تبلیغات در اینترنتclose
رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
موقعیت های مکانی شما : صفحه اصلي / رمان / رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )

1521 بازدید

آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

رمان قشنگیه امیدوارم خوشتون بیاد این رمان 9 قسمت هست که یک بار در هفته قسمت بعدی گذاشته میشه


خیلی ممنونم

تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
یکشنبه 27 دی 1394 - 21:47

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر Javad | fatima77 | hadiseh | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت1


امروزیکی ازروزایه اردیبهشت ماه سال1391تاحالافکرکردین که دختراچقدرتوی زندگیشون بیشترازپسرامشکل دارن البته

بیشترتوی ایران اینطوریه مگه نه؟خوب اول ازهمه بزاریدخودموواستون معرفی کنم من سایه هستم17سالمه سال سوم

دبیرستانم ویه خانواده دارم مثله دسته ی گل وماتوی اراک زندگی میکنیم اول ازهمه بابامومعرفی میکنم بابام چهل وپنج

سالشه ودرحاله حاضر مدیریه شرکت ساختمانیه ویه بابای بسیارنمونه ومهربونه قدبلندباموهای قهوه ای تیره باچشمای

سبز وصورت مهربونه سفیدکه وقتی ادمونگاه میکنه ادم دلش میخوادیه ماچ ابدارش کنه واما مامانه گلم که چهل

ودوسالشه باصورته سبزه وموهای مشکیه فرفری وچشمایه مشکیه درشت ولب وبینی متوسط مامان همیشه یه همدمه

خیلی خوب واسه منه وامامیرسیم به داداشه خلم ساسان که بیشترمواقع درحال کل کلیم اماهرچیم باشه خیلی

دوسش دارم.ساسان خان23سالشه وقدش185ماشاالاه ذرافه ایه واسه خودش!موهاشم قهوه ای روشنه باصورته

سفیدوچشماش خیلی درشت نیست ورنگشم طوسیه ویکم پرنگه ولباش خیلی خوشگله خوب دیگه زیادی ازش تعریف

کردم پررومیشه والبته ساسان پیشه باباکارمیکنه ولیسانس داره دررشته ی معماری. خوب باباحالاواسش غش وضعف

نکنیدمن داداشموبه هرکسی نمیدم مگه کسی که بخوادبدبخت بشه .اوف انقدراز بقیه گفتم که از خودم غافل شدین من

تاحالاخیلی به قیافم دقت نکردم پس بزارید برم جلویه اینه اهان خوب شدیه صورته مهتابی باابروهایه دخترونه که دست

نخورده چشمایه سبز خوشرنگ که خیلی خوشم میادازش وبینیمم متوسط ولبامم متوسط ویه چاله روی گونه ی راستم

که وقتی میخندم خودشونشون میده موهامم مشکیه وتاپایینه کمرم میرسه وپایینشم حالت داره اماچیزی که من توی

صورتم خیلی بدم میادوشایدخیلی ازدخترایه دیگم درکم کنن موهایه زائدپشته لبم یا همون سیبیله خودمونه که نه خیلی

خیلی پررنگ باشه ها نه اماتویه چشمه میادواینه که باعثه تیکه پروندنه پسرایی که درک ندارن میشه.اماخدایاماکه

میخوایم اینارو بزنیم بره پس چرابهمون دادی؟هـــی خداییشا پسراخوب سیبیل داشتن واسشون ایرادی نداره موهایه

دستوپاشونم که نمیخوادبزنن اما ماها تایه روز که نزنیم همه پسراچشماشون قوی میشه سریع شروع به پچ پچ ومتلک

وخندیدن میکنن وپسراتویه ایران خیلی راحت میتونن تاهرساعتس ازشب بیرون باشن هرکاری بکنن ببین یکی بهشون یه

چیزی میگه اماکافیه مادختراحالا یه روز کلاس داشته باشی یا خیابون باشیم یه ذره که دیربشه دیگه زنگه گوشیت قطع

بشو نیست میگن کجایی؟ چرادیرکردی؟ داری چیکارمیکنی؟ کی میای خونه؟وهزاران هزارسواله دیگه که ازبیرون رفتنت

پشیمون البته خوب حقم دارن تویه این جامعه بااین همه فسادواماخیلی مشکلات دیگه جاش نیست بگم باصدایه مامان

به خودم اومدم



مامان:سایه جان عزیزم بیامیخوایم شام بخوریم.

من:باشه مامان الان میام.

کتاباموجمع کردم خیرسرم داشتم درس میخوندم درحین پایین رفتن براتون راجع به خونمون میگم خونمون تویه ملک وازجاهایه بالاشهراراک محسوب میشه وقتی واردخونه میشی

یه راهروخیلی کوتاه میخوره به یه پذیرایی خیلی بزرگ که سمته راستش مبلمان شیک طوسی صورتی چیدیم باتلویزیون ال ای دی که به دیواروصله سمته چپه پذیرایی یه

درمیخوره به اشپز خونه که بزرگه باوسایل کامل ومیزه غذاخوریه چهارنفره کلاسته خونمون طوسی صورتیه غیراز اتاق خوابا بینه دراشپزخونه وپذیرایی یه پله به صورته مارپیچ

میخوره به طبقه ی بالا.طبقه ی بالاسمته راست اتاق خوابه مامان ایناست:یه تخت خوشگل بامیزدراور وکمدواینه قدی ست اتاق مامانینایاسیه که خیلی به ادم ارامش میده

درست روبروش اتاقه من واتاقه ساسانه سته اتاقه من سفیدمشکیه تخت خوشگلم سمته راستش وسمته چپم میزدراورباصندلیه روبرش ویه کتابخونه ی کوچولوپرازکتاب به

خصوص رمان روبروهم میزه تحریرم و ویالون همدمه تنهاییام با پنجره ی متوسط بالاش وفرشه فرفریم وسطه اتاق خوب دیگه زیادی خوب دیگه زیادی فک زرم خسته

شدم.صندلیوکشیدم عقب ونشستم.مامان:خسته نباشی عزیزم وروبه بابا بچم ازکیه داره درس میخونه.ازحرفه مامان خندم گرفت نبودببینه تویه فکرم برایه همین یه لبخنداومد

رویه لبم وگفتم:اره دیگه مامان جون دخترتون خرخونه کاریش نمیشه کرد .


ساسان خندید و گفت:خوب بابا سیبیلوکم واسه خودت درنوشابه بازکن.ساسان میدونست من رو این کلمه حساسم هی میگفت دوباره امپرم چسبید به سقف پارچه ابوبرداشتم

وخواستم بریزم روش که باخنده بادستاش مانع شد.

ساسان:حالا یه وقت نترکی سیبیلو.

بلند داد زدم:ســـاســــان میکشمت.

باباکه تااون موقع ساکت بود گفت:اساسان بابا توکه میدونی خواهرت رواین کلمه حساسه بدترمیکنی شدی مثله بچه ها سایه جان توهم کوتاه بیادیگه.

ساسان بالبخند:اباباآخه این سیبی... نزاشتم حزفشوتموم کنه ویه چشم غره بهش رفتم که ساکت شد.مامان قیمه پخته بودوخیلی خوشمزه بودوبهم چسبید.من:مامانی دستت دردنکنه خیلی خوشمزه بود.

مامان:نوشه جونت عزیزم.پاشدم ورفتم تویه اتاقم فرداامتحانه زیست دارم ازدوفصل یه فصلشوکه خیلی بلدموخوندم امااونیکی روخیلی نه پس نشستم پاش ووقتی تموم شدگذاشتم توبه کیفم فرداچهارشنبست ومدرسه ماپنج شنبه هام تعطیله آخیـــــش یکم راحتی باباو ساسان داشتن فوتبال نگاه میکردن ومامانم داشت کتاب میخوندمنم رفتم نشستم پیشه ساسان قصده تلافی داشتم.

ساسان زیرچشمی منو نگاه کردوگفت:چی شده ووروجک اومدی اینجانشستی؟

لبخندی زدم وگفتم:هیچی همینطوری.

یکم گذشت و وقتی میخواستن گل بزنن ومیدونستم ساسان محو تماشاست موهاموگرفتم دستم ویواشکی باهاش گردن ساسان رو از پشت قلقلک دادم وسریع ازجام بلندشدم وجیغ کشیدم.

گفتم:ساسان سـووووووووووسک روبلیزته.

چون میدونستم خیلی از سوسک میترسه گفتم ساسانم بلندشدوسریع بیخیاله همه شدوبلوزشو دراوردوباپا زدروش حالامنومیگی ازخنده غش کرده بودم کف زمین وقتی ساسان فهمیدافتاددنبالم مامان وبابام داشتن میخندیدن من میدویدم ساسانم دنبالم

ساسان:سیبیلو بهت میگم وایسا یعنی وایسا.

من:اگه میتونی منو بگیرو اینم قیافه من.

طولی نکشیدکه منوگرفت آخه من همیشه دوام ضعیف بود.ساسان ازپام یه بشگونه خیلی بدگرفت که جیغم رفت هوا.

ساسان:اینم تلافیت سیبیلوخانم.

من:ااااخوب منم تلافیه سیبیلو گفتنتودراوردم تودیگه نباید تلافی میکردی حسایمون صاف شده بود پس دوباره منتظره تلافی باش آقا ساسان درضمن اگه جاش کبودبشه همه جاتوکبودمیکنم فهمیدی؟

ساسان لبخندپرشیطنتی زدوگفت:همه جامو؟

منظورشه فهمیدم وگفتم:خیلــــــــی منحرفی ساسان منظور من اون نبود بی ادب.

بابا:سایه راست میگه ساسان تین چه حرفیه میزنی زشته جفتتون بیایدبشینید سایه توام نزدیکه ساسان نشین دوباره شروع کنید.

رفتیم وتشستیم وفوتبالم یک هیچ به نفع پرسپولیس تموم شدباباوساسانم خیلی خوشحال بودن.

مامان:محمدفردا داداشت اینارو با مامان ایناو وحیدم برای شام دعوت کردم.

بابا:خیلی هم کارخوبی کردی خانومم دستت دردنکنه .

من:مامان من میتونم بگم ساره رو هم دعوت کنم بیاد.

مامان:اره عزیزم چرا نمیشه.

ساسان:پس منم به سهندمیگم بیادایرادی نداره که؟

بابا:نه سهندپسرخوبیه بگوبیاد.

رفتم تویه فکراره سهند پسرخوبیه و بامن خیلی شوخی میکنه اما نمی دونم چرا نمیخواستم خیلی ببینمش برعکسه یه نفره دیگه که دلم میخواست میدیدمش واونم عاشقم بوداما....حیف این اختلاف سنیه لعنتی که...باصدایه مامان به خودم اومدم.

مامان:سایه خوبی؟

من:اره مامان من خوبم من میرم بخوام شبخیر.

بابا:واچش شدیه دفعه؟

مامان: حتماخسته شده چیزیش نیست.

هیچکس ازدله عاشقم خبرنداشت جزساره که ازابتدایی باهمیم رفتم تویه تختم و بیهوش شدم.


كودكي بودم در اوج پاكي

كودكي بودم در عمق سادگي

پر افكار زيبا اما كوچك

يادش بخير…

فكر ميكردم عشق شكلات است

شكلاتي شيرين و پر مغز

شكلاتي كه نرسيده به دهان اب ميشود

فكر ميكردم اين شكلات از ان همه است

و اما حال…

حال كه عشق را مزه مزه كردم

فهميدم عشق شكلات تلخيست

تهي از هرچيز

تا تلخي اش اشكت را در نيارد اب نميشود

و تنها خوشي اش از ان كودكان است

باصدای ساعت اعصابم خردشد.وای شروع شد.دست بردم وخاموشش کردم وبلندشدم و روی تختمو مرتب کردم و رفتم دستشویی و اومدم تواتاق ولباسامو پوشیدم وموهامو

شونه زدم و یه تلم زدم جلوش ومقنعه مشکیم روهم کشیدم عقب کلا منوساره تویه مدرسه شیطون بودیم اما جزبچه درسخونام بودیم.

رفتم پایین مامان خواب بودو بابا وساسان هم داشتن صبحانه میخوردن.

من:صبح بخیر.

بابا:سلام به رویه ماهه نشستت.

من:اتفاقاشستس.

ساسان:چطوری عموسیبیلو؟

من:ساسان اوله صبحی شروع نکنا.

ساسان:خیله خوب باباحالا چرا رم میکنی؟

بابا:ساسان اذیت نکن.

صبحونه که چی بگم یه کیک وابمیوه خوردم وازسرمیزپاشدم من:خداحافظ من رفتم امروزسرویسمون نمیاد

ساسان:سایه وایسا خودمون میبریمت.

نه بابا چه عجب اسممو صدازد.ایول خیلیم خوب بود واسه همینم گفتم باشه فقط بدویید.کیفم روهم انداختم رویه شونه ام وهمگی باهم خارج شدیم وباکوپه ی بابارفتیم.بابا

برای ساسان یه206 گرفته بود تا بعدا یه ماشین بهتر بگیره.خوب حالا بزارید واستون ازساره بگم اونا ازخانواده ی متوسط روبه بالاهستن ومن شیفته ی اخلاقشم و ما با هم دو

تادسته خیلی صمیمی هستیم که ازرازهایه هم خبرداریم .ساره برخلاف من که مشکیم بور وهمین باعث شده دیگه سیبیلاش معلوم باشه وبهش تیکه نپرونن ساره هم مثل من

قدش بلنده وموهایه روشن داره که همیشه تاسرشونشه وچشماشم عسلیه اما نه خیلی درشت نیست ورنگش خیلی خوشگله.بینیشم باریکه ولبایه کوچولویی هم داره

وفرمش خیلی قشنگه وساره روخیلی دوست دارم.باصدای ساسان ازعالمِ هپرووت اومدم بیرون.

ساسان:نمیخوای پیاده بشی؟

من:چی مگه رسیدیم؟

بابا:خوابت بخیر باشه دخترم.

من:دستتون دردنکنه خداحافظ.

ساسان:خداحافظ

بابا:خدابه همراهت موفق باشی.

رفتم سمته درمدرسه خوشبختانه برنامه ی صبحگاه نداشتیم رفتم طبقه ی بالاوپیش به سوی کلاس 202 تجربی.

من:سلام بروبچ/

همه جوابمودادن ومنم رفتم سمته صندلیمون ونشستم ساره هنوزنیومده بود.یکم که گذشت بالاخره ساره هم اومدپاشدم وبغلش کردم.

ساره:سلام جیگرصبحت بخیر.

من:سلام خانوم همچنین.

اومدن معلم باعث شد نتونیم باهم صحبت کنیم و متاسفانه همین زنگ اول امتحان داریم.برگه هاروپخش کردوخداروشکرهمه رو بلدبودم تااخرساعت نوشتیم وزنگ که خوردبرگه هارو گرفت ورفتیم بیرون.

ساره:چطور بود؟

من:خیلی خوب توچطور؟

ساره:فکرکنم یه نمره غلط دارم اونم بیخیال.

نشستیم جایه همیشگی رویه نیمکته همیشگی.

من:ساره امشب دعوتی خونه ی ما.

ساره:مگه امشب چه خبره؟

سرمو انداختم زیروگفتم:امشب عمواینابا بابابزرگ اینا وایینا میان خونمون.

ساره:پس بگومجنون داره میاد.

من:آره اما...

من:آره اما...اماساره من بایداونوفراموش کنم بینه ماده سال اختلاف سنیه واز نظر اون من یه بچه م این همه دختره هم سن وسال دورش ریخته اونوقت میادمنو دوست داشته

باشه؟من به چیه اون دلم خوشه؟بعضی موقع ها ازرفتاراش باهام خوشحال میشم امابعدمیگم اون به عنوانه اینکه من مثله خواهرواسش میمونم اینجوری برخوردمیکنه وبعدشم

به اینکه ازدواج کنه فکرمیکنم من نابودمیشم وبه خدامیگم ای خدامیدونم این عشقه دورانه نوجوانیه که واسه همه پیش میادو بعدهم تموم میشه پس کمکم کن فراموشش کنم

امابازم همه ی ایناروفراموش میکنم واقعا نمیدونم چی کارکنم دارم دیوونه میشم ساره.

ساره منوگرفت تویه بغلش وگفت:میدونم عزیزم خیلی سخته درکت میکنم اماغصه نخور همه چیزدرست میشه.

زنگ خوردورفتیم توکلاس.دوزنگه بعدی رونفهمیدم چطوری گذشت فقط چه خوب که گذشت اصلا امروزحوصله ی شیطنته سرکلاسم نداشتم.کیفامونوبرداشتیم زدیم بیرون

ازمدرسه وبه سرویس گفتیم باهاش نمیایم وخودمون میریم.

(توی راه)ساره:میدونی سایه تو بایدخیلی قوی باشی وهمیشه شیطنتا و شادیت روداشته باشی ومثلا سعی کن حس حسادتشو تحریک کنی البته اگه این حسود برای

توداشته باشه سعی کن تویه مجلسی که غیر از اون پسردیگه ای هم هست بااون پسره بیشترگرم بگیری ببینم امشب که پسر دیگه ای نیست؟

من:هستش سهند دوستِ ساسان.

ساره:عالیــــه .

من:چیــــــی من باسهند گرم بگیرم؟ نه اصلاخیلی ازش خوشم میاد.

ساره:من نمیدونم هرجورخودت دوست داری اما امتحانش کن مطمئن باش ضرر نمیکنی.امروز زودمیام خونتون که کلی خوشگلت کنیم.

من:آخه منه سیبیلوروچه به خوشگل کردن؟

ساره:وا مگه چته دیوونه به ابن خوشگلی مگه چقدر دیگه مونده ازدستشون راحت بشی؟

من:بعدازامتاحانا.

ساره:خوب یه ماه مونده فقط چشم روهم بزاری اونم میگزره تازه هرکی تورودوست داره بایدهمه جوره دوست داشته باشه.

من ایستگاه نزدیکه خونه پیاده شدم وساره هم رفت.درو با کلیدم باز کردم ورفتم تو.

من:سلام مامان صدایه مامان ازاشپزخونه اومد:سلام عزیزم خسته نباشی بدوبیاناهاربخوریم که کلی کارداریم راستی چرا دیرکردی؟

من:چشم.آخه امروز باسرویس نیومدیم با اتوبوس واحد اومدیم.

رفتم تو اتاق ولباسامودراوردم ودست وصورتمو شستم بعدشم رفتم پایین تویه اشپزخونه ومامانو بوسیدم.

من:به به مامان رعنا عجب بویی راه انداختی؟

مامان:قربون تودختر.راستی امتحانت چطوربود؟

من:عالی بود.مامان:خداروشکرعزیزم.

مامان واسه ناهار ماکارونی درست کرده بود که باهم خوردیم وظرفارو گزاشتم تویه ظرف شویی.

من:مامان واسه امشب چی درست کردین؟

مامان:قورمه سبزی وخورشت هویج.

من:آآآآخ جـــوووون خورشته هویج مرسی پس منم ژله هارودرست میکنم.

مامان:باشه.ژله باطعم طالبی وانبه وتوت فرنگی برداشتم ودرست کردم.سایه:خوب مامان دیگه چیکارداری؟

مامان:عزیزم جاروبرقی کشیدم فقط مونده گردگیری که توبایدانجام بدی.

من:چشم مامانه گلم.

دستمالو خیس کردم وشروع کردم قبلشم ماهواره روروشن کردم وزدم کانال پی ام سی تا بااهنگ گردگیری کنم.کاردستمال کشی که تموم شدرفتم تواتاق تا یکم بخوابم تا وقتی که ساره میادحاضر بشیم.

ساره:نگاه کن دختر رو مهمون دعوت کرده اونوقت خودش گرفته خوابیده پاشو ببینم دختر.

یه لبخنده گنده زدم.

ساره:ای جوووون من هلاکه اون چالیه فضاییه رو لُپتم.

بلندخندیدم وگفتم:بلا نبره تورودختر.

ساره هم خندیدوگفت:خوب حالا چاپلوسی بسه تاسه میشمارم تویه حمومی ها.

لباسامو برداشتم ورفتم حموم.آخیش احساس شادابی میکنم.

ساره:عافیت باشه جیگری

من:مرسی عسل

ساره:راستی ساره توجلوی سهندروسری سرت میکنی؟

سایه:با اینکه ساسان گفته بودامانه سرم نمیکنم.

ساره:خوبه پس ازموهات شروع میکنیم.

اول موهامو خشک کردیم که خودش پایینش حالت گرفت.ساره جلویه موهامو یه وری ریخت تو صورتم و یه تله سفیدهم زدبالاش صورتمم برام یه ریمله سرمه ای زد که مژه هاموخیلی خیلی بلندترکردوبه لبامم یه رژصورتیه کم رنگ زد.خودموکه تو آینه دیدم خیلی خوشم اومد.

من:واااای ساره جونم مرسی.

ساره:فابلی نداشت خودت خوشگلی عزیزم ولی سایه اگردوست پسرداشتی چقدرکیف میکردها.

من:شدید اما باباخوب نمیزاره بدش میاداما به نظره من بدنیست.

ساره:آره حالابیخیال بیا لباساتوبپوش .

شلواره سفیه لوله تفنگی با تونیک تنگه آبی اسمانیم رو پوشیدم وصندل های آبیم روهم پام کردم.ساره هم شال قرمز سرش کرده بودباتونیک طوسی وشلوارجین طوسی ورژوریمل هم زده بودوحسابی خوشگل ترشده بود.باهم رفتیم طبقه ی پایین.

مامان:به به خوشگلارونگاه کن.

ساره:ای باباخاله جون خجالتمون ندید.

باباو ساسان هم اومده بودن اماساسان بالا بود.

بابا:اختیارداری عمو خاله رعنات راست میگه

لبخندی زدیم و نشستیم ومنتظرمهموناشدیم.ساسانم اومد پایین

ساره:سلام عرض شدساسان خان

ساسان:به به چطوری ساره؟

ساره هم خندیدوگفت خوبم آقاساسی.

ساسان وساره باهم راحتن وساسان ساره رو مثل من دوست داره ها فکرای دیگه ای نکنید!

ساسان:توچطوری کوچولو؟

من:چی شد نشنیدم؟

ساسان خوب چطوری وروجک؟

من:ساسان مثل آدم بگو...

ساسان:اهان فهمیدم سیبیلو؟

دیگه خیلی عصبانی شدم.من:ساسان مثله اینکه دلت کتک میخواد نه؟

ساسان:نـــــــــه .اااجلویه ساره زشته. آهان ایندفعه دیگه یادم اومد سایه زرزرو؟

بلند دادزدم:ســـاســـان

ساسان:خیله خوب بابا چته گوشامون کرشد.

ساره خوب ازخنده غش کرده بود .

من:ای کوفت عوضِ طرفداری ازدوستته؟ باشه واقعا که.

ساره بالبخند:اخوب چیکارکنم من تودعواهای خانوادگی دخالت نمیکنم.

ساسان:من این دفعه دیگه واقعاریادم اومدرسایه سیاه سولوخته؟

دوباره آمپرم چسبیدربه سقف.خواستم پاشم برم حالشوربگیرم که صدای زنگ اومدو استرس...

ساسان:بله؟

ساسان:به به سهند بیا تو که نجاتم دادی.

نفس راحتی کشیدم ودرگوشِ ساره گفتم:از الان بایدنقشه روشروع کنیم؟

ساره:نه فقط وقتی بهداد جونت اومد گوگولی.

لبخندی به لبم نشست همگی پاشدیم برایه استقبال از سهندخان.

ساسان اومد پیشم و گفت:خوبه بهت گفتم جلوی سهند روسری سرت کن اونوقت واسه من هفتاد قلم آرایش کرده.

من:ساسان ازاین حرفا نزن که اصلابهت نمیاد.بعدشم به خودم مربوطه و اینم هفتادقلم ارایش نیست.خواست چیزی بگه که نگفت.

ساسان:خوش اومدی سهند سهند:چاکریم داداش .

مامان:سلام سهندجان خیلی خوش اومدی خانواده خوبن؟

سهند:سلام خاله ممنونم سلام دارن ببخشیدبه زحمت افتادین.

بابا:این حرفاچیه پسرم خیلی خوش اومدی.

ساره:سلام آقاسهندمن دوسته سایه هستم

سهندلبخندموقری زدوگفت:سلام خیلی خوشختم

من:سلام سهند احیانا منم هستما.

سهندخندیدوگفت:اا خوب شدی گفتی ها وگرنه ازبس ریزه میزه ای نمیدیدمت.

من:اا من ریزه میزم؟قد به این بلندی رو نمیبینی واقعاکه.

سهندکه تااون موقع خیلی متوجه خودم نبود بادقت براندازم کردومستقیم زل زد توچشمام.

ساسان پوفی کردوگفت:خوب دیگه بفرمایید بشینیم داداش بیا.

سهندبه خودش اومدوبعدهم همگی نشستیم رویه مبل.

ساره یواشی درگوشم گفت:مثله اینکه این سهندم یه چیزیش میشه ها.همچی نگات میکرد که من جلوی مامان بابات آب شدم بااینکه دوسته ساسانم اما ساسانم میخواست کلشو بکنه.

من:آره همیشه نگاه میکرد اما نه اینطوری برای همین بود نمیخواستم این نقشه رو اجراکنیم با این اما مجبوریم.

ساره:البته حقم داره بااین چشمایی که توداری الانم خوب ریمل زدی چشمات یه چیزه دیگه شده منی که دخترم دوست دارم هی نگاهت کنم امیدوارم رو بهدادم تاثیر بذاره!

ساسان:اهای درگوشی نداریما باید بلند بگیدماهم بشنویم.

ساره خواست چیزی بگه که خودم پیش دستی کردم وگفتم:باشه اشکال نداره بلندمیگم،داشتم میگفتم این ساسان چقدر پررو و فوضوله همش گوشاشو تیزمیکنه ببینه ماچی میگیم اونم بفهمه.

واسش زبونمو دراوردم.همه غش کردن ازخنده.

ساسان:میکشمت فسقلی.

من:تاتو باشی توکارِ دخترا فوضولی نکنی خیره سرت 23سالته.

سهندخندیدو گفت:این یکی رو راست میگه.

من:وا سهند من که همیشه حرف راستو میگم.

بالبخند گفت: برمنکرش لعنت خانوم.

ساره سقلمه ای بهم زدوگفت:اوه این چه داره پسرخاله میشه.این ازالان این جوریه تاشب فکرکنم دیگه حالی به حالی بشه.

من:نه باباحس برادرانشه.هرچند که خودمم به حرفم اطمینان ندارم.

توی فکر بودم که بابا گفت:

رعناخانوم پاشو یه زنگ بزن ببین کجا موندن.

مامان خواست بلندبشه که زنگ و زدن.

مامان بالبخند:خودشونن.

مامان رفت ودرو بازکرد.

بابا:کیه خانوم؟

مامان:مامان اینان و وحید.

من:آآآخ جون.

ونگاهم افتادبه سهند که داشت بایه لبخند ژکوند منو نگاه میکرد.سرموانداختم پایین.واقعا این سهند یه چیزیش میشه.تصمیم گرفتم یه کم تا اومدن بهداد اذیتش کنم بعداز اومدنشم خدابزرگه.

اخمی کردم وگفتم:سهندخان مشکلی دارم که اینجوری نگام میکنی؟

لبخندی زد و گفت:نه مشکلی نداری مگه چجوری نگات میکنم؟

مامان اینا جلو درن اینم پررو شده جوابی ندادم.پوفی کردم و دست ساره رو گرفتم و رفتیم پیش مامان اینا.

ساره:سایه مطمئنی این همون سهنده خنثی اکه میگفتی؟
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
یکشنبه 27 دی 1394 - 21:52

لایک شده از این مطلب : 5 کاربر hanieh | Javad | fatima77 | hadiseh | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

خیلی قشنگ بود اجیم
امضای کاربر رویای خیس
دوشنبه 28 دی 1394 - 15:46

لایک شده از این مطلب : 2 کاربر beauty | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت 2

من:هم اره هم نه بیخیالش باباداره باهام شوخی میکنه ولی خدابه داد برسه وقتی که بهداد میاد.

ساره:اره واقعا،حواس واسه ادم نمیذاره که زشت شد دیر اومدیم سلام کنیما.

من:ســلام اقاجون.

بعدم پریدم بغلشو اقاجونم منو بغل کرد.

اقاجون:سلام قربونت بشم خوبی سایه خانومم؟

من:ممنون خوبم معرفی میکنم دوست خوبم ساره.

ساره :با اجازت سایه خانوم.

و اونم رفت تو آغوش اقاجون.

اقاجون خندید و گفت:این چه حرفیه دخترم منم مثل پدربزرگ خودت.

ساره :بله حتما همین طوره.

مامان جون:اقا اجازه میدی؟

بعدهم منو کشید توی بغلش و بوسیدم.منم سفت بغلش کردم.

گفتم:سلام مادرجون خیلی خوش اومدین دلم براتون یه ذره شده بود

مادرجون:منم همین طور عزیزدلم فدات بشم.

من:مادرجون ایشون بهترین دوستم ساره ست.

ساره:سلام مادرجون خیلی خوشبختم.

مادرجونم بوسیدش وگفت:منم همین طورعزیزدلم.

بعدم خاله ی مجرد و 29سالمه که من خیلی دوسش دارم.

من:سلام خاله پروین گلم چطوری؟

خاله منو بوسید و گفت: فربونت بشه خاله خوبم شیطونک.

ساره قبلا خاله رودیده بود واسه همین باهم سلام احوال پرسی کردن و نیازی به معرفی نبود.

دایی وحید رو که دیدم پریدم بغلش و صورتشو تندتند بوس کردم.

دایی باخنده:دخترگنده اینجوری میپری بغله دایی نمیگی یه وقت دیسک کمر بگیرم؟

و بعدم مثل خودم یه بو س ابدارم کرد و دماغمو کشید.

من:چی کارکنم یه دایی که بیشتر نداریم قربونت بشم.

دایی ایندفعه لپمو کشید و گفت:خدانکنه شیطون بلا.

دایی باساره هم اشناشد ونوبت رسید به زندایی که هیچوقت بهش زندایی نمیگم چون دوست ندارم ومعمولا اسمشونو میگم.

من:سلام فرشته جون خیلی خوش اومدید.

فرشته جون:مرسی عزیزم.

باهم روبوسی کردیم و رفت تا با ساره اشنا بشه که منم ازفرصت استفاده کردم وطناز کوچولورو ازبغلش گرفتم.یه نوزاده 5ماهه که خیلی دوسش دارم و خانوم درحال حاضرخوابه.گونشو بوسیدم و کلی قربون صدقش رفتم.

ساره:ببینم دخترخوشگله رو.

ساره گونشو بوسیدو منم دادم بغل مامانش.

دایی:خوب عزیزم بیا اینجابشین ببینم.

دست ساره روگرفتم و رفتیم نشستیم رویه مبل سه نفره پیش دایی.

دایی:خوشگل دایی دلم واست تنگ شده بود.

گونه ی دایی رو بوس کردم.

گفتم:منم همین طور دایی جون.

ساسان:ا دایی کم این دختره لوسِ شمام لوس تَرش کنید.

دایی:وا کجای سایه لوسه؟بعدشم از قدیم گفتن حسودحسود هرگز نیاسود مگه سایه جان؟

همگی خندیدیم.

گفتم:البته توش شکی نیست.

ساسان:دایی داشتیم.

دایی:شرمنده چیزی نداشتیم

زنگ دروزدن.وای انگارمیخوام برم سرجلسه امتحان.

ساره خندیدوگفت:چیه؟چه مرگته؟نگاه کن رنگش شده مثله گچ مگه اومدن خواستگاریت؟خونسردباش وگرنه نقشهامون فنا میشه باشه؟

سرمو تکون دادم وسعی کردم لبخندبزنم.
همگی ازجا بلندشدیم برای خوش امدگویی.اول عمو مصطفی اومد تو باهمون لبخند همیشگیش. بعدازسلام واحوال پرسی بابقیه نوبت رسیدبه ما.

