تبلیغات در اینترنتclose
رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی

4970 بازدید

آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
در رابطه با : ღ [Custom_Field_Content] ღ
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
گروه خونی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلام دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه نمیدونم رمان قبلیمو خوندین یانه اما امیدوارم اونایی که خوندن خوششون اومده باشه میخوام رمان دومم رو بزارم اما یه تفاوتی با قبلی داره اینکه کلی نمیزارم بلکه بخش ،بخش میزارم تا شمام بتونین نظرای قشنگتونو بگین ومن با هم فکری شما این رمانو بنویسم سعی میکنم هر دوهفته یه بار یه بخش جدید بزارم دوفصل برای این رمان در نظر گرفتم که امیدوارم خوب ازاب در بیاد البته باکمک شما خوشحال میشم نظراتونو برام ایمیل کنید.
armaghanearamesham@gmail.com
هانیه حسینی
به نام خدایی که زندگی سازه...

در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم
چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم

دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید
شاید شبــیه مردم دنـیا نمی بینم

گنجشک روحم لابلای شاخه ها یخ زد
نه ! سنگ هم در دست آدمها نمی بینم

تصویری از تبعیض سرد چشمها آری
در این برودت ذرهای گرما نمی بینم

در منطق این نیمه آدمهای قلابی
جایی برای عشق هم حتی نمی بینم




قسمت اول:
عسل:
-خوبه؟
وخودمو به سمت مامان حائل کردم
ارزو:این چه مدل بستن موئه بزار بیام برات درست کنم
-اه شمام که همیشه غر میزنید
-بده میخوام جلوی شازده ی از راه رسیده خوشگل باشی؟!
-نه!ارادم با عمواینا میاد؟
-اره
-ای وای چرا زودتر نگفتی؟حالا چیکار کنم چی بپوشم ؟وای ارایش نکردم
-خعلی خوب حالا هول نشو الان نمیان که دوساعت دیگه میان
-بازم !بعد چهارسال دارم پسرعمومومیبینم اونوقت استرس نداشته باشم؟
-عسل تواز اراد خوشت میاد؟
لبخندی میزنم من واقعا از اون خوشم میاد؟نمیدونم ولی اراد پسریه که هر دختری ممکنه ازش خوشش بیاد یه پسر با چشمای طوسی نه طوسیم نه سبز اصلا این بشر رنگ چشاش عجیبه نمیدونم چه رنگیه بابینی کوچیک ولبایی متناسب با صورتش ابروهای کشیده ویه هیکل ورزشکاری توپ که حسابی براش زحمت کشیده اوضاع مالی هم که عالی همه ی اینا رو کناربزاری میرسی به نخبگیش که الان بایه رتبه یک رقمی تو دانشگاه تهران پزشکی میخونه ‍!جلوی اینه نشستم ارایش ملیح دخترونه ای کردم ویه بوس تواینه برای خودم فرستادم به سمت کمد لباسم رفتم ویه تاپ مشکی ساده که روی اون یه کت نیم تنه قرمز بود به همراه شلوارش برداشتم وتن کردم موهای خرماییمو که الان دیگه تا کمرم میرسید روشونه زدم ووتل قرمزی روی موهام زدم صندل های قرمزمو به پا کردم واز اتاقم خارج شدم وبه سمت ارزو رفتم
-چطورم؟
نگاهشو از نوک انگشت کوچیکه پام شروع کرد تا تلم که بالاترین نقطه روی بدنم بود
-فک کنم باید نمک بیشر میخریدم
با تعجب بهش نگاه کردم خندید وگفت
-که بشه خوردت
من که تازه دوهزاریم افتاده بود با یه صدای کش داری گفتم
-ااا مامان!دلت میاد دختر به این نازی!
-خود گنده بینی
میخندم وبه هال میرم این شوخیای مامانمو دوست دارم مثل جووناس البته سن زیادیم نداره18 سال از من بزرگتره ولی... حاضرم بشه یه پیرزن 50 ساله اخمو ودیگه رفتارای الانشو نداشته باشه...خیلی سخته مادرتو ببینی با مردای دیگه لاس بزنه پدرتو نبینی چون پیش معشوقه هاشه بااینکه همه چی در اختیارم میزان پول ازادی زیاد اما بازم محبتشونو ندارم تا حالاحس نکردم خانواده دارم تاحالا پدر ومادرم که باید حامی های زندگیم باشن دلخوشیم نبودن با صدای زنگ در به خودم اومدم کی این دوساعت گذشته بود؟ به سمت در رفتم عمواینان نفس عمیقی کشیدمو ودرو باز کردم اروم باش عسل لولو خور خوره نیس که یه پسر خوشگله جلوی در ورودی ایستادم
