژی...منم یه گوشه ای نشستم و مشغول دیدن شدم...خیلیا اومدن و پیشنهاد رقص دادن اما قبول نکردم!...آخه اونا رو چه به من؟!...
دیوید تنها اومد سمتم و خودش رو انداخت روی مبل کناریم...
-یعنی تولد توئه!...اما همه دارن حال می کنن غیر خودت!...
-نه اتفاقا! خیلی داره بم خوش می گذره...
عمیق نگام کرد و با لحن بامزه ای گفت:
-لعنت بر آدم دروغ گو!...خدایی دوس نداری بری اون وسط قر بدی؟
شونه هامو انداختم بالا و سعی کردم که بی تفاوت به پیست رقص نگاه کنم!...نه تنها دوست داشتم بلکه از خدامم بود!...رقاص خوبی بودم اما نیاز به یه همراهی داشتم که هم سطح خودم باشه!...
-نامزدت کجاست؟...چه عجب یه دقیقه ازت جدا شد!...
از جاش بلند شد و اومد سمتم...
-حرف رو نپیچون نیاز که اصلا خوشم نمیاد از این اخلاق گندت!...پاشو بیا ببینم...
دستمو گرفت و کشید سمت خودش...با تشر گفتم:
-هی چیکار می کنی تو؟...
همونجور که دستمو فشار می داد داشت می رفت سمت پیست...
-می خوام بت خوشی کردن رو یاد بدم!...
دستمو کشیدم اما ول نکرد و محکم تر نگهش داشت...
-دیوید...من نمی خوام برقصم...ولم کن...
رفتیم وسط و منو گرفت میون بازوهاش...
-چرت و پرت نگو...معلوم بود داری له له می زنی برای یه ثانیه رقصیدن...
خشک ایستادم سرجام و گفتم:
-خب که چی؟!...آره دوست دارم برقصم اما نمی خوام!...تو هم نمی تونی مجبورم کنی!...
آهنگ شاد و پر هیجانی داشت پخش می شد ، همونجور که داشت می رقصید منم توی بغلش تکون داد...
-اینقدر سرسختی نکن دختر!...خودتو رها کن بذار یه خرده لذت ببری از این زندگیه بی روحی که درست کردی واسه خودت احمق!...
دستمو مشت کردم و محکم زدم به سینه ش که بره عقب...
-دلم می خواد که زندگیم بی روح باشه!...تو چیکار به کار من داری؟!...وای دیوید ولم کن بذار برم!...
خوشم نمیومد بالاجبار کاری رو انجام بدم! شاید اگه مثل آدم پیشنهاد می داد و یه خرده اصرار می کرد قبول می کردم و بدون هیچ بحثی از اون رقص دو نفره لذت می بردم! اما اون مثل یه گاو وحشی عمل کرد و منم هار شدم!...
در حال کل کل کردن بودیم که آهنگ تند و شاد با یه آهنگ رمانتیک و آروم عوض شد...دیوید ساکت شد و به جاش یه لبخند شیطنت آمیز نقش بست روی لباش...صاف ایستاد و ولم کرد...دستامو زدم به کمرم و با غیظ گفتم:
-کرمت خوابید؟!...برم بتمرگم سرجام؟!...
حرفمو قطع کرد و دستمو گرفت توی دستش....
-فقط برای خدا دو دقیقه اون دهن واموندتو ببند!...می خوام با شارای عزیزم برقصم...
-خب برو برقص!...منو داری کجا می بری؟
قبل از اینکه جواب بده ، پرتم کرد یه سمتی ، جوری هلم داد که اصلا امکان نداشت با اون کفشای پاشنه بلندم بتونم خودمو کنترل کنم...اگه اتفاقی برام می افتاد خونش حلال بود مرتیکه ی احمق خل...با شدت خوردم به یه جسم سختی ، بر اثر اون برخورد سخت خواستم بیفتم زمین که دستای شخصی دور کمرم حلقه شد و منو بیشتر به خودش چسبوند...وقتی چشمام به صاحب دستای حلقه شده دور کمرم افتادم ، تا چند لحظه فقط ماتش شدم...مات این همه
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:10

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر maria | fatima77 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 67
تاریخ عضویت : 23 /2 /1395
لایک ها : 3
لایک شده : 49
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

~~سیاهی خالص!...صدای دیوید حتی باعث نشد که رومو برگردوندم! ترجیح می دادم که از این چشماش لذت ببرم ، اونم ولم نکرد!...اونم خیره بود تو چشمام ، با همون لبخند اعجاز آور...لبخنداش عجیب تلخ بود!...