من:سلام عموجون خیلی خوش اومدین.

عمو بامهربونی بغلم کردو پیشونیموب وسیدوگفت:قربونت بشم عزیزم خانوم گلم.

من:عمع معرفی میکنم دوستم ساره جان.

عمو:سلام دخترم خوشبختم

ساره:ممنونم منم همین طور.

بعدهم نوبت رسیدبه زن عموم(محبوبه جون)که مثل همیشه آغوششو برام باز کردو گونه هام روبوسید.

محبوبه جون:فدات بشم عزیزدلم خوشگل بودی خوشگلترم شدی.

من:ممنونم محبوبه جون چشماتون خوشگل میبینه.محبوبه جون رو باساره هم اشنا کردم.

ساره درگوشم گفت:ای سایه ناقلاعجب مادرشوهر و پدرشوهرخوبی داریا.

جفتی زدیم زیرخنده که باصدایه بهداد به خودمون اومدیم.

بهداد:اهم اهم میگم اگه میشه بگیدماهم بخندیم،ا راستی سلام ببخشیدوسط خنده هاتون مزاحم شدم.

یه نگاهی بهش انداختم.یه شلوار جین با تی شرت سبزکه عضله هاش توچشم بودوموهاشم فشن ساده درست کرده بود با اون چشمای خوشگلش داشت منو نگاه میکرد.حالابعداکامل آنالیزش میکنم(وقته اجرای نقشه ها بود)

من:اا حالاخوبه خودتم فهمیدی مزاحم شدیا.نخیرنمیشه تو جمع گفت.اگه میشدخوب همه الان درحاله خندیدن بودن.بعدشم علیک سلام.

بهداد غش غش خندیدو گفت:ای دخترعموی شیطون خودم.

بعدم لپمو کشید.

من(باعصبانیت):مگه من بچم اینطوری لپمومیکشی؟؟

بهداد با لبخند:خوب اره بچه ای دیگه مگه چندسالته کوچولو؟

یه دفعه وارفتم.حالا کم من برای این مسئله اعصابم خردمیشه هی اینم میزنه توسرم.ساره که حالمو فهمیده بود یه بشگونه ریز ازم گرفت که به خودم اومدم واخم کردم.بهداد هم لبخندشو قورت داد.

گفت:خوب حالا اخم نکن دوستتو بهم معرفی نمیکنی؟

اخمم غلیظ ترشدوگفتم:دوستم خودش زبون داره.

بعدشم نشستم سرجام که باچشم غره ی مامان مواجه شدم و سرم روانداختم زیر.خداروشکر به جز مامان و دایی کسی متوجه ما نبود.

ساره:ساره هستم دوست صمیمی سایه جان خوشبختم.

بهدادم لبخندی زد و گفت:منم همین طور ساره خانم،بعضیا باید از شما ادب یادبگیرن.

بعدهم خندید و رفت نشست پیش ساسان و سهند.دیگه داشت ازسرم بخار میزد بیرون.ساره:سایه خودتو کنترل کن این چه کاری بود کردی؟

من:ساره توروخدا تودیگه چیزی نگو.

سهند:اوه اوه سایه چی شده چراانقدرقرمزشدی؟

میخواستم سرش دادبزنم اخه به توچه؟اما نه نمیشد.نقشه هاخراب میشد.برای همین سعی کردم خونسرد باشم.

واسه همین لبخندی زدم و یکم باعشوه گفتم: ممنونم سهندچیزیم نیست فقط یکم گرممه

سهندم لبخند موقری زدوسری تکون داد.

ساره:آفریــــن سایه کارت عالی بود.نمیدونی اون موقع بهداد چطوری داشت نگاهت میکرد.

من: اره به نظرخودمم کارم خوب بود اما ساره من نمیخوام برای خودم فکروخیالات دخترونه بکنم شاید به نظرما نگاهش یه جوری بوده ها؟من نمیخوام واسه ی خودم خیالبافی کنم میخوام ازش کاملا مطمئن بشم که دوسم داره یا... یانداره؟اگربه این نتیجه رسیدم که دوسم نداره نمی خوام دیگه حتی یه بارم ببینمش و...امیدوارم خوشبخت بشه اما اگه فهمیدم دوسم داره...

آهی کشیدم و گفتم:که فکر نمی کنم تا آخرعمر باهاشم.

مامان:سایه باساره بیایدکمکم سفره بندازیم.

برگشتم سمت ساسان وگفتم:ساسان جان بدنیست شمام یه کمکی بکنی هــا.

ساسان:مردکه کارنمیکنه اینا وظیفه ی زنه منم عمرا پاشم.

بابابزرگ:ساسان جان نگو این حرفارو.حالا زن که گرفتی میبینیم کی ظرف میشوره.

کل سالن ترکیدازخنده.همون موقع سهندازجاش بلندشد.

گفت:من کمک میکنم سایه.

لبخندی زدم وگفتم:آه ساسان خان یادبگیر ازسهند.

بعدم یه نگاه انداختم به بهداد که یعنی منظورم با اونم هست.قیافه ی اونم حسابی درهم بود.اهمیتی ندادم.من وساره وسهند و خاله پروین سفره روچیدیم.مامان و محبوبه جون و فرشته جون هم توی اشپزخونه بودن بعد از تموم شدن کارها همه روسرسفره دعوت کردیم.من وساره اخرین نفرایی بودیم که سرسفره نشستیم.

و ازشانس دقیقا سهند روبروی من نشسته بود.بهداد روبروی ساره وساسانم روبروی خاله پروین که کنارم نشسته بود.سفره عرضش زیادبود و دستم به دیسه برنج نمیرسید.هم بهداد میتونست بهم بده هم سهند.اماخوب معلومه من به سهندگفتم دیگه.

من:سهند ببخشید لطف میکنی دیسه برنج رو بهم بدی؟

سهندم لبخندی زد و گفت:بله چراکه نه سایه خانوم.

دیس روگرفتم و تشکرکردم.

سهند:نوش جونت.

من:ساره چه قدرمیخوری بریزم واست؟

ساره:توبریزمن خودم میریزم مرسی.

برنج کشیدم وساره هم کشید واسه خودش.

ساره یواشی گفت:ایول سایه کارت عالیه همین طور ادامه بده.

حالا ایندفعه خورشت میخواستم که دقیقاجلوی بهداد بود.خواستم حالشو بگیرم برای همین تاجایی که میتونستم خم شدم وخورشت رو برداشتم.

بهدادباتعجب:خوب میگفتی بهت میدادم لازم نبودانقدرخم بشی.

اخمی کردم وگفتم:نخیرخودم برداشتم.

بهدادهم پوفی کردو سرشوانداخت پایین.

بقیه شام روخوردیم.

دایی:خوب خوب ژله هاکاره دسته کیه؟

بلندگفتم:من!

همه خندیدن ودایی گفت:خوب بابافهمیدم ماله توه میگم انقدربدمزه...

یه چشم غره به دایی رفتم که خندیدوگفت:غلط کردم خیلیم خوشمزه شده.

سهند:بله واقعامعرکست.

همه یه جوری نگاش کردن به خصوص ساسان وبهدادکه بدبخت گرخید(ترسید)آخی بیچاره.

سهندم کلی دسپاچه شدو با تته پته گفت:م...منظورم همه ی غذاهابود.

منکه به زورجلوی خندمو نگه داشته بودم که نخندم تابعدازشام دیگه چیزی نشداما تنها اتفاق جالب وتعجب انگیزکه من وساره ازتعجب دهنمون بازمونده بود این بود که موقع جمع کردن سفره بهداد هم به جمعمون پیوست وکلی کمک کردوظرف هاهم خداروشکر کارماشین ظرفشوییه.وقتی خواستیم بشینیم دوتاجا بیشتر نبود یکی پیش خاله پروین یکی هم پیش سهند.

ساره:سایه وقتشه بروبشین پیش سهند.

چشمام گردشد:چی میگی ساره؟

ساره:همین که گفتم.من رفتم بشینم پیش خاله پروین.

و سریع رفت.چاره ای نبود دیگه مجبورم اول رفتم پیشه فرشته جون .

من:فرشته جون طنازکه ازخواب پاشده میدینش بغلم؟

فرشته جون :اره عزیزم چرا ندم؟

بعدهم طنازکه داشت باچشمایه قهوه ایش منو نگاه میکرد.داد بغلم.منم رفتم نشستم بغل دسته سهند رو یه مبل بافاصله سهندم متوجهم شدوبالذت طناز رو نگاه کرد.

سهند:اسمش چیه؟

من:طنازخوشگله من.

سهندخندید و گفت:اا فقط خوشگله تو؟مگه ما دل نداریم؟

من:خوب باشه خوشگله شمام هست.

همون موقع طنازلبخندکوچولویی زدکه سهندگفت:نه مثله اینکه خوششم اومده شیطوون.جفتی خندیدیم.

سهند:میشه بدیش بغل من؟

من:البته

اروم دادمش بغل سهند.

انقدر سهند برای طناز شکلک دراوردکه من بجای طناز میخندیدم.

محبوبه جون:انشاالا قسمت خودت بشه عزیزم.

منو میگی سرخ شده بودم مثل لبوسرم روانداختم زیر.

اروم گفتم:مرسی

باباهم خندیدوگفت:ای بابامحبوبه خانم حالازوده واسش حالا تا داتشگاه قبول بشه تا بعدش خدابزرگه.

مادرجون:ای بابا محمدچشم روهم بزاری میگذره.

سهندم مثله من سرش پایین بودوا حالا خوبه بامن بودن ها نگاهم افتاد به بهداد که بایه لبخند موذی داشت منو نگاه میکرد و بعدم روشوکرداونور.آهان حالا میتونم بهترا نالیزش کنم.صورت سفید،بینی متوسط،با ابروهایی که نه پره نه نازک وخوش فرم ولبایه قلبهای خوشرنگ که هیچی زشته بگم وچشماش که رنگه قهوه ایه کم رنگه ومژه های پرپشت مشاالاه ماشاالاه وموهاشم هم رنگه چشماشه قدبلند وهیکل رو فرمم که هست دیگه چی میخوام!!

سهند با اخم:سایه حواست کجاست ده ساعته دارم صدات میکنم.

من:بله چیزی گفتی؟

سهند:میگم طناز رو میگیری بغلت؟

من:باشه بدش به من.سهند:طنازخانوم ازاون دخترایی که وقتی بزرگ بشه دل ماها رو میبره خوشگل عمو

خندیدم و گفتم:ای ای تواون موقع پیرشدی دیگه طنازر و بهت نمیدم مگر اینکه بزاریمت تویه فریزر یخ بزنی بعد که طنازبزرگ شد یخ تو هم اب میشه.

جفتی ازتصور سهند یخ زده خندمون گرفته بودکه...

صدایه عصبی بهداد اومد:سایه میشه جات روبامن عوض کنی؟

یه نگاه به ساره کردم که چشماش برق میزد.

اخمی کردم وگفتم:واسه ی چی؟

بهداد دستی تویه موهاش کشید و عصبی گفت:آخه باسهند کاردارم.

ازجام بلندشدم و اول طناز رو دادم به مامانش وخواستم بشینم که مامان گفت:سایه جان تا نشستی بشقاب ها و کاردها روهم بزارعزیزم.

من:چشم مامان

رفتیم توی اشپزخونه.

من:وااای ساره دیدی بهداد چطوری شده بود؟

ساره:اره تازه حواست نبود وقتی داشتی با سهند میخندیدی یه جوری سهند رو نگاه میکرد که من بجاش ترسیده بودم.

من:واقعـــا؟!البته اینا واسم کافی نیست هرروز دارم به این فکرمیکنم که بهداد دوست دخترداره یانه؟

ساره:بیخیال فعلا به اینا فکرنکن بیا بریم

بشقاب هارومن میزاشتم کاردهاروساره وقتی خواستم برایه ساسان بزارم اروم گفت:سایه خانوم شب باهات حرف دارم

من:چه حرفی؟

ساسان:تو وسهند...هیچی آخرشب بهت میگم.

ای وای بااین نقشمون دسته گل به اب دادیم اصلا به ساسان چه ربطی داره تازه اون فکرکرده من ازسهند خوشم میاد.هــه بسی خیال باطل.وقتی کارمون تموم شدساسان پاشدمیوه رو بگیره چون سنگین بودظرفش.

ساره:راستی ساسان چی بهت میگفت که انقدرعصبانی بود؟

من:میگفت سایه خانوم شب باهات حرف دارم وتووسهند...دیگه ادامه ندادوگفت شب بهت میگم.

ساره:وااین ساسان ازکی تاحالا انقدرغیرتی شده؟ اصلابهش نمیاد.

من:اره منم تو کف همینم.بابا:راستی بهدادجان تبریک میگم شنیدم شرکت داروسازی خودت رو راه اندازی کردی.

بهداد هم لبخندی زد:ممنونم عموجون بله دیگه خیلی وقت بود تصمیمشو داشتم بالاخره عملیش کردم.

همگی به بهداد تبریک گفتن .

بابا:انشاالله..سایه هم که داروسازی قبول شد همراه بادرس خوندنش بیاد اونجابرای کسب تجربه بعدشم که درسش تموم شد شرکت خودش روراه اندازی کنه.

بهدادهم سری تکون دادوگفت:البته عموجون.

بابا:راستی سایه توبه بهدادتبریک گفتی؟

من(بااخم):آره بابا.البته نگفته بودم.

بهدادبالبخندی مرموذ:ا من که نشنیدم.

باباهم داشت ایما و اشاره میکرد که بگو.

منبااخم غلیظ:تبریک میگم.

بهداد:مرسی دخترعموی اخمو.

باصدایه ساسان همگی اونو نگاه کردیم.

ساسان:خوب بااجازه ی بزرگتراماجووناپاشیم بریم بیرون مجردی حالی بکنیم.

بابابزرگ:قبول نیست ساسان جان چرافقط شما جوونامگه ماها دل نداریم؟

ساسان خندیدوگفت:چرا بابابزرگ دل دارید اما خوب بزارید باشه یه باردوتایی باهم بری عشق وصفا.

که کسی نفهمه دورازچشم مادرجون

همگی خندیدیم. مادرجون:ببین رعناپسرت داره شوهرمنو ازراه بدرمیکنه ها.

اقاجون:ای باباخانوم،ساسان جان نخواستیم خودتون بریدبابا

من وساره رفتیم حاضربشیم.شلوارجین طوسی پوشیدم بامانتو سفیدم که تابالای زانوام بود و تنگ.وقتی مانتو روپوشیدم.

ساره گفت:واای جنیفرت منو کشته.

من باخنده:اووی چشمای هیزتو بکش اونورخانوم

ساره:باشه ولی تو پیراهنای تنگ دیگه جوریـــه.

جفتی خندیدیم.

صدای ساسان از پایین اومد:سایه بیاید دیگه مهمونی که نمی خواید برید.

من:باشه بابا اومدیم شما پسرا که نمیخواید مانتوبپوشی وروسری سرتون کنید واسه خودتو راحتید.

موهامو با کلیپس زدم وجلوشو هم که یه وری ریخته بود توی صورتم مرتب کردم

ساره:رژت پاک شده بزاردوباره بزنم واست.وقتی کارمون تموم شدرفتیم پایین وهمه گفتن ماشاالله هزارماشاالله.

مام تشکری کردیم سهندم که داشت با نگاه تحسین امیزی منونگاه میکرد برگشتم که بهدادو نگاه کنم دیدم داره منو نگاه میکنه اما انگار اصلا اینجانیست.

ساسان باصدای بلند:بهدادحالت خوبه؟

بهدادبه خودش اومدوگفت:آره آره چیزیم نیست بریم.دست ساره رو فشار دادم.اونم درجوابم لبخندی زد اما از نگاه ها حرف هاومحبت های تازه ی سهند درعجبم.امیدوارم که اون حسی بهم نداشته باشه واقعاامیدوارم. باهمگی خداحافظی کردیم و رفتیم تصمیم گرفتیم بریم پارک جنگلی که تقریبادوربودونزدیکه کمربندی اما شلوغ وباحال وهمه ی دخترپسرا اونجا سوار206 ساسان شدیم.بهداد نشست جلو،سهندسمت راست و سایه روانداختم وسط وخودمم سمت چپ.راه افتادیم.

ساسان گفت:خوب آهنگ چی بذارم بترکونیم؟

ساره:آهنگ pitbull,jennifer lopez که جدیدخوندن روبزاراسمشمi want dance.

من:ارهــه عالیه.

همگی شیشه هارو دادیم پایین وساسان صداشو زیاد کرد.دست میزدیم و میخندیدیم.وقتی رسیدیم پارک جنگلی چون خیلی بزرگ ِو پیچ پیچی، بیشتر موقع ها ماشینا باهم کورس میزارن یه ماشین ریو پر از پسراومد و شروع کردن تیکه پروندن :هـه بچه ها به نظرتون این جوجه میتونه باهامون کورس بزاره؟

ساسان:میخوای امتحان کن.

یکی دیگه از پسرا گفت:باشه بیاشرط بندی کنیم اگه مابردیم باید این خانوم خوشگلاروبه ماهم قرض بدی یه دوربزنیم وبعدهم همگی بلندخندیدن وگازدادن رفتن جلوتر.

ساسان هم عصبانی شدودادزد:اشغال عوضـــی حالتو جامیارم حالا ببین.

کورس شروع شد.مامیزدیم جلو اونامیزدن جلو.من که ازبس سرعتمون زیادبودازترس سکته کرده بودم.

بهداد:ای بیشرفای عوضی.

من:ساسان توروخدابسه.

ساسان باعصبانیت دادزد:سایه خفه شو مگه شرطشونو یادت رفته؟

منم درواقع میتونم بگم خفه خون گرفتم.تاحالا انقدرساسان روعصبانی وغیرتی ندیده بودم.نمیدونم چرا یهویی رگ غیرتش قلمبه شده بود.بهدادوسهندم جفتی قرمزشده بودن ودست کمی ازساسان نداشتن.خدایی فکرکنم پسرا تنها چیزی که برای دخترادارن غیرت بازیه.البته نه اینکه بدمون بیادا نه ولی زیادیشم خوب نیست.ساره هم مثله من ترسیده بود ودستمو گرفته بود.آخرشم بالاخره ازشانسمون ماشینشون خراب شد و ما بردیم.ساسان ماشینو نگه داشت ومن باسرعت ازما شین پیاده شدم همه بانگرانی نگام کردن.فکرکنم شام زیادی خورده بودم. ببخشید همه ی محتویات معدم خالی شد.

یکی دستشو گذاشت روشونم وگفت:سایه خوبی؟

صدایه بهدادبود.

بهش نگاه کردم وگفتم :ممنونم.

ازنگاهش نگرانی روحس کردم.

سهندم یه ایوان بهم اب داد.

ساسان:سایه من معذرت میخوام زیاده روی کردم.

سرموتکون دادم وچیزی نگفتم.

ساره هم دستم روگرفت وگفت:عزیزم یهو چت شد؟

لبخندی زدم وگفتم:چیزیم نیست .

بعدهم سمته همه که ناراحت بودن کردم:اوه بابا چیزی نیست چتونه غمبرک زدین؟پاشید بزارید وقتی مردم بعد زار بزنید/

ساسان خندید و گفت:دوراز جونت سیبیلو.

من:درد و سیبیلو.

دویدم دنبالش.همه داشتن میخندیدن.بعددست ازدویدن برداشتیم وشروع کردیم به راه رفتن همه توی یه خط بودیم اول من بعدساره،سهند،ساسان و بهداد.

من و ساره داشتیم اروم حرف میزدیم.

ساره:خداییش بهداد خیلی پسرخوبیِ.شما خیلی بهم میاید.ای کاش بهش برسی این ارزوی قلبی من سایه.من:مرسی عزیزم این ارزوی منم هست ،شایدهم یک ارزوی دست نیافتنی،میدونی چیه فکر اینکه بهداد دوست دختر داشته باشه ،دستشو بگیره یاحتی بغلش کنه منودیونــه میکنه یا اینکه من برای اون یه بچم و یه خواهر واقعا عذابم میده روزی که ازدواج کنه باغیر من بدتریــن روز زندگی منه.و روزی که بامن باشه بهترین روز.میدونم اگه به کسی غیراز تو میگفتم عاشقم میخنده و میگه ماهم توسن نوجوونی زیادعاشق شدیم.ازاون عشقای الکی وزودگذر اماساره عشق من یه عشق واقعیه.من مطمئنم ازصمیم قلب دوسش دارم.

ساره دستمو فشرد و گفت:به خدا امیدوار باش عزیزم.

من:همیشه امیدم به خداست.

سهند:سایه بهتری؟

من:اره خوبم مرسی.

ساسان:بهتره بشینیم رو این نیمکت درازه که همه جابشیم منم برم بستنی بگیرم و بیام .

ساره نشست سر نیمکت بعدم من وکنارم بهداد وسهند.تصمیم گرفتم بهداد و اذیت کنم.

ساسان بستنی قیفی ها رو اورد و دست هممون یکی داد.خودشم نشست پیش سهند.(اذیت کردن اغازمیشود)

وقتی بهداد خواست بستنیشو بخوره بلند داد زدم :إ بهــدااااد.

بهدادم ترسید و بستنی ازدستش افتاد رو یه شلوارخوشگلش خندم گرفته بودشدیــد.همگی داشتیم بهش میخندیدیم.

بهداد با اخم:چته دخترچرادادمیزنی؟ببین چی شد.

خندمو قورت دادم وگفتم:اخوب بستنیه توبزرگتر از زمال من بود.من اونو میخواستم که توهم انداختیش واقعا که.

بعدم الکی به حالت قهر سرمو کردم اونور و باساره جفتی خندیدیم.

بهدادم خندید و گفت: تودیوونه ای دختر.

گفتم:خوب حالا اشکال نداره گناه داری من بستنیمو میدم بهت.

و قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بستنی روچپوندم تودهنش دیگه واقعا قیافش دیدنی شده بود همه دلامونو گرفته بودیم ومیخندیدیم.

بهداد:وایسا سایه خانوم حالتومیگیرم.

بعدهم بلندشد و رفت تاابو ازماشین برداره ودهن وشلوارشو پاک کنه ماهم پشت سرش بلندشدیم.تو راه انقدر ساسان جک گفت که کلی خندیدیم.وقتی رسیدیم به ماشین بهداد نبود. یعنی کجا رفته؟! رفتم سمت ماشین که بهداد از پشت ماشین درومد بیرون و با یه بطری تو دستش شروع کرد اب پاشیدن به من.منم شروع کردم دوییدن و بهداد هم دنبالم.خیس خیس شده بودم.حالا ایندفعه نوبت من بود که همه بهم بخندن.بعد که آب بطری تموم شد بهداد گفت:خوب موش آب کشیده حالت جا اومد یا نه ؟ اصلا ناراحت نشدم خیلیم حال داداما حتمااگه یه موقعیت دیگه بودحسابی حالشوجامیاوردم لبخندی زدم و گفتم : آره دیگه بسه تورو خدا. با لبسای خیس نشستم و دوباره راه افتادیم.

من : ساسان میشه یه آهنگ آروم بزاری؟آهنگ انتخاب شادمهر رو بزار.

ساسان : باشه میزارم.

صدای شادمهر تو ماشین پخش شد.

درگیر رویای توام منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهام گذاشت تو منو امتخاب کن

دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود حتی توتصمیمای من چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایده است


همگی تو فکر فرو رفته بودیم من که تو فکر بهداد بودم و آینده ، ای کاش می فهمیدم بهداد تو چه فکریه؟ عاشق این آهنگم یه جورایی حرف دلمه.

هر کاری میکنه دلم تا بغضمو پنهون کنه چی میتونه فکر تورو از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بزار یا که از عشقت کم نکن تمام تو سهم منه به کم قانعم نکن

خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم

درارو بستم روت تا احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایده است



آهنگ که تموم شد از فکر اومدم بیرون گوشی بهداد زنگ خورد.

جواب داد : الو سلام بابا.

ـ اِ!

ـ باشه پس من میام خونه دیگه.

ـ باشه خداحافظ.

ساسان : چی شده ؟

بهداد : همه دیگه رفتن خونه ساعت 1 بابا گفت منم برم خونه دیگه اگه بی زحمت منو برسونی ممنون میشم.

ساسان : ای بابا خوب شب بخواب خونه ما.

بهداد : نه داداش قربونت فردا باید برم شرکت.

سهند : پس داداش بی زحمت منم سر راه پیاده کن.

ساسان : اِ تو هم نمیای بریم؟

سهند : نه دیگه مرسی

ساسان : باشه هر جور راحتی ، فردا که میای شرکت؟

سهند : آره حتما میام.

ساره : خوب از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه،پس بی زحمت منم برسونید.

من : ساره چی میگی! تو امشب میمونی پیش من.

ساره : نه عزیزم تعارف نمیکنم فردا نهار جایی دعوتیم باید برم حموم.

اول سهند رو رسوندیم خونشون که شهرصنعتی زندگی میکنن و خیلی محوطه سر سبزی داره و شلوغه.

سهند : دستتون درد نکنه بفرمائید بریم بالا.

ساسان : قربونت داداش سلام برسون.

سهند : چشم ، خداحافظ.

همگی خداحافظی کردیم سهند یه نگاه به من کرد و رفت.

بعد هم بهداد رو رسوندیم که خونشون خرم بود و از مناطق خوب شهر حساب میشد.

بهداد : دستت درد نکنه ساسان از رعنا جون و عمو هم تشکر کن ، بیاید بریم بالا یه چایی بخوریم.

ساسان : نه داداش مرسی انشاا... بعدا.

بهداد : باشه پس خداحافظ

ساسان : خدانگهدار.

بهداد : سایه راستی چقدر کم پیدا شدی!دیگه نمیای اینورا؟لبخند پر شیطنتی زدم و گفتم : خوب واسه چی بیام که بخوام قیافه تو رو تحمل کنم؟

بعد هم خندیدم بهداد هم خندید و گفت : پررو اصلا میخوام صد سال سیاه هم نیای ، منو باش یه تعارفی کردم حالا!

بهداد : ساره خانوم خوشحال شدم.

ساره : ممنون منم همینطور ، خداحافظ.

راه افتادیم و رفتیم سمت(سه راه) تا ساره رو هم برسونیم.ساره که پیاده شد منم پیاده شدم و رفتم جلو نشستم.

ساره : ببخشید زحمت دادم.

من : این چه حرفیه عزیزم زحمت کشیدی ، به مامان و بابا هم سلام برسون.

ساره : بزرگیتو میرسونم.

ساره که رفت تو ما هم رفتیم خونه.

ساسان :سایه میخوام یه سوال ازت بپرسم راستشو بگو.

من : خوب بپرس.

ساسان : تو به سهند علاقه داری ؟

من پقی زدم زیر خنده.

ساسان عصبی شد و گفت : کجای حرف من خنده دار بود ؟!

در حالی که هنوز کمی میخندیدم گفتم : دیوونه ای ها ! کی عاشق اون میشه ؟!

ساسان : از خداتم باشه.

من : شوخی میکنم من سهند رو مثل تو دوست دارم نه جوره دیگه ای.

ساسان : پس چرا امشب انقدر براش عشوه میومدی ؟هان؟

سایه : من ؟!

ساسان:پ ن پ من؟

من:نه اصلا من همیشه شوخی میکنم و راحتم اصلاهم برام مهم نیست اگه اون بهم علاقه ای داشته باشه.مهم واسم اینه که من اونو نمیخوام دیگم واسه ی خودت خیابافی نکن لطفا.

ساسانم رفت توفکر و چیزی نگفت.وقتی رسیدیم خونه ساسان ماشین و برد داخل و منم بلافاصله پیاده شدم ورفتم داخل چون به شدت خوابم میــــاد.وقتی رفتم فقط مامان بیداربودوداشت تلویزین نگاه میکرد

من:سلام مامانِ خوشگل من چطوره؟

مامانم لبخندی زد و گفت:خوبه،خوش گذشت؟

من:اره خیلیــــی حال داد.باباخوابه؟

مامان:اره فردا میخواد بره شرکت خسته بود رفت خوابید.

ساسانم اومد تو و گفت:سلام مامان.

مامان:سلام.

ساسان میخواست بره بخوابه که برگشت سمتم وگفت:راستی سایه حالت بهتره؟

إإإإإ این چه مهربون شده.

من:اره بهترم

ساسانم سری تکون دادوگفت:باشه من میرم بخوابم شب بخیر.

مامان:شب بخیر.

من:شب خوش.

مامان:مگه حالت بد بود عزیزم؟

جریان و برای مامان گفتم چون مامان اصلاگیر نبود خداییش.

مامان:عجب ادمایی پیدامیشه ها مطمئنی که الان خوبی؟

من:اره مامان عالیه عالیم.

مامان:خداروشکر.

مامانم تلویزیون روخاموش کردو جفتی رفتیم بخوابیم.رفتم تو اتاق تالباسام روعوض کنم تاپ وشلوارک راحتیم رو پوشیدم.موهامو بازکردم وبعداز اینکه مثل دخترای خوب مسواک زدم پریدم توجام و بیهوش شدم.

______

باصدایه ویبره گوشیم روی میزچشمامو بازکردم وساعت و نگاه کردم.اوفــــــف ساعت یکِ. چقدر زود بیدارشدم عادتم اینه که ساعت 2 پاشم روزای تعطیل.آخه خیلی سحرخیزم.اهـــه نخیر هر کیِ دست بر نمیداره گوشیمو برداشتم ونگاه کردم.شماره ی...

امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
جمعه 02 بهمن 1394 - 13:13

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر fatima77 | hadiseh | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت3

شماره ی خاله پروین بوددکمه ی اتصال روزدم .

خاله:دخترکجایــی پس؟؟چقدردیرجواب دادی،نگوکه خواب بودی؟!

یه خمیازه کشیدم و گفتم:علیک سلام خاله جون،اتفاقادرست حدس زدی خاله خواب بودم.

خاله:دست خواهرم درد نکنه بااین دختربزرگ کردنش،دختر تو شوهرکنی هم میخوای تالنگ ظهر بخوابی؟

خندیدم وگفتم:اووه حالا کو تا شوهر،بعدشم تقصیره شوهرمه میخواست زن خوابالو نگیره من همینیم که هستم.

خاله:خجالت بکش دختر.ماها،وقتی اسم شوهرمیومد سرمونو مینداختیم پایین وسرخ وسفید میشدیم.

بلندخندیدم وگفتم:خاله جون نه اینکه الانم این حرفو میزنن سرخ وسفید میشین.

اینبارخاله هم خندیدو گفت:بلا نبره تو رو دختر،حالابیخیال این حرفا.زنگ زدم بگم امروز وقت داری باهم بریم خیابون یه سری خرید دارم؟

من:من نوکرِ خالمم هستم.ای به چشم/

خاله: قربون تودختر.به مامانتم دیشب گفتم.

من:باشه خاله جون حتمامیام/

خاله::فدات عزیزم فعلاخداحافظ راستی ساعت یه ربع به پنج جلوی مانتوی ملکه باش.

من:باشه چشم،خداحافظ.

بلندشدم ورویه تختم روهم مرتب کردم وموهامو دم اسبی بستم ورفتم پایین مامان داشت باتلفن حرف میزد.

تلفن روقطع کرد و گفت:به به سلام خانوم ظهرت بخیر.

منم روشوبوسیدم وگفتم:مرسی ،راستی مامان خاله زنگ زد واسه ی امروز خرید.

مامان:اره عزیزم دیشب گفت یادم رفت بهت بگم.

من:مامان الان میخوایم ناهاربخوریم؟

میز و چیدم وازغذاهای دیشب که مونده بودخوردیم یا به قول ساسان گزارش هفتگی.ظرفارو شستم.خودم هوس کرده بودم.مامانم رفت تا استراحت کنه منم رفتم تادرسای شنبه رو بخونم چه بچه ی درسخونیم من.