اولین نفر زن عمو مریم اومد داخل
-سلام عزیزم وبغلم کرد
-سلام زن عمو نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود
نفر بعدی عمو بود از بغل زن عمو در اومدم وپریدم بغل عمو
-وای عمو جونم
-جان عمو میبینم که عسل کوچولوی ما بزرگ شده خانومی شده برای خودش
-پس چه انتظاری دارین ناسلامتی 16سالمه ها
-قربونت بره عمو
از بغل عمو در اومدم اراد وارد شد چقدر عوض شده از چیزی که تو ذهنم داشتم نفس گیر تره
خندمو جمع کردم ورفتم تونقش یه دختر خوب وخانوم
-سلام
-سلام پسرعمو خوش اومدین
-قبلنا اینقدر رسمی نبودی
-قبلنا شما اینقدر بزرگ نبودی
- من یه نفرما چه اصراری داری به جمع بستن؟
لبخندی میزنم –میدونم
-میدونی ؟پس چرا جمع میبندی؟
-واسه احترام
-من احترام نخوام باید کیو ببینم؟دیگه نبینم با من رسمی حرف بزنیا باشه؟
-باشه
-افرین حالام بیا بریم بقیه حرفمونو داخل خونه بزنیم جلو در که نمیشه
به داخل رفتم وسعی کردم نگرانیمو پنهان کنم پس چرا بابا نمیاد دیگه درگیر کدومشونه؟به عمو فرید
نگاه کردم وبه حال اراد غبطه خوردم مادر وپدرش عاشقانه همو دوست دارن یه خانواده گرم صمیمی دره مامان رف که وسایل پذیرایی رو بیاره منم ببخشیدی گفتم وبه دنبالش رفتم
-پس چرا بابا نمیاد؟
نمیدونم یه امشبم ول کن عشق وحالش نیس ناسلامتی برادر خودش بعد چهارسال اومده ها بزار
الان بهش زنگ میزنم
-باشه
شماره بابا روگرفت
-الو فربد کجایی تو؟مهمونا اومدن
-....
-اره دیگه همیشه فکر خودتی من دیگه به این نبودنات عادت کردم یه شوهر بی مسئولیت
-....
-بمیری نمیتونستی زودتر بگی
وتلفنو قطع کرد
-چیشد مامان بابا چی میگه؟
-دم دره میوه ها روب چین ببر تا من برم درو باز کنم
-باشه
مشغول چیدن میوه ها بودم که صدای داد مامان وبابا رو شنیدم یه امشبم ول نمیکنن انگار میخوان ابرومونو جلوی اینا ببرن چیدن میوه رو ول کردم واز در پشتی جوری که عمو اینا متوجه نشن به حیاط رفتم حالا صدا ها واضح تره
-تا الان کدوم گوری بودی؟
-هرجا بودم به تویه هر جایی ربطی نداره
-با من اینطوری حرف نزن
-پس چطوری حرف بزنم بگم باکره بانو؟
-خفه شو نزار جلوی برادرت رسوات کنم اخه تا الان چه شرکتی بازه؟
--هرغلطی میخوای بکن
-خیلی پستی تویه ادم هوس بازی که اگه شبی یکی رو بدبخت نکنی شب خوابت نمیبره
-توام کسی ای که اگه شبی به یکی حال ندی خوابت نمیبره
دیگه داشتم دیوونه میشدم تمام نیرومو توی صدام ریختم وداد زدم
-بسه‍!
جلو رفتم هردوشون با سکوت به من نگاه میکردن
-خسته نشدین از بس دعوا کردین؟از وقتی یادم میاد همیشه باهم در حال دعوابودین خسته شدم از این زندگی به ولا خستم کردین؟الان مهمون داریم خواهش میکنم بس کنید حداقل ظاهری جلوی مهمونا باهم خوب باشین بخاطر من...
بابا دست مامانو گرفت وبهش گفت
-ظاهری فقط بخاطر عسل
اونم چیزی نگفت وبه داخل رفتیم بابا بامهمونا سلام ملیک کرد وبعد همه نشستیم اراد کنار من بود بایه جذبه خاصی نشسته بود اخه چرا این بشر اینقدر جذابه ؟ همینجوری محو تماشای این بشر بودم
که باصدای مامان بشر زن عمو مریم به خودم اومدم
-خوب عسل جان چه خبرا چیکارا میکنی درسا خوب پیش میره؟
-اره زن عمو فقط گاهی توی ریاضی میلنگم میدونید که مدارس تیزهوشان خیلی سخت میگیرن
-اخی عزیزم...میخوای اراد بهت کمک کنه؟
-نه نمیخوام مزاحم اراد بشم اون خودش کلی درس داره
که اراد جواب داد:
-چه مزاحمتی من 5شنبه جمعه وقتم ازاده
-اخه ...
-اخه چی؟یعنی تحمل یه پسر خوشتیپ اینقدر سخته؟
چقدر رک این حرفو زده بود ونفهمیده بود من ترس از وابسته شدن دارم
-معلومه که نه این چه حرفیه میزنی؟
-پس اگه اینطور نیس ازهمین 5شنبه شروع میکنیم بالاخره باید این نبودنا رو جبران کنم دیگه