-امید جان این نیاز ما رو لطفا همراهی کن! خیلی دلش می خواد یه رقص دو نفره داشته باشه...منم باید برم به نامزدم برسم!...فعلا!...
نه تنها از این کار دیوید خشمگین و ناراحت نشدم بلکه یه جورایی کیفور هم شدم! اینجوری نه غرورم شکسته شد و نه داغ یه رقص موند توی دلم...صاف زل زد توی چشمام و با لحن آرومی پرسید:
-دوست داری برقصی؟
با خودش آره!...مردی که نه بهم پیشنهاد داد و نه مایل بود که باهام برقصه!...البته با هیچ کس نرقصید و مثل من تنها نظاره گر بود...همونجور که توی بغلش بودم ، بردم سمت پیست که چند قدمی بیشتر باهامو نفاصله نداشت ، حلقه ی دستاش محکم تر دور کمرم حلقه شدو نا خواسته و خیلی خودکار دستای منم دور گردنش!...چراغ های سالن خاموش بود و همه جا در تاریکی محض فرو رفته بود...خواننده داشت با حرارت دلپذیری می خوند و صدای پر از سوزش همه ی تحرک و شور و هیجان اون جا رو توی چند دقیقه تبدیل کرد به آرامش و بی قراری!...همونجور که دستاش می لغزید روی کمر نیمه برهنه م ، گفت:
-خیلی وقته که با دیوید دوستی؟
دوست نداشتم با حرف زدنم از اون حالت و خلسه و آرامش بخشی که دشتا و آغوشش داشت به جون و روحم سرازیر می کرد در بیام...برای همین سرمو به علامت مثبت تکون دادم...
این آغوش کثیف و هرزه نبود!....به خدا که نبود!...
دستمو گرفت و توی خودش چرخوندم و بعدش دوباره خزیدم توی آغوشش...این چونه ش رو گذاشت روی سرم، منم صورتم و چسبوندم به سینه ی محکم و ستبرش...
-خیلی کوچولویی!...
دستمامو حلقه کردم دور کمرش و بیشتر بهش چسبیدم...توی همون حالت و به آرومی جواب دادم:
-من رفتم توی بیست و شیش سال!...اونقدرا هم کوچولو نیستم!...
شونه هاش به آرومی لرزید انگار داشت می خندید... توی بغلش مثل یه گهواره به آرومی تکونم داد...
-چثه ت کوچولوئه بانو...همیشه زیاد پیداست نیست این همه ظرافت ، از بس قوی و محکمش و سعی می کنی که مردونه بازی کنی...اما الان که نزدیک به خودم حست کردم و بدون نقاب همیشگیت ، فهمیدیم که خیلی ظریفی و بسیار هم شکننده!...
دستمو گرفت و کشید ، از پشت منو کشید توی بغلش و سرشو رو چفت کرد توی گردنم...
-امروز خیلی خواستنی شده بودی!...
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم...
بالاخره گفت و دلم رو از حسرت دراورد...گفت و صداقت کلامش یه نوع بی قراری خاصی رو به درونم القا کرد...
دستمو گذاشتم روی دستاش قفل شده تو هم که روی شکمم بود...
-یه دختر یه زن ، هر چقدرم که مردونه بازی کنه بازم یه زنه!...یه زن که همه ی دلگرمی ها و خوشی های یه مرده!..
برم گردوند سمت خودش و صورتم رو گرفت میون دستای مردونه ش ، خیره شد توی چشمام...چشمایی که می دونستم دیگه نمی تونه سرد و خشک باشه ، نمی تونه بی خیال و بی تفاوت باشه...لااقل با وقتی که داره این مرد رو به روشو رو می بینه ، نمی تونه!...
تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند...
-تو با این همه افسونگری....با این همه زن بودن...نیا تو دنیای کثیف ما مردا...تو حداقل پاک بمون...زن بمون...آروم جون یه مرد باش...بذار مردت با وجود تو مردونگیش رو به دست بیاره و به تو احساس زن بودن بده ، ظریف بودن بده!...