.بالاخره بعد ازکلی جون کندن تموم شد رفتم نشستم پایه کامپیوتر و کمی طبق عادت چتیدم و بعد از یه دوربازیِ( سیمز3)که عاشقشم ساعت رونگاه کردم.4:30بود.اوه اوه حالاخوبه راه نزدیکه.

سریع شلوار جینمو پوشیدم بامانتو قرمزم که از بالا تا کمرم تنگ بودوکمر به پایین گشادمیشه.باکمربندمشکی بزرگ که دوسش دارم.موهامم طبق معمول مدل خاصی پیدانکردم وکج ریختم توصورتم وشال مشکی هم سرم کردم ورژصورتی هم زدم.کیف مشکیمم برداشتم ورفتم پایین.مامان خواب بود.کفشامو پوشیدم و زدم از خونه بیرون.رسیدم به مانتو ملکه حالا هی پسرا ردمیشدن تیکه مینداختن.

پسر:آ بچه ها سیبیلای این دختررو،مردیِ واسه خودش.

بعدم بادوستاش زدن زیرخنده.

یکی ازدوستاش گفت:ولی فاکتور ازسیبیلش که بگیریم خداییش خیلیـــی خوشگله به خصوص چشماش همه تاییدکردن غیراز پسراولیِ.

منم که از پسر اولیِ حرصم گرفته بود.

سمتش گفتم:دماغ خودتو ندیدی مثل طالبی میمونه البته صدرحمت به طالبی.

اینباردوستاش بهش خندیدن منم کیف کردم.

خاله:به به سلام عزیزدلم دیرکه نکردم.

من بااخم:خاله میخوای حالا نمیومدی وقت داشتیم هنوز.

خاله خندید و گفت:حالاچرا انقدرعصبانی ؟

من:اخوب خاله دوساعتِ وایسادم اینجا.پسرام که دم به دقیقه تیکه میپرونن به سیبیلای من.

خاله:متاسفم براشون،اصلا ازاین به بعد هرکی بهت تیکه پروند توهم بگو هلو باکرکش قشنگه.

اینو که خاله گفت ترکیدم از خنده و گفتم:اره پیشنهادخوبیم هست.رفتیم پاساژدیدارخاله یه تاپ خوشگل ومجلسی میخواست.تو ویترین یکی ازمغازه ها چشمم افتاد به یه تاپ مشکی مجلسی که سمت راست بالای تاپ یه گل سینه خورده بود و سه تازنجیر با ارتفاع های مختلف وصل میشد به سمت چپ.

من:خاله نظرت راجع به اون تاپ مشکیه چیه؟

خاله پروین تاچشمش خورد به تاپ چشماش برق زد و گفت:عالیــــه

رفتیم داخل خاله تاپو پوشی.تو تنش محشربود و به پوست سفیدش میومد.چشماشم عسلی وموهای روشن به به چی میشد.یه خاله ی فوق العاده.

خاله تاپوخرید و رفتیم بیرون.من:خاله مبارک باشه،دیگه چی میخوای بخری؟

خاله:مرســی عزیزم.سلیقه ی توإ دیگه گلم ،یه شلوارجین تنگ مشکی هم میخوام.

رفتیم پاساژ اسلامی.چندتا پسرفوق العاده خوشتیپ وایساده بودن جلوی مغازه وقتی ازجلوشون ردمیشدیم.

یکیشون گفت:اوفـــف عجب تیپ باحالی خوشگلم که هستی فقط حیف که سیبیلویی.

دوباره خندیدن.

ای کوفت روآب بخندین.خاله خواست چیزی بگه که خودم برگشتم وگفتم:هلو با کرکش قشنگه.

بعدهم یه چشمک پسرکش زدم.

پسرادیگه منفجرشده بودن ازخنده.

همون پسرگفت:نه باباخوشم اومد.ازاون دختر باحالاست.

ازشون دورشدیم ماهم کلی خندیده بودیم.

خاله:دیدی گفتم کارسازه.

من(بالبخند):اره کارساز بود اما نمیدونم چشمک آخرش یه دفعه از کجاپیداش شد؟!!!

جفتی خندیدیم و بعدازرفتن به دوسه تامغازه بالاخره خاله شلوارشو خرید ورفتیم کافی شاپ تاگلویی تازه کنیم.نشستیم سرمیزدونفره وسفارش دادیم.

خاله:میدونی این لباساروواسه چی میخوام؟

من بانگاه مشکوک:نه خاله مشکوک میزنیــا.

خاله خندیدوگفت:بچه پررو،فردادوستم شام دعوت کرده باچندتاازدوستایه دیگمون یکم مجردی بترکونیم

من:وااای خاله خوش بحالت منم میخوام

خاله:باشه عزیزم دفعه ی بعدحتما میبرمت.

سفارشمونو آوردن خوردیم وخاله حساب کرد و رفتیم بیرون.بعدم باخاله خداحافظی کردم وراه افتادم به سوی خانه خاله ام کلی اصرار کردکه برم اونجا.منم قبول نکردم.ساعت8بودکه رسیدم خونه کلیدوانداختم ودروبازکردم.

من: ســـــلام براهل خونه.

صدایه بابارو ازحال اومد:علیک سلام خوش گذشت عزیزم؟

من:بلـــــــه

رفتم بالاو بعدازعوض کردن لباسام رفتم تویه آشپزخونه.

من:سلام مامان گلم.

مامان:سلام عزیزم چه خبر؟خاله خوب بود؟

من:سلامتی،اره سلام رسوند.

مامان:سلامت باشه.

ساسان اومدتووگفت:توکی اومدی فسقلی؟

من:اولا فسقلی خودتی بعدشم یکی دوقیقه ای میشه.

ساسان نشست روصندلی وگفت:خوب خوش گذشت سیبیلوخانم؟

من که دیگه ازکلم دود بلندشده بودامروزساسان چندمین نفری بودکه میگفت سیبیلو.

من:اهــــــه کی میشه من اینارو بزنم ازدست سیبیلو سیبیلو گفتنای تو وبقیه راحت شم.

ساسان:خیلـــه خوب بابا حالاچراعصبانی میشی عصبانیت اصلابهت نمیادا سیبیلوووو.

دیگه واقعامنفجرشدم.واسه ی اینکه جلوی مامان دوسه تا فحش جانانه بهش ندم و بایه چشم غره ی کارسازرفتم تواتاق و صدایه خنده ی ساسان وشنیدم ومامان که بهش میگفت اذیتش نکن.

رفتم تاموقع شام یکم به قول خودم یه چرت کوچیک بزنم که وقتی رفتم توتخت نفهمیدم کی خوابم برد.

بعدازچندماه:

چشماموبازکردم وبه ساعت نگاه کردم وااای ساعت 9زنگ اول پرید خواستم پاشم بلکه به زنگایه بعدی برسم که یه لبخندگشادزدم بلــــــه امروزروزاول تابستون هوووورا.

کلی کیف کردم وباحس عالی دوباره به آغوش گرم تختم برگشتم ودوباره خوابیدم.این خردادنکبتیم باهمه ی سختی هاش گذشت وخبری خاصی نبودوبه خاطرنهایی بودن سوالاکه خدابگم کسی که سوالارودراورده ازعذاب وجدان خوابش نبره انشاالله .که پوست کلمونو کنده بودهیچانرفتیم این بهدادخنثی هم که هیچ بخاری ازش بلندنشدکه نشدالبته دلم خیلـــــــی تنگ شده بودواسش هی چه میشه کردحالا ولش کنیدبعدامفصل میگم فعلامیخوام به خواب شیرینم ادامه بدم.

ساسان:سایه سایه بیدارشو دیگه اه.از کی دارم صدات میکنم .

بالشتوگذاشتم روسرم وگفتم:اه چقدر زرمیزنی بزاربخوام.

بالشتوکوبوندتوسرم وگفت:هوووی درست صحبت کن اصلا به من چه که امروز تولدسهند و قراربریم واسش کادوبگیریم.اصلاخودم تنهایی میرم.مهم نیست.بگیربخواب اهان راستی بهداد و ساره روهم دعوت کرده.

چـــــی؟!باحرف ساسان چنان سرجام سیخ نشستم و بانیش گشاد ساسانو نگاه کردم.

ساسانم داشت بالبخندو تعجب نگام میکرد.برای اینکه خودموضایع نکرده باشم گفتم:خوب خلیــــی عالیه که ساره هم میاد تنها نیستم بعدشم اصلابه من چه اون پسرتوام سلیقشو بهترازمن میدونی خودت بروخریدمن میخوام بخوابم

بعدم رفتم زیرپتو و ازخوشحالی نمیتونستم نیش بازشدمو جمع کنم.

ساسانم عصبانــــی :اه دیگه اعصابموداری میریزی بهما اصلا این تابستون که واسه ی خواب نیست خیرسرت یه سال دیگه کنکورداری این دوسالوکه کنکوری خوندی امسالم بخون بعدبگیرهرچقدردلت میخوادبکپ توجات این تولدم میای روحیت بازشه که البته توکه روحیت بازهست بازترشه بلــــندشو.

من:بادهن باز داشتم به ساسان نگاه میکردم ودیدم نخیرمثل اینکه زیادی به روش خندیدم پرروشده.

من:اهااااااان نه اینکه جنابعالی خیلی وقتی کنکورداشتی درس میخوندی بعدشم شماکارت به کارخودت باشه من میدونم کی درس بخونم کی نخونم پاشوبروپایین الان حاضرمیشم میام دیگم به من دستورنده آقاساسان.

ساسانم یکم نگام کردورفت پایین والله این پسراچه پررووشدن،البته نمیخواستم توروش بگم اماخوب اونم راست میگه این دوسالو بابرنامه پیش رفتم وحسابی ترکوندم نبایدامسالم سستی کنم تابه هدف گوگولیم داروسازی جونم برسم.

بعدازشستن صورتم یه نگاه به صورتم انداختم امروزدیگه بایدازشراین سیبیلا راحت بشم من عمرابرم تولد بااین سیبیلام.به خصوص که پسرای دیگم هستن و بله دیگه تاالان بسه هرچقدر بابانذاشت اینکارو بکنم باید برم رومخ مامان. بابام که فکرکنم گفته ازامسال به بعد مجازه حالادلیل این همه سرسختیشو تااین همه سال نمیدونم چی بوده وایساا اول بریم بازاربیایم بعدواردعملیات میشم بعدشم.یه خنده ی شیطانی کردم ورفتم حاضرشم تاساسان کلمو نکنده .ساعت 10:30بودکه ازخونه دراومدیم به پیشنهادساسان رفتیم واسش یه پیراهن چهارخونه ازاون مدل ژورنالیاویه عطرخیلی خوشبومردونه خریدیم ورفتیم خونه .الان بایددست به کاربشم ساسانم که رفت تواتاقش لباسامو باسرعت جت عوض کردم ورفتم پیش مامان.

من:مامان گلــــم؟

مامان بالبخند:چیه دوباره چی میخوای؟

خندیدم وگفتم ایول شمام خوب مچ ادمو میگیریدها.

مامان:مااینیم دیگه حالا بگوببینم.

من:مامان مگه بابا نگفت امسال دیگه اجازه دارم سیبیلاموبزنم تاالانشم بزورتحمل کردم میشه امروزاین کاروانجام بدین؟

مامان:آره عزیزم اگه تاالانم بابا نزاشت اینکاروکنی دلیل خودشو داشت حالام چرا نشه این حقه تو ا عزیزم.

باخوشحالی پریدم بالاپایین وصورت مامانویه ماچ محکم کردم تصمیم گرفتم همون لحظه اون کارو انجام بدم

بسم الله گویان شروع کردیم اوووف چقدردرد داشت کلا فکرکنم هرچی بدبختیه واسه ی دخترایه بیچاره باشه.تااخرش انقدرآخ واوخ کردم که دیگه خسته شده بودم وقتی تموم شدباورم نمیشدبالاخره راحت شدم

مامان بالبخند:مبارک باشه دخترخوشگلم.

من باکلی ذوق:مرســـی مامان ودوباره مامانو یه ماچ محکم کردم .

خودموکه تو آینه دیدم خیلی تعجب نکردم چون خیلی قیافم تغییرنکرده بود اماخوب خیلی عالی بودکه دیگه راحت شدم.

بابازنگ زدوگفت که توشرکت یه کاری پیش اومده نمیتونه واسه ی ناهارم بیاد

مامان واسه ی ناهارصدامون زدوگفت که بریم واسه ی ناهاریه کوچولوخجالت میکشیدم رفتم پایین ساسان ومامان نشسته بودن سرموانداختم زیر(آخی چقدرخجالتیم من )مامان یه نگاه بهم کرد ولبخندزد.ناهارماهی داشتیم

ساسان:سایه اون پارچ ابوبده

سرم روبلندکردم وپارچ ابوگرفتم سمتش که دیدم دستش خشک شده روهوا وداره منو نگاه میکنه حالاگرفتم ابالاخره فهمیدخجالت مجالتو گذاشتم کنار.

گفتم:خوب حالاانگاریکی ازعجایب هفتگانه رودیده.

ساسان ازبهت دراومد و با یه لبخندمرموز:به به مبارک باشه ابجی اه حالامن بهت چی بگم؟اصلابه من چه هنوزم بهت میگم سایه سیبیلو.

من:اه ساسان توادم نمیشی.

تولد ازساعت6شروع میشه تاهروقت دلمون خواست.رفتم تویه اتاق وزنگیدم به ساره تابیادباهم حاضربشیم

من:الوسلام خره چطوری؟من فیونام

ساره:ای موش که نه گاوبخوره اون زبونتوکه یه حرف درست نمیادبیرون ازش

خندیدم وگفتم:چطوری ساره ی پشکلم؟اینطوری خوب شد؟

ساره عصبی:اه نخواستیم باباخوبم حالا بنال بینیم

من باخنده:حالا خوبه به من میگه،این چه طرزحزف زدنه عین لاتامن زنگیدم که خیلی مودبانه دقت کن دارم میگم خیلی مودبانه ازت یه درخواستی کنم

ساره:مودبانت اینه دیگه غیرمودبانت چیه بعدشم نه بابا من حالا حالا هاقصدازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم

من:ببنداون گالونوبزارمن اول درخواستموبکنم البته خیلی مودبانه،پاشوتشریفه گندتوبیاراینجا باهم حاضربشیم برایه شب

ساره غش غش خندیدوگفت:چقدرمودبانه بودواقعامنم مودبانه جواب میدم خیلی بیشوری میام بااااای

من:باااااای

رفتم سروقت کمدم تابرایه امشب لباس انتخاب کنم من هم رقص عربی بلدم هم تکنوکه تکنو روتو جمعایه قاطیم میرقصم اما عربی روبیشترزنونه البته خودم اینجورمایلم اما اگه یکی دیگه خیلی اصرارکنه وزشتم هست قبول نکنم اونم تو جمعایه صمیمی میرقصم امشبم نمیخواستم هیچکدوموبرقصم یه جورایی حسش نبودواسه ی همین یه پیراهن دکلته ی تنگ داشتم که تارویه زانوبودوزیرسینشم سنگ کاری شده بودوتضادخاصی داشت باپوستموانتخاب کردم البته یه کت استین کوتایه مشکی هم داشت .پریدم تو حموم ودوباره یه نگاه دقیق به صورتم انداختم صورتم بزرگونه ترشده بودوهروقت میرم حموم برق چشمام ازهمیشه بیشترمیشه

ازحموم اومدم بیرون

ساره:به به سلام خانم مودب عافیت باشه

پریدم بغلش وماچش کردم منو بادقت نگاه کردویه جیـــــــــــــــــــــغ بنفش کشید

ساره:وای دخترمبارک باشه چقدرناز شدی قبلا اصلا ناز نبودی بیریخت بودی الانم گفتم ناز شدی به خودت نگیر.

خندیدم وگفتم:اره منکه میدونم

ساره همین طور زل زده بودبه من

من:زهرماربیابریم حاضرشیم عوض منوخوردن دیرمیشه

خندیدیم وشروع کردیم به حاضرشدن.ساره یه پیراهن ابی روشن آورده بود که بالاش تا رویه باسن تنگ بودویه استین خیلی خیلی کوچولوام داشت وپشتش هم ازکمر سنگ دوزی شده بودوازیرسینه تاوسط ادامه داشت وتویه تنش فوق العاده بودمنم لباسمو بهش نشون دادم گفت عالیه.جفتی نشستیم جلویه آینه رژگونه ی صورتی زدم ودورتادور چشماموهم خط چشم کشدم وریمل مشکیم زدم وبا سایه سیاه خیلی ظریف وتمیزپشت چشممو سیاه کردم چون شنیده بودم جذابیت چشمو بیشترمیکنه ورژم گزاشتم بعداز اینکه لباسموپوشیدم بزنم یه نگاه به خودم کردم واقعا عوض شدم خیلی خوب شده بودم چشمام خیلی درشت ترشده بودن وخودم خیلی خوشم اومدیه نگاه به ساره کردم وای خداچقدرخوشگل شده بود من اونوخیره خیره نگاه میکردم اونم منو ساره ،سایه ی ترکیبی ازآبی ونقره ای کار کرده بود وخط چشم مشکی وریمل سرمه ایم زده بود بارژگونه ی گلبهی

من:وااااااااااای ساره چقدرجیگرشدی

ساره یه چشمک زد وگفت خودتو نمیگی بلا

خندیدیم وساره برام لاک مشکی زدوروشم لاک ترک نقره ای منم واسش لاک ابی کمرنگ زدم روشو بالاک طراحی طرح کشیدم

ساره:خوب حالا موهاتو چیکارمیکنی؟

من:با بابلیس فردرشت میکنم ومیزارم باز باشه وجلوشم یه وری میریزم تو صورتم واون طرفشم کلیپس گل نقره ایم که کوچیکه میزنم

ساره:خیلی قشنگ میشه منم موهاموصاف میکنم وجلوشم با کیپس میزنم بالا

مامان برامون میوه اورد که تقویت بشیم مارو که دیدبالبخندگفت :بایدبه ساسان بگم امشب مواظب باشه شمارو ندزدن من وساره ام کلی تشکرکردیم وبا تعارف تیکه پاره کردن واسه ی خودمون درنوشابه باز کردیم.بالا خره بعداز قرن ها کارموهامون تموم شدموهایه جفتمون خیلی خوب شده بودلباسامونوپوشیدیم وآخرم رژزدیم وبعدازپوشیدن مانتو وصندل واینا بالاخره تموم شد آخیش راحت شدم

رفتیم پایین باباهم اومده بودبادیدنمون اومدسمتمون وبا دیدنم یه لحظه شوکه شد البته قضیه سیبیلوحتما تا حالا فهمیده .بعدم یه لبخندزدوپیشونیمو بوسیدوبعداز احوال پرسی با ساره وخداحافظی رفتیم بیرون که دیدم اوهو اقا کوپه ی بابان برداشته نشستم جلو وساره ام پشت ویه نگاه انداختم به ساسان ایول بابا چه کرده...

ساسان یه ابروشوبرد بالاوگفت:چیه خوشتیپ ندیدی؟


من:نخیرم انقدربیریخت شدی داشتم نگاهت میکردم اینجوری بیای خوب ابرومونو میبری

ساسان بلندخندیدودماغموکشیدمنم یه چشم غره بهش رفتم که خندش بیشترشد.

خداییش خیلی باحال شده بودشلوارجین با بلوزطوسی که استیناشوتا ارنج زده بودبالاوموهاشم به قول خودمون فشن ساده درست کرده بود خلاصه حسابی دخترکش شده بود.

بالاخره رسیدیم خونه ی سهندبابا،مامانشم که یجورایی پیچونده پیاده شدیم ایول چه خونه ی خوشگلی یه خونه ی ویلایی بزرگ واای من چقدرخونه ی ویلایی دوست دارم به خصوص حیاطشو.دروباز کردن ورفتیم تو

من:واای چه حیاط خوشگلی دارن چقدرگل

ساره:اره واقعاموافقم نگاه کن تابم دارن من دلم تاب بازی میخوان

خندیدم وگفتم :بیادختربریم تو،مگه بچه شدی بیابریم

ساره:بیخیال تولدبابابیابریم حالشوببریم

من:دیوونه ای توجمع نگی من تاب میخواما واسمون خواستگارپیدانمیشه

ساسان: بیایددیگه منتظرن

سهندجلودروایساده بود

ساسان:به به سلام داداش سهندتولدت مبارک داداش چه رشدت خوب بوده ها ماشالله تا اونجایی که مامیدونیم بچه ی تازه به دنیا اومده خوب نمیتونه وایسه سرپا

چهارتایی زدیم زیرخنده ازتصورسهندتویه پوشک بچه وااای خدابه زورخودموجمع وجورکردم

سهند:ساسان تواومدی بااین مزه پرونیات بیابروتو

ساره:سلام سهندتولدت مبارک

سهندلبخندی زدوگفت:مرسی ساره خیلی خوش اومدی

سرم زیربودسرموآوردم بالاکه سلام کنم انگارچشماش ستاره بارون شده بود،بچه پررو

نه گناه داره حالا امشب تولدشه یه نگاه بهش کردم شلوراجین یخی با بلوزسفیدپوشیده بود

سهندبالبخندمرموز:خوشتیپ شدم اره؟

ای بچه پررواصلا به من چه که تولدشه:ای خدامن نمیدونم این اعتمادبه نفسوکی به شماپسرا داده برم حالشو بگیرم

سهندبلند قهقه زدوگفت:بیابروتوتا...

بقیشویواش گفت که من نشنوم واسه ی همین سریع برگشتم سمتش وانگشت اشارمو گرفتم سمتش وگفتم تاچی؟

سهندم که ازحرکت ناگهانی من شوکه شدبودگفت:هیچی به خدا

قیافش خیلی خنده دار شده بودبعداز اینکه که کلی خندیدم سهندبااخم گفت میشه بگی به چی میخندی؟

من:به قیافه تومواظب باش یه وقت کارخرابی نکنی که شلوارنداریم بهت بدیم

آی حرصش درومدکیف کردم بالاخره رفتم توسالن بهداداومدسمتمون

بهداد:سلام ساسان چطوری؟

ساسان:چاکرشما

ساره:سلام خوبید؟

بهدادبالبخند:به به سلام ساره خانوم،ممنونم

وای الهی قربونش برم چه خوشتیپ شده البته همیشه هستا،جین طوسی باتی شرت مشکی پوشیده بودموهاشم به قول خودمون بارادی یا مدل خمیردندون که خیلی بهش میومد

بهداد:ساسان پس سایه کجاست واین خانم زیبارومعرفی نمیکنی؟

ساسان:بهدادحالت خیلی خرابه هااین سایست دیگه

بهدادچشماش گردشد.لبخندی زدم واز جلوش ردشدموگفتم میدونستم خوشگلم، لازم به گفتن نبودبعدهم به سهندگفتم:سهندبقیه رو معرفی نمیکنی؟

سهندلبخندی زدوگفت:البته

سهندبه یه دختراشاره کردوگفت:ایشون ملیکا خانم دوست بهزادهستن وبه پسربغل دستش اشاره کرد،بهزادم ازدوستایه دوره ی دانشگاهه

ملیکا پیراهن جیغ صورتی دکلته پوشیده بودکه تاروی زانوش تنگ تنگ بودوموهاشم دم اسبی بسته بودبالایه سرش وچهرشم معمولی امالبایه خیلی خوش فرم داره خداییش وقدشم تاشونه بهزاده ،بهزادم قدبلندوچهرهی جذابیم داره.دستمودرازکردم سمت ملیکا

من:سلام خیلی خوشبختم

ملیکا پشت چشمی نازک کردوگفت:منم همین طور

ساسانم که خودش اشنابودوداشت باهمه سلام علیک میکردوساره ام بامن میومد

سهند:واما ایشون اقارضای گل گلاب به همراه خواهرشون ساراخانم

ساراخیلی ملوسه وپیراهن شیک سفیدکه استین کوچولوام داشت پوشیده وجفتشونم داشتن بالبخندنگاهمون میکردن .

رضا:سلام خیلی ازدیدنتون خوشبختم خانوما

رضامقدش بلنده وموهاشم مشکیه وخیلی کوتاشون کرده وچشم وابروشم مشکیه ولبایه خوش فرمیم داره وشلولرجین سرمه ای با تی شرت سبزپوشیده به به امشب حسابی میتونم حال بهدادو بگیرم

من بالبخند:ممنونم اقارضا منم همین طور

ساره:منم خوشبختم

سارابالبخندملیح:سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

منم یه لبخندپررنگ زدم وگفتم مرسی ساراجون

خلاصه بعدازاینکه همه باهم اشنا شدیم سهندراهنماییمون کرد تابریم بالا ولباسامون رو عوض کنیم .

ساره:سایه من خوبم چیزیم بهم نریخته؟

من:نه همون بیریختی بودی که بودی

زدروشونم وگفت:بیتربیت

وایسادیم بالایه پله ها که بریم پایین که دیدم همه غیرازملیکازل زدن به ما به خودمو ساره نگاه کردم ماکه مشکلی نداریم یه نگاه انداخنتم به بهداد نه این برق تحسینه تو چشماش وقتی نگاه خیرمودیدیه لبخنداومدرویه لبش منم مثلا خجالت کشیدم وسرمو انداختم زیر

ساره:سایه ایناچرااینجوری نگاه میکنن مشکلی داریم؟

خندیدم وگفتم نه خنگول اینا برق تحسین

رفتیم پایین که سهنداومدجلووگفت:ای بدک نشدید

خیلی دیگه پروو شده اره جونه خودش داشت باچشماش قورتمون میداد

من:چشم بصیرت نداری ببینی سهند

سهندم بلندخندیدوگفت:اتفاقا دارم دوتام دارم

من:د نده اگه داشتی میدی که چقدرخوشگل شدیم

سهند:من نمیدونم کی به شمادختراانقدراعتمادبه نفس داده برم حالشو بگیرم

ووواااااااااااااااااای مسخره حرف خودمو به خودم برمیگردونه

فکرکنم قرمز شده بودم چون وقتی قیافمو دید دوباره خندیدورفت

صدایه اهنگ پخش شده بودومنم جوگیرشدم بدجور

رفتیم نشستیم پیشه ساسان

من:خوبه حالا خواهرت بودم داشتی اونجوری نگام میکردی اگه دوست دخیت بودم چی؟

ساسان بانیش گشاد :اونوقت قورتش میدادم

من:بیجنبه

خندیدوبرگشت تا با بهداد حرف بزنه.اهنگ بعدی که اومداول ازهمه ملیکاوبهزاد پاشدن برای رقصیدن بعدم رضاوسهندومنم دسته ساره روگرفتم ورفتیم وسط ودست سارام گرفتیم اوردیم وسط وبدادوساسانم اومدن

رضااومدجلووگفت:میشه بامن برقصیدبانویه زیبا؟

یه نگاه کردم به بهدادکه داشت به ما نگاه میکردمنم به رضا گفتم :البته

وایسادیم روبرویه هم وشروع کردیم رقصیدن .بهدادم تادیدمن درخواست رضا رو قبول کردم یه ابروش رفت بالاومنم دیگه بهش نگاه نکردم ومشغول قردادنم شدم خداییش رضام قشنگ ومردونه میرقصیدیه لحظه چشمم افتادبه بهدادکه داشت با ملیکا میرقصدوبهزادم با سارا.ازدسته ملیکا حرصم گرفته بوددختره ی پررو انگارنه انگار دوست پسرشم اومده همچین با عشوه واسه ی بهدادلبخندمیزدومیرقصیددرک مال تعجب بهدادم بالبخندروبروش میرقصیدای چلمنگ اصلا همون لیاقتته بزورازشون چشم برداشتم ومنم به رقصم عشوه ی بیشتردادم ولبخندمم پررنگ تر کردم رضام لبخندازلبش پاک نمیشدبالاخره اهنگ تموم شد ونشستیم.

ساره:بهدادو دیدی؟

من بااخم:اره اون دختره ی چلمنگم دیدم

ساره:میدونم الان دوباره بگم میگی من نمیخوام پیشه خودم فکر کنم اماوقتی داشتی بارضامیرقصیدی انگارنگاهش یه جوری بودکه سردرنیاوردم

رفتم تویه فکرکه همه ی سرا چرخید طرفه در

سهند:فکرکنم بچه ها اومدن،ایفونو برداشتوگفت:بله؟چشم الان میام

بهزاد:کی بود؟

سهند:گفتن یه بسته ی بزرگ اوردن برم تحویل بگیرم .

ساسان :پس وایسا ماهم بیایم کمک

باحرفه ساسان همگی پاشدیم

سهندخندیدوگفت:همه میایدکمک؟

چراکه نهJ

همه رفتیم داخل حیاط یه جعبه ی خیلی خیلی بزرگ وپهن بودهمه تعجب کردیم یعنی چی بودداخلش

سهند:اومدین کمک یاراست راست وایسیدجعبه رو نگاه کنیدبیایددیگه

باگفتن این حرف یه دفعه یه طرفه جعبه بازشد5تا پسرپریدن بیرون وگفتم تولدت مبارک همه غش کرده بودیم ازخنده یکیشون کلاه تولد سرش بودوداشت ازاین شیپورکوچیکا که تو تولددسته بچه ها میدن میزدویکی دیگم ازاین تلایی که گوش خرگوش روش داره زده بودوادا درمیاورد.انقدرخندیده بودیم که اشک چشمامون دراومده بود

سهند:ایول به رفقا که گل کاشتین

یکیشون گفت:مااینیم دیگه

همگی بهم معرفی شدیم اسماشون ارین ،هامین،ارتان،سعیدومسعود بودوپسرایه خیلی باحالی بودن رفتیم داخلی دوباره همه ریختیم وسط

وقتی دوباره نشستیم سهندبالبخندمرموزسمته من گفت:سایه فکرنکن ازتو غافل شدیماباید پاشی

واسمون بریک برقصی

ارتان: واقعابلدید برقصید؟

خواستم جواب بدم که ساره جایه من گفت:بله تازه اینکه چیزی نیست سایه عربیم خیلی حرفه ای میرقصه کارش حرف نداره

یه چشم غره با ساره رفتم وبرایه یه لحظه چشمم افتادبه بهدادودیدم اخم کرده وا این بشرکلا امشب قاطی کرده

من:نه اینجوریام که ساره میگه نیست،اما بله هم بریک بلدم هم عربی ما...

هامین:پس منتظریم

من:راستش هم لباسم مناسب بریک نیست هم اینکه خیلی تو جمع مردونه عربی نمیرقصم بازم عذرمیخوام

سارایه لبخندی زدبهم اما ملیکاگفت:حالاچی میشه برقصی عزیزم نترس یه نظرحلال وبعدم بلندمثل این جادوگرا خندید

اینباربهدادبودکه گفت:اتفاقا به نظرم حرف سایه خیلیم درسته وقابل احترام

همه حرف بهدادروتاییدکردن ومنم خرکیف شدم حسابی و به نوعی میتونم ملیکاروقهوه ای کردن گزاشتن اونور. قرارشد تویه یه فرصته دیگه واسشون بریک برقصم

شامم بالاخره اوردن سهند،پیتزا،همبرگروجوجه کباب ودوغ ونوشابه ودلسترو سالاد مکزیزکی خلا صه کلی چیزمیز سفارش داده بود منم که تا چشمام به غذا میوفته دلم صداش درمیاد.