به ممنون کوتاهی اکتفا کردم وبه صحبت های جمع گوش دادم
کمی که گذشت حوصلم سر رفت بابا وعمو که داشتن درباره کار حرف میزدن ومامان وزنعمو هم درباره مد لباس طبق عادتم که هر وقت حوصلم از یه چیز سر میرف قیافمو کج وکوله میکردم وبه طرف یه نگاه عاقل اندر سفیه مینداختم به اینا نگاه کردم که یهو صدایی توی گوشم پیچید
-قیافتو اونجوری نکن خوشگل نمیشی به خدا
به چهره شاد وشیطون اراد نگاه کردم
-من در هر صورتی خوشگلم
-بله بله شکی در اون نیس
پشت چشی براش نازک کردم وگفتم
-حوصلم پوکیده
-ادما اغلب توی اینجور مواقع خودشونو سرگرم میکنن
-عقل کل اینو که خودمم میدونم خوب منظورم اینه چه سرگرمی ای؟
انگار از نقش یه دختر سربه زیر وخجالتی خارج شده بودم وشده بودم خودم عسل پاکرو همون دختر شیطون وشاد همون که توی مدرسه همه رو ذله کرده
-خوب کار که زیاده...اصلا پاشو بریم اتاقتو بهم نشون بده من هنوز اتاق دختر عمومو ندیدما...
بد فکری نبود لااقل یه تجدید خاطره میشد
-باشه دنبالم بیا
وارد اتاقم شدم
دیزاین یاسی وسفید اتاقمو خیلی دوست داشتم ارامش بخش بود
-اوووم چه اتاق قشنگی خیلیم با سلیقه چیده شده
روی تختم نشست پرسیدم
-این مدت که مارونمیدیدی خوش گذشت؟
-راستشو بگم؟
-وا..اره
-راستشو بخوای خیلی خیلی خوش...
هنوز جمله اشو تمو نکرده بود که گفتم
-خیلی نامردی
-ااا دلت میاد به پسر به این خوبی بگی نامرد بعدشم نزاشتی که جملمو تموم کنم میخواستم بگم خیلی خوش نگذشت
-واقعا ؟چرا؟
-خب دلم برات تنگ شده بود دیگه
وای خدای من چی دارم میشنوم اراد دلش واسه من تنگ شده بوده یکی منو بگیره پس نیفتم
ادامه داد:
-اگه بخاطر کار بابا نبود نمیرفتیم درسته که کیش از تهران زیاد فاصله نداره اما اونجا اونقدر سرمون مشغول بود که نتونستیم بیاییم وباید منتظر میشدیم تا پرو‍‍‍ژه بابا تموم بشه
-خونه سابق می مونین؟
-اره
-که اینطور
-توچی؟
-من چی؟
-دلت برم تنگ نشده بود؟
میخواستم بگم چرا تک تک سلولام دلتنگت بودن اما گفتم
-نه چرا باید دلم برات تنگ بشه
خیلی سریع گفت
-چون دوسم داری
-هه!خواب دیدی خیر باشه
-اما من تورو دوست دارم از همون بچگی تا حالا
یعنی واقعا منودوست داره امانوع دوست داشتنش چیه؟
-خوب اینکه طبیعیه من دختر عموتم باید دوسم داشته باشی
مهلت ندادم حرف دیگه ای بزنه وگفتم
-راستی هنوزم موسیقی کار میکنی
-الان میخوای منوبپیچونی که بیخیال بحث جذابم بشم؟
-نه چه پیچوندنی سوالی بودکه ذهنمو مشغول کرده بود منم پرسیدم
-باش توراس میگی
-بله که من راس میگم
-اره کار میکنم تا چند وقت دیگه اولین البومم میاد بیرون اونوقت مشهور میشم واسه یه امضا در به در میوفتی دنبالم حالا هی قدر این لحظه های باهم بودنو ندون
-من از تو امضا بخوام قدرت خیال پردازیتم بالاس‍!
-عین واقعیته
حس کردم کم کم بحثمون داره جالب میشه که مامان همه ی حسای خوبمو قهوه ای کرد!
-عسل!اراد بیایین شام حاضره
بااینکه دلم نمیخواس از کنارم بره ولی گفتم
-بیا بریم شام بخوریم تا سرد نشده
-من که خیلی گشنمه بریم
-شکمو
-مرده وشکمش
حالا اصلا شکم نداشتا استایلش ورزشکاری بود بااراد سرمیز رفتیم وای مامانم چه کرده یه بره بریانی که شکمش حتما پر چیز میزه باید بخورم تابدونم چی داره توش یه عالمه ژله های رنگارنگ سالادای مختلف نوشیدنی های متنوع که همه رو سفارش داده از بیرون برامون اوردن!یعنی من شیفته هنر مامانمم!
-بفرمایید تروخدا سردنشه ببخشید اگه چیز خوبی نیس
میخواستم بگم اینا خوب نیس جون من که اراد جای من گفت
-نگین زن عمو سفره به این عالی ای دستتونم دردنکنه
مامانم یه دونه از اون لبخندای پسرکشش میزنه درسته مامانمه اما دوس ندارم ازاین لبخندا جلوی اراد بزنه با بی میلی مشغول خوردن ادامه غذام شدم بعد غذا گفتم
-شما برین بشینین من میزرو جمع میکنم
مامان که ذوق مرگ شده بود وخیالش راحت شده بود الان میتونه بره به پز دادنش به زنعمو برسه گفت:
-ممنون دختر گلم
تودلم گفتم اگه دختر گلت بودم بخاطر من دعوا نمیکردید
به لبخندی اکتفا کردم ومشغول جمع کردن میز شدم وقتی ظرف بره رو اومدم بردارم دیدم که خیلی سنگینه نا خود اگاه اهی کشیدم که یهو دیدم ظرف سبک شد وا نکنه مدل جدیده ظرفه که برداریش سبک میشه یعنی علم اینقدر پیشرفت کرده؟که یهو صدایی شنیدم
-کمک نمیخوای؟
وکسی که ظرفو ازم گرفت به اراد نگاه کردم
-چرا اتفاقا حالا زود تند سریع میز رو جمع کن
-تنها؟
-اوهوم
-پس تو چیکار میکنی
-مدیریت !مثلا میگم اول پارچ ابو ببر بعد لیوانا رو اینطوری گرفتی؟
-نوچ نمیشه تو مسئولیتشو به عهده گرفتی حالا من دارم کمکت میکنم پرو نشو دیگه
اخمی روی پیشونیم نشست وبدون اینکه جوابشو بدم ظرف سالاد رو برداشتم وبه اشپزخونه بردم سعی میکردم اصلا توجهی به اراد که ظرفای بزرگتر رو میبرد اشپزخونه نداشته باشم وقتی اخرین ظرف تموم شد میخواستم ظرفا رو بزارم توماشین ظرفشویی ولی پشیمون شدم وترجیح دادم خودم بشورم تا کمی اب بازیم بکنم بلکه اعصابم کمی اروم بشه اسکاچو دستم گرفتم واولین بشقابو برداشتم
-من اب میزنم
جوابی بهش ندادم اومد کنارمو وهر ظرفی رو که من کفی میکردم اب میزد
-الان یه خانوم خوشگل ولی اخمو از دست من ناراحته باهام قهره میشه اون خانم منو ببخشه؟
من طاقت نداره این خانم ازش رو برگردونه میبخشیم؟
-نه باید مجازات باشی
صداشو مثل قیافش مظلوم کرد
-گناه دارم!
-نداری!
-به این چشمای مظلوم نگاه کن دلت میاد؟
به چشماش نگاه کرئم چشماشو عین گربه شرک کرد میخواس منو خرکنه کور خونده
-اره دلم میاد
-نامرد
-خودتی
-حالا باید چیکار کنم؟
اوووم جالا باید بهش چی بگم هیچی توی ذهنم نبود نباید جلوش ضایع بشم باید یه دستی بهش بزنم
-خوب از اونجایی که من خیلی بزرگوارم اجازه میدم خودتت مجازاتتو انتخاب کنی
-نه باو بخدا شرمنده میکنین نکن اینکارو
-خواهش میشه
-خوب...میخوای تمام ظرفا رو من بشورم؟
-نه یکم سخت تر‍!
-بیچاره من میشه مجازات مالی باشه
-چرا نشه؟
-خوب میخوا ی این 5شنبه که اومدم خونتون بعدش باهم بریم یه رستوران شیک غذا بخوریم؟
فکر بدی نبود
-باشه قبول
-حالا بخشیدیم؟
-اوهوم
وبا انگشت کفیم روی بینیش رو کفی کردم
-تنت میخاره ها
حالا من مظلوم بهش نگاه کردم
-خو چیکار کنم دلم واسه شیطنتای بچگیمون تنگ شده ...
-عه پس خانم دلشون شیطونی میخواد؟
چشامو بستم وسرمو بالا پایین کردم که یهو یه لیوان اب ریخت روم انتظار همچین کاری رو نداشتم
تمام موهام خیس شده بود
-که اب میریزی
خندید وگفت
-اوهوم وای عسل یه نیگا تواینه به خودت بنداز خیلی باحال شدی
-که با حال شدم
دستشو روی شکمش گذاشته بود ومیخندید اسکاچ کفی رو برداشتم وروی صورتش کشیدم
-توام یه حموم بکنی بد نیس
به زور چشمای کفیشو باز کرد وبا تعجب بهم نیگا کرد بعد زد زیر خنده وا این چشه الان باید بیاد کله منو بکنه پس چرا این کارو نمیکنه
-هنوزم مث قبلی واسه همینکاراته که دوستت دارم دیگه
-من کلا موجود دوست داشتنی ای هستم
-اونکه صد البته شکی درش نیس
-چابلوسی نکن بیا ظرفمونو تموم کنیم
-باشه
ظرفا تقریبا تموم شده بود که گفت
-چقدر خوبه که تومثل این دخترای تیتیش مامانی نیستی که دست به ظرف نمیزنن که یه وقت ناخنشون نشکنه وکلا با ماشین ظرفشویی کار میکنن
میخواستم بگم اتفاقا منم میخواستم ظرفا رو بزارم ماشین ظرفشویی ولی حس شستن بادستای گرام بود ولی اصلا فکر شکستن ناخنمم نبودم‍! ولی نگفتم وقتی اخرین ظرفم توی سینک گذاشت گفتم
-خب دیگه بریم پیش مامان اینا که الان زنعمو میگه پسرمو بردن ازش کار بکشن
میخنده
-راسته دیگه عین کوزت کار کردم بدون هیچ مزدی
-میخواستی نکنی
وبی توجه بهش به پذیرایی رفتم وکنار زن عمو نشستم زن عمو بادیدن من انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت

-اخ سوغاتیا
بعد روبه اراد که خیلی جدی وخشک نشسته بود ومثلا از دست من ناراحت بود گفت
-اراد برو سوغاتیا رو از ماشین بیار
بدون حرفی بلند شد ورفت
دقایقی بعد با چند تا جعبه کادویی ویه چمدون اومد
عمو جلو رفت ویه جعبه نقره ای رنگو به بابا داد
-ببخشید دیگه چیز قابل داری نیس
-این حرفا چیه همین که به فکرم بودی کلیه
جعبه رو باز کرد یه ساعت بود فک کنم از این مارکا بود بعد زن عمو روبه مامان جعبه ای گرفت مامان باز کرد یه ساعت طلایی ست مال بابا بود میخواستم بگم اخه اینا به ست کردن ساعت احتیاج ندارن که به ست کردن دل احتیاج دارن ولی نگفتم ومنتظر سوغاتی خودم شدم
که ارادگفت
-منتظر نباش تورویادمون رفت
اخمی کردم که عمو گفت
-اراد اذیت نکن دخترمو!بیا عمو جون این چمدونی که میبینی کلش برای توئه
با ذوق به سمت چمدون رفتم وبازش کردم
یه چمدون پرلباسای مجلسی کفشای ستش
-وای عمو خیلی قشنگه دستتون درد نکنه
-خوشحالم که خوشت اومده عمو جان
چمدونو برداشتم وتوی اتاقم گذاشتم اومدم بیرون درو بستم هنوز لبخند روی لبام بود
-نمیدونستم چند تیکه لباس اینقدر خوشحالت میکنه
هین نسبتا بلندی کشیدم
-تواینجا چیکار میکنی
اومد دقیقا روبه روم ایستاد هنوز اخم به چهره داشت خوب تقصیر من بود دیگه سعی کردم از دلش درارم
-خعلی خوب ببخشید واسه رفتار توی اشپزخونم واینم بدون که وقتی من عذر خواهی کردم بی چون وچرا باید بگی بخشیدم این قانون منه
ااا اینکه هنوزم اخموئه
-چیکار کنم این سگرمه های نزدیک از هم فاصله بگیرن
انگشتشو گرفت سمت من بعد برد سمت خودش وا این چی میخاد بگه چرا پانتومیم اجرا میکنه
-چی؟نمیفهمم
دوباره همونکارو کرد
-اه میگم نمیفهمم چیه هی به زبون کر ولالا دست تکون میدی اصلا نبخششم نمیخوام اومدم برم که دستم از عقب کشیده شد وتالاپ افتادم تو بغل اراد بالاخره زبون باز کرد
-چون دیدم نمیفهمی کمی راهنماییت کردم وخودم بغل کشیدمت
-دیوونه
اومدم از بغلش درام که دیدم نمیشه ومنو توی حصار دستاش قفل کرده
-میخوام برم ولم کن
-وایسا کارت دارم
-نمیخوام وایسم بزار برم الان یکی میبینه هم برای من بد میشه هم تو حالا از من گفتن
-نگران نباش برگرد
-چی
ولم کرد
-میگم به پشت شو
توجهی نکردم اومد برم که از پشت کمرمو گرفت
-ااا ولم کن دیوونه اگه ول نکنی جیغ میزنما
خودم علت این واکنشما نمیدونستم من که از اراد خوشم میومد پس چرا ازش دوری میکردم؟
-چند لحظه تامل کن
بی حرکت ایستادم دستش از کمرم جدا شد وبه سمت گردنم رفت نفس تو سینه ام حبس شده بود موهام کنار زد پوست دستش که به پوست گردنم سوخت انگار یه تیکه اتیش رو پوستم گذاشته باشی که یهو یه چیز سرد رو گردنم نشست به خودم اومدم وبه گردنبندی که گردنم اویخته شده بود نگاه کردم
-اینم سوغاتی ویژه من برای عسل خانوم
یه گردنبند که یه ستاره ی نقره ای بود که در حصارماه طلایی قرا گرفته بود خیلی خوشگل بود
-خیلی نازه ممنون
-به پشتش یه نیگا بنداز
به پشت گردنبند نگاه کردم دوتا
که مابین این ای ها یه قلب بود A
-حالا فلسفه این گردنبند وحروف پشتش چیه
گردنبند رو توی گردنم به دست گرفت
-توستاره ای ومن ماه!ستاره ای که در اغوش ماهه! ماهی که از ستاره محافظت میکنه وحروفش اول اسم هردومونه دیگه
-این چیزا رو که عاشق پیشه ها بهم میدن
-فرض کن منم جز اونام
سعی کردم جو رو عوض کنم
-اوهوع نبینم از این چیزا ها فردا پس فردا که خدا زد پس کله یکی واومد منو گرفت وشد اقامون اینو ببینه بهش برمیخوره
-خدارو چه دیدی یه وقت دیدی خودم اقاتون شدم
-خدانکنه حیف من نیس بیفتم دست تو
-خیلیم دلت بخواد
-واگه نخواد؟
-میدونم که میخواد
بعد دستمو کشید
-زیاد بهش فکر نکن بیا بریم پایین الاناس که بریم و از شرم خلاص بشی
میخواستم بگم شر چیه باو تو خود خیری با رفتارای امشبت ولی باز لال شدم عمو اینا پاشده بودن به سمت عمو وزن عمو رفتم وبغلشون کردم
-حالا که اومدید بازم بهمون سربزنید
-چشم ولی ایدفعه نوبت شماس
اراد به سمتم اومد
-خداحافظ پسر عمو سرمو پایین انداختم
-وا عسل چرا اینجوری میکنی
-چه طوری
وسرمو بالا اوردم ودیدم ما دوا دقیقا تو مرکز نگاه های مامان باباهاییم با چشم وابرو بهش اشاره کردم که لال بشه ولی نه داشت حرفشو میزد با پاشنه کفشم پاشو لگد کردم که حرفش نصفه تموم شد واخی گفت
-معذب رفتارمیکنی خوبه تاهمین چند دقیه پیش تو بغل...
وقتی دیدم تونستم ساکتش کنم گفتم
-برحال خوشحال شدم که زیارتتون کردم پسرعمو خوش اومدید
به زبون بی زبونی گفتم گمشو برو بیرون اونم که حرف گوش کن بی هیچ چون چرا ای رفت منم سریع به اتاقم رفتم ودرو بستم
وخودموروی تخت ولو کردم میدونستم اینا که برن باز دعوا داریم ولی واسه امروز بسه!ظرفیتم پره چشامو میبندم بشمار یک بشمار دو...به سه نرسیده خوابم برد
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
امضای کاربر رویای خیس
شنبه 09 آبان 1394 - 12:42