حرفاش به دلم نشست و نخواستم که لج کنم ، توجیح کنم ، انکار کنم!...
به راحتی و بدون هیچ جبهه گیری توی دلم تایید کردم این واقعیت رو...
نتونستم بگم که دیگه مردی به غیر از پدرم دور و برم نمی بینم ، چون خودش جلوم ایستاده بود!...
مردی که عجیب مرد بود و احساسات زنانه ام رو قلقلک می داد...
پیشونیم داغ شد و این داغی وجودم رو به آتیش کشید...
رفت و من رو متحیر گذاشت با بوسه ای که منقلب کرد حال و احوالم رو...
چراغ ها روشن شد...دستمو گذاشتم روی گونه ای که می دونستم رنگ گرفته ....
خندیدم اما توی دلم...
انگار تا حالا هیچ مردی منو نبوسیده بود!
حال یه دختر چهارده ساله ای رو داشتم که به غیر پدر و بردارش با هیچ مردی معاشرت نداشته و حالا شاهزاده ی سوار بر اسب سپیدش ، پیشونیش رو بوسیده!...
توی اون زمان و توی اون حس و حال ، من دیگه نیاز مشکات با اون همه دبدبه و کبکبه نبودم!...
یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بودم که یه بوسه اون رو برد به رویاها...
هی اون لحظه رو توی ذهنش تکرار می کرد و ته دلش شیرینی خاصی رو احساس...
شده بود یه دختر رمانتیک و خیال پرداز که دلش می خواد هر شب قبل خواب اون مردی رو که دوست داره و اون زندگی رو که دلش می خواد برای خودش تجسم کنه!...
نیاز دلش می خواست که زن باشه!...یه زن با آرزوهای زنونه!...
شب وقتی خواستم برم توی رختخوابم ، بی توجه با کادوهای چیده شده روی میز رفتم سمت کادویی که می دونستم خودش اورده واسم...
تابلو فرش دستبافش متحیرم کرد و بیشتر از اون ، بیت شعری با خط نستعلیق که استادانه بافته شده بود...
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم...
***
برعکس همیشه که سر ساعت چهار می رسیدم سالن ، این دفعه یک ساعت تاخیر داشتم ، من هیچوقت ظهرا نمی خوابیدم اما نمی دونم چیشد که اون روز خوابم برد و وقتی چشم باز کردم و دیدم که دیر شده تند تند لباس پوشیدم و با سرعت خودمو رسوندم به سالن...
می دونستم که الان و توی این ساعت همه دارن تمرین می کنن و حسابی مشغولن...اما قبل از اینکه وارد سالن بشم ، متعجب شدم!...هیچ صدایی سازی نمی یومد...شاید امید داشت حرف می زد...نمی دونم!...در و باز کردم و از دیدن صحنه ای که دیدم مبهوت شدم و سرجام ایستادم...
هیچ کس حتی یه نفر ، توی سالن نبود...همه آن تایم بودن و همیشه سر ساعت چهار و حتی زودتر توی سالن حضور داشتن اما امروز چرا کسی نیومده بود؟...حتی امید هم نبود!...
-امروز تمرین نداریم...آزادی!...
با شنیدن صدای ناگهانی و گرفته ی امید توی جام پریدم و دستم رو گذاشتم روی قلبم...برگشتم ودیدم که فرو رفته توی صندلی و اطرافش پر از دوده سیگاره...
مگه امید سیگار می کشید؟!...هیچ وقت ندیده بودم که سیگار بکشه...هیچ وقت ندیده بودم که سلام نکنه!...
هیچ وقت اینقدر خشک و جدی ندیده بودمش!...
چند قدم رفتم سمتش...
-از اینجا برو!...بدون هیچ حرف اضافه ای!....فقط برو...
پاهام خشک شد و سرجام ایستادم...این مرد خشن و سرد ، امید بود؟!...
از اون مرد مرتب و مهربون یه امید دیگه مونده بود! امیدی که موهای پریشون و جوگندمیش پخش شده بود روی پیشونیش...کرواتش شل افتاده بود دور گردنش...
امیدی که لحن همیشه آروم و لذت بخشش رو با یه لحن آروم دیگه که ترس به وجود آدم می انداخت عوض کرده بود!...
بهم گفت برم!....بدون هیچ حرفی!...اما چرا پاهام به جای اینکه بره سمت در خروجی داشت می رفت سمت خودش؟!...