مسعود:اوه داداشو ببین چی کرده همرو دیوونه کرده عروسکی شونه کرده

همه خندیدیم وسهندگفت:ای بابا این که چیزی نیست

سعیدم صداشو مثل پیرزناکردوگفت:ننه انشالله شما عروسیتو بخوریم

دوباره همه ترکیدیم وسهندم با نیش شــــــــــــــــــــــــ ــل شده وبا شیطونی گفت:من تاشمارو زن ندم خودم زن نمیگیرم

ارین:هی سهندبحثوعوض نکن فکرنکن ندیدم قیافت شده بود مثل لبوها،نکنه خبریه؟بعدم ایما واشاره ای به بقیه کرد

سهندفلان فلان شدم یه نیم نگاه بهم انداخت وگفت:حالا که نه اما دراینده ی خیلی زود احتمالا اره

یه دفعه یه سکوت بدی شد قشنگ حس میکردم همه ی نگاها روخودمه ای خداچرا سهندبهم علاقه داره چرا بهدادنه حالا واسه چی تویه جمع گفت چه قصدی داشت خیلی ازدست سهند ناراحتم خیلــــــــــــــــی زیاد.بالاخره بهداد سکوتو شکستوبا صدایه عصبی گفت: ای بابا حالا بیخیال بیچاره سهند ازلبوهم سرختر شد.

دوباره همه به سهندخندیدن،بقیه غذام کوفتم شدوفقط باهاش بازی میکردم یعنی بهداد صداش برایه من اینجوری بود؟اصلا صداش عصبی بودیامن اینطوری حس میکردم؟ای خدا کم کم دارم دیوونه میشم

ساره: بیخیال بابا خودتو ناراحت نکن حالا اون یه حرفی زده ولش کن نزاربهت بدبگذره

من:اره راست میگی بیخیال

شاموکه خوردیم همه ازسهند تشکرکردیم سرم پایین بودکه یه دفعه صدایه اروم اهنگ پیچیدتوفضاسرموکه بلندکردم دیدم بهزادوملیکا،رضاوسارا،ساره وارین ای شیطون خوب کسیم تورکردا،همشون رفتن وسط تانگو برقصن هـــــــــــــــــی خوشبحالشون دوباره سرموانداختم زیروبالباسم ور رفتم یه دفعه یه دستی اومد جلوم سرموکه بلندکردم دیدم...

بهدادبودکه با صورت خندون جلوم وایساده ودستشو برایه تقاضای رقص جلوم گرفته چشمام ازرویه دستش رفت بالا وبالاتررسیدم به چشماش ،چشمای مهربونش ارامشو به بدنم تزریق کردودستم تویه دستایه گرمش قرارگرفت ورفتیم وسط به ساره نگاه کردم که بهم یه چشمک زدبهداددستشوگزاشترویه کمرم ودست دیگشم قفل کردتویه دست من ومنم دستمو گزاشتم رویه شونش بااینکه حس ارامش داشتم اما ازیه طرفیم خجالت میکشیدم وداشتم به یقش نگاه میکردم سنگینی نگاش روحس میکردم چشمام اروم اروم رفت بالاونگام تونگاش قفل شد

بهدادباصدایه بمش گفت:ای کاش وقتی باهام حرف میزنیم اینجوری نگام کنی

منظورش چیه چه جوری بانگاه گیج ومبهم بهش نگاه کردم که یه لبخندمحوی اومدرویه لبش کاش همیشه این بهدادبودکاش واسه ی همیشه مال من بود خدایا بااینکه الان خیلی بهم نزدیکیم اما خیلی ازهم دوریم خیــــــــــلی دورمنم باصدایی که ازته چاه درمیومدگفتم:متوجه منظورت نمیشم؟!

بهداد:هیچی ولش کن،چرادیگه نمیای خونمون؟

اره راست میگفت قبلناقبل ازاین حسی که دارم حتی اگه مامان اینام نمیرفتن من خیلی میرفتم خونشون چون خیلی بهم خوش میگزشت اما بعدازاومدن این حس سعی میکنم کمتربرم اونجا نمیدونم چرا اما انگا رمیخوام ازش فرارکنم.

بهداد:سایه سایه کجایی تودارم صدات میکنم؟

من: ببخشیدحواسم پرت شد

بهداد:نگفتی؟

من:خوب...خوب...تابستون تازه شروع شده میام خونتون بعداوقت زیاده حالا

بهدادم پوفی کردواروم طوری که انگارداره با خودش حرف میزنه گفت:امیدوارم

یه چرخ زدیم که نگاهم افتادبه سهندکه داشت مارونگاه میکردواخم کرده بوداماانگارفکرش اصلا اینجا نبوددست به سینه به دیوارتکیه داده بودمنم اخم کردم وروم روبرگردوندم بهدادم ردنگاموگرفت وباصدایی که انگارتردیدداره شایدم من اینجورحس میکردم گفت:

سهندپسرخوبیه

من:اره همین طوره

بهدادبامکث وتردید:ب...برایه توخیلی مناسبه

یه لحظه شوکه شدم برام سخت بودحرفشوهضم کنم حس کردم همه ی اعضای بدنم سست شدبغض گلوموگرفت پس اگه من واسه یسهندخوبم پس پس چرا ...پس اگه من دوست نداره چرااین همه حرف قشنگ نگاه عجیب نکنه واقعا من پیش خودم فکرکردم خبریه بایدبهدادمیفهموندم که برام مهم نیست حداقل با این حرفی که زدبغض گلومو به زور قورت دادم و اروم گفتم:خوب اره اما خوب اونکه اقدامی نکرده تامن راجع اون بیشترفکرکنم

بهدادباتعجب:واقعادرموردش فکرمیکنی؟

عصبانی شدم وگفتم:میشه انقدرراجع به این موضوع بحث نکنی اره اصلا فکرمیکنم،بسه دیگه لطفا

بهدادم باقیافه ی گرفته فقط نگام کرد ودیگه چیزی نگفت.چشمام پرازاشک شدسرمو انداختم پایین ودیگه بهش نگاه نکردم اه چه اهنگ طولانیم هست تموم نمیشه حالا دیگه نمیخوام پیشش باشم یکم گذشت وبالاخره اخراهنگ بود

بهداد:سایه

من باصدایه گرفته:بله

بهدادکلافه دستی تویه موهاش کشیدوگفت:هیچی،ممنون که باهام رقصیدی
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
شنبه 10 بهمن 1394 - 23:07

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر fatima77 | hadiseh | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت 4
چیزی نگفتم وفقط سرموتکون دادم منم نشستم رویه مبل که سارا شروع کردباهام حرف زدن اما من اصلا حواسم بهش نبود،یه جورایی انگاربا این حرفش بهم ثابت شدکه حسی بهم نداره تویه فکربودم که سهندگفت:سایه میشه لطف کنی ورقص چاقوروانجام بدی

چشمام شد قد یه نلبکی حالاچرامن!!!!!!!!!!ای خدا امشب همین جوری داره واسم میابره خداییش اصلا حوصلشو ندارم

سهند:سایه خواهش میکنم دیدم توعالم هپروتی گفتم بیای برقصی حال وهوات عوض بشه همه خندیدن ومنم یه چشم غره رفتم واسش مثل اینکه چاره ای نیست اینجوری به بهدادم میفهونم که حرفش اصلا واسم مهم نیست

من:باشه

هامین کیک به دستبا رقص اومدوبعدازکیکو گزاشتن رویه میزمن بلندشدم به بهدادم اصلا نگاه نکردم وبااهنگ من تورو توکی ؟(علیرضاروزگار)رقصیدم داشتم میرقصیدم که حس سرکشم فوران کرد واسهی همین یکم عشوه ی بیشتری قاطی رقصم کردم وبیشترجلویه سهندرقصیدم هرچنداونم ازاین موقعیت سوءاستفاده میکردوبالبخندایه عمیق درواقع قورتم میدادخودمم خجالت کشیدم وچاقورودادم به ساسان تا بقیه رقص چاقو روانجام بده دوست داشتم زودتراین تولدنکبتی تموم بشه ساره واسم کیک اوردوگفت:خوبی سایه؟

من:نه دوست دارم زودتربریم خونه

ساره هم نشست پیشم گفت:الان دیگه تموم میشه میریم

من بانگاه شیطون:توچه عجب ازآرین جونت دست کشیدی اومدی پیش من؟

ساره:آخه اونجابیشترخوش میگذره وبعدم خندید

من:بیشور پاشو پاشوبروبشین پیش آرین جونت

ساره:چیه خوب راست میگم توخوب غمبرک زدی ویه گوشه نشستی بیخیال بابا بخندخودم حال بهدادو میگیرم

من:هی اخه توکه نمیدونی چی گفته که

ساره:هرچیم گفته توخودتو ناراحت نکن خوب حالشو گرفتی چه با عشوم میرقصیدی شیطون

جفتی خندیدیم ومنم سعی کردم لااقل یه چنددقیقه ای فقط خوش باشم

آرتان:خوب خوب دیگه وقته چیه؟

همگی:کادوبازکردنه

سعید:آخ جون سهندباهم شریکیما

سهندخندیدوگفت:کورخوندی

سارا:اسهندنداشتیما

سهند:آخه سارا اگه بلیزواینا باشه که اندازه ی تونیست پس متاسفم

سارا:تونگران اونش نباش من تنگش میکنم همه خندیدیم

ملیکا:خوب حالا بسه دیگه این شوخیایه بی مزه

ساسان پوزخندی زدوگفت:ملیکا خانم مثل اینکه برایه بدست اوردن بلیز خیلی عجله دارین؟

همه حتی بهزادم خندید آی کیف کردم

ملیکا هم باحرص گفت:نخیرآخه کارایه واجب تری دارم که بهشون برسم

سهندم بلندشدبرایه بازکردن کادوهاوگفت:خوب چون ملیکا خانم کارایه واجب تر داره من اول کادویه ایشون وبهزادو باز میکنم

همه شروع کردیم دست زدن کادوشون ست کیف پول،کمربند،جاکلیدیه چرم بودبهزاد سهندروبغل کرد وگفت:قابل نداره سهندم ازهردوشون تشکرکردکادویه بعدی ماله رضاوسارا بودیه کروات مشکی وکت اسپرت سورمه ای ازاونام تشکرکردونوبت رسیبه کادویه بهدادیه ساعت خیلی شیک وگرون بودسهندگفت:ممنونم بهدادخیلی قشنگ زحمت کشیدی

بهدادم سردگفت:خواهش میکنم قابلی نداره
وااین چه رفتاریه واقعا که این امشب قاطی کرده همه ی دوستایه سهندشروع کردن خوندن برایه اذیت کردن بهداد:این چی چی بود آوردی گندشو دراوردی انقدرخندیدیم که اشک ازچشمامون اومد چه عجب بهدادم به حال اولش برگشت وخندیدواما کادویه ما...

بعدازبازکردن سهندازمن وساسان خیلی تشکرکردوساره ام واسش کتاب شاهنامه رو گرفته بود که سهندخیـــــــــــــلی خوشش اومدنوبت رسیدبه دوستایه سهند

هامین بالبخندمرموذ:سهندکادویه ماازاینا خیلی بهتره بیشتربه دردت میخوره به خصوص شباوخودشون زدن زیرخنده بازشدن کادو هماناوترکیدن کل سالنم هماناسهندکهولوشده بودرویه زمین وغش کرده بودازخنده،یه پوشک بچه تویه کادوبود

مسعود:ا چرامیخندین خوب شباواسه ی اینکه دیگه جیش نکنه واسش خریدیم دیگه نه جاشوکثیف میکنه نه خطرسیل مارو تهدیدمیکنه بااین حرف خندمون شدت گرفت بعدازکلی خندیدن کادویه اصلیشون که ام پی فر بودرو به سهنددادن بعدهم دوباره سهندآهنگ گزاشت وپریدیم وسط منم نمیخواستم به حرف بهدادخیلی فکرکنم برام ثابت شدکه براش ارزشی ندارم .

ساعت2بودکه بالاخره قصدرفتن کردیم شماره ی سارا رو گرفتم که درتماس باشیم وباهمه خداحافظی کردیم

ساسان:سهندخداحافظ

سهند:خوش اومدین دستتون درد نکنه

من:سهنددوباره تولدت مبارک خیلی خوش گذشت ممنون

سهندیه نیم لبخندزدوگفت:درکنارشما به منم خوش گذشت عجب بچه پرروای هاصدایه سرفه ای ازپشت سهنداومدبله بهدادبودکه با یه نیم اخم داشت مارو نگاه میکرد

نگاموبا اخم گرفتم وبه سهندگفتم:خواهش میکنم خداحافظ وسریع رفتم وساره ام دوید وخودشورسوندبهم

بهدادم اومدبیرون به قیافش نگاه کردم هیچ سردرنمیارم چی توفکرشه کاش میفهمیدم دوباره ازافکارم اومدم بیرون وگفتم اصلا به جهنم که حالمو گرفت پسره ی مغرور...مغرور...اهههههههههه

رسیدیم به ماشین وبهداد اومد جلو

بهداد:ساسان نمیایدبریم خونه؟

ساسان:نه داداش قربونت تونمیای؟

بهداد:نه مرسی فردا میرم شرکت کارم زیاد

ساره:آقابهدادخداحافظ

بهدادبالبخند:به امیددیدار ساره خانوم

فکرکنم اصولا بامن مشکل داره واخماش واسه من اصلا نمیخواستم ازش خداحافظی کنم وایسادم ببینم خودش پیش قدم میشه یانه بعدازیکم مکث دیدم نه مثل اینکه قصدشونداره بگه

سرمو آوردم بالا نگاهمون توهم گره خورد سریع رومو برگردوندم سمت ساسان وگفتم:نمیریم؟

ساسان با تعجب اول به من بعد به بهداد نگاه کردوگفت:مگه با بهدادخداحافظی نمیکنی؟

میخواستم بگم نه که نمیشدمثل اینکه چاره ای نیست خوب الان کارم پیش بهدادحتما مسخره است چون ازنظرخودش که حرفی نزده که باعث ناراحتیه من بشه

بایه پوخندبرگشتم وگفتم:خداحافظ به عمو ومحبوبه جونم سلام برسونید

ازقصدفعل جمع استفاده کردم میدونم بدش میاد

بهدادم پوزخندی زدوگفت :چشم سلام میرسونم تو(باتحکم)هم سلام برسون

ازقصد(تو)باتحکم گفت حال کردم حالش جا اومد

یه نگاه بهش انداختم وباساره نشستیم توماشین

ساره:اوه اوه معلومه چیزخیلی بدی گفته که توپت خفن پره بایدمواظب خودم باشم

دوباره داشت بغض گلوموبا یادحرفش میگرفت که قورتش دادم وگفتم :آره حسابی حواستوجمع کن

بااومدن ساسان هردو ساکت شدیم وساسان یه سی دی گزاشت وآهنگ علاقه عمادپیچیدتویه ماشین چقدراین آهنگودوست دارم واقعایه سری اهنگاهستن که انگارمیدونن واسه ی چی ناراحتی وحرف دلت رو میزنن

- علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده
حالا روزگارم قشنگ تر شده
از اون وقت که تو با منی حال من
می بینی خودت خیلی بهتر شده
علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده
می دونم نمی تونی درکم کنی
ولی اینو یادت نره عشق من
می میرم اگه روزی ترکم کنی
می خوام لحظه لحظه به تو فکر کنم
نمی خوام کسی سد راهم بشه
نمی خوام کسی جز تو پیشم بیاد
به جز تو کسی تکیه گاهم بشه
منم که می میرم برای چشات
منم که می میرم واسه خنده هات
می خوام بیشتر از اینم عاشق بشم
کمک کن بتونم بمونم باهات
علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده
حالا روزگارم قشنگ تر شده
از اون وقت که تو بامنی حال من
می بینی خودت خیلی بهتر شده



- چراغا را خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغا رو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
می خوام به روم نیارم
باید ازت جدا شم
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
از شرم اشکای من
رفتی چرا یه گوشه؟
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یه کم رفیقه
یه خورده دیر تر برو
فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی

تویه حال خودم بودم که حس کردم گونه ام گرم شد اه این اشک لعنتی کی اومده بودخواستم سریع پاکش کنم تا ساسان ندیده که دیدم جلوم دستمال کاغذی گرفت بهش نگاه کردم نگاش به جاده بودولی توفکربوددستمالو گرفتم این حس ضعف روتویه خودم اصلا دوست ندارم میخوام قوی باشم نه نبایدبه خاطربهدادی که گفت با سهند خوشبخت میشی ضعیف بشم اون تصمیمشو گرفته اولین قدمم قبول شدن دانشگاه تهران بایدازش دوربشم بایدفراموشش کنم آره باید اینکاروبکنم یه صدایی درونم گفت:پس عشقت چی میشه؟تواونو دوست داری

من:آره اما شایدواقعا حرفایه دیگران درست باشه وعشقایه نوجونی همش دروغه داره کم کم باورم میشه اونم با ده سال اختلاف سنی

امامن بایدبتونم که فراموشش کنم سعیمو میکنم.رسیدیم خونه بابا ومامان خواب بودن با ساره رفتیم تویه اتاق وپریدیم رویه تخت

ساره:اووف عجب شبی بود

من بالبخندموذی:خوب معلومه واسه تو که خیلی خوب بود

ساره بالشت رو پرت کردطرفم وگفت:اااااااا سایه!

جفتی زدیم زیرخنده

ساره:راستی سایه بگو ببینم سایه بهدادچی بهت گفت که اونقدرناراحت شده بودی

بایاداورییش یه پوفی کردم وگفتم :باشه الان واست میگم

میخواستم شروع کنم که در اتاقو زدن

من:بله؟

ساسان:سایه بیاتواتاقم کارت دارم

ساسانوکارداشتن بامن!!!!!!!!!!!!!!!! عجیبه

من:ساره ببخشیدالان میام فکرکنم ساسان جنی شده الان میام

ساره خندیدوگفت باشه

درزدم ساسانگفت:بیاتو

رفتم داخل ساسان نشسته بودرویه صندلی میزکامپیوترش یه نگاه انداختم خیلی کم میشه بیام اینجاسمت چپ اتاق تختشو گزاشته بودوبا فاصله کنار تختش میزکارش ولب تاب وچیزایه دیگه ی روش بودسمت راسنم کمدلباساش بودوروبرویه میزشم یه کتابخونه ی کوچولووست اتاقشم طوسی مشکی بود

ساسان:میخوای همونجوری وایسی اونجا درو دیوارو نگاه کنی؟

رفتم نشستم رویه تخت

ساسان:خیلی کم پیش میادیا شایدم اصلا پیش نیاد منوتو باهم اینجوری حرف بزنیم اما سایه چندتا سوال دارم

من:خوب بپرس!

ساسان:سایه توچت شده چرا این چندوقته انقدرتوخودتی؟

من:من؟نه چیزیم نیست تواینجوری فکرمیکنی

ساسان:سایه دروغ نگومیدونم این سوالو پرسیدم اما میخوام راستشو بگی به خدا کاری ندارم فقط میخوام بدونم توبه سهندعلاقه داری؟

من:اوفففف نه ساسان به خدا به سهندهیچ علاقه ای ندارم حتی راجع بهش فکرم نمکینم شایدخیال پردازیایه سهندومزخرف گفتنش باعث شده این فکرارو بکنی من اگه باهاش حرف میزنم وصمیمیم به خاطر...بغض گلومو گرفت ای کاش میتونستم به ساسان بگم ومیتونست کمکم کنه اما صدایی تویه ذهنم گفت سایه چیکارمیکنی اگه همه چیزو بگی دیگه همچی تموم میشه همچی!!!!!!!!

اشکام سرازیرشدنو(منم اشکم درمشکمه هاااا نه ؟)گفتم:ولش کن اصلا ازم نپرس ساسان اومدکنارم رویه تخت نشست ودستشو گزاشت زیرچونم وسرمواورد بالا ومستقیم نگاه کرد توچشمام تاحالا انقدرباهم مهربون نشده بودیم حالا میفهمم که چقدرمهربونه ودوسش دارم

سرموگرفت تویه بغلش وگزاشت اروم بشم یکم که گذشت گفت:سایه اگه کسی یاچیزی اذیتت میکنه بهم بگو؟

دوباره اون حس که میگفت همه چیزوبگو اومد سراغم اما پسش زدم وبایه لبخندتلخ گفتم:نه ساسان نه کسی اذیتم میکنه نه چیزی

ساسان بااینکه تردیدداشت اما گفت:باشه سایه سیبیلویه من اما بدون همیشه هرمشکلی داشتی میتونی روم حساب کنی

ایندفعه ازته دل خندیدم وگفتم:سیبیلوخودتی بارآخرت باشه ها

ساسان:خوب دیگه مثل اینکه حالت جااومدپررو شدی پاشوبروکه ازاین به بعدانقدرمهربون نیستم ومیشم همون ساسانی که توسروکله ی هم میزدیم امشبم فقط محض تنوع اینکاروکردم

توهم بایدبشی همون سایه سیبیلویه پررو

من:سیبیلوکه نمیشم پرروهم تویی ناناس

ساسان:بفرما میگم بچه پروویی پاشوبروببینم

بلندشدم رفتم سمت درکه برم بیرون

ساسان:سایه؟

من:بله؟

ساسان:خیلی دوست ...دوست...ندارم

من:خندیدم وگفتم منم همین طور

وخواستم برم بیرون که دوباره

ساسان:سایه؟

من:ایندفعه عصبانی برگشتم سمتش چیه؟

ساسان خندیدوگفت:هیچی درم پشت سرت ببند

من:پرروووووووو

درومحکم بستم ورفتم تواتاقساره لباساشو عوض کرده بودرویه تخت تصمیم گرفتم اذیتش کنم یه دفعه درو محکم کوبوندم بیچاره مامانینا کهفکرکنم تا الان صددفعه بیدارشده باشن واما ساره بودکه باچشمایه ازحدقه درومده روبه روم بود

زدم زیرخنده که گفت:بترکییییییییییییییییی� � سایه

سریع لباسامو عوض کردم وموهامو شستم ورفتو تویه جام وهمه چیزوبرایه ساره تعریف کردم که بهدادچی گفته

ساره:اما من فکرمیکنم اون حرفوبه قصدی زده سایه زودقضاوت نکن اینو مطمئنم

من:نمیدونم ساره هیچی نمیدونم خودمم،خوب تونگفتی از آرین جونت؟

ساره:بله عرضم به حضورت که آرین22سالشه وخانوادشم وضع مالی خوبی دارن ازمنم خیلی خوشش اومده خوب منم همین طور

من:بادابادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا

ساره:اووووووو هنوزنه به داره نه به باره، تازه زوده هنوزشایدفقط دوست باشیم خودت که میدونی بابا مشکلی نداره احتمالا

من:انشاله که هم به دار هم به باره ارین پسرخوبیه

ساره خندیدوگفت:شبخیر

من:شبخیر

ازفرداشروع میکنم نه دیگه آقایه بهدادستوده کم نمیارم

ساره:ای خدا بیدارکردنه این سایه ازهر کاری تویه دنیا سخت تره سایه پاشودیگه اه دختره ی تنبل

من:اه ساره چیه کله سحر؟"

ساره:اهان منظورت ازکله ی سحرهمون ساعت12:30ظهره دیگه؟؟؟؟؟

خندیدم وگفتم:اره یه چیزی توهمین مایه ها حالا میزاری بخوابم؟؟

ساره:عجب روویی داری تو دخترپس پانمیشی نه؟

من:نه بیخودخودتو خسته نکن

یه دفعه پتوروزدکناروشروع کردبه قلقلک دادن

منم غش کردم ازخنده:ساره... ب..سه ..

نه دست بردار نبود بالشتو برداشتم زدم توصورتش

ساره:خیلی بیشعوری

سایه:ای مرگ که نزاشتی یه ذره دیگه بخوابم

بلندشدم وساره هم بانیش بازبهم نگا ه میکردموهامو دم اسبی بستم جلوشم یه تل سفیدیه شلوارک کوتاه باتی شرت سفید تنگ پوشیدم وباهم رفتیم پایین تواشپزخونه ساره که صبحونشو زودکه بلندشده بود خورده بود کلا خروسه کله ی سحربلندمیشه

من:به به سلام به روی ماه مامان رعنام

مامان:علیک سلام دخترسحرخیزم

من:ای بابا امروزهمه گیردادین به خوابیدن من

یه تیکه شیرینی گزاشنم دهنم ودست ساره رو گرفتم ورفتیم تواتاق وطبق معمول تو نت اخه نه اینکه خیلی تفریحات هست کلا تومحیط بیرون ادم نمیدونه کدومشو بره خخخخخخخ اونوقت میگن چراانقدرمیرید تونت با تفریحات ندارین درمحیط بیرون فقط خیابونو وفوش دوسه تا کلا سو استخر.......اینم شد تفریحات؟؟؟؟؟؟؟؟

وقت ناهاربودمامان لازانیا درست کرده بودمنم مثل گارفیلدعاشقشمممممممممم

کلی خوردم وبعدکمک به مامان همه نشستیم دورهم

من:مامان من امروز یه سرمیرم شرکت پیشه بابا وساسان

ساره:راستی سایه من نمیتونم بیام باهات مامانم زنگ زدگفت امشب خالم اینا میان برنامه ی سفروبزاریم

مامان:راستی کجامیریدعزیزم؟

ساره:احتمالا میریم شمال خاله جون

مامان:به سلامتی عزیزم خوش بگذره

ساره:مرسی

من:ای بی معرفت من تواین مدت بودونه توچیکارکنم؟

ساره:خوب توهم بیابریم باساسان

خندیدم وگفتم:شوخی کردم بابا تازه یه ذره ازدستت راحت میشم

ساره:نامردولی شماخواستیدبریدمن بازم میاما باهاتون

من(باخنده):بیخود الازم نکرده جایه اضافی نداریم

من:راستی مامان ما برنامه ی سفرنداریم؟

مامان:چرااحتمالا اماهنوزمعلوم نیست

یکم تلویزیون نگاه کردیم و

مامان:راستی سایه امشب خونه ی بابابزرگ همه دعوتیم توام با بابااینا بیا من زودترمیخوام برم کمکشون کنم

من:باشه مامان

مامان حاضرشدورفت

ساعت5شدومن وساره هم رفتیم حاضربشیم

جین سرمه ای تنگموبامانتویه طوسیه آستین سه ربعموباشال سرمه ایم پوشیدم وبرایه شبم یه تونیک قرمزباساپورت برداشتم بپوشم موهامم مثل همیشه یه وری ریختم تو صورتم وبعدیه آرایش مختصرباساره زدیم بیرون.داشتیم میخندیدیم وراه میرفتیم که یه دفعه دوستان گشت ارشاداومدن جلووگفتن:خانومااین چه وضعیه حجابتون رورعایت کنید.

یه پوزخندزدم وگفتم:بله حتما والکی شالموفقط درست کردم

اونیکی دوست ارشادم گفت:درضمن کفش تابستونیم نپوشید پاهاتون معلومه نامحرم میبینه

دیگه شخصاترکیدم ازخنده که ساره بارنگورویه پریده هی اشاره میکرد نخندالان جفتمونومیبرن بعدازخندیدنم گفتم:ببخشیداحیانا شماتویه تابستون چکمه میپوشید؟

گشت ارشاد:دخترجون کاری نکن ببریم ازت تعهدبگیریموپرونده تشکیل بدیم بروتابیشترازاین عصبانیم نکردی.

خیلی حرفامونده بودرویه دلم که میخواستم بزنم فوقش میبردنم پرونده تشکیل میدادن نمیتونستم کارکنم مهم نیست واسه همین گفتم:حالاشماکه گیرتودادی همهم که میگن ایران کشورآزادیه ومیشه هرکی هرحرفی دوست داره بزنه حالام شمام چه اجازه بدیدچه ندیدمن حرفمومیزنم ،شمافکرمیکنیدهرکسیومیتونی دبه اجبارچادری کنید؟اما به این فکرنمیکنیدچقدرچادر برایه کسایی که سرمیکنن البته بعضیاشون واقعامقدسه وبه میل خودشون اونو قبول کردن نه به اجبار،ماهم جوونیم دوست داریم اینجوری بگردیم اصلا بهشت وجهنممون دست خودمونه البته چه بساخیلیا که چادرسرمیکنن وچه کارایه دیگه ای که نمیکنن وفکرمیکنن فقط باچادرسرکردن میرن بهشت ومن واقعامتاسفم،هرچیزی سالمش خوبه .وقتی حرفام تموم شددیدم خوابالویه خوابالو دارن منونگاه میکنن دست ساره رو گرفتم وبه نوعی دررفتیم تا حواسشون پرت

ساره : اوه باباتوچه شجاعتی داری؟من نزدیک بودگریه کنم

من : نه بابان بایدجلوایناکم بیاری فکرمیکنن با اجباروزور همچی حل میشه این همه مسائل مهم هست تویه جامعه که فقط ازتواینا گیردادن به این

ساره:منم موافقم،حالا دیگه سخرانی بسه امروزبه اندازه ی کافی سخرانی کردی اما کیه که گوش بده بزن بریم

رسیدیم ایستگاه ساره روبغل کردم وکلی بوس ابدار ازش کردم

ساره:ای بابا سفرقندهارکه نمیخوام برم تازه بهت زنگ میزنم

من:آره هیچکیم نه تویه خسیس

ساره : من ؟

من : شوخی کردم بابا کلی خوش بگذرون

ساره:توهم همینطور جلویه بهدادم کم نیار مراقب خودت نبودیم نبودی موقش ازدستت راحت میشیم

من:نامرد باشه توهم همینطور

ساره رفت ومنم یکم بعدسواراتوبوس شدم ومثل همیشه رفتم ته نشستم ازسربیکاری شروع کردم پسرارودیدزدن یکیشون سرپاوایساده بود شلوارجین طوسی باتی شرت صورتی کمرنگ پوشیده بودخداییش قیافش بدنبوداماخیلی لاغربوداصلا خوشم نیومدیکی دیگم نشسته بودوشلوارجین آبی بابلوزمشکی وهیکلشم خوب بوداما دیگه انقدرابروهاش نازک شده بودکه آدم حالش بهم میخوردودختری بودواسه خودش سنگینی نگاهی رورویه خودم احساس کردم ودیدم یه پسرکه درست روبروم بودوداشت بالبخندشیطون منو نگاه میکرد شلوارجین یخی باتی شرت سبز وکتونیه طوسی موهاشم فشن ساده وهیکل خوبیم داشت قیافشم خوب بودوچیزی که توصورتش خودنمایی میکردچشمایه طوسیش بود به خودم نهیب زدم سایه روتو بکن اونور الان پسره چه فکرایی میکنه پیش خودش یه اخم کردم وروموکردم سمت پنجره اما هراز گاهی نگام کشیده میشدسمتش اونم که زل زده بودبه من بالاخ ره ایستگاه موردنظررسیدوپیاده شدم پسرم بامن پیاده شدمنم سریع گازشو گرفتم

پسر:خانوم خانوم توروخدادودقیقه وایسین باورکنین قصدم مزاحمت نیست

نه دیگه داره پررو میشه وایسادم عصبانی برگشتم سمتش : پس اگه مزاحمت نیست چیه؟؟

پسرکه نفس نفس میزدگفت:خاونم میشه لطف کنیدشمارتون روبدید برای امرخیر؟

خندیدم وگفتم:دیدید شمام مثل همه قصدتون مزاحمته فکرکردید من خرم که به این راحتی شمارمو به شمابدم آقابرید مزاحم نشیدلطفا

پسر:نه به خداخانوم محترم من معذرت میخوام شماره ی پرتون روبدیدتا خیالتون راحت باشه

من:اونجوری که بدتره لابدمیخواید واسم دردسر درست کنین

پسر:به خداقسم چنین قصدی ندارم اصلامن کارت ملیمو میدم پیشه باشه راضی میشید؟

من:اما من سنم خیلی کمه فعلا قصدازدواج ندارم

پسریه دستی توموهاش کشیدوگفت:خواهش میکنم خانوم من ازشماخوشم اومده حالا شما یه فرصت بدید

برایه اینکه ازسرم بازش کنم گفتم:

بسیارخوب اما بدونیدجواب من ازالان منفیه

پسر انگاربه حرف من توجهی نکردوباخوشحالی گفت:ممنونم خانم خیلی خیلی لطف کردیدواقعاممنونم

شماره باباروگرفت ورفت. رسیدم شرکت ووایسادم پشت میزمنشی

من:سلام ریتاجون

ریتا:سلام به رویه ماهت عزیزم خوش اومدی بابات فعلاجلسه داره اما داداشت سرش خلوته میتونی بری پیشش

من:مرسی ریتاجونم باجازه فعلا

ریتا:قربونه تو

ریتاجون سی وپنج سالشه وازدواج کرده ویه دخترم داره خیلیم مهربون ودوست داشتنیه وخیلی وقته که منشیه باباست ومنم خیلی دوسش دارم

درزدم که صدایه ساسان اومد:بفرماییدداخل

من:اوه اوه بابامودب توخونه اینطوری نیستی

ساسان خندیدوگفت:تویی بچه پررو،اولا علیک سلام ،دوماچه عجب ازینورا؟

پشت چشمی نازک کردم وگفتم: فکرنکن واسه دیدن تواومدم،اومدم بابا روببینم

اومدسمتم ودرحالی که منو میشوند روصندلی یه ابروشوبردبالا وگفت:بله اونکه معلومه

یکی درزد

ساسان:بفرمایید

سهندکه سرش تویه سری برگه بودوداشت میگفت:ساسان بیااین طرحویه نگاه بندازببیــــــــ...