لایک شده از این مطلب : 14 کاربر beauty | shaparak | Javad | fatima77 | fatima-az | sara1111 | raha94 | elahe | tmf1379 | zahra_mir | yalda_so | elham17 | romaneh | mehra |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت 7:5 دقیقه بود وای دیرم شد الان حتما رها میکشتم تند تند لباس پوشیدم بدون اینکه به اینه نگاه کنم از خونه خارج شدم وبه سمت خونه رها اینا رفتم هنوز دوقدم مونده برسم دم خونشون زنگو زدم یه دقیقه نگذشته بود تازه داشت نفسم بالا میومد که رها بایه قیافه فلفی اومد بیرون
-دیگه نمیومدی! هیچ میدونی ساعت چنده!
-ببخشید خواب موندم
همینجوری کنارهم راه میرفتیم که یهو رها تق زد زیر خنده
-وا چته اول صبحی؟
-م...
-توچی
-مقنعه ات‍!
به مقنعه ام نگاه کردم ای خاک توسرم مقنعه امو بلعکس سر کردم به اطراف نگاه کردم کسی نبود تویه حرکت مقنعه امو از سر در اوردم
ودرست کردم وسرکردم بعد روبه رها که هنوزم میخندید گفتم
-حالا انگار چیشده که اینجوری میخنده نیشتو ببند
درحالیکه سعی میکرد دیگه نخنده گفت
-اخه خیلی بامزه بود
-دیوونه!
-صفت خودتو به من نسبت نده
زیر لب فشی بهش دادم که گفت
-اینه!هیچی گفتی به خودت برگرده
چیزی نگفتم که پرسید
-راستی چه خبر از شاهزاده رویاها؟همون که یه اسب سفیدم داشت مد روز بالای500میلیون همون که رتبه یه رقمی دانشگاه تهرانه همون اقا خوشگله ، دیدیش؟
-اوهوم بهتر از اونی بود که فکر میکردم
-خب تعریف!؟
-چیز خاصی نشد میدونی حس میکنم دوسم داره
-خوبه که
-اره خوبه اما حس من..
-تومگه دوسش نداری
-نمیدونم یه حس گنگه
-سعی کن از حست مطمن بشی بعد بری پیش
-همینکارو میکنم
-راستی امتحانا از پس فردا شروع میشه اماده ای
-اراد قراره بیاد کمکم
-ماکه از این شانسا نداریم
میخندم که میگه
-والا شوهر عاشق پولدار که براشون ریخته خوشگلم که هستن مخی هم که هستن
-یعنی الان اینا که گفتی شامل تونمیشه؟
سرشو تکون داد
-نوچ
خودتی
دیگه چیزی نگفتم وبه رها فکر کردم بالعکس من که چهره غربی دارم یه چهره شرقی داره چشمای قهوه ای وپوست سفید یه دوست یا بهتره بگم یه خواهر دلسوز مهربون به مدرسه رسیدیم
امضای کاربر رویای خیس
پنجشنبه 14 آبان 1394 - 23:40