پک عمیقی به سیگارش زد و پرتش کرد روی زمین...سیگار دیگه ای آتیش زد...
نزدیکش ایستادم و نگاهمو دوختم تو چشمایی که شبش عجیب مهیب و ترسناک بود...برق زیادش نشون از خشم بی انتهاش می داد...زل زد توی چشمام...
-کری یا خودتو زدی به نشنیدن؟!...بهت گفتم گورتو گم کن!...همین الان!...
با فریاد نعره مانندش ناخواسته یه قدم رفتم عقب...چشمای گرد شده م نشون از بهت بی اندازه م می داد...
امید داد زد؟!...اون مرد همیشه آروم و متین ، سر من ، سر نیاز مشکات ، فریاد کشید؟!...
چرا هیچی نگفتم و چرا نرفتم و چرا نزدم توی دهنش ، بماند!...
چرا اون به این روز افتاده بود؟...امید ویولنیست همیشه مهربون چرا اینقدر خشن و ترسناک شده بود؟!
با کلافگی نفسش رو فوت کرد بیرون و از جاش بلند شد...هیکل درشتش باعث شد بیشتر برم عقب...اما خیره بودم به نگاهش...نگاهی که خشم و کلافگی توش موج می زد...
سرمو انداختم پایین...دلم می خواست بمونم حتی با داد و فریاد هاش ، حتی با بی قراری و خشم بیش از حدش!...
اما گاهی اوقات آدما نیاز دارن که خلوت کنن با خودشون...حتی با خداشون!...
باید می رفتم و این مرد رو با این حال غریبش تنها می ذاشتم!...
باید می رفتم و اشک های دل شکستگیم رو یه جایی ، شاید توی ماشین ، خالی می کردم!...
باید می رفتم...
دستم دستگیره در و لمس کرد و صدای اون باعث شد پشت بهش و رو به در بایستم سرجام...
-همیشه بخاطر روحیه ی آروم و ساکتم ، کم به چشم میومدم!...همه منو فقط به عنوان یه استاد خوب می شناختن...
یه استاد خوبی که پیشرفت خیلیا رو رقم زده...
برگشتم سمتش...دوباره نشسته بود سرجاش...سیگار به دست فرو رفته بود توی صندلی و پاهاشو انداخته بود روی هم...
-اونی که عاشقش بودم فکر می کرد یا حتی فکر می کنه که من یه آدم همیشه آروم و بی قدرتم!...کسی که اونقدر مهربونه که نمی تونه هیچ کاری کنه!...
از جاش بلند شد و سیگارش رو پرت کرد روی زمین...با پاش خاموشش کرد...دستاشو کرد توی جیبش..
-اونی که عاشقش بودم همیشه جذب مردای بداخلاق و جدی میشد...مردایی که به راحتی غرورش رو خرد می کردن!...
دست به جیب اومد سمتم...
-اون فکر می کرد من زیادی جنتلمنم...اون یه مرد متعصب و خودخواه می خواست!...فکر می کرد که من فقط یه ویولن دارم و خونه ای که به جای مبل ، روی تخته های چوبی میشینی و به جای ظروف طلا و نقره ، از ظروف سفالی استفاده می کنی!....
صاف ایستاد رو به رومو زل زد توی چشمام...
-فکر می کنی نمی تونم از قدرتم استفاده کنم؟!...نمی تونم خشن باشم؟!...نمی تونم بداخلاق باشم و غرور هر کسی رو خرد کنم؟!...نمی تونم؟!...
چشمای مشکیش پر بود از خشم ، درموندگی ، درد و حتی اشک!...
پشتش رو کرد بهم و دستی کشید توی موهاش...
-اون قدر قدرت دارم که می تونم کل گروهش رو نابود کنم اونقدر قدرت دارم که می تونم هر کنسرتی رو توی ایران لغو کنم ، هر اثری رو نذارم بهش مجوز بدن...هر کاری می تونم بکنم!...هر کاری!...
برگشت سمتم و زد روی سینه ش....صداش رفت بالا!...
-چرا با مردم بداخلاق باشم؟....چرا خشمم رو روی دیگران خالی کنم؟!...هر روز همه ی خستگیمو همه ی ناراحتیمو همه ی خشونتمو روی یه کیسه بکس خالی می کنم تا مشتم فرود نیاد روی کسی!...