سرشواوردبالا ونگاش افتادبه من وحرفشوقطع کرد

سهند:ا سلام سایه توهم اینجایی ببخشیدمزاحم شدم

سلام سردی گفتم ورومو کردم اونور

ساسان:نه داداش چه مزاحمتی بیارببینمش

یه نگاه به من کرد ورفت پیشه ساسان

سهند:یه نگاه بهش انداختم توهم ببینی بدنیست

شلوارجین بابلوزچهارخونه پوشیده بودوبهشم میومد

ساسان:باشه نگاش میکنم بعدمیدم به بابا

سهندروبه من لبخندی زدوگفت:باشه پس فعلا با اجازه

منم سری تکون دادم که لبخندش جمع شد

وقتی رفت منم جریانه گشت ارشادو برایه ساسان تعریف کردم جفتی داشتیم میخندیدیم که بابا اومدداخل

بابا(بالبخند):خوب خواهروبرادری شرکتوگرفتین روسرتون

پاشدم بابا روبوسیدم

من: علیک سلام بابایه گلم خسته نباشید

بابا: شمارودیدم خستگیم دررفت

ساسان:بابا این طرحو سهند آورد به نظربدنمیاد منم یه نگاه بهش انداختم بفرمایید

بابا:باشه مرسی خوب منم برم به بقیه کارابرسم شمام خوش باشیدوخندیدو ادامه دا دفقط شرکتو روسرتون نگیرید

سایه:چشم بابایه گلم قول میدیم شرکتومنفجرنکنیم

باباهم خندیدورفت

ازجریانه اون پسره چیزی نگفتم خیلی پشیمون شدم کاش اتفاقی نیفته!

آقایه سجادی که یه مردپیرخیلی مهربونه واسمون شربت آورد

من:سلام آقایه سجادی دستتون درد نکنه

آقایه سجادی:نوش جونتون باشه دخترم

ساسان:دستتون دردنکنه زحمت کشیدین

من:ساسان تومثلا نقشت تو این شرکت چیه؟واسه خودت بیکاریانه؟منم بیام اینجا بشینم بلکه یه حقوقیم من بگیرم

ساسان:نخیربی سیبیل خانوم من الان سرم خلوته اما اگه طرحایه مختلف بریزه وزمینه ساختش فراهم بشه بایدبرایه کارایه مختلف بریم زمینارو ببینیم اونوقته که دیگه یه ثانیم سرم خلوت نیست

خندیدم وگفتم:خیله خوب حالا فهمدیدم کارم بلدی ببینم حالا کی میشم خواهرشوهر

ساسان خندیدوگفت:ای شیطون

ووقتی برگشت تایه برگه برداره آروم گفت:به زودی

عین جت رفتم جلوش:چشمم روشن طرف کیه؟

ساسان خندیدوگفت:اوم خوب تونمیشناسیش

من:خوب مشخصات بده

ساسان بالبخندموذی:صورته سفیدباچشمایه مشکی ولی متاسفانه به دلیل یه بیماری تو بچگی همه ی موهاش سفیدشده اما بهش میاد برایه منم مهم نیست اما یه مشکله دیگم هست هم یکم ازمن بزرگتره و....وشوهرم داره اما چه کنم دیگه دله عاشق این چیزاسرش نمیشه

چشمام شدچهارتاوگفتم:خاک توسرت داری همسردزدی میکنی؟حالا اسمش چیه؟من عمرا بزارم باهاش عروسی کنی اصلامیرم به شوهرش میگم

ساسان قیافشومظلوم کرد وگفت:اا دلت میاد عشق بینه مارو به هم بزنی؟تازه اسمشم درحالی که باقیافه ی خندون به من نگاه میکرد گفت:مامان بزرگ مهریه بعدم غش غش خندید

دلم میخواست بکشمش این همه مدت منوسرکارگزاشته بوددادزدم ساسان میکشمت بعدم پاشدم دویدم دنبالش

من:این همه وقت منو سرکارمیزاری پسره ی پررو حالتو جامیارم آخرش خسته شدونشست رو صندلی منم رفتم میخواستم حاشوجابیارم کهبادستاش مانع میشد

ساسان باخنده:ساسان بسه دیگه توروخدا

من:تاتوباشی دیگه منو سرکارنزاری

ساسان:خوب دیگه سایه خانوم بروکیفتوبردارتابابام بیادپیش به سویه خونه ی مامان بزرگ مهری واگه موافق باشی شبوبمونیم اونجا؟

من باخوشحالی:ایووووول

ساسانم بلندخندیدوگفت:پس بزن بریم زلزله

ریتا:بهبه خواهروبرادرچه تیپیم زدن به سلامتی میرین خواستگاری ئاسه ی ساسان؟

خندیدم وگفتم:نه بابا ریتاجون کی به این زن میده؟

همه باهم زدیم زیرخنده که سهندم اومد

سهندبالبخند:خوب بااجازه منم برم دیگه ریتاجون شمانمیری برسونمتون؟

ریتا:چراعزیزم آقایه ستوده بیان منم مزاحمت میشم

بابااومد

ریتاجون:آقایه ستوده جلسه ی هفته ی دیگه افتادعقب فکرکنم کاری براشون پیش اومده خیلی عذرخواهی کردن

بابا:بسیارحخوب ممنونم خانم محمودیان

ریتاجون وسهندم خداحافظی کردن ورفتن

ماهم سوارشدیم ورفتیم بالاخره رسیدیم به خونه ی حیاط داره باصفشون یه پذیاریی بزرگ با آشپزخونه پایین بودوحموم ودستشویی ودوتا خوابم بالا

یه حیاط بزرگ خوشگل دوطرف دوتا باغچه ی بزرگ پراز گل رز وبنفشه ودرخت توت بویه گلا پیچیده بدیه نفس عمیق کشیدم یاددورانه کودکی افتادم که زمستونا آقاجون برامون سرسره درست میکرد وهمگی بازی میکردیم

رفتیم داخل همه بودن ودوباره جمعمون جمع بود پریدم سمته مادرجون وکلی بوسش کردم

مادرجون:الهی قربونت بشم خوشگل من خوش اومدی

بعدم بابابزرگو کلی بوس کردم اونم کلی قربون صدقم رفت

یکی یکی باهمه سلام احوال پرسی کردم وقتی رسیدم به عمو

عمو:سلام ماه تابان عمو

عموروبغل کردم وبوسیدم محبوبه جونم همچنین رسیدم به بهدادفکرم پرکشیدورفت تویه تولدسهند به حرف بهداد توبرایه سهندمناسبی دوباره ناراحت شدم

همه ی فکرارو ازخودم دورکردم وخونسردگفتم:به به سلام پسرعمو

بهدادبالبخند:علیک سلام دخترعمویه شیطونه من بعدم دستشواورد جلودست سردمو گزاشتم تودستایه گرمش انگارتمام گرمایه وجودش به من منتقل شد

دستمو ازتودستش دراوردم ورفتم تا لباسامو عوض کنم که....

مامان:علیک سلام بقیرودیدی دیگه ماروفراموش کردی؟

من:نه رعنا خانوم من

مامانو بوسیدم ورفتم بالا تواتاق خاله تا لباسامو عوض کنم

اتاق خاله رو خیلی دوست دارم چون کتابخونش پرازکتاب منم که عاشق کتاب

سریع لباسامو عوض کردم ورفتم پایین نشستم کنارخاله پروین

من:چه خبرخاله جون؟

خاله :سلامتی عزیزم خبرادسته شماست

من:ای بابا چه خبری شماکه شوهرنمیکنی این لباسایه ما کوچیک شده ازبس نپوشیدیم

خاله خندیدوگفت:اولا برایه عروسی من بایدلباس نو بخری دوما به زودی

چشمام ازتعجب گردشد،گفتم:واقـــــــــــ� �ــــــعا؟

خاله:آره عزیزم پاشوبریم تواتاق

بلندشدیم بریم تواتاق که ساسان گفت:ای بابا خاله دخترونه پسرونش میکنید؟

خاله خندیدوگفت مگه استخره؟نه عزیزم من باسایه کاردارم میریم تواتاق

رفتیم تویه اتاق

من(باهیجان):خوب خاله بگو دیگه

خاله منو نگاه کردوشروع کرد به تعریف کردن:اون هفته عروسیه یکی ازدوستام بودکه دعوت شده بودم ،پیراهن آبی آسمونیه آستین حلقه ای ورویه باسن وشکم مرواریدایه سفیدداره رو با شال روش پوشیدم موهامم صاف کردم وبالاشم با یه کلیپس جمع کردم باآرایش ملایم آبی عروسی توباغ ومختلط بودباچندتاازدوستام سریه میزنشستیم وقتی المیراوعلی دست تو دست هم اومدن رفتیم وقتی دوباره نشستیم یه پسرخیلی نظرم رو جلب کرد

اینجاش که رسیدباخنده گفتم:شمام آره خاله؟

خاله خندیدوگفت:بچه پررو حالا بقیشو گوش کن

خلاصه پسره داشت وسط میرقصیدبادقت بهش نگاه کردم قدبلندوهیکلشم که خیلی خوب بود موهاشم ساده درست کرده بود،ابروهاوبینی خوش فرم ولبایه معمولی وچونشم یه چاله فضایی داشت که خیلی صورتشو جذاب کرده بود رنگ چشماشو که نگوسبززیتونی ویه جوری بودبعداکه ازنزدیک دیدم دورمردمکش سبزپررنگ ویه لایه طوسی بودخلاصه خیلی عجیب اما جذاب کت وشلوار مشکی بابلوزطوسی وکروات مشکی پوشیده بودهمونطور جذبش شده بودم که بانگاش غافلگیرم کردومنم سریع نگامو دزدیدم یکم که گذشت صدایه گیرایی گفت:ببخشیدخانوم

روموکردم سمته صداکه ببینم کیه صاحب این صدایه قشنگ؟سرموکه برگردوندم با چشمایه خندون زیتونیش داشت منو نگاه میکرد

گفتم:بله؟

گفتش:من آرشام هستم پسرخاله ی دامادافتخارمیدین؟

منکه پاک هول شده بودم گفتم :چی؟

پسرم یه لبخندقشنگی زدوگفت:افتخاررقص میدین خانوم زیبا؟

دیدم اگه قبول نکنم خیلی زشته واسه همین قبول کردم

روبرویه هم میرقصیدیم واون ازخودش گفت منم یکم ازخودم گفتم خلاصه که خیلی مودب بودچندروزبعدازعروسی هم که دوستم زنگ زدوگفت:آرشام خیلی ازت خوشش اومده وعجله داشته که حتما باپدرت درمیون بزاره منم شماره ی خونه رو دادم تابرایه امرخیرمزاحم بشن منم که جوگیرکلی خوشحال شدم اونام زنگ زدن وقراره دوشنبه بیان والانم اینجاجمعیم که بابا همینو بگه

باخوشحالی پریدم بغل خاله وماچ آبدارش کردم وگفتم:پس خالم تویه نگاه عاشق شده وای چه رمانتیک

خاله خندیدوگفت:حالا نوبته خودتم میشه خانومه پررو

خنده کنان رفتیم پایین گویا بابابزرگ موضوع رو به همه گفته بودچون قضیه یه جورایی جدی بودوهمه به خاله تبریک گفتن

سفره رو انداختیم وشاموخوریدیم ومنو خالم ظرفارو شستیم وبعدازمرتب کردن وچایی ریختن توسط خاله رفتیم پیشه بقیه نشستم رویه مبل کناربهداد

من:چی شده پسرعموامشب کم حرف شدی؟

بهدادلبخندی زدوگفت:تاوقتی تویه زلزله هستی که اجازه حرف زدن به مارو نمیدی

اخم کردم وگفتم:ااا عجب رویی داری تو منکه همش پیشه خاله بودم کی حرف زدم

بهداد:خیله خوب حالا اخم نکن زشت میشی

بیشتراخم کردم که باخنده گفت: اوه اوه شدی مثل هیولا دندوناتو ببینم نکنه خون آشامی لابدالانم چشمات قرمزمیشه

من:ا بهداد خودتومسخره کن هیولا خودتی بعدم زبونمو واسش دراوردم ورومو کردم اونور

که صدایه خندش گم شد توزنگ گوشیه بابا

همه ی صداها خاموش شدنمیدونم چرا همه زل زده بودن به بابا

بابا:سلام بفرمایید؟

- به جانمیارم آقایه راد

- امرخیر؟

تنم یخ بست ضربان قلبم تندترشدیادپسره افتادم

همه با تعجب به بابا نگاه میکردن

-بله بله قدمتون رویه چشم فرداشب درخدمتیم

-این چه حرفیه خواهش میکنم خدانگهدار

باباکه گوشیوقطع کردمامان پرسید:کی بودمحمد؟

بابا بالبخند:خواستگاربرایه سایه

بااین حرف چایی پریدتودهن بهداد وشروع کردبه سرفه کردن عموزدپشتش

بابابزرگ:ای بابا برایه سایه که خیلی زوده هنوز

مامانمم حرف بابابزرگو تاییدکرد

بابا:اگه کیسه خوبی باشه چراکه نه سایه اونطوریم میتونه درس بخونه تازه منم خیالم راحته که به شخص قابل اعتمادی سپردمش حالاچه فرقی داره الان یا چندساله دیگه مگه نه سایه؟

ازتویه بهت درومدم بیرون:گفتم بابا ببخشیداما من مخالفم اصلا نباید اجازه میادین بیان

بابا:عزیزم حالا بزاربیان تو ببینیمشون شایدنظرتوهم تغییرکنه

دوباره یادحرفا وکارایه بهداد افتادم


امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
جمعه 16 بهمن 1394 - 13:47

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر hadiseh | fatima77 | romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت5
واسه ی هین برایه حرص دادنش سرموانداختم زیروگفتم:چشم بابا هرچی شمابگین


همه دست زدن ومادرجونم گفت:فکرکنم دوتاعروسی داشته باشیم

سرخ سرخ شده بودم برگشتم وبهدادو نگاه کردم به نظرمیومدرنگش پریده بانگاه سردوبی روحش برگشت سمته من وزل زدتویه چشمام انگارداشت دنبال چیزی میگشت منم نگاموندزدیدم چشمامو به بی حس ترین شکل دراوردم

تعجب وبهت وسوال همه چی باهم میشدتونگاش پیداکردیه اخم اومدرویه صورتش ویه دفعه بلندشدوباصدایه آرومی گفت:ببخشیدمن یکم حالم خوب نیست میرم تویه حیاط

محبوبه جون:چیزی شده بهداد؟

بهدادبانگاه بی تفاوت:نه فکر کنم یکم خستم

دوباره گیج شدم اونکه منو نمیخواد شایدواقعا فقط خستس واقعا نمیدونم

باصدایه دایی به خودم اومدم

دایی:پس به سلامتی بایددودست لباس بگیریم

عمو:ای بابا هنوزنه به باره نه به دارهبه نظرمنم برایه سایه هنوززوده

باحرف عموکاملا موافق بودم بعدیکم بحث سرچیزایه دیگه ای شد اما بهداد هنوز نیومده بود تو یه دفعه ای تصمیم گرفتم برم پیشش سریع ازجام بلندشدم وگفتم:من برم ببینم بهداد حالش خوبه؟

محبوبه جون بالبخندگفت:خوب کاری میکنی عزیزم مرسی

سری تکون دادم ورفتم تویه حیاط بهدادنشسه بودلبه ی باغچه وداشت گلارونگاه میکرداما توفکربودیواشی رفتم پیشش هنوزمتوجهم نشده بودگفتم:پسرعموحالت خوبه؟

بهدادبرگشت وگفت:تویی سایه؟

خندیدم وگفتم:پس میخواستی کی باشم؟

بهدادباسردی:هیچکی

فکرکنم ازاومدنم ناراحت شده بودبهش گفتم:فکرکنم ازرویاهایه شیرینی کشیدمت بیرون که اینطورناراحت شدی؟

پوزخندی زدوطوری که انگارداره باخودش حرف میزنه گفت:هه رویایه شیرین

نشستم کنارش مدتی تویه سکوت سپری شد

بهداد:سایه تواون پسرومیشناسی؟

بهش نگاه کردم کنجاوانه داشت منو نگاه میکرد خوب یه جوری بودکه تصمیم گرفتم همچیو بهش بگم

من:خوب...راستش

بهداد:بامن روراست باش

منم کل جریان ظهرو واسش تعریف کردم

آخرکه تموم شدانگاربهش سوزن زده باشن بلندشدمعلوم بودعصبانیه واسه همین دادزد:سایه تونمیدونی نباید به این راحتی به دیگران اعتمادکنی یه دفعه یه پسرتوخیابون پیداش میشه وتو بدونه اینکه بشناسیش شماره ی عمو رودادی بهش واقعا که تونمیدونی هنوزسنت مناسب ازدواج نیست؟یعنی انقدرعجله داری؟

یه چیزی ته دلمو قلقلک داد ازعصبانیتش خوشحال شدم واسه همین پرسیدم:

خوب چی کارمیکردم؟بعدشم توواسه چی اینهمه عصبانی میشی؟

بهداد:خوب این لامصبو( درحالی که داشت به گوشیش اشاره میکرد)بیخودی اختراع نکردن میتونستی به ساسان زنگ بزنی یانه به من نمیتونستی؟بعدشم چونکه ...چونکه تومثل خواهرم میمونی

یه لرزافتادتووجودم دوباره این جمله ی لعنتی اخمام رفت توهم ودوباره عصبانی شدم وسریع بلندشدم یه نگاه عصبانی به چشماش که داشت باتعجب نگام میکرد انداختم وگفتم:پسرعمو من یه برادردارم اونم ساسانه ومواظبمه بعدشم اونم که مخالف نیست حرفایه عموروهم که شنیدی؟تازه تصمیمایه من تواین زمینه خیلی به ساسانم ربط نداره چه برسه به تو راستی سن ازدواجم خودم میدونم کی مناسبه شایدیه وقت خواستم زودترازدواج کنم تابه قول تو شایدازدست این مزاحمایه وسط خیابون راحت بشم

همه ی ایناروگفتم وبدونه اینکه بزارم بهدادکه دوباره عصبانیتش برگشته بودحرفی بزنه رفتم داخل ودرو محکم بستم که یه صدایه خیلی بدی داد وهمه برگشتن سمتم سریع لبخندزدم وگفتم:ببخشیدازدستم ول شد

عمو:عزیزم بهداد نیومدداخل؟

من:الان میادعموحالشم خوبه

رفتم نشستم رویه مبل ومشغول حرف زدن بافرشته جون شدم طنازم که مثل همیشه خواب بود بهداداومد داخل ویه نگاه انداخت به من هنوزم عصبانی بود

سرم روباحرص برگردوندم

بابابزرگ:بهدادجان حالت خوبه؟

بهدادبالبخندزورکی:بله بابابزرگ بهترم

بهدادم رفت نشست پیشه ساسان واونام مشغوله حرف زدن شدن وچنددقیقه بعدصدایه خنده هاشون اوج گرفت پررو انگار نه انگار چنددقیقه پیش همچی عصبانی بودودادمیزد

بابابزرگ:اگه عروسیه پروین جوربشه بعدش قرارمسافرتو میزاریم چطوره؟

بابا: بابا پس عروسیه سایه چی؟

بابابزرگ: ای بابا حالا وایسا بیان خوب اونوقت سایه ام باشوهرش میاد

یه نگاه زیرزیرکی به بهدادکردم:خیلی خونسردداشت بابابزرگونگاه میکرد

ازدست کارش حرصم گرفت

بامسافرت شدیدموافق بودم واسه همین باذوق گفتم:عالـــــــــــــــــ� �ـــــیه بابابزرگی

همه ازکارناگهانیم خندیدن به جزبهدادکه اخماش رفت توهم

بابابزرگ: دخترم عجله داریا چه ذوقیم میکنه میگیم باشوهرش میاد بعدباخنده ادامه داد توالان بایدهزارتارنگ عوض کنی

آخ آخ تازه فهمیدم چه گندی زدم من منظورم مسافرت بودسریع گفتم:نه بخدابابابزرگ منظورم مسافرت بود

دوباره بابابزرگ خندیدوگفت:میدونم دخترم شوخی کردم

عمو:حالا کجابریم؟

راستش من یه تصمیمی گرفتم البته اگه بقیه موافق باشن،بریم ویلایی که تویه رامسره واونجابمونیم؟

من یکی که دیگه حرفی نزدم اما واسه خودم داشتم بالا پایین میپریدم ازتصورات خودم یه لبخنداومد رولبم

ساسان باخنده:من میتونم نظرموبگم؟

بابابزرگ:آره بگوپسرم

ساسان: به قول سایه عالــــــــــــــــــــــ ـــــــــــیه

دوباره همه خندیدن ومنم همین طور.

حتما ساره ام تااون موقع برمیگرده کاش خانوادش بزارن بامابیاد

درحین میوه خوردن هم صحبت درباره ی مسافرت بودآخ جون که چه حالی میداد واسه کنکورم خیالم راحته چون درسایه سالایه گذشتروکنکوری خوندم بقیشم خدابزرگه ظرفایه میوه روهم جمع کردیم وشستیم

مامان: سایه ،ساسان حاضرشید میخوایم بریم

ساسان:شرکت که فرداتعطیله منو سایه امشب میمونیم اینجا

بابابزرگ:خیلیم عالیه ماهم تنها نیستیم

مامان بزرگ:بهداد جان توهم بمون پیشمون

بهداد:نه ممنونم مامان بزرگ انشالله یه وقته دیگه

عمو:بهدادفرداکه شرکت بستس بهتره ت.هم بمونی

بهدادیه نگاه عصبی وتندبه من کردوگفت:باشه بابا میمونم

منم شونم روبالا انداختم ورفتم وطنازروبوسیدم

ازهمگی خداحافظی کردیم

دایی موقع خداحافظی گفت:عزیزم انشالله خوشبخت بشی

زیرچشمی به بهدادنگاه کردم نگاش سردبود واقعابارفتاراش منو گیج کرده

مامانم روبه ساسان:فردازودبیاید تاسایه واسه ی شب حاضربشه وکمکم کنه

ساسان گفت:ای به چشم خودم عروس خانومو میارم فقط زحمت ماشین گل زدن بابهداد

بهدادپوزخندی زدوگفت:اونو به موقعش آقاداماد انجام میده

کلمه ی دامادویه جوری باحرص گفت که باعث شدنیشم بازبشه

ساسان:نخیرمثل اینکه بدشم نمیاد خانوم عمرا تامن زن بگیرم بزارم شوهرکنی پسری گفتن ودختری ،کوچیکی وبزرگی

منم که خودتون میدونیدبرایه حرص دادن بهداد(بالبخند)گفتم:اوه ساسان اون رسمه قدیمه

ساسان:به به فکرکنم همین فرداشب واسه ی اینا عقدکنون میگیریم

همه خندیدن وگفتن:انشالله

ای بابا دستی دستی خودمو عروس کردم رفت بهدادم خفن قرمزشده بود

گفتم:خوب حالا بهدادنمیخوادعصبانی بشی اول واسه ی تو زن میگیریم بعدمنو شوهرمیدیم تا دلت نخواد

بهدادم بالبخندگوشه ی لبش مستقیم زل زد توچشمام وگفت:اوهوم بدمم نمیاد

عمو:آی پسر پس کم کم بایدواست آستین بالا بزنیم

ایندفعه چشمایه من بودکه ازحدقه زده بودبیرون واقعا تضادبین رفتاراشو درک نمیکنم یعتی واقعا واسه همین اخم کرده بوده پس دوست داره زن بگیره!

همگی رفتن مادرجون وبابابزرگم که خسته بودن رفتن زود بخوابن وفقط موندیم ما،هرکدوممون یه لباس راحتی مثل بچگیامون اینجا گزاشته بودیم تاهروقت میایم اینجا بپوشیم بلوزآستین کوتاه باشلوارسه خط مشکی پوشیدم وموهامم بازکردم تا نفس بکشن،خاله هم بلوزشلوارمشکی وساسان شلوارک باحلقه ایه طوسی وبهدادم شلوارسرمه ایه ورزشی بایلوزسرمه ای پوشیدنوبهدادتوهرلباسیم جیگرمیشه

خاله:بچه ها یه فیلم ترسناک گرفتم موافقیدباهم ببینیم

ساسان:بـــله ،راستی خاله تامیتونی ا ز دورانه مجردیت استفاده کن که به زودی پایان میپذیره

باحرف ساسان همه خندیدیم وخالم گفت:اتفاقا همین قصدودارم

خاله فیلمو گزاشت وماهم چراغارو خاموش کردیم وفقط نورتلویزیون بودکه اطرافو روشن میکرد اسم فیلمش( جنگل شیطان )بودواقعا ترسناک وچندش

ساسانم وسطاش مسخره بازی درمیاورد منم طوری وانمود میکردم مثلا نترسیدم مننشسته بودم لبه ی مبل وساسانم کنارم،کنارساسانم بهدادوبعدم خاله وسطایه فیلم بودکه خاله وساسان خوابشون گرفت ورفتن بخوابن راستشو بخوایدمنم ترسیده بودم وخواستم برم اما باحرفه بهدادپشیمون شدم

خاله:شمانمی خوابید؟

بهداد:منکه نه تازه داره جاهایه حساسش میرسه البته بعضیااگه میترسن بهتره بخوابن

بااینکه خیلی ترسیده بودم گفتم:نه منم بیدارمیمونم

ساسان:باشه شب خوش

وقتی رفتن ترسم دوچندان شدسعی میکردم صحنه های خیلی وحشتناکشو چشمامو ببندم یواشی رفتم به بهدادنزدیکترنشستم که باعث شدیه پوزخندزدوگفت:منکه گفتم اگه میترسی بروبخواب

من:نخیرمن نمیترسم الانم چون جا خالی بوداومدم اینورتر

بهداد:پس اگه نمیترسی چراچشماتو میبندی؟

اه لامصب حواسش به فیلم بوده یامن!

میخواستم بهش ثابت کنم که نمیترسم واسه همین خونسردگفتم نگاه میکنم وبعدهم مستقیم زل زدم به تلویزیون که شانس بد من همون موقع شیطون تبروبرداشت وسرپسررو قطع کردوتلویزیون خامو ش شدوهمه جا تاریک سکته زده بودم میخواستم یه جیغ بنفش بکشم که بهدادسریع دستشو گزاشت جلویه دهنم باوحشت زل زدم توچشماش که داشت منو نگاه میکرد اونم زل زدبه من چشماش تویه تاریکی برق میزد.

بهداد:سایه نترس میخوام دستمو بردارم جیغ نزنی ها همه بیدارمیشن

سرموتکون دادم آروم دستشوبرداشت ویه نفس عمیقی کشیدم

من:یعنی برقارفته؟حالا چطوری بایدبریم بالا هیچی معلوم نیست

بهداد:فکرکنم آره ،نمیدونم دارم فکرمیکنم

خیلی بهم نزدیک بودیم گرمایه تنش باعث شده بودترسم کم بشه سرموبرگردوندم مخالفش تابلکه اگه چیزی معلوم باشه بتونم یه چیزی پیداکنم یه دفعه یه چراغ توسرم روشن شدیادم افتادمادرجون همیشه تویه کابینت اول آشپزخونه شمع داشت خیلی خوش حال شدم باذوق برگشتم سمت بهدادکه همزمان بامن برگشت سمتم فاصله ی صورتامون چهارتا انگشت بودحرفم یادم رفت زل زدم توچشماش اونم همین طورنگاهش یه جوری شده بود.چشماش ازرویه چشمام سرخوردورفت سمته لبام وروشون ثابت شد راستشوبخواین بدمم نمیومد اما...اما یه چیزی مانع میشدمن نمیخواستم اون منو برایه نیازاش بخواد پسراخیلی زودکنترلشونو ازدست میدن،بهدادآب دهنشوقورت دادوآروم زمزمه کرد:میدونی چشمات یه برق قشنگی داره؟

ازاعترافش خیلی لذت بردم

گفتم:چشمایه توهم...

بهداد:اون برق ماله...

احساس کردم همونجورسرش داره میادجلووجلوتر

یه صدایی درونم میگفت:سایه نزاراین اتفاق بیفته اون تورو دوست نداره اون پسره وهمه ی پسرانیازایی دارن نزاربعدها بااین کارش غرورتو بشکنه

خیلی کم مونده بود بهم برسه وچشماشم بسته بودسریع گفتم:بهدادمن یه راه حل پیداکردم

چشماشو بازکردوبه چشمام یه نگاه کردانگارتازه فهمیدداشته چیکارمیکرده سرشوکشیدعقبو وبعدم انداخت پایین ویه آه بلندکشیودستشو عصبی کشیدتویه موهاش

باصدایه لرزون ونا راحتی گفت:چه راهه حلی؟

اصلابه رویه مبارکشم نیاورد منم بیخیال گفتم:مادرجون همیشه تواولین کابینت شمع میزاره

بهداد یه نگاه سریع به من انداخت وگفت:توهمینجابشین من میرم شمعو پیداکنم

باالتماس بهش نگاه کردم میترسیدم منو تنهابزاره اما برام سخت بودکه بگم اما فعلاچاره ای جزاین نداشتم واسه همین گفتم:بهدادمنم میام من...اینجاتنهایی میترسم

نگاهش مهربون شداومدپیشم وگفت:نترس من اینجام،قول میدم زودپیداش کنم وبیام توهمینجا بشین تامن بیام

بااینکه هنوزم میترسیدم ا ما بهم قول دادگفتم:باشه اما زودبیا

لبخندی به من زدوآروم رفت متاسفانه فاصله ی آشپزخونم زیادبود.یه مدت گذشت اما نیومدهم نگران شدم هم خیلی میترسیدم.تصمیم گرفتم برم پیشش بلندشدم ا ما چشمام جایی رونمیدید برقم که هنوزنیومده بود،خیلی بااحتیاط قدم برمیداشتم داشتم میرفتم که یه دفعه پام خوردبه چیزی ویه جیغ خفیف زدم وافتادم زمین پام خیلی دردمیکرد فکرکنم باصدایه جیغ من بودکه بهدادباشمعی که دستش بود اومدپیشم

بهداد:سایه چی شد؟خوبی؟

ناله ای کردم وگفتم:نه اصلا پام خیلی درد میکنه نمیتونم بلندبشم

بهدادکه عصبی شده بودگفت:مگه من بهت نگفتم بشین اینجا تامن بیام ها؟

چرابه حرفم گوش نکردی دخترخوب؟

درحالی ازدرد اخم اومده بود رویه صورتم گفتم:خوب طول کشیدمنم نگران شدم ،هم میترسیدم

خنده ی مهربونی کردوگفت:من شمعوزودپیداکردم ما چوب کبریتو متاسفانه پیدانمیکردم که اونم باهزارجون کندن پیداشد

دردخیلی بدی پیچیدتوپام که آخم دراومد

بهدادنگران گفت:میخوای برم لباساتوبیارم بریم دکتر؟بعدم بلندشدکه بره

دستشوگرفتم وگفتم:نه نه نمیخواد فقط ضرب دیده استراحت کنم خوب میشه

بهداد:باشه پس بزاربرم یه مسکنی چیزی پیداکنم که بتونی شب بخوابی

من:باشه مرسی

بهدادرفت وبعدازچنددقیقه اومد.

قرصوخوردم

من:مرسی بهدادمیشه کمکم کنی که بلندشم بریم بالادیگه؟

بهدادمکثی کردوگفت:بااین پات؟نه این شمعوبگیردستت

شمعوازش گرفتم نمیدونستم میخوادچیکارکنه

یه دفعه دستشوانداخت زیرسرم وزانوهامم بغل گرفت

تمام وجودموگرگرفت وبهش نگاه کردم اونم بهم نگاه کردویه البخندمحواومدرویه لبش،شایداین آخرین باریه که توبغلشم چشماموبستم وسرموتکیه دادم به سینش نمیخواستم اون شب اصلا تموم بشه ازآینده ی نامعلوم میترسیدم بهداد خیلی آروم راه میرفت شایداونم حس منوداشت یاشایدم...خوب حتماسنگینم واسه ی همین

باتمام وجودم بویه تنشوبلعیدم وذخیره کردم سنگینیه نگاشوحس میکردم که بانگاهش ذوبم میکرد

بالاخره رسیدیم به اتاق باپاش درکه نیمه بازبودخیلی آروم بازکرد آروم گوشه ی چشماموبازکردم خاله روتخت خواب بودجایه منم روزمین کنارتخت بودبهدادرفت نزدیکه جام وهمونطوروایسادوبازم نگاشوانداخت به من انگارنمیخواست منو بزاره زمین خوب منم همینطور

بالاخره صداش اومدکه میگفت:سایه خوابی؟

چشماموآروم بازکردم واقعا داشت تویه بغلش خوابم میبرد

من لبخندزدم وگفتم داشت خوابم میبرد شرمنده که اذیت شدی

بهدادلبخندی زدوگفت:نه توخیلی سبکی بایدبه رعناجون بگم غذازیادبهت بده بخوری

آروم خندیدم و گفت:پات خوبه؟

واقعابهترشده بودم گفتم:آره بهتره

بهداد:شب هرچی خواستی میتونی به گوشیم زنگ بزنی میزارمش روویبره باشه؟

گفتم:باشه

بهداد:خوب دیگه بهتره بخوابی چشمات خماره خماره

این حرفوزدامامنو نزاشت زمین خندم گرفته بود گفتم:احیانا چطوری بخوابم؟میشه بزاریم زمین؟

زیرلب چیزی گفت که نشنیدم وبعدم منو خیلی آروم گذاشت توجام

بالبخندبهش گفتم:ممنونم بابت همه چی پسرعمو

حس کردم یه لحظه یه جوری شدوسریع گفت:خواهش میکنم شبت خوش سایه

بعدم سریع رفت بیرون

پتوروکشیدم روم وبه تک تک لحظه های امشب فکرکرد تاخوابم برد

خاله:ای دخترتنبل پاشوببینم،معلوم نیست تو بهداد دیشب تا ساعت چندبیدارموندیدکه جفتتون تا این ساعت خوابیدین

بایادآوری دیشب لبخندی به رویه لبم اومد وکش وقوسی به بدنم دادم،حتی یادآوریشم یه جورایی یه حس آرامشی بهم میداد

خاله:چه لبخندیم میزنه پاشوببینم عروس خانم

نشستم تویه جام وبه خاله که داشت منو نگاه میکرد،نگاه کردم وگفتم:ا خاله چی چیوعروس خانم عروس خانم حالا که چیزی معلوم نیست این منم که بایدبه شمابگم عروس خانم

خاله خندیدوگفت:خیله خوب حالا چرا عصبانی میشی؟اصلا چه اشکالی داره بگو عروس خانم

من:پس مثل اینکه بدتم نمیادخاله البته اگه یه چشم خوشگلشم گیرمن میومد دوست داشتیم ولی ماله من چشماش طوسیه

خاله:ا مگه پسررودیدی؟

اوه چه گندی زدم مثلا میخواستم بجزبهداد به کسی نگما ،بیخیال خاله خودیه ماجرارو واسه ی خاله هم گفتم،خاله هم مثله بچه ها داشت با ذوق گوش میدادبه حرفام بعدشم گفت:پس معلومه تویه نگاه عاشقت شده هااگه ازدستش بدی دیوونه ای

من:ای بابا خاله حالا بزارین بیان تا بعدش خدا بزرگه راستی خاله اینو فقط شماوبهداد میدونین ونمیخوام دیگه کسی بدونه

خاله:باشه عزیزم

خاله رفت پایین ومنم رختخوابارو جمع کردم،موهامو دم اسبی بستم ودست وصورتمم شستم ورفتم پایین،ساسان وبهداد نشسته بودن سرمیزصبحانه ومامان بزرگ وبابابزرگ وخاله هم داشتن تلویزیون نگاه میکردن

من:سلام به همگی صبح بخیر

بابابزرگ:سلام عزیزم

مامان بزرگ:سلام ظهرتوهم بخیرگلم

خندیدم وبه ساعت نگاه کردم آره ساعت11بودرفتم ونشستم روبرویه ساسان وبهداد

ساسان:چطوری عروس کوچولو؟

یه نگاه به بهداد کردم که لقمه تویه دستش ثابت موند

من:اوه تووخاله هم گیردادینا حالا بزاریدبیان بعدشم خاله عروسه اصلیه نه من

ساسان خندیدوگفت:اوه بله بله فراموش کرده بودم خانوم

ساسان:راستی فیلمش چطوربودبهداد؟

بهدادیه نگاه پرشیطنت به من انداخت وبالبخندرویه لبش به ساسان گفت:خیلی باحال بود کلی با سایه حال کردیم

ساسان:نه بابا سایه!؟

من:بلــــــــه چی فکرکردی آقاساسان فیلمه خیلی توپی بود

بعدم جفتی بابهدادکلی خندیدیم،ساسانم که معلوم بودچیج شده که چه خبره دیگه سوالی نپرسیدوصبحونشو تموم کردورفت پیشه بقیه

بهداد:سایه پات بهتره؟

لبخندزدم وگفتم:آره خوبه سلام میرسونه

بهدادم خندیدولیوان چاییشو برداشت که ساسان بلندازاون طرف گفت:سایه زودصبحونتوبخورکه بریم مامان گفت بایدواسه ی شب حاضربشی

یه دفعه چایی پریدتو گلویه بهدادنمیدونم چرا این هردفعه داره چایی میخوره میپره توگلوش خوب بچه حواستو جمع کن دیگه یه لیوان آب براش ریختم وقتی خورد آروم تر شد

بهداد:ممنون

بعدم خیلی سریع اازجاش بلندشدورفت،بازم من موندم وهزارجورفکروخیال

بلندشدم ومیزو جمع کردم رفتم پیشه بقیه وبه ساسان گفتم:بلندشوبریم

بهدادخیلی خونسردگفت:آره دیگه بهتره بریم چون منم بعدازظهریه قراری دارم که بایدبرم حاضربشم بعدشم براش یه اس ام اس اومد که بالبخندشروع کرد به خوندنش،واقعا درحا ل ترکیدن بودم خوش به حال دوست دخترش حتما با اونم قرارداره دیگه نمیدونم شایدم اصلا دوست دخترنداره واین قرارم کاریه واااای دوباره دیوونگی اومدسراغم .خـــــــــدا،خیلی سخت بود اما منم مثل خودش سعی کردم خونسردباشم وگفتم:آره ،پس بریم که بهدادم دیرش نشه

یه نگاه کوتاه بهش انداختم حس کردم که نگاهش متعجبه بعدم رفتم تویه اتاق تاحاضربشم سریع حاضرشدم ورفتم پایین ومامان بزرگ وبابابزرگ وخالرو بوسیدم

بابابزرگ:خدانگه دارت باشه عزیزم

مامان بزرگ:گلم هرچی قسمت باشه ،سفیدبخت بشی انشالله

خاله:عزیزم بهم خبربده چی شدهاباشه؟

من:ای به چشم خاله جون

بقیه هم خداحافظی کردن ورفتیم

چن بهدادماشینشو نیاورده بود قرارشدبامابیاد.بهدادنشست جلو ومنم پشت

چندلحظه بعد بهدادکه لبخندرویه لبش داشت گفت:سایه شوهرم کردی بازم باید خونه ی ما بیای بمونی ها من کاری ندارم

چشمام ازتعجب زده بودبیرون دلم میخواست ازهمین پشت یه پس گردنیه محکم بهش بزنم واقعا تضادرفتاراش وکاراش وحرفاش منو داره دیوونه میکنه اما نبایدخودمو ببازم

خندیدم وگفتم:باشه حتما میام باشوهرم

نگاهم رفت سمته آینه بغل ماشین بهداد نگاهی بهم کرد که معنیشونفهمیدم وبعدم بیخیال جلورو نگاه کردم رسیدیم جلویه خونه ی عمواینا

بهداد:دستت درد نکنه داداش بیایدبریم بالا

ساسان:قربونت ،نه دیگه بایدبریم سلام برسون

بهداد:چشم همچنین ،سایه خداحافظ

نگاهش پرازتردید بود اینو خوب حس میکردم نمیدونم چرا اما حس میکردم برایه موضوعه خواستگاریه لبخندمطمئنی زدم وگفتم:خداحافظ

رفتم جلونشستم وراه افتادیم.ساسان آهنگ شادگذاشت تاحال کنیم

ساسان:آخ جون امشب برم پیشه پسره ازتو تعریف کنم بلکه بیادبگیرتت ازدستت راحت بشم وبلندبلندخندید

بازوشو نیشگون گرفتم وگفتم:هوی به همین خیال باش ،بعدشم آقا بدونه تعریفم پسندیدنیم وحالا حالا هام ور دلت هستم وازت دست نمیکشم

ساسان خندیدو دیگه تاموقع رسیدن چیزی نگفت وساسان ماشینوپارک کرد تو پارکینگ کنار خونه وباهم رفتیم تو

من:سلامی به گرمی آفتاب به اهل خونه

مامان:سلام به رویه ماهت

بابا:به چشمونه سبزت

ساسان:سلام

مامان:سلام پسرم

بابا:به به سلام ساسی

خندیدم ورفتم بالا تویه اتاقم که گوشیم زنگ خورد ساره بود کلی باهم حرف زدیم ومن ازهمه چی گفتم وقرارشد نتیجه امشبو بهش خبربدم واونام قراره فردا صبح حرکت کنن به سمت شمال آخی اگه نمیخواستن به این زودی برن میرفتم میدیدمش

شلوارسرمه ایمو با بلوزمشکی پوشیدم ورفتم پایین ناهارو خوردیم.

بعدازناهارباباکه رفت بخوابه ساسی هم رفت تواتاقش،مامانم رفت استراحت کنه منم یکم وسایلارو برایه شب حاضرکردم

رفتم بالاکه برم تواتاق صدایه صحبت کردن ساسان توجهمو جلب کردوتصمیم به استراق سمع کردم رفتم نزدیکه دراتاق وگوشامو تیزکردم.

ساسان:قربانت داداش خوبم،همه خوبن سلام دارن

...

ساسان:نه شرمنده نمیتونم شب بیام دیگه کیاهستن؟

...

ساسان:باآرین وبقیه میخوایدبرید پس

...

ساسان:نه سهندخداوکیلی نمیتونم،آخه امشب میخوادواسه ی سایه خواستگاربیاد

ساسان:الــــــــو؟چی شد سهند؟

..

ساسان:آره برایه سایه پـ نه پـ واسه ی من

...

ساسان:نه قربانت سلام برسون،خوش بگذره

آهان سهندخوشم اومدحالت جااومد.سریعرفتم تواتاق یه وقت ساسان منو نبینه

تصمیم گرفتم که یه چرت کوچولوبزنم.

چشمامو بازکردم اتاق تاریک بود اوه اوه ساعت چنـــــــــده؟یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم ساعت 8بودسیع بلندشدم وپریدم توحموم وبعدم رفتم پایین که شام بخوریم همه نشستیم دورمیز

ساسان:به به عروس خانم سیبیلو

بازاین گفتا یه چشم غره بهش رفتم

ساسان:خوب چرامیزنی؟اصلا به منم بگوآقاداماد

لبخندگشادی زدم وگفتم:ا نکنه خبـــــــریه؟

بااین حرفم مامان وبابا ساسانومشکوک نگاه کردن

ساسان:نه بابا حالا چرا اینجوری نگام میکنید خوب میترسم انگارقتل انجام داده باشم بعدشم بیخودبه دلتون صابون نزنیدحالاحالا ها خبری نیست

مامن:غلط کردی خبری نیست خیرسرت بیست وسه سالته تو الان بایددوتا بچم داشته باشی اصلا خودم واست بایدآستین بالا بزنم

ساسان:ا مامان چرا میزنی خوبه خودت میگی بست وسه سالته حالا واسه ازدواج زوده شما آستیناتو بزارهمون پایین بمونه بهتره

باباخندیدوگفت:ای بابا رعنا بیخیال شو میخوای دختر مردومو بدبخت کنی که چی بشه

منم زدم زیرخنده حالا نوبت ساسان بود که بهم چشم غره بره

ساسان:درد همش تقصره تو

شام رو خوردیم ورفتیم تا حاضربشیم

یه کت وشلوارخیلی شیک دخترونه دارم که رنگش شیریه با شلوار لوله تفنگی وکتشم تنگ تارویه باسنمه ویقشم مدل انگلیسی وآستیناشم بایه دکمه جمع میشه منم جمعش کردم خیلی توتنم قشنگه ،آرایشه مسیم کردم وبعدازبستن موهام جلوشو دادم بالا وفقط ازدوطف دوتیکه ازموهامو ریختم وبابابلیس فرکردم وشال سفیدم سرم کردم وصندلایه سفیدمم پوشیدم ورفتم بیرون ازاتاق

ساسی هم اومد بیرون اوووف چه خوشتیپ شده بود کت وشلوار مشکی باپیراهن یاسی وموهاشم فشن ساده درست کرده بودبویه عطرباحالشم پیچیده بود

بادیدن من ابروهاش رفت بالا وگفت: ای جان عروسو ببین چه کرده ای شیطون میخوای دل آقا دامادو ببری؟

خندیدم وگفتم:خودت چی انقدرتیپ زدی که اگه یه دخترم داشتن بدن به تو آره شیطون من تورو میشناسم

ساسان خندیدواومدجلوولپموبوس کردوگفت:حقاکه خواهر شیطون خودمی، حالا شایدبه این منظور

جفتی رفتیم پایین بابا با دیدنمون لبخندزدوگفت:خواهروبرادرچه تیپی زدن

خندیدم وگفتم: نه اینکه شماومامان اصلا تیپ نزدین؟

مامان:مرسی عزیزم

رفتم جلووصورت هردوشونو بوسیدم

زنگوزدن وبابادرو بازکردومهموناوارد شدن اول یه آقایه میانسال اومدبه قیافش میخوردخیلی مهربون باشه حتمابابایه پسرست بالبخند با بابا دست داد وبه مامان وساسی هم سلام کردورسیدبه من لبخندش پررنگ ترشدوگفت:سلام دخترم واقعاکه انتخاب پسرم حرف نداره

منم لبخندی زدم وگفتم: ممنونم لطف دارین

بعدم مامانش اومدورسیدبه من بغلم کردوگفت:ماشالله هزارماشالله عروس گلم خوشبخت شیدانشالله

اوه چه چایی نخورده پسرخاله شد.لبخندزدم وگفتم:خیلی ممنونم خوش اومدین

ودرآخرم شا دوماداومدتو خداییش خیلی خوشگله ها کت وشلوار اسپرت باپیراهن سفیدوکروات سفیدم زده بود وموهاشم که کناراش کوتاه تر از بالاهاش بود به قوله خودمون خمیردندونی درست کرده بود خیلیم بهش میومددستشم دسته گل رز وشیرینی بود بعدازاحوال پرسیا اومد سمتم لبخندپررنگیزدوگفت:سلام

من دعا میکردم که حرفی ازدیدنمون نزنه که خداروشکرنزد

سلام زیرلبی گفتم ودسته گل وشیرینیو گرفتم نشستم مبل وسطیه مامان وساسی

اول صحبتاراجع به کارو اینجورچیزابودکه آقایه رادگفت: خوب آقایه ستوده بهتره بریم سراصل مطلب

بابا:خواهش میکنم بفرمایید

راد:خوب پسرم بهتره خودت توضیحاتو بدی

پسرم لبخندی زدنگاهشوانداخت به باباوشروع کرد:بااجازه،من تیرداد رادهستم لیسانس رشته ی برق دارم ودرحال حاضریه شرکتم دارم.خونه ی مستقل تویه خرم وماشینم دارم وامیدوارم که لایق باشم و بتونم دخترتون روخوشبخت کنم.

بابالبخندی زدوگفت:انشالله پسرم معلومه پسربه این خوبی چراکه نه،بهتره بریددوتایی باهم به قول خودمون سنگاتونو وابکنید.سایه جان آقاتیردادو راهنمایی کن.

ازجام بلندشدم واونم پشت سرم اومدجفتی رفتیم تویه اتاقم من نشستم رویه تخت واونم رویه صندلیه میز کامپیوتر و بالبخندگفت:اتاق زیبایی دارین

سرموآوردم بالاکه نگاهم افتادبه چشمایه طوسیش:ممنون لطف دارین

راد:خوب شماشروع میکنیدیامن؟ البته منکه گفتم.

لبخندی زدم که چال گونم معلوم شد نگاهش رفت سمت چالم ولبخنداومدرویه لبش.

من:سایه ام 17سالمه ،رشتم تجربیه وقصددارم دانشگاه تهران قبول بشم دارو سازی وبعدم شرکت بزنم والانم.. الانم قصدازدواج ندارم متاسفم

لبخندتیرداد محوشدوگفت:خوب ازنظرمن اینا هییچکدوم اشکالی نداره وحتی حاضرم هرکاری بکنم تا شمابه درستون لطمه ای نخوره

آخی دلم براش سوخت واقعا پسرخوبیه ای بهداد خدا بگم چیکارت نکنه که...

من:آخه...

تیرداد:بزارید راحت باشم،شایدباورتون نشه واعتقادیم نداشته باشین امامن واقعا ازوقتی تویه اتوبوس دیدمتون ازتون خوشم اومد تویه این مدت همش به شمافکرمیکردم وکم کم حس کردم که عاشقتون شدم سایه خانم

واقعا میفهمم که چه حسی داره کم کم دارم نرم میشم که باهاش ازدواج کنم بهدادکه منو نمیخواد امانمیشه نمیتونم تاآخرعمرهم خودموهم تیردادوبدبخت میکنم بایدبهش بگم پایه کسه دیگه ای درمیونه

مستقیم زل زدم توچشمایه طوسیش وگفتم:آقایه راد من مطمئنم که شما خیلی خوبین ومیتونین هردختری روخوشبخت کنیداما منکه...منکه دلم پیشه کسه دیگست رونه من متاسفم

تیردادکه شوکه شده بودگفت:یـ...یعنی کسی رودوست دارید؟

سرمو به علامت تایید تکون دادم

تیرداد:میشه بپرسم کیه؟

گفتم:متاسفم نمیتونم بگم

قیافش خیلی ناراحت وغمگین شدبا صدایه آرومی گفت:

سایه خانوم خیلی ناراحتم ازاینکه زودترندیدمتون اما..(بعداز یه مکث طولانی)

حالاهم امیدوارم بهش برسیدومثل من نشید براتون آرزویه خوشبختی میکنم

واقعامیتونستم اشک تویه چشماشو ببینم منم داشت اشکم درمیومد

من:من واقعا متاسفم،امیدوارم شماهم باهر دختری بهتراز من خوشبخت بشید بازم معذرت میخوام

لبخندغمگینی گفت:مطمئنم حداقل برایه من هیچکی مثل شمانمیشه

وبعدم بلندشدرفت سمته در ومنم پشتش رفتم وسطایه پله ها بودیم که گفت:سایه خانم بهتره فعلا چیزی نگید تامامان خودش زنگ بزنه

من:باشه چشم

البته ازقیافه ی درهم تیرداد همه چی معلوم بود،همه باهم خیلی جورشده بودن وازقیافه هاشون شادی میباریدوقتی اومدیم پایین قصدرفتن کردن

مامان تیردادبازم بغلم کردوگفت:انشالله که عروسه خودمی عزییزم

من فقط به لبخندی اکتفا کردم

آقایه راد:انشالله کی ازاین دختر بهتر؟

تیرداداومد نزدیکم وبرایه آخرین بارچشمایه طوسیشو انداخت توچشمام وگفت:خداحافظ برایه همیشه

من:خداحافظ

همگی رفتن وخوشبختانه کسی سوال پیچم نکردومنم رفتم تواتاقم ودیدم ازخاله وساره تک دارم الان اصلا حوصله نداشتم گوشیمو خاموش کردم وبعداز عوض کردن لباسم رفتم توتختم وخیلی زود خوابم برد

مامان:سایه جان عزیزم بلندشو

چشمامو نیمه بازکردم.مامان کنارم رویه تخت نشسته بود وداشت بهم لبخندمیزد

مامان:عروس خانم نمیخوای پاشی؟

من:مامان میشه انقدرنگیدعروس خانم،عروس خانم من نیستم وحالا حالا هاهم نمیشم اه

مامان:یعنی جوابت منفیه؟

من:آره

مامان:چراعزیزم؟تیرداد که خیلی پسرخوبیه معلوم بودخیلی دوستت داره خانوادشم که خیلی خوب بودن

نشستم توجام وعصبی گفتم:مامان تورو خدا بس کنید میدونم پسرخوبیه اما من هنوزآمادگیه ازدواجو ندارم منکه گفتم هنوزخیلی سنم کمه خواهش میکنم زنگ زدنم همیناروبگید

مامان:مطمئنی پشیمون نمیشی؟

واقعامطمئن بودم؟منکه نمیدونم بهداد منو دوست داره یانه؟

من:آره مامان

مامانم که ناراحت شده بودرفت بیرون.گوشیمو روشن کردم اول زنگیدم به خاله وجریانو گفتم وخاله ام مثله مامان گفت خیلی خنگم که جواب منفی دادم.بعدم زنگیدم به ساره...

من:سلام جیگرمن چطوری؟

جیغ ساره دراومد

ساره:ای بیشعورواسه من گوشیتوخاموش میکنی؟

من:ببخشید به خدادیشب اصلا حالم خوب نبود

ساره:خیله خوب حالا بتعریف ببینم چی شده؟

من:وای ساره خیلی پردومادر خوبی داره همشم بهم میگفتن عروسم عروسه گلم وازین چیزا،اسمه پسرم تیرداده وخداییشم خیلی خوشگله به خصوص چشماش ،لیسانسه رشته ی برق داره وخودشم شرکت داره وقتی باهم حرف میزدیم گفت که میخوام راحت باشم باهاتون وخلاصه گفت که عاشقتون شدم وخیلی ازتون خوشم اومده واقعا داشتم پشیمون میشدم ساره اما خوب منم بهش گفتم که کسه دیگه ای توزندگیمه ونمیتونم باهاش ازدواج کنم وااااااای ساره نمیدونی چقدرناراحت شدواقعا اشک توچشماش جمع شده بود وگفت کاش منو زودتر دیده بود.خیلی عذاب وجدان گرفته بودم ساره ولی به مامان گفتم بگه جوابم منفیه

ساره:وای دخترخاک توسرت پسرازاین بهترتومیخوای به خاطربهدادی که معلوم نیست دوست داره یانه همه ی موقعیتایه خوبتو ازدست بدی؟!

من:ساره بفهم من واقعا بهدادو دوست دارم حتی اگه موقعیتامم به خاطرش ازدست بدم مهم نیست تا وقتی که...دیگه ازدست بدمش منتظرمیمونم من نمیتونم با کسه دیگه ای ازدواج کنم چون دراون صورت وقت جسمم ماله اون فرد، نه روحم

ساره:باشه منکه حریف تو نمیشم آخرش میبینی من میام خونتون وتوهم که موهات همرنگ دندونات شده میگی:ننه جون ساره نمیدونم بهدادمنو دوست داره یانه؟اونوقت بهداد عروسی کرده شیش تا بچم داره

خندیدم وگفتم:ا ساره اذیت نکن دیگه.حالا این حرفارو ولش کن.چه خبراخوش میگذره رسیدید شمال؟

ساره:آره صبح خیلی زود را ه افتادیم که زودبرسیم دارم میمیرم از بی خوابی

بهت که گفته بودم آرین شمارمو گرفته بود والانم باهم درتماسیم وهمش بهم اس میده وقراره این رابطرو به مامان باباهم بعدابگم خودت میدونی که بابا اگه خودش طرفو ببینه خوبه قبول میکنه میدونی هنوز خیلی اونجوری نیستم که خیلی از آرین خوشم بیادوازطرفیم پسرداییم شروین گیرداده به من وبه قولی همه مارو واسه هم درنظرگرفتن.شروین خیلی پسرخوبیه امامن نسبت بهش فکرمیکنم حسی ندارم فعلا دارم بهونه جورمیکنم

من:آخی عزیزم خوب فکراتو بکن توکه دیگه مشکل منونداری خوب فکرکن به همم سلام برسون ،خوش بگذره بای عزیزم

ساره:قربونت توهم همینطور بابای

گوشیمو گزاشتم رومیزوتاپ دوبندسفیدموباشلوارک لی کوتاهموپوشیدم وموهامم دوتایی بافتم ورفتم پایین

مامان داشت با تلفن صحبت میکرد فکرکنم اونا بودن .بعدازقطع کردن تلفن مامان گفت:خیلی دادن جواب منفی سخته،خانم راد خیلی ناراحت شد وگفت که انشالله باهرکی باشی خوشبخت باشی

من:ممنون لطف دارن

مامان:سایه من میخوام واسه ناهاربرم پیشه سمیه خانم که تازه عمل کرده احتمالا شبم چون تنهاست بنده خدا بمونم پیشش توشام درست کن باشه؟

من:باشه سلام برسونید

مامان رفت منم صبحونه که چه عرض کنم ظهرونه خوردم خواستم برم تواتاق که تلفن زنگید

من:بله بفرمایید؟

بهداد:به به ســــــلام دخترعمویه کوچک

عصبانی شدم وگفتم:علیک سلام ای کوفتو دخترعمویه کوچک توهنوز یادنگرفتی اسمه من چیه؟

بهدادغش غش خندیدوگفت:چرایادگرفتم امادوست دارم اینجوری صدات کنم

یواش گفتم:بیجامیکنی

بهداد:چیزی گفتی؟

من:نه نه چیزی نگفتم کاری داشتی بعدازقرن ها زنگیدی خونمون پسرعمویه بزرگ

پسرعمویه بزرگو محکم گفتم که این به اون در

باشیطنت توصداش گفت:توهنوزاسمه منو یادنگرفتی که بهم میگی پسرعمو؟

منم مثل خودش گفتم:چرااتفاقا بلدم اما دوست دارم اینجوری صدات کنم

بهدادخندیدوبعدم مثل این جنیا ساکت شد

من:الوبهداد؟جن دیدی یاروح؟

بهداد:هیچکدوم

صدایه نفسایه تندش به گوشم رسید

بهداد:دخترعمویه کوچک من به سلامتی کی عروسی میکنه؟

وایعنی به خاطراین نفساش تندشده؟! نه بابا اگه اینطوری بودخوب خیلی راحت نمیپرسید کی عروسی میکنم حالا منم یکم اذیتش میکنم

من:نمیدونمهنوز قرارعروسی رو نزاشتیم اما خوب احتمالا به زودی

بهداد همچین دادی زد که فکرکنم شلوارکمو خیس کردم.

بهداد:چــــــی ؟!!جدی؟ ولی آخه..

من:آره پسرعمو حالا چته داد میزنی گوشم کرشد؟

بهداد:ای دردو پسرعمومن بهدادم سایه خانم.داری سربه سرم میزاری مگه نه؟آخه اعصابم خرد شد لباس ندارم که

ای بیشعور پس خیلی دلت میخوادعروسی کنم حیف که دیرشده وگرنه به تیرداد جواب مثبت میدادم.خندیدم وگفتم:نه بابا چه سربه سری هردختری بالاخره یه روز ازدواج میکنه خوب لباساتو حاضرکن منم بایدبرم دیگه تیردادجونم میخوادبیاد سراغم بریم بیرون

شدیدا عصبانی شده بود این چشه

بهداد:سایه عین آدم بگو ببینم شب چی شد؟

منم عصبی شدم وگفتم:ببخشیدا ولی فکرنمیکنم هرخواستگاری که واسم میاد لازم باشه واسه همه توضیح بدم

بهدادبامن ومن:خوب... خوب...چیزه...چون مثل خواهری برام میمونی میخوام تورو به دست پسرمطمئنی بدیم وحالاهم نمیخواداصلا بگی مشخصاتشو ازساسان میپرسم.
بلنددادزدم:صددفعه گفتم داداشه من ساسانه شمام پسرعمومی اگه خیلی کنجکاوی بایدبگم که تیرداد خیلی پسرخوبی بودازش خیلی خوشم اومد اما من خنگ بهش جواب منفی دادم الانم خیلی پشیمونم حالافوضولیت برطرف شدپسرعمو؟خداحافظ

بهداد:ســــــــایه .....

گوشی روقطع کردم چندباردیگم تلفن زنگ خورد امابادیدن شماره گوشیش برنداشتم اونم دیگه بیخیال شدم

اعصابمو ریخته بود بهم من به خاطرکی جواب منفی دادم اونوقت آقا میگه آخه لباس ندارم وچون مثل خواهرمی .غذاروگزاشتم روگازتا گرم بشه بعدکه گرم شدغذامو خوردم وپریدم تو حموم بلوز آستین کوتاه صورتی با دامن سفیدم که عاشقش بودمو پوشیدم وموهامم باز گزاشتم تا خودش خشک بشه بعدم برایه آروم شدن اعصابم وتمرین آهنگ سلطان قلبا رو که هردفعه میزنم اشکم درمیادوزدم وایندفعم همین طورشد .امروزبایدبرم کلاس ویالون ،رفتم پایین ساسان کلیدانداخت واومدتو

ساسان:به به سلام کوچولوخانم

من:علیک سلام آقافسیله.چرازوداومدی؟

ساسان:میخوای برم؟

من:بدمم نمیاد اتفاقا

ساسان خندید وگفت:بچه پررو

من:ناهارخوردی؟

ساسان:آره خوردم من میرم حموم بعدم میخوابم

من:باشه،راستی من ساعت5ازخونه درمیام میخوام برم کلاس

ساسان:اوکی

خوشبختانه مامان آشپزی بهم یادداده بود تصمیم گرفتم واسه ی شب قورمه سبزی درست کنم،کارام تاساعت4طول کشید

سریع یه دوش گرفتم ورفتم تویه سایت...تابازیابازبشه ایمیلمم بازکردم یکی ازدوستام کیان پی ام داد:

کیان:سلام سایه خانم خوبی شما؟چه عجب آن شدی

من:سلام مرسی خوبم شماخوبی؟میبخشین سرم شلوغه

کیان:اوکــــــــــــــی هنوزم میری کلاس ویالون؟

من:آره شماهم میری پیانو؟

کیان:نه یه مدته که نمیرم،وقت نمیکنم

من:حتما ادامه بدین،امیدوارم موفق باشیدبایدبرم بای

کیان:باشه خانومی بای

اصلا وقت بازیم نکردم لپ تاپم بستم وشروع کردم حاضرشدن

شلوارسفیدلوله تفنگی ومانتویه آبی کاربنی رنگم با کمربندسفیدروش پوشیدم وموهامم که فرشده بودو مثل همیشه یه وری ریختم جلو صورتم ویه گیرکوچولو هم زدم یه ورش شال سفیدمو سرم کردم وبعدآرایش دخترونه وبرداشتن ویالون پریدم بیرون خوشبختانه کلاسم خیلی نزدیک بودوهمیشه بانگاه کردن به مغازه ها مسیرو طی میکردم امروزم داشتم همین کارو میکردم که چندتاپسرفوق العاده خوشتیپ جلویکی ازمغازه ها وایساده بودن چشمه یکیشون خورد بهم وزد به اونیکی اونکیم زدبه اونیکی یه دفعه هرسه تاشون برگشن سمتم

خندم گرفته بود ای خدا چرااین پسراانقدرضایع بازی درمیارنوفکرمیکنن دخترا این حرکاتشونو نمیبینن ؟!این مسئله بارها تکرارشده ودیگه واقعا مطمئن شدم.