تکیه دادم به در...صدای بمش پر بود از گله مندی...درد داشت! درد درک نشدن!....درست مثل من!....
نشست روی زمین...تکیه داد به صندلی پشت کمرش...با صدای آرومی همونجور که خیره به زمین بود گفت:
-چرا مرد رویایی دخترا یه پسر مغروره؟!....همه می تونن بد باشن همه می تونن خرد کنن!...اما خیلی کمه یه آدم اونم با شرایط من بتونه برای از بین بردن غرورش بره پشت چراغ قرمز شیشه ی ماشین مردم رو پاک کنه!...
ماتش شدم...لیز خوردم روی دیوار و نشستم روی زمین...
نگام کرد...
-آره! من اینکارو کردم! چون داشتم مغرور می شدم!...رفتم و غرور خودم رو شکوندم!...
سرش رو گرفت بالا و خندید...خنده ش پر بود از بغض...همونجور که می خندید گفت:
-خیلی وقته که نامزد کرده! نامزد کرده با همون مرد رویایی و خشنش!...همون مردی که هیچ وقت کسی لبخند رو روی لبش ندیده!...
خنده ش قطع شد...نفس عمیقی کشید و چند دکمه ی بالایی پیرهنش رو باز کرد...داغ کرده بود...هنوز هم تعصب داشت...از یادآوری عشقش با یه مردی دیگه گر گرفت!...
-فکر می کرد یه غرب زده م که هیچی از غیرت ایرانی نمی دونه!...یه غرب زده که مثل امریکایی ها فکر باز داره...شبیه مردای ایرانی نیست...اخلاقش جذاب نیست!...اپن ماینده!...
پاهامو توی بغلم جمع کردم و چونه م رو گذاشتم روی زانوهام...اون دختر یه احمق به تمام معنا بود! این مرد می تونست زندگی رو براش بهشت کنه!...اما اون به راحتی از این زندگی رویایی صرف نظر کرد و این مرد رو با این همه عظمتش پس زد!...یا اون دختر بی نهایت از نظر معنوی و فکری بالاتر از امید بود یا اینکه اصلا تا حالا نتونسته بود بفهمه این صلابت آروم مردونه رو!....می دونستم که مورد دوم درسته...مطمئن بودم!...
بهتر از هرکسی از ثروت نجومی امید اطلاع داشتم...طرفداری بی اندازه ش نشون می داد که چقدر مشهوره...حتی از قدرتی که می گفت مطلع بودم و شک نداشتم که هر کاری رو می تونست انجام بده...قدرتش از پدر من هم که تاجر سرشناسی بود و بدون بادیگارد نمی تونست جایی بره هم بیشتر بود!...همه ی اینا رو می دونستم...
اما نه خونه ی مجللی داشت و نه ماشین خیلی گرونی!...همه در مورد خونه ی عجیبش حرف می زدن ، خونه ای که یه تیکه از ایرانه!...هیچ وقت جایی نمی گفت اما با تحقیقات زیادی که کرده بودم می دونستم که به بچه های بد سرپرست داخل ایران خیلی می رسه و هجده نفر از اون ها رو گذاشته زیر نظر خودش و متعهد شده که تا آخر عمر از نظر مالی و درسی تامینشون کنه!...
می دونستم که هر دو هفته یه بار میره آفریقا...نمی گفت چرا...اما می دونستم که میره کمک کنه...
این مرد کم کسی نبود!...یه انسان مقدس بود!...
یه انسانی که موقعیت عالیش باعث نشد که دور بشه از خاکی بودنش...بر خاک موند و خاکی موند!...
بدون اینکه چشم داشتی از کسی داشته باشه...
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم...
سرمو چسبوندم به دیوار...
این عشق ، زجرم می داد!
***
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 - 20:11

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر maria | fatima77 | maryam66 |
نویسنده رمان نسیم سیاه چشمانت | حدیث عیدانی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 17
تاریخ عضویت : 6 /12 /1394
محل زندگی : مشهد
سن : 14
لایک ها : 34
لایک شده : 32
مدرک تحصیلی : محصل
گروه خونی : A مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

وااااای عالی بود جون من بقیه قسمت هاش رو هم بذار تو خماری موندم
امضای کاربر رویای خیس
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 - 17:26




برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