وقتی داشتم از جلوشون رد میشدم یکیشون اومد نزدیکم وگفت:خانم افتخارهمراهی میدین؟

برگشتم سمتش یه نگاه به سرتاپاش کردم خدایی عجب تیکه ای بودااما نه پررو میشه .یه پوزخندزدم وگفتم:من به هرکسی افتخارنمیدم البته میتونم بگم به هیچکی

پسرم یه لبخندزدوگفت: باشه خانوم ایرادی نداره وبرگشت پیشه دوستاش

من بودم وفک آویزونم ای سایه خاک توسرت بااین کلاس گزاشتنت عجب تیکه ای بودافکرکردی هرکسی میادالتماست کنه بعدم خودم جواب خودمو دادم نخیرم اصلا اینطورنیست خیلیم کارخوبی کردم اصلا یعنی چی پسره ی پررو.بالاخره رسیدم کلاس

من:سلام شقایق جون خوبین؟

شقایق:سلام عیزم بدوکه الان کلاس شروع میشه

من:اسی رسیده ؟

شقایق:آره عزیزم

من:باشه فعلا بایــــــــــــی

شقایق خیلی دختر خوبیه واینجاکارمیکنه استادمونم که حرف نداره یه پسرخوشگله که31 سالشه وداداشیه گل خودمه ،اسمشم باراده منکه خیلی باهاش صمیمیم واونم بامن(حالا به بهداد نگیدا)غیرازمن دوتا پسرودوتادختردیگم توکلاسمون هستن وهمه باهم جوریم یکی ازپسرا20سالشه واونیکیم22واسماشونم احسان وفواد وجفتشونم ماشالله دوست دختردارن ،دختراهم مریم ونیلوفرن ودخترایه خیلی خوبین.دروبازکردم وپریدم توکلاس

من:به به سلام بروبچ،احسی وفوای ومری ونیلو خوبید؟

احسان خندیدوگفت:ای خدا میگم کلاس چه آرامشی داره نگو این زلزلــــــــــــه نبوده

من لبخنددندون نما زدم وگفتم:متشکرم آقا احسی شما لطف دارین نسبت به من

(دوستان خوب احسانو به یاد داشته باشــــــــــــــــــــــ ــــــید )

نشستم رویه صندلی وویالونمو درآوردم که اسی بارادم اومد

باراد:سلام بچه ها خوبین؟

فواد:ای بابا چه خوبی اینم شدزندگی ازدست این دخترا

یه دفعه گارد گرفتم که باراد خندیدوگفت: فوادفکرکنم شروع نکنی خیلی بهترباشه چون این آبجی سایه ی ما از الان گارد گرفته

فوادخندیدوگفت:ممنون استاد پیشنهاد خوبی بود

باراد:خوب تمرین کردین یانه؟

مریم:ای بگی نگی

نیلوفر:وقت نداشتم استاد

من:پس فکرکنم فقط من تمرین کرده باشم اونم یه ذره امروز

فواد:بابا بچه زرنگ

من:به کوریه چشم بعضیا

باراد:خوب دیگه شروع نکنید دوباره اول یه دور آهنگ سلطان قلبهارو بنید بعدم میریم سراغ آهنگ جدید.

اول احسان زد خداییش خیلی قشنگ وبا حس میزنه

بعدم فواد که اونم خیلی قشنگ زد اما یه سری جاهاش درمیرفت

بعدم مری ونیلو که اونام قشنگ زدن ونوبت رسید به من فقط خداکنه گریم نگیره

منم شروع کردم وحسابی رفتم توحس وچشمام پراشک شداسی گفت:خیله خوب دیگه بسه نمیخواد ادامه بدی الان دوباره شیشه کم میاریم آبغوره هاتو بگیریم

خندیدم.
باراد:آهان اینجوری خوبه،همتون خوب زدید اما باید خیلی بیشترتمرین کنید فعلا احسان وسایه بهترازبقیه بودن.



امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
سه شنبه 27 بهمن 1394 - 21:08

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : 1381/5/5
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی : زیر دیپلم
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : O مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

قسمت 6
باراد:امروز میخوام آهنگ انتخاب شادمهرو اون تیکه ای که ویالون داره رو یاد بدم بهتون

خیلی خوشحال شدم واقعا آهنگ قشنگیه باراد نت هارو توضیح دادوقتی خوب یادگرفتیم ،باراد خودش زد واقعا عالی

بودبراش دست زدیم

باراد:خوب بچه ها تاجلسه ی بعداین آهنگو تمرین کنید یکی بلدنباشه بایدشام همرو ببره بیرون،خوب دیگه

میتونیدبرید،خداحافظ.

همه خداحافظی کردن ورفتن ومن واسی هم آخرازهمه دراومدیم.

باراد:خوب چه خبرا آبجی؟

من:خوبم اسی جون تازه کجایی که داشتن خواهرتو میبردن

باراد متعجب:کجامیبردن غلط میکنه هرکی آبجیه منو ببره

خندیدم وگفتم:ای بابا عجب پسریم بوداچشم طوسی،خوشگل،ناناس،بااخلاق.. .اما..

باراد:اما چی؟

من:خاک توسرم که ردش کردم

باراد:پس خواستگارداشتی.

من:اوهوم
با باراد صمیمی بودم واسه همینم جریان خواستگاریو گفتم بجزتیکه هایه بهدادیش

باراد:آخه من به تو چی بگم دختر این روزا میگن به ازای هرپسری سه تا دختر هست فردا پس فردا همینم گیرت نمیادا

من(باچهره ی مظلوم):اسی خوب دیگه توهم گیرنده یه خرده پشیمون بودم حالا بیشترشدااصلا قهرمیکنم میرم خواننده میشماااا

بارادخندیدوگفت: نه تورو خدا توهم میری میشی مثل اینایی که با بابا مامانشون قهرمیکنن زرتی میرن خواننده میشن وآبرویه هرچی خوانندست میبرن.

من:اووووه حالامن یه حرفی زدمابحثوادامه میدی باراد جون.

باراد:همین زبونته که من خوشم میاد کوچولو

من:شمالطف داری،حالاچه خبرازپرنیان خانم؟

پرنیان دوست دختر باراده که تقریبا قصدازدواج دارن.پرنیان27 سالشه وفوق لیسانس رشته ی هنرداره وتویه آموزشگاهی پیانو یاد میده یه بار با باراد اومده بود اینجا،دخترسفیدباموهایه مشکیه فرفری وچشمایه مشکیه مشکی خدایی هم خوشگله هم مهربون

باراد:خبر که خوبه سلام داره،شایداگه جوربشه انشالله برم خواستگاریش

ازخوشحالی وسط خیابون پریدم هوا وگفتم:هووورررا

بارادم غش کرده بود ازخنده ومردمم قیافه هاشون دیدنی شده بود یه لبخنددندون نما زدم وسرمو انداختم پایین

بارادکه هنوز داشت میخندید گفت: خوب حالا خجالت نکش کوچولو،عاشق همین کاراتم آجی جون بپربالا که برسونمت

خندیدم وبدون حرفی سوار شدم بارادم کلی آهنگ شاد گزاشت وتارسیدن به خونه حالشو بردیم بارادکه پیچید توکوچه دیدم به به ساسان وبهدادباهم جلویه درن

باراد:به به آقا ساسی واونیکی کیه؟

من:اونیکی پسرعمویه بنده آقایه بهداد خان هستن

باراد:به به فامیلی خوشگلینا.

نیشم بازشد وگفتم:مرســــــــی

بارادوایساد جلویه در ساسان که بارادو میشناخت اما خوب بهداد داشت با تعجب نگاه میکرد

با لبخندپیاده شدم وساسان اومد جلو وباباراد دست دادوگفت:به به جناب استاد خان چاکریم

باراد:قربونت دادا ش

بعدم باراد با بهداد که قیافش یه جوری بود دست داد ومنم گفتم:پسرعموایشون جیگر من باراد جون استاد گرامی هستن

بهداد با حالت عصبی:بـــــله خوشبختم حالا استاد چی هستین؟

باراد خندیدوگفت:استاد مخ زنی

همه خندیدیم وبهدادم با پوزخند: بله باید میفهمیدم

روانـــــــــی دیوونه فکرکرده کیه خیلی از دستش ناراحت شدم نباید با باراد اینجوری حرف میزد

من:نخیر پسرعموایشون استاد ویالون من هستن که بی نهایت برایه من محترمه ومن مثل ساسان دوسش دارم

یعنی بهداد بود که دهنش بازمونده بود

باراد:سایه جون تولطف داری عزیزم خوبی ازخودته

ساسان:ای بابا حالا تعارفو بزارید کنارباراد بیا بریم تو دورهمی

باراد:نه قربونت داداش باید برم که اگه نرم وپرنیانو نبینم منو میکشه

ساسان:باشه پس هرجور راحتی سلام برسون

باراد:چشم شمام همین طور

من:مرسی که منو رسوندی به پرنیان جونم سلام برسون

باراد بالبخند:فدایه تو آبجی چشم خداحافظ

بهدادم که نمیدونم چشه لبخندی زدوگفت:ازآشنایی باهاتون خوشحال شدم

باراد: ممنون منم همین طور وسوارماشین شد ورفت

ساسان درو بازکرد ورفتیم تو

من:ساسان چرا بابا نیومده؟

ساسان:جلسه ی خیلی فوری پیش اومده بودواسه همین مجبورشد بره تهران وامشبم بهدادپیشمونه وبعدم جفتشون بهم یهن گاه مشکوک انداختن که حتما

نقشه ای دارن حالا چی خدا میدونه.

رفتم تواتاق وبعداز تعویض لباسام ولو شدم رویه تخت آخ که چه حسه خوبـــــیه(دراتاقو زدن)

من:بله؟

ساسان:منم سایه بیام تو؟

من:اوهوم بیا مزاحم خان

اومد تو وگفت:اوه چته غش کردی؟

من:خستم خوب.

ساسان:شام چیزی درست کردی؟

من:آره قورمه سبزی را ستی من نمیخورم شمابخورید

ساسان اومدپیشم نشست رو تخت وگفت:چی نمیخوری؟

من:ناهار خوب شام دیگه!!!!

ساسان: نمیخوریم نداریم باید واسه کارا انرژی داشته باشی

بعدم بدون توجه به من وجیغ ودادم منو انداخت رو دوشش ومنو برد پایین مو هامم که باز بود ریخته بود جلو صورتم وهیجارو نمیدیدم کجا میبرتم یا بهداد کجاست؟فقط میخواستم کله ی ساسانو بکنم آخه چه کاری ماکه کاری نداریم

میخواستم خودمو آزاد کنم که منو اندا خت رویه مبل موهامو دادم کنار ودیدم دقیقا مبل بقل دسته بهدادم واونم داره میخنده

من:ساسان مگه زور بابا شام نمیخورم

ساسان:انکنه توش چیزی ریختی؟پس اول باید خودت بخوری تااگه مسموم شدیم تو بشی ما نخوریم

من:اه حالا ده ساعت میخواد قصه سرهم کنه واسه من خیله خوب بابا میخورم

بعدم رفتم تویه آشپزخونه ومیزو چیدم وغذا روهم بعد از گرم شدن کشیدم میخواستم برم صداشون کنم که دستی دوره شونم حلقه شد

ساسان:به به آبجی چه بویی راه انداختی

لبخند زدم وگفتم:ما اینیم دیـــــــــــــــگه

بهداد: اووووووف چه بویی

من:شما بخورید الان میام

رفتم تو اتاق وموهامو بستم لباسمم که خوب بود.رفتم پایین،ساسان وبهداد مشغول خوردن بودن

ساسان بادهن پر:اه اه عجب بد مزه شده این قرمه سبزیه

خندیدم وگفتم:معلومه حالا هول نزن میپره توگلوت

بهداد:نه بابا ترشی نخوری یه چیزی میشی سایه خانوم

خیلی سردگفتم:نوش جون

ساسان:وااای ساعت نه بهداد بجنب.سایه توهم بدو

من:شمادوتا خیلی مشکوک میزنید امشب خوب به منم بگید

ساسان:سایه خانوم میفهمی فعلا اصلا وقت نداریم بدوووو.

من:خداشفاتون بده انشالله

ظرفارو جمع کردم وگزاشتم تو ماشین ورفتم تو اتاق.گوشیم داشت زنگ میخورد

من:سلام ساره خانوم چه عجب یادی ازما کردی بی معرفت؟

ساره خندیدوگفت:هویجوری ازسربیکاری

من:بی ادب حالا چه خبرا خوش میگذره؟

ساره:اونکه بـــــــــــــــــله چه جورم راستی آخرهفته برمیگردیم

من:آخ جونمی ،دلم بلات یه ذله شده خاله ساله

ساره:ای جوووون خاله قلبونت بشه راستی چه خبر از بهداد؟

من:سلامتی آقا الان خونمونه ،مامی وبابی هم نیستن منو ساسانیم

ساره:چشمم روشن پـ میخواستی ساسانم نباشه!!!!!!

خندیدم وگفتم:ای منحرف اما از دستش دلخورم

ساره:توکی دلخور نیستی؟حالا بگو ببینم واسه چی؟

جریانو کامل شرح دادم

ساره:خاک توسرت دختر اینا نشونه هایه خوبیهههههههه جانم

من:امیدوارم اینطورکه تو میگی باشه

(یه صداهایی از پایین میاد)

من:ساره من برم دیگه یه صداهایی از پایین میاد برم ببینم چه آتیشی میسوزونن دوتایی،خداحافظ سلام برسون

ساره:به رویه چشم توهم ازرویه بهداد جون ببوس برو تا خونرو به گند نکشیدن

خندیدمو گوشی رو قطع کردم ورفتم پایین وسط پله ها ثابت موندم دست ساسی رقص نور وبهدادم دستگاه تولید دود پشت سرش اومد تو قشنگ چشمام چهارتا شده بود

من:اینجا چه خبره ساسی؟

ساسان:هیچی آجی فقط یکم امشب میترکونیم،پارتــــــــــی برونه بپر حاضرشو که الان مهمونام میان

من:ساسان چشم مامان وبابا روشن!!!!!!بهداد ازتو بعیدهههههه!

بهداد:ای بابا سایه یه امشبو بزارماهم مثل بقیه حال کنیم

من:خیله خوب چون شمایید

ساسی: قربون توآبجیه باحالم برم

بدوام برم حاضربشم نه برم اول کمکشون بعد، فقط شانس بیاریم پلــــــــــــیس نگیرتمون

به کمک هم مبلا ومیزارو کشیدیم کناروساسی هم یه میزبلند گزاشت کنارپذیرایی با چیزایه جیـــــــــــــــــــــــ ـز روش،کارسیستمم بهی وساسی روبه راه کردن وهمه چی حاضربودرفتم بالا.خوب امشب یه تیپ اس میزنم که بریک دنسی برقصم

خط چشم مشکی دورچشمم کشیدم باریمل ورژگلبهی ورفتم سراغ لباسام (ساپورت مشکی پوشیدم باشلوارک لی کوتاهم روش بابلوز طوسی گشاد که آستیناش تا رویه انگشتایه دستمه وموهامم صاف کردم وریختم دورم وکلاه آدیداس سفیدمم گزاشتم روسرم ،کتونی بزرگ سفیدمم پوشیدم وعطر212دخترونم زدم)رفتم ازاتاق بیرون وساسی وبهدادم اومدن بیرون اووووووف کی میره این همه راهووووووو؟بهداد تی شرت تنگ مشکی وجلیقه اسپرت طوسی باشلوار لی طوسی وکتونی مشکیش پوشیده بود وموهاشم فشن خیلی باحال شده بودوبهش میومد.ساسان بیشعور که دیگه هیچی یه حلقه ایه پسرونه مشکی کلاه یه طرفه سرمه ای با شال سرمه ای دور گردنش وشلوار سرمه ای وکتونیه مشکی خیلییییی جیگرشده بود ناخود آگاه رفتم جلو وبغلش کردم

من:آی نبینم با کسی جزمن دل بدی قلوه بگیریا

ساسی:ای به چشم خانومی بعدم خندید ومنم همین طور اومد پایین وچال گونمو بوسید

دلم میخواست این حرفارو به بهدادم میزدم اما خوب........

یه نگاه بهش انداختم داشت مارو یه جور خاصی نگاه میکرد یه جوری که دلم میخو است میرفتم وگونه ی اونم میبوسیدم.زنگیدن ساسی رفت ودرو بازکرد

دی جیکه یکی از دوستایه ساسی بود اومدپسرخیلی خوبی بود

سامی:به سلام برو بچ خوبید؟

بهداد:مرسی سامی بدو همه چیزو ردیف کن ببینم چی کار میکنیا

ساسان:سام فقط آهنگا باحال باشه ها

سامی:به رویه چشم،به به چطوری سایه؟

من:مرسی دی جی جون خوبم

انقدر تیپ دی جیارو دو ست دارم سامی هم حلقه ایه سفید پوشیده بودوبلوزآبیشم روشونش انداخته بود وازرویه سینه گره زده بود،شلوارشم سفیدراسته باکتونیه آبیه روشن وهدفونه بیتسم همرنگه کفشش روگوشش بودموهاشم صاف بلند تا روشونش ویه تیکه بالاشو بسته بود ازا وناییه که خیلی موهایه بلند بهش میاد.

کم کم همه اومدن همه بچه هایه کلاس ویالون با دوست دختراشون بجزاحسان وباراد وپرنیان، سهند وهمه ی دوستاش ،دوستایه ساسان یه سری تنها وبقیه هم جفت بودن یه اس به ساره دادم وضعیتو شرح دادم

اس داد:کوفتتون نشه،مواظب آرین باش با دخترا لاس نزنه هاا

زدم:اوکی

تقریبا سی وخرده ای نفرهستیم همه هم با تیپایه خفن

فکرکنم احسانم با دوست دخترش بهم زده،اومد پیشم وگفت:چه خبــــــــــرا سایه خوبی؟

لبخندی زدم وگفت: قربونت مرسی تو در چه حالی

احسان:داغونم بد تموم کردیم

من:ای بابا اشکال نداره خودم واست یه کیس توپ پیدا میکنم

دستشو گرفتم وکشیدم وسط خدایی عجب آهنگ توپیم گزاشت سامی.چراغا خاموش بود وفقط نور رقص نورها فضا رو روشن کرده بود

کلی با احسان رقصیدم امشب میخوام بیخیال باشم

احسان:شیطون خوب میرقصیااااا

من:مرسی

یه دفعه همه رفتن کنار فقط من اینور وساسان اونور موندیم، ای شیطون فضا رو واسه بریک حاضر کرده اوکی پس من شروع میکنم

اول رقصم رو با روبات دنس شروع کردم،هیجان جمعم حسابی رفته بود بالابعدم حرکات آپرات تاپراک وبعدازاونم فود وورک بعدم تبدیلش کردم به اگرول وبا فیریز ادی رفتم کنارکه ساسان بیاد وسط وحرکاتشو بره ساسانم با هد اسپینگ شروع کردوبعدم حرکت سوییپ با چندتا حرکت دیگه رفت وتموم کردیه سری ازدوستایه ساسانم اومدن همگی عالی بودن حس مسابقه ها بهم دست داده بود

دی جی فرصت داد به همه که یه حالی به بدنشون بدن من اصلا اهل مشروب نبودم چون خوشم نمیومد به هیچ وجه ،یه سری که مشالله تا میتونستن میخوردن ووحشتناک شده بودن.دی جی آهنگ خوش میگذره آرمین نصرتی رو گزاشت البته با تغیرایه خودش،وقتی داشتم وسط میرقصیدم یکی ازاین پسرایه بیجنبه گیرداده بودبه من که خوشبختانه رضا نجاتم داد یکم با رضا رقصیدم وبعدم باسهند

بهدادم که ماشالله مشغول بود .یهودر زدم که چرخ درچه حاله یه دفعه سرم گیج رفت وااای خدا جون غلط کردم .

چشمامو بستم که دستی منوبین راه گرفت چشمامو بازکردم بهداد بودبالب خندون وچشمایه یه کمی قرمز خیلی سریع به حالت اولم برگشتم وبا اخم گفتم:ممنون وخواستم برم که محکم بازومو گرفت وکشیدسمت خودش

من:بهداد چی کار میکنی حالت خوبه؟

خیلی عادی گفت:اوهوم اتفاقا از همیشه بهترم

من:معلومه بااین همه مشروبی که خوردی ورقصیدی بایدم حالت خوب باشه

بهدادغرید: من فقط یکم خوردم چون خودم حدمو میدونم خانوم کوچولو

البته خدایش راست میگه ها اماخوب امشب کرمم گرفته دیگه

بهداد:سایه خانوم باهمه که یه دور رقصیدی فکرنکنم یه دورم بامن برقصی مشکل داشته باشه؟

من:گفتم که دوست ندارم با کسی که مسته برقصم

حلقه ی دستشو دور بازوم تنگ تر کردبازم منو کشید سمت خودش که درواقع رفتم تو بغلش.

خیلی عصبی شده بود سرشو آورد نزدیک گوشم وای خداجونم امشب چرا اینجوری شده؟!

بهداد:اولاسایه هی نگو مستی مستی من الان ازهمه هوشیارترم انقدررو اعصابم ندو دوما واون عوضیایی که باهاشون رقصیدی خیـــــــــــــلی هوشیاربودن به خصوص اون پیام خان که داشت میومد بغلت هان؟؟؟

دلم قیلی ویلی رفت نه بابا امیدوارشدم پس حواسش به منم بوده

بهداد:حالا خانوم خانوما افتخاررقص بامنو میدن؟

من:اوهوم

خیلی شلو غ بود وهمینم باعث شده بود فاصله ی من وبهداد خیلی کم بشه وبهدادم زل زده بود به من وداشت بانگاهش ذوبم میکرد.(راستی ساسانم از وقتی دیدمش با دختری به اسم نیلا بود وفهمیدم که خیلی وقته با آقا ساسی دوسته وخیلیم مهربون وخوشگله)

بهداد:حواست کجاست سایه خانوم؟

من: هیچی داشتم ساسان ونیلا رو نگاه میکردم

بالاخ ره آهنگ تموم شد وای آهنگ علاقم به تو خیلی بیشتر شده عمادو برایه کسایی که میخوان تانگو برقص گزاشت .

خواستم برم بشینم که بهداد دستمو گرفتم وگفت:کجا؟

من: میخوام برم بشینم میشنوی که آهنگ آروم شد

بهدادلبخند زد وگفت:خوب ایرادی نداره که مام باهم میرقصیم

ای خدا دیگه چی میخوام

خندیدم وگفتم:ای بابا پسرعمو اصلا شاید دلم میخواست با یکی دیگه برقصم مگه زور؟

بهداد اخم کرد وگفت:تو بیجا....نه یعنی منظورم اینه که خیلی اشتباه میکنی معلومه که زور.

ای جوووونم رفتیم وسط دستامون تو هم قفل شد گرگرفته بودم به چشماش نگاه کردم ای خدابین دوراهی قرار گرفتم ای کاش این چشمابرایه همیشه واسه من باشه یعنی میـــشه؟

بهدادباصدایه آروم:سایه من بابته اون روز تلفنی معذرت میخوام اعصابم از جایه دیگه ای خرد بود

بسی خیال باطل

من: نه بابا خواهش میکنم پیش میاددیگه پسرعمو

بهداد خندیدو گفت :اه سایه میشه اقدر نگی پسرعمو برایه بارهزارم

من:بـــــــله پسرعمـــــــ...نه نه بهداد

خندیدوگفت:ازدست تو،راستی خیلی باحال بریک میرقصید باید به منم یاد بدید

من:ای به چشم

یکمی سکوت ودوباره

بهداد:راستی قصدداری دانشگاه کجا قبول بشی؟

یاد قول خودم افتادم ولبخند اومد رویه لبم.

من: دانشگاه تهران به احتمال زیاد

بهدادبااخم:دلم برات تنگ میشه کوچولو

چشمام چهارتاشد این خود بهداد بود داشت این حرفا رو میزد ای خدا جون مرسی کم کم دارم امیدوارمیشم

لبخندخرکیفی زدم وگفتم:خوب بده خیاط واست گشادش کنه

لبخندمحوی زد وگفت:باشه هرچی تو بگی

وامثل اینکه تو عالم هپروت به سرمیبرد

آهنگ تمو شد ایندفعه برعکس قبل نمیخواستم دیگه آهنگ تموم بشه خواستیم بشینیم که یه آنهگ توپه دیگه اومد وهمه دوباره پریدیم وسط خلاصه تا ساعت3صبح ترکوندیم وبالاخره همه قصدرفتن کردن خونه ام اصلا نگاه کردنی نبود موقع خداحافظی به نیلا گفتم:عزیزم خیلی از دیدنت خوشحال شدم ساسیم سلیقه خوبی داره ها.

نیلا با لبخند ملیح:منم همین طورعزیزم لطف داری

من موندم بادو تا تنبل که سریع رفتن بالا وخوابیدن اصلا توجهی نکرن که من با این خونه چه کنم بااینکه خیلی خست هبودم اما چاره ای نبود.

اول ظرفارو بردم توآشپزخونه وگزاشتم تو ماشین ورفتم سراغه پذیرایی وسریع همه جارو جارو برقی کشیدم وبعدم دستمال کشی کردم مبلا ومیزارم کشون کشون گزاشتم سرجاهاشون(ای خداشاعرم شدم) ظرفارم خشکیدم اوف دارم میمیرم دیگه وای ساعت6 شد!!!!سریع رفتم بالا وبعداز پوشیدن تاپ وشلوارک راحتیم بیهوش شدم

اه صدایه آیفونم آخه انقدربلند!! یکی نیست بره ببینه کیه؟اه

درحالی که هنوز مست خواب بودم رفتم پایین اون دوتام که هنوز بیدارنشدن از آیفون معلوم نبودکیه؟

من:بله؟

مردگفت:خانوم نونه خشک داریید؟

منو میگی آمپرم رفت بالا عصبانی گفتم:د آقا اگه داشتیم خوب خودمون بهتون میگفتیم اه

بعدم آیفونو گزاشتم وبرگشتم برم تو اتاق که دیدم بهداد باچشمایه گرد شده داشت منو نگاه میکرد

من:علیک سلام چرا اینطوری نگاه میکنی؟

داشت با تعجب نگاهم میکرد گفت:توخوبـــــــی؟کی بود؟

من:وامگه باید بدباشم؟هیشکی نون خشک من رفتم بخوابم بای

بعدم آروم ازجلوش رد شدم ورفتم طبقه ی بالا وپریدم تو بغله تخته عزیزم.

ای وااای خاک توسرمن باتاپ وشلوارک کوتاه رفتم پایین اونم جلویه بهداد بگو چرا تعجب کرده ،پریدم جلویه آینه وخودم بادیدن خودم سکته کردم زیرچشمام سیاهه سیاه وموهامم وز وزی خندم گرفت بیچاره بهدادبعدشم یه نگاه حلاله بیخال پریدم تو جام وخوابم برد.

ساسان:نگاه کن تورو خدا دختررو،خرس گنده پاشو چقدرمیخوابی؟

من:اه ساسان ولم کن دیشب تاساعت6بیداربودم و6 خوابیدم

ساسان:وا!واسه ی چی بیدار موندی؟لابد تونت بودی آره؟

من:نخیرداشتم جور شمارو میکشیدم وخونرو تمیز میکردم نمیبینی مثل دسته گل شده؟تازه مبلام خودم جا به جا کردم کمرم درد گرفته،بروبزار بخوابم

ساسان:به رویه چشم،آفرین سایه خانوم

واقعا کمرم دردمیکرد دیشب داغ بودم نفهمیده بودم،دوباره چشمامو بستم وتصمیم به خواب گرفتم(دراتاقو زدن)

من:کیه؟

ساسان صداشو نازک کرد وگفت:منم منم داداشتون کیسه آب گرم آوردم واستون

خندیدم وگفتم:بیاتو

من:چه عجب تو مهربون شدی؟

ساسان لبخندژکوندی زد وگفت:ما اینیم دیگه

کیسه رو از دستش گرفتم وگزاشتم رو کمرم وساسیم رفت بیرون.

یکم بعد حس کردم هم دارم میسوزم هم انگاری خیس شدم هرچی مگذشت این حس بیشترشد بلندشدم وکیسه رو نگاه کردم وای درکیسه که بازه ،پس بگو چرا ساسان انقدرمهربون شده!!!!!!!!!!1کمردردو فراموش کردم وایندفعه یه پتو پیچیدم به خودم وبدو بدو رفتم پایین،بابهداد نشسته بودن سرمیز ساسان تامنو دید بلندشد وخندیدوگفت:میزاشتی خودم کیسرو میاوردم پایین تو کمرت درد میکنه

من:کیسه بخوره تو سرتhysteric.gif حالا واسه من درشو شل میبندی که باز بشه؟

دویدم دنبالش اونم همین طور،بقیه ی آب کیسه هرو خالی کردم روش آخیش دلم خنک شد

ساسان:خیلی بی نزاکتــــــــــــی سایه

من:نه اینکه تو نیستی؟

بهدادکه غش کرده بود ازخنده گفت:وای خدا از دسته شمادوتا

خندیدم ورفتم بالا دیگه خواب ازسرم پریده بود.وانو پرازآب کردم ورفتم توش آخیش چقدرخوبــــــــــــــــــ ه بعدم سریع دوش گرفتم واومدم بیرون بلوز همرنگ چشمام باشلوارسفیدتنگ پوشیدم وموهامم بازگزاشتم ورفتم پایین

ساسان:سایه من میرم شرکت وبهدادم میرسونم ،مامانم الانا میاد دیگه

من:اوکی بای

بهدادبالبخند:سایه خداحافظ مواظبه خودت باش

منم یه لبخند چال گونه ای زدم وگفتم:به رویه چشم پسرعمو بهداد

لبخند جیگری زد ورفتن

رفتم نشستم پایه ماهی که مامانم اومد.رفتم جلو ومامانوبوسیدم

من:سلام بهرویه ماه مامان رعنایه خودم خسته نباشی ،سمیه خانم خوب بودن؟

مامان:سلام عزیزدلم آره خوب بود سلام رسوند،حسابی خسته ام عزیزم من میرم یه دوش بگیرم وبخوابم ناهارم وقتی بیاد شدم میخورم.راستی بابا وساسان نیومدن؟

من:ساسان همین الان رفت وبابا هم نمیدونم از ماموریت اومده یانه

مامان:باشه عزیزم

من:خوب بخوابید منم شاید یه سر برم خیابون پس فردا دیگه ساره میاد

مامان:به سلامتی،باشه فقط مامان مواظب خودت باش

رفتم بالا تواتاقم ،گوشیم زنگ خوردشماره ناشناس بود

من:بله؟

احسان:سلام سایه منم شناختی؟

من:به به داداشی احسان چطوری؟

احسان:خوبم قربونت ،سایه میتونم امروز ببینمت؟

من:امروز؟واسه چی؟

احسان:اوهوم،باهات کاردارم

من:باشه کجابیام؟

احسان کافی شاپ........ ساعته4:30

من:باشه میبینمت

احسان:مرسی خداحافظ

یعنی چیکارداره؟ واقعا نمیدونم!گوشی روبرداشتم وزنگیدم به نیلا که شمارشو گرفته بودم

نیلا:بله بفرمایید؟

من:سلام نیلایی منم سایه مگه شمارمو ندیدی؟خوفی؟

نیلا:سلام آجی سایه مرسی خوبم نه اتفاقا اصلا شماررو نگاه نکردم بعدم خندید وادامه داد،نکنه زیرسر دادا شت بلند شده زنگیدی خبربدی؟

من:اونکه غلط میکنه سرنیلایی من هووبیاره،خودم چشماشو ازکاسه درمیارم

نیلا:مرســــــــــــــی آجی اما دیگه انقدر خشونت لازم نیست گناه داره

من:الهی که توهم مثل خودم دل رحمی

نیلاخندیدوگفت:آره دیگه عزیزم یه آقا ساسان که بیشترنداریم.

من:هــــــی حسودیم شدمنم میخوام آبجی

نیلا:نگران نباش خودم یکی خوبشو واست جور میکنم.

من:هوووررررا

راستی آجی غرض ازمزاحمت،آجی وقتت واسه ی پس فردا خالیه بریم خرید؟

نیلا:البته خانوم خوشگله

من:آخ جون مرسی نیلایی جونم

نیلا:خواهش عزیزم خوب دیگه کاری نداری؟

من:نه قربونت سلام برسون وبه خانواده بگر خواهر شوهرم سلام رسوند

نیلا کلی خندیدو بعد ازخداحافظی قطع کرد

لباسامو واسه ی قرار بعدازظهر حاضرکردم(شلوارلی تنگ مشکی با مانتویه گلبهی که تازه مدشده بودمدلش وبا شال مشکی کیف مشکی و وکفش پاشنه بلند صورتیمو انتخاب کردم)

یکم تو نت بازی کردم که صدایه شکمم درومد ساعتو نگاه کردم اوف ساعت 3شدهومامانم هنوز بیدار نشده بودناهاروگرم کردم وخوردموبعدم ساعت گوشیمو برایه4 تنظیم کردم و بیهوش شدم.

باصدایه ساعت بیدارشدم .صورتموآب زدم بعدم باصابون شستم وریمل سرمه ای هم زدم با رژصورتی ملایم،جلویه موهامم یه وری وتارویه سینم دوتادسته ی بزرگ ازموهامم ریختم لباسامو پوشیدم وعطرچنلم زدم باتاکسی رفتم جلویه کافی شاپ ودقیقا سرساعت4:30 رسیدم ورفتم داخل،وقتی رفتم تو یه میزکه پنج تا پسرنشسته بودن همه هم زمان سراشون برگشت طرفم خندم گرفته بود.احسان برام دست تکون داد یه گوشه ی دنج نشسته بود لبخندی زدم ورفتم سمتش

احسان:به به سلام سایه خانومی خوش اومدی

من بالبخند:مرسی

نشستم روبه روش

احسان:خوب چی میل داری خانوم؟

من:هات چاکلت باکیک شکلاتی

احسان:پس منم همون رو میخورم

خیلی سریع سفارشو آوردن

من:خوب واسه ی چی من الان اینجام؟

احسان:حالا بخورسردمیشه

من:ایرادی نداره،احسان نپیچون بگوچی کارداری؟

احسان:باشه حالا که میخوای میگم

بعدازیه مکث طولانی گفت:خوب خودت که درجریانی ،نفس منو به بدترین نحو ممکن ترک کرد،خوب راستش سایه ،من......من......یه جورایی یه حسی بهت پیداکردم میدونم الان میخوای بگی بابات نمیزاره دوست پسرداشته باشی منم ازت اینو نمیخوام بلکه میخوام دوست اجتماعیم باشی وگاهی بیایم بیرون یاباهم صحبت کنیم اونطوری منم یه کسیو دارم که باهاش دردودل کنم اما اگرم موافق نیستی که...من به نظرت احترام میزارم چونکه....واسم خیلی عزیزی سایه من نمیزارم واست مشکلی پیش بیاد.

داشتم به حرفاش فکرمیکردم،خوب منم چندان مخالف نیستم اما حس کسی رو دارم که داره به خانوادش خیانت میکنه اگه بابا بفهمه...خواستم دهن بازکنم وچیزی بگم که بادیدنشون چشمام گرد شد ودهنمم بسته شد ازشانسم دقیقا اونام منو دیدن .نگاه ساسان عصبانی وبهدادم گنگ وچشماش بین من واحسان میچرخید،احسان چون پشتش بوداصلا نفهمیده بود ساسان وایساد پشت احسان ودستشو گزاشت رو شونه ی احسان وگفت:به به آقا کی باشن؟؟؟؟!!!!

احسانم وقتی برگشت وساسان وبهدادو دید شوکه شد وبامن ومن گفت:سـ...سلام آ..آقا ساسان من...من احسانم

ساسان که احسانو شناخته بوداخماشو کشیدتوهم ودستشو برد بالا واااااااااااای کارتمومه الان احسانو میزنه نهههههههه

یه دفعه ساسان خندیدوگفت:به داداش احسان وبعدم بغلش کردوگفت:ای قربون دستت که اومدی این سایه روببری راحت میشیم ازدستش

منکه کم مونده بود گریه کنم وبهداد واحسان باتعجب داشتیم ساسانو نگاه میکردیم

ساسان خندیدوگفت:قیافه هاشونو نگاه کن چیه جن که ندیدین

احسان:آقا ساسان من فقط دوست اجتـ....

نزاشتم حرفشو کامل کنه حالاکه ساسان مشکلی نداره وگفتم:ساسان،احسان که میشناسشی همکلاسیه ویالونمه والانم قرار دوست پسرم باشه

خوداحسان ازحرفم تعجب کرده بود اما لازم بودکه حاله بهدادو بگیرم بعدا واسه احسان توضیح میدم.حالا که بهداد اینطوری میکنه چرا من نکنم؟آقا بهداد حالا حالا ها دارم واست.یه نگاه بهش انداختم بااخمه رویه صورتش اول یه نگاه به من وبعدم احسان انداخت اصلا به جهنم شایداینجوری فراموش کردنشم راحتتر بشه برام

ساسان دست احسانو فشردوباخوشحالی گفت:به جمع ستوده ها خوش اومدی

بهدادکه شدیدقرمزکرده بود،اخه دیوونه دوسم داری ؟نداری؟ پس چته آخه؟

احسان لبخندی زد وگفت:ممنونم داداش ،مطمئن باش نمیزارم سایه کوچیکترین غصه ای وارده دلش بشه

ساسان:اینو مطمئنم

درکمال تعجبم اخم بهداد تبدیل به لبخند شدوگفت:خیلی خوش اومدی این ابجیه ماهم دستت امانت تا بعد

احسان درجوابش لبخندی زد وتشکرکرد

ساسان:سایه من خودم با مامان وبابا صحبت میکنم که راضی بشن اینجوری خیلی بهتره

احسان:به نظرمنم بهتره

بهداد:ساسان بهتره دیگه بریم سراون میزکه شهاب منتظره،فعلا بااجازه خوش بگذره

یعنی دلم میخواست کفشمو درمیاوردم ومیزدم تو سرش نه به اخمش نه اینجوری لبخندزدنش

ساسان:آخ آره راستی یادم رفته بود،سایه کارت تموم شد خودت میری؟

احسان:نه بااجازت من میرسونمش

ساسان:مرسی داداش،فعلا

بهدادوساسان رفتن سمته میزاونورسالن،آخیش بخیرگذشت.احسان به نظرم نگران بود

من:احسان من میخوام یه چیزی بهت بگم

احسان با صدایه گرفته ای گفت:راجع به بهداده نه؟

من باتعجب:آره

احسان با نگاه غمگینی گفت:بگو

نمیدونستم ازکجاشروع کنم اما گفتم ازهمه چی ازعلاقم به بهداد واینکه چه حسی دارم وچه تصمیمایی دارم وتمام این مدت احسان ساکت بود وفقطداشت به حرفام گوش میکرد وقتی حرفام تموم شد به احسان نگاه کردم

احسان به عمق چشمام نگاه کرد وگفت:ازطرزنگاهت به بهداد فهمیدم

راستش سایه من خیلی متاسفم که اینو الان میگم وباید ازاول میگفتم ،من یه جورایی بهت علاقه من شده بودم بااینکه خیلی بانفس خوب بودم اما انگارمیدونستم یه روزی منو میزاره ومیره وقتی منو ترک کرد داغون شدم من نفسو دوست داشتم اما عاشقش نبودم هر موقع تویه کلاس شورونشاط تورو میدیدم به منم شورونشاط میدادی روزبه روز حسم بهت بیشترمیشد تاحدی که حس کردم اگه نبینمت یهخلا تویه زندگیم دارم اون روزاییم که کلاس نداشتیم سایه من .همیشه ازدورنگاهت میکردم بازم دلم آروم میگرفت تویه مهمونی که دیگه هیچی ازون به بعدبود کهواقعا حس کردم میتونم کسی باشم که بعدازخداوخانوادت درکنارت باشم وازت مواظبت کنم وقتی تویه مهمونی با بهداد میرقصیدی حس میکردم نگاه جفتتون یه طوریه اما بهش اهمیت ندادم شاید برایه آروم کردنه دلم وامروزم چون میدونستم که پدرت موافق دوست پسرنیست خواستم به عنوان دوست اجتماعیت باشم تابتونم بهت نزدیک باشم وببینمت اما خوب باهمه ی حرفایی که زدی ونگاهت سایه خانومی امیدوارم منو ببخشی به خاطرتمام حسی که بهت داشتم ودارم اماسایه خانومی من حاضرم ازحالا به بعد هرکاری ازدستم برمیاد برات بکنم تابه بهدادکسی که دوسش داری برسی سایه اصلا به اختلاف سنی فکرنکن اینو بدون اگه یه پسر علشق کسی باشه هیچ چیزبراش مهم نیست عشق تو خیلی پاکه سایه خانومی بهش میرسی من مطمئنم

صدایه احسان کاملا گرفته وبغض داربود حالا این من بودم که برایه بار دوم درمقابله احساسات یه پسر،احساس گناه میکردم خدایا منو ببخش

من:احسان من........

احسان انگشتشو گزاشت رولبم وگفت:هیش خانومی چیزی نمیخوادبگی فقط امیدوارم به هم برسین وبهدادلیلقت عشقتو داشته باشه این آرزویه قلبیه منه،من واست هرکاری میکنم اینو بهت قول میدم آجی سایه وبه خاطراعتمادیم که بهم کردی ممنونم

بعدم لبخندتلخی زدوگفت:سرشده میخوای بگم یکی دیگه بیارن ؟

من:نه احسانی همینو میخورم

احسان:پس بخور تابعدنقشه هایی واسه آقابهدادبکشیم

منم مثله خودش لبخندتلخی زدم وخودمو گزاشتم جایه اون اگه بهدادم به من میگفت یه نفردیگه ای رو دوست داره منم میشکستم ودیوونه میشدم الان حالشو درک میکنم،من احسانو خیلی دوست دارم اما مثل ساسان وامیدوارم منو ببخشه

بغضمو قورت دادم وبا احساس سنگینی نگاهی سرمو گرفتم بالا وبه احسان نگاه کردم اما احسان سرش پایین بود به میزساسان اینا نگاه کردم چشمایه قهوه ایش قفل شدتویه چشمام،لبخندی زد وسرشو انداخت پایین

احسان:سایه یه جورایی مطمئن نیستم اونم بهت علاقه داره یا نه؟من خیلی وقت نیست که میشناسمش اما رفتاراش اما بین رفتاراش یه تضادی هست که آدم شک میکنه،مثلا وقتی منو باتو دید اول اخم کرد جوری که گفتم به جایه ساسان اون منو میزنه اما بعدشم خیلی صمیمی شداما اون جملش که گفت فعلا این آبجیه ما دستت امانت تابعد،تابعدش مطمئنا باقصدخاصی گفته

من:آره احسان الا نخیلی وقته منم بین این رفتاراش گیرافتادم نمیدونم چیکارکنم

احسان:پس اگه میخوا واسش بجنگی وفقط شک داری پس چرامیخوای بری تهران تاازش دورباشی میدونی که تواین مدت ممکنه.....

من:آره احسان همه چیزومیدونم اما خودمم با خودم خوددرگیری دارم البته قبول شدنم تو تهران به علایق خودمم مربوط میشه اما میخوام اگه بتونم که تاحالام موفق نشدم فراموشش کنم تااگه یهروزی مجبورشدبالاخره بهم بگه دوسم نداره دیگه ضربه نخورم اصلا نمیدونم چطوری بیشترتوضیح بدم من....

احیان:میفهمم سایه اما غرورتویه عشق بدترین چیزه پس اگه میخوای بهش برسی باید غرورتو بزاریش کنار اینو میفهمی؟

من:آره ،اما احسان منکه نمیتونم همین الان که اصلا نمیدونم دوسمد اره یانه بهش بگم بهدادمن دوست دارمتوباید فقط بامن ازدواج کنی اونم با ده سال اختلاف سنی!

بعداونم خیلی راخت بگهسایه خیلی بچه ای که فکروخیال دخترونه میکنی همه ی دخترا همینن وبگه من عاشق یه نفردیگم همه رفتارامم به خاطراینکه مثل خواهری برام اونطوری بوده که باعث اشتباه توشده،دخترا ازهر رفتارپسری پیشه خودشون فکروخیال میکنن وبعدم بهم بخنده وبگه کوچولو

در ضمن من نمیخوام ازهررفتاریش واسه خودم برداشتی داشته باشم نه اصلا باید سنجیده عمل کنم

احسان لبخندی زد وگفت:منم نگفتم این کارو بکنی دختر اماتویه وقتش لازمه غرورو بزاری کنار

من:آهان اوکی گرفتم

احسان:اگه خانوادت بامن موافقت کنن خیلی عالیه بیشترمیتونیم باهم حس حسادتشو تحریک کنیم اگه بهت علاقه داشته باشه حتما معلوم میشه اینو بهت قول میدم اونقدرباید بهت وابسته بشه که حتی اگه دانشگاه جایه دیگه ای قبول شدی نتونه دست از سرت برداره

من:اوهوم،خوب موافقی بریم دیگه؟

احسان:بله ،عزیزم راستی شمارموکه داری؟

من:اوهوم ظهرافتاد بهم زنگ زدی

دستشو گرفتم تودستم یه نگاه به دستامون کرد ولبخندغمگین دوباره اومد رویه لبش وبعدم فشارخفیفی به دستم داد موقع ردشدن ازجلویه میزشون اصلا نگاهشونم نکردم اما بازم سنگینی نگاهشو حس میکردم.سوارسانتافه ی احسان شدیم وتاموقع رسیدن چیزی نگفتیم ،احسان جلو درخونه نگه داشت

من:احسان ازت ممنونم بابت همه چیز واینکه امیدوارم منو ببخشی

احسان لبخندی زدوگفت:این چه حرفیه که میزنی، هیچوقت تنهات نمیزارم

من:اینو مطمئنم خداحافظ

احسان:خدابه همرات عزیزم مواظب خودت باش

احسان رفت ومنم رفتم تو

من:به به سلام بابایی گلم رسیدن بخیر

باباآغوششو بامهربونی به روم بازکردوگفت:سلام شیطونه خودم مرسی عزیزم ،امیدوارم وقتی موضوع روهم بهش میگم بازم باهام مهربون باشه که فکرنمیکنم

دویدم سمته مامان وماچش کردم میخواستم برم تواتاق که ساسیم اومد

بابا:خوب چه خبرابیرون آقاساسان؟

ساسان یه نگاه شیطون به من انداخت وگفت:هیچی سلامتی باشهاب هم اول موضوع رودرمیون گزاشتم وقراره یه روز بیادشرکت

بابا:باشه خوبه،حالا یه خبرخوب واستون دارم

من:چی بابایی تورو خدا زودتربگــــــــــــــــــ ـــــــــو

بابا باخنده گفت:باشه باشه،رعناخانوم بهتره خودت بگی

مامان باخوشحالی:خالتونو بالاخره شوهر دادیم رفت جمعه عقدوعروسیه

پریــــــــدم هوا وگفتم :هووووووووووووووررررررررر� �را وازخوشحالی بابا وساسان ومامانو بوسیدم وااااااااای چی بپوشم؟سریعرفتم تو اتاق وشلوار سه خط مشکی با تاپ پشت گردنیه نقره ای پوشیدم وموهامم بازگزاشتم وشروع ردم عربی رقصدن همیشه اوج هیجانم یا میرقصم یا ویالون میزنم.انقدررقصیدم که بی حال خودمو انداختم رویه تخت وبه ساره زنگیدم وراجع به همه چی بهش گفتم وقرارشد برایه خرید باهم بریم وبترکونیم ایندفعه آهنگ فارسی گزاشتم ودوباره شروع کردم که ساسان عین چــــــــــــــی اومدتو

من:هوووووی چراعین........ استغفرالله سرتو میندازی میای تو شاید یه وقت من لخت بودم

ساسان خندیدوگفت:خوب ایرادی نداره که محرمیم

بالشتو پرت کردم سمتش اونم جاخالی داد وبالشت بدبختم خورد به در

من:چی کارداری؟

ساسان نشست روتختو گفت:خوب باعشقه من قرارمیزاری نکنه قصددزدینشو داری؟

من:آره تا دلــــــــــت بسوزه بعدشم نیلایی فقط عخشه منه

ساسان خندید وگفت:خوب باشه عخشه تو ولی عشقه من بعدشم نیالایی صاحب دراه اونم منم

من:پررررررررررررووووووووو� �

ساسان:نگاه کن تورو خدا عجب دختریه حالا که اینطورشد من با مامان وبابا حرف نمیزنم

من:باشه مشکلی نداره منم میرم دست نیلایی رو میگیرم میارم به مامانم میگم مامان جون اینم عروس خوشگلت که باساسی دوسته

ساسان:اخیله خوب بابا شوخی کردم

زبونمو واسش درآوردم ساسیم رفت بیرون که فکرکنم بحرفه منم بالا سکته کردم

صدایه اس گوشیم اومد

احسان:سایه ی من چطوره؟

من:خوبه مرسی دلش واسه داداشیش تنگ شده

احسان:ای من به فدایه اون دلش

من:خدانکنه

احسان:باساسان حرف زدم که همین امشب جریانو بگه امیدوارم مشکلی پیش نیاد عشقم خوب بخوابی راستی ناراحت نمیشی که میکم عشقم یاعزیزم؟

من:نه احسانی بازم ممنون

احسان بخواب دیگه ،خوب بخوابی

من اهنوزکه شام نخوردم چی چی میگی بخواب

بااسمایل خنده زد:خوب من پیشاپیش گفتم خداحافظ

من:خداحافظ

موهامو بستم ورفتم پایین صدایه ساسان که داشت بامامان وبابا حرف میزد میومد صدایه بابا خیلی عصبی بود ضربان قلبم شدت گرفت اما ترجیح میدم که فرارنکنم بنابراین رفتم پیششون اوووووف اصلا نمیشه بابارو نگاه کرد ،بابا یه نگاه غضب آلودی به من کردعصبانی وباصدایه عصبیش گفت:بیا اینجا ببینم ساسان چی میگه؟

بازم تمام شجاعتم ازدست رفت

ساسان ادامه داد: خوب راستش بابا احسانومنم میشناسم خیلی پسرخوب ومطمئنیه

وبه سایه صدمه ای نمیزنه وفقط میخوادباسایه دوست باشه واگه بخواید شمام میتونیــــ.....

باباکه صداش اوج گرفته بود تقریبا فریاد زد:تودودقیقه ساکت شو ساسان

باباهیچ حقی نداره که سرساسان داد بزنه

من:بابابه ساسان هیچ ربطی نداره سرش اینطورداد نزنید

مامانم هی ازاونور اشاره میکرد حرف نزنم اما من ادامه دادم:بابا فکرکنم من یه حق تصمیمی داشته باشم برایه خودم شاید من دوست داشته باشم دوست پسر یا دوست اجتماعیه پسرداشته باشم

بابا:به به حالا دیگه تورویه بابات وای میسی مگه من نگفتم شما هیچ حقی نداری دوست پسرداشته باشی؟حالا واسه من قرارم گذاشتـــــی؟؟بابادستشو برد بالا !!واقعا باورم نمیشد یعنی بابا به خاطریه دوست پسرداشتن اونم با اجازه خودشم دست رویه من بلند کرده جلویه چشمام تارشداشک تویه چشمام جمع شد

ساسان با عصبانیت دست بابارو گرفت.دیگه نمیتونم ساکت بمونم باید حرفایه چندین سالمو بزنم

من:آره بابا بزنید ،ساسان دسته بابارو ول کن بزار بزنه توصورت دخترش اونم واسه چی ؟!واسه اینکه میخوادبایه پسرخیلی خوب دوست باشه اونم چی زیرنظرخودش نه پنهانی حالا من لیاقتم زدنه یا دخترایی که رابطه هایه کثیف دارن؟

اشکام سرازیرشده بودن یه نگاه به همه کردم ودویدم بالا تو اتاق وانقدرگریه کردم که تقریبا بیهوش شدم

بااحساس نوازشی رویه گونم بیدارشدم وساسانو خندون بالایه سرم دیدم

اخمام رفت توهم وگفتم:ساسان اصلا حوصله ندارم خواهش میکنم برو بیرون

ساسا باخنده:منوباش اومدم بگم آقا احسان با بابا پایین دارن گل میگن گل میخندن

اونوقت تو این بالم دادی پاشو پاشو وگرنه احسان پشیمون میه میمونی رو دستمون ها

باحرفش سیخ نشستم سرجام وگفتم:جدی میگی؟

ساسان:چی رو؟ اینکه میمونی رودستمون؟آره دیگه خاطرخواه نداری این احسانم زورکی پیداشده

جیــــــغ کشیدم ساسان خیلی بیشعوری تورو خداجدی باش جدا احسان اینجاست بابا راضی شد؟

ساسان:بله همشم به برکت وجود منه ها،دیشب بابا خیلی عصبانی شد اما مثل اینکه تمام شبو به حرفات فکرکرده وخودشم ازاینکه میخواسته دست روت بلند کنه خیلی پشیمونه وامروزم به من گفت که زنگ بزنم احسان بیاد اینجاومامیم که کلا از اول راضی بود وقراره که احسان بامارفت وآمدداشته باشه مثله اینکه بدجوربه دل بابا نشسته وخانوادشم میدونن

خدااااااااااااجوووووووووو ووووونم مرسی

ازخوشحالی ساسانویه ماچ آبدار کدرم

ساسان:اه چیه خیسم کردی پاشو بیامنم رفتم

صورتمو شستم چشمام باد داشت اما مهم نیست شلوارجین مشکی با بلوزآستین کوتاه طوسیم پوشیدم وموهامم بستم وبعد اززدن ریمل وبرق لب رفتم پایین احسان وبابا داشتن حرف میزدن

باباکه چشمش افتاد بهمن اومد سمتم بغلم کرد وبوسیدم وگفت:بابت دیشب من معذرت میخوام حرفات کاملا منطقی بود من تند رفتم بابایی رو میبخشی؟

منم بوسیدمش وگفتم شما بخشیده شده هستید

خلاصه نشستیم وبعد از کلی صحبت کردن کلی به احسا ناصرار کردیم که ناها ربمونه اما قبول نکرد وگفت:واسه ی رفتن کلاس میادسراغم باهم بریم.

اول رفتم حموم وبعدم یکم ویالون تمرین کردم دامن بلند سفیدمو با تی شرت سبزم پوشیدم ورفتم به سمته آشپزخونه بادیدنش چشمام چهارتا شد بهداد اینجا چیکارمیکنه؟

بهدادبانیشه گشادشدش گفت:چیه زبونتو موش خورده سایه خانوم؟

اخم مصنوعی کردم وگفتم:نه فقط ازاینکه اینجایی تعجب کردم

بهداد:علیک سلام

من:سلام

بهداد بالبخند:ناراحتی برم؟

شونمو باال انداختم ونشستم خودمم نمیدونم دوباره چه مرگم شده بودحالا ازخدامه اینجا هاا بابا ومامان وساسانم تعجب کرده بودن

بهدادکه قیافش گرفته شده بودگفت:باساسان کاری دارم زودمیرم نگران نباش

بابا:نه بهداد جان این چه حرفیه عموجا سایه داره شوخی میکنه

من:من منظوری نداشتم خوش اومدی

دوباره یه لبخند خوشگل اومد رولبش که باعث شد منم لبخند بزنم.

غذارو خوردیم وبعد ازکمک کردن رفتم حاضربشم میخواستم بترکونم

خط چشم کلفت مشکی پشت چشمم کشیدمویه ذره سایه ی سفیدم زدم با رژگونه ی گلبهی ورژصورتی وریمل حجم دهندم زدم که دیگه مژه هام کامل برگشته بود وخیلی قشنگ شد وی دسته ی بلند ازمو هامو یه وری ریختم ویه تیکه از موهامم بافتم وانداختم جلو آرایشم که تموم شد رفتم سراغ لباسام شلوارلی یخیمو بامانتویه سفیدم وشال شیری رنگ پوشیدم وکفش پاشنه بلندموکیف سفیدم به نظرم با این تیپم خوب میشه خوب همه چیزتکمیل شد احسان تک زد به گوشیم که برم پایین

ویالونمو برداشتم ورفتم پایین بابا تو اتاقشون خواب بود ومامان وساسان وبهدادم حرف میزدن

من:خوب من رفتم دیگه خداحافظ

مامن:خدابه همرات

ساسی:بای سلام برسون

بهدادبلندشد ویه نگاه ازبالا تا پایین بهم انداخت وگفت:بریم سایه من میرسونمت کارم دیگه تموم شده

یه نیشخند زدم وگفتم:نه ممنون بهداد،احسان جلویه درمنتظرمه

یه لحظه کوچیک حس کردم چشماش طوفانی شد

پوزخندزدوگفت:آهان باشه گفتم شایدوسیله نداشته باشی

بعدم اونم خداحافظی کرد وپشت من راه افتاد وقتی احسان منو بابهداد دید لبخن دی زد وپیاده شد

احسان:سلام آقا بهداد خوب هستین؟

بهداد که یه اخم ریزمردونه داشت گفت:سلام ممنونم به لطف شما،فعلا بااجازه

من:احسان، پسرعمو میخواست لطف کنه ومنو برسونه که گفتم با تو میام

احسان لبخندی زد وگفت: ممنون خیلی لطف کردی بهداد خدانگهدار سایه جان بریم آقا بهدادو بیشترازاین علاف نکنیم

شایدمن اینجورحس میکردم اما بهداد داشت دندوناشو بهم میسابید شاید ازاینکه جلویه احسان بهش گفتم پسرعمو حرصش دراومده

بهداد:نه این چه حرفیه وظیفست دخترعــــمو ،فعلا خدانگهدار

همچی دخترعمو رو گفت میخواستم بترکم ازخنده سوارماشین که شدیم بااحسان زدیم زیرخنده

احسان:سایه خیلی نشونه هایه خوبی تو رفتارش بود

من:اما حرص خوردنش شایدبرایه پسرعمو گفتنمه چون بدش میاد.

احسان:نمیدونم منکه این طور فکرنمیکنم.

ازحرف احسان قند تو دلم آب شد

احسان لبخند زدوگفت:امروز چقدرخوشگل ترشدی البته همه جوره خوشگلی
من:وای احسانی دیگه خجالتم نده تو هم همین طور
احسان بلوز طوسی پوشیده بود باشلوارجین وموهاشم فشن کوتاه وعینک پلیسم زده بود وحسابی باحال شده بود
من:میدونی این جمعه عروسیه خالمه وتوهم دعوتی؟
یه ابروشو داد بالا وگفت:ا جدی؟به به پس چه شود ازالان دلم واسه بهدادمیسوزه ازدسته منو تو
منم لبخندموذی زدم وگفتم:آره
احسان:خوب خانوم خانوما بگو ببینم رقص سالسا بلدی یانه؟
من:سالسا؟ نه واسه چی؟
احسان:راستش من به این رقص خیلی علاقه دارم وکلیم سی دی آمزش این رقصو دارم ومیتونیم باهم تو عروسی به جایه اینکه تانگوبرقصیم سالسابرقصیم و بترکونیم نظرت چیه؟

من:وای عالیه احسانی ،حرف نداره.

احسان:ما اینیم دیگه آبجی سایه.

من:پس توبایدبیای خونمون اونجا تمرین کنیم.

احسان:افکرکردی حتی اگرم من بیام اونجا تو بایدخونه ی مابیای خانوادم میخوان ببیننت

من:چــی؟ آخه من خجالت میکشم

احسان خندیدوگفت:ای خدا خانومـــه خجالتی.

من:ا نخند خیله خوب هرروزتوبگی

احسان:خیلی دوست دارن ببیننت همین امروززنگ میزنم به بابات کهبعدازکلاس بریم؟

من:اگه مزاحم نمیشم باشه

احسان خندیدوگفت:مراحمی کوچولو

رسیدیم وازماشین پریدم پایین واحسانم دستمو گرفت وهردو بالبخندرفتیم تو که بچه ها بادیدنمون وبعدم دستامون تعجب کردن وقیافه ها شون دیدینی بودو و بعد یکم متعجبی دست وجیغشون رفت هوا که بارادم همون موقع وارد کلاس شد واونم با دیدنمون تعجب کردوگفت:به به آقا احسان میبینم که آبجیه مارو دزدیدی رفت.

احسانخندیدوگفت:آره دیگه وگرنه درمیرفت

باراد:مبارک باشه دوشتیتون به سلامتی فقط مواظب باش داداش ماروآبجیمون غیرت داریم

ایندفعه ازلحن باراد همه خندیدیم

احسان:به رویه چشم من همه جوره هواشو دارم

باراد:خوب دیگه عشقولانه بازی بسه بریم سراغ تمرین

یکی یکی همه آهنگوزدیم وبه نوعی ترکونیدیم

باراد:آفرین کارتون خیلی عالی بودبچه ها فقط سایه رویه اون نت وسط خیلی دقت کن وگرنه همه عالی بودین

من:باشه حتما

باراد:خوب آهنگی که میخوام این هفته یادتون بدم Moulin rouge که ویالون وپیانو باهم قاطیه،من قسمت ویالون روباهاتون کارمیکنم ودرضمن بایدبگم که ازمادعوت شده تویکی ازبرنامه هایه موسیقی که هفته یدیگه روزه یکشنبست این آهنگ رو اجراکنیم

همه باهم گفتیم:نــــــــــه!!!

باراد:نه،نه آره باید حسابی تمرین کنیم وکنید راستی من خودم پیانو میزنم وراستی یک تکنوازی هم داره که همتون خوبید خودتون رای گیری کنیدکی بشه

همگی گفتن:ماهمه احسان وسایه رو انتخاب میکنیم

بارادبالبخند:اینجوری که نمیشه دارم میگم تکنوازی نه دونوازی

خندیدم وگفتم:خوب من موافقم که احسان بزنه

احسان:نه عزیزم خودت بایدبزنی

خلاصه بعد کلی تعارف بالاخره من قبول کردم وبعدم همه باهم شروع کردیم به تمرین کردن واقعا آهنگ آرامش بخشیه(دوستان حتما آهنگو گو ش بدین خیلی قشنگه)همه
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
جمعه 07 اسفند 1394 - 11:08

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر romaneh |
نویسنده رمان دختر سیبیلو( ˇ෴ˇ )
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 1
تاریخ عضویت : 3 /6 /1395
محل زندگی : Astara
سن : 15
لایک ها : 1
لایک شده : 1
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلام​رمان خیلی خوبی هستش ادامه نمیدین؟
امضای کاربر رویای خیس
Fuck Life
پنجشنبه 04 شهریور 1395 - 09:58

لایک شده از این مطلب : 1 کاربر romaneh |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