لایک شده از این مطلب : 9 کاربر Javad | beauty | fatima77 | sara1111 | tmf1379 | zahra_mir | elham17 | 0parisa0 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

(چند روز بعد)
پنج شنبه است امروز اراد میاد ساعت تقریبا9 به خودم تواینه نگاه کردم یه تیشرت سفید ومشکی بایه جین مشکی وموهامو از پشت بالای سرم جمع کرده بودم نمیدونم انتظار سخته یا زمان دیر میگذره
دینگ دینگ
اومد به سمت در رفتم ودرو باز کردم
یه تیشرت سفید که بازو های عضله ایشو به خوبی نشون میداد ویه جین مشکی چه ستم کرده بودیم باهم
-سلام خوبی
-خوبم
-محض اطلاعت منم خوبم
-من حالتو پرسیدم عایا؟
-ببینم کلک از کجا میدونستی من چی پوشیدم؟
وبه لباسامون اشاره کرد
-چون من علم غیب دارم میدونستم
-منظورت همون علمه توهمه؟
-پرو
میخنده
-خوب شروع کنیم؟
-اوهوم
-کجا ها رو مشکل داری؟
-اتحاد وتجزیه
-اتحاد؟خخخخ اونکه خیلی اسونه ازتو بعیده
-بله واسه شما که چهار ساله دارید میخونید نه ما که چهارماهه خوندیم
-حالا عصبانی نشو میدونی که اصلا برای یادگیری خوب نیس
حرصی میگم:
-اره خوب نیس
-میدونی چیه
-چیه
-وقتی حرص میخوری جذاب تر میشی
-درس!
-شروع کنیم
یهوخیلی جدی شدوشروع کرد به توضیح اون مبحث باورم نمیشد این همون اراد چند دقیقه پیشه سعی کردم به درس توجه کنم لامصب تدریسشم خوبه جوری که با یه بار توضیح یاد گرفتم
-یاد گرفتی؟
-اره خیلی خوب تدریس میکنیا
-میدونم
-حالا پرو نشو من یه چی گفتم
-عین واقعیته
-خوب قولتو که یادت نرفته؟
-کدوم قول؟اها رستورانو میگی؟
-اوهوم
-ساعت چنده
-نزدیکای12
-پس پاشو بریم
مانتوی لیموییمو تن کردم با شال وشلوار جین ابی نفتی ومثل همیشه کوله وکتونی سوار شاسی بلند اراد شدم پیش به سوی یه رستوران!فک کنم دیگه داشتیم از شهر خارج میشدیم یه جای سرسبز شبیه دربند خودمون جلوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشت خودم پیاده شدم از اون ادمای مغرور ازخود راضی نبودم که وایسم یکی دیگه خودشو به زحمت بندازه ودرو برام باز کنه شونه به شونه اراد به سمت رستوران میرفتیم که یکدفعه دستمو گرفت...
-اینجوری بهتره
منم چیزی نگفتم وارد شدیم یه گوشه دنج وخلوتو انتخب کردیمو ونشستیم گارسونه اومد خب رستورانش مدرن بود پس نباید غذای سنتی داشته باشه پس حتما باید پیتزا کوفت کنم نه!اخه کی توی این اب وهوا پیتزا با نیم صد کیلو سوسیس کالباس میخوره؟همینجوری توی فکر بودم که گارسونه اومد
-چی میل دارید؟
اراد روبه من گفت چی میخوری؟
دلم بد جور هوس دیزی کرده بود ولی مگه اینجا میشه اخه؟ پا گذاشتم رو دل بیچاره وگفتم
-خوب...چیزه...هرچی توبخوری
-من میخوام چیزی رو که تو میخوری رو بخورم
-اخه چیزی که من میخوام اینجا نیس
-مگه چی میخوای تو؟
-دیزی‍‍!!!
-اینجا دیزیم داره
-واقعا
-اره باو ظاهر شو نیگا نکن پس شد دیزی دیگه
سرمو به نشونه تایید تکون دادم روبه گارسون بدبخت بیچاره که فک کنم درخت که چه عرض کنم
جنگل امازونی زیر پاش سبز شده بود وبا تعجب عین یه بز خجالتی به ما زل زده بودگفت
-دوتا دیزی با دوغ وبا پیاز همراهش با گوشت کوب واسه کوبیدن ترشی هم یادت نره!
وای وای دمت داغ ارادی بدجور هوس دیزی کرده بودم تا غدا رو بیارن به اطراف نگاه کردم دختر وپسرا خیلی باکلاس داشتن عین بچه ادم
پیتزاشونو میرختن تو روده اونوقت من... همینجوری سرمو میچرخوندم که دیدم اراد زل زده به من همینجوری که سرم داشت میچرخید چرخوندمش سمت اراد عه اینکه دیگه نیگا نمیکنه فک کنم چشام مشکل پیدا کرده یادم باشه یه دکتر برم میگم.. .میگم نکنه چشام چپ شده نه باو خاک توسرت عسل توصبح خودتو تواینه دیدی تو چند ساعت که چشم چپ نمیشه همینجوری تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یهو یه سینی گنده جلوم ظاهر شد وبعد صدای اراد
-بزار برات میکوبم
مخالفتی نکردم وکارو به خودش سپردم وقتی کوبید گفت
-اخه به جنتلمنی مث من میاد دیزی بخورم؟
-زیادی خودتو دست بالا گرفتی بعدشم مگه همچین غذایی رو خوردن عاره
اخمام رفت توهم وادامه دادم
-نخور اصلا یه وخ به کلاستون برمیخوره
خندید وباشیطنت گفت
-اتفاقا من عاشق دیزیم ولی الان خیرسرمون باهم قرار گذاشتیم به نظرت ابگوشت تو این قرار یکم
سنگین نیس؟
-سنگین یا سبک من میخوام بخورم حالا چی کار میکنی میخوری یانه؟
یه نگا بهم انداخت ولبخند مهربونی زد
اخماشو نیگا اخم اصلا بهت نمیادا خیلی زشت میشی
زیر لب گفتم زشت عمته
انگار شنیده بود که گفت
-محض اطلاع من عمه ندارم بعدشم من حاضرم هر غذای داغونی رو که توبگی بخاطرت به ضایع ترین شکل ممکن بخورم
اخمم محو نیشم باز شد اراد پیاز رو برداشت وبا مشت بهش کوبید تاپالاق وچند تیکه شد یعنی صداش که با برخورد با میز به وجود اومد مثل یه باد هوا تویه محیط کاملا شیک ومجلسی بود! بلند بلند میخندیدیم ومن گاهی جوگیر میشدم ودست میزدم یعنی رسما فضای شیک وعاشقونه رستورانو قهوه ای کرده بودیم به نگاه های خیره مردم واعتراضشون وتذکر گارسون مجبور شدیم بی صدا دیوونه بازی در اریم مشغول خوردن بودیم به غذا خوردن خودم واراد نگاه کردم من لقمه های کج وکوله وگنده که هر از گاهی که میخواستم به دهن ببرمش یکمیش رومیز میریخت وگند میزد به میز تمیز مردم درست میکردم واراد لقمه های کوچیک وخوشکل!
-دیگه وقتش رسیده شوووورت بدما
-اوووووف اخه مگه شوهرم پیدامیشه
-اره من یکی رو میشناسم
قیافشو شبیه این دختر30ساله های ترشیده که وقتی حرف از شوووور میزنی اب از دک ودهنشون اویزون میشه کرد ومشتاقانه زل زد به من
-خوب کی هس حالا
-یه پسر خوب ونجیب سربه زیر واقا خوشکل وپولدار تحصیل کرده وبا اخلاق
-جون من؟ خب تورش کن برام
-فقط اینایی که گفتم چه ویژگی هایی داره
-چه ویژگی هایی؟
-پول داشتنش در حد خرید نون بربری ونوشابه است تحصیلاتش در حد سیکله خوشگلیش در حد یه دماغ خرطومی وچشمای ریز وچپ ویه سر بدون مو وقد کوتاه وهیکل چاقه میدونی کیو میگم اصلا؟همین پسرافغانیه هس سرکوچمون دارن خونه میسازن کارگره
به قیافه مشتاقش که حالا اخمو شده بود نگاه کردم زدم زیر خنده
-نخند
امانمیتونستم خندمو کنترل کنم
-ای خیلی قیافت باحال شده
-باشه1-0 به نفع تو
وبعد با حرص مشغول خوردن غذاش شد خندم تموم شد وبه اراد نگاه کردم بهم نگاه نمیکرد
بایه لحن کشداری گفتم
-اراد
بی جوابی
-اقا اراد
بی جوابی
-ارادی ببخشید اگه شوخیم ناراحتت کرد
-شر ط داره
-چه شرطی
-بعد ناهار بستنی رو مهمون تو
-باشه قبول حالا اشتی
خندید
-اشتی‍!
بعد ناهار به سمت بستنی فروشی رفتیم روبه اراد که منتظر بود من بستنی روبخرم گفتم
-چه طعمی میخوای؟
-توچی میخوری از همون برای منم بگیر
دوتا بستنی با طعم شکلات تلخ گرفتم وبه سمت اراد رفتم با دیدن بستنی ها اب از لب ولوچش سرازیر شد
-میبینم که عاشق بستنی ای
-اوهوم بده بیاد
یکی از بستنی هارو به سمتش گرفتم ازم گرفت وخورد بعد چند دقیقه که هردو بستنی هامونو خوردیم گفت
-بریم خونه؟
-بریم.

امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 17 آبان 1394 - 16:58

لایک شده از این مطلب : 10 کاربر beauty | Javad | fatima77 | sara1111 | raha94 | tmf1379 | zahra_mir | 0parisa0 | mehra | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین

اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 16
تاریخ عضویت : 17 /8 /1394
سن : 23
لایک ها : 17
لایک شده : 27
تعداد اخطار : 3
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

خوبه عالی مرسی
امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 17 آبان 1394 - 20:01

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر beauty | fatima77 | tmf1379 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

(چند هفته بعد)
امروز اخرین امتحانمو میدم یاضی! همونی که یه عالم منتظرش بودم وبراش زحمت کشیدم نمیخوام زحمت های اراد رو هدر بدم میخوام بهش ثابت کنم زحمت هایی که برای یادگیریم کشیده بیهوده نبوده من باید این امتحانو 20بشم برگه ها رو بین دانش اموزا توزیع کردن نگاهی بهش انداختم دلم میخواس10 تا دست داشته باشم که همزمان به سوالا جواب بدم نمونه سوالایی که اراد باهام کار کرده خیلی سخت تر ازایناس اینا عین اب خوردن میمونه درکمتر از15دقیقه به کل سوالا پاسخ دادم
وبدو بدو به سمت خونه رفتم تارسیدم قبل ازاینکه لباسامو درارم گوشیمو برداشتم وشماره اراد رو
گرفتم صدامو شبیه کسایی که گریه میکنن کردم کمی بعد صدای شادش تو گوشم پیچید
-سلام خوبی امتحان چیشد؟
-اراد...من
-چیشده ...چرا صدات اینجوریه داری گریه میکنی؟
-من...امتحانو افتادم
فریادش گوشمو کر کرد
-چی ؟افتادی؟اخه چرا؟من اونهمه باهات کار کرده بودم اصلا ازتو انتظار نداشتم واقعا ناامیدم کردی
-حتما تو خوب یادم ندادی که اینطوری شده دیگه
دلم میخواس بخندم همونطور که چهرم میخندید
-من؟من تمام سعیمو ردم که به بهترین شکل بهت اموزش بدم
-تلاشت بی فایده بود
-عیب نداره دوباره باهات کارمیکنم شهریور امتحان بدی ایشالا اونو قبول میشی
-نه تروخدا ممنون بسه همین یه بار که باهام کار کردی اخه تواصلا چیزی تو اون فندقت هست
-بابا تو دیگه کی هستی طلبکارم هستی حالا؟
بالحن حق به جانبی گفتم:-نباشم؟
-نه
-بدهکار چطور؟
-چی؟
-میگم فک کنم بهت بدهکارم
-متوجه نمیشم
-بدهکار اینک اینقدر خوب بهم درس دادی و20 میشم
دوباره داد زد
-میکشمت
-اه اروم تر باو پرده گوش نازنیمو پاره کردی
-تواخرش یه روزی منو دق میدی اخه من از دست توشیطون کوچولو چیکار کنم
-بروسرتو بکوب به دیوار!اینکار از نظر دانش علمی بنده باعث میشه یه نیمچه عقلی که داریم از سرت بپره وکلا تعطیل شی
با حرص اسممو اورد
-عسل!!!
-چیه از این روش خوشت نیمد خوب یه روش دیگه برو سرتو بزار زمین وپاهاتو تو هوا نگه دار اینم باعث میشه خون بیاد تو فندقت
-عسل!!!
-هان!!!چیه هی عسل عسل میکنی
با خودم گفتم االان تیکه خورم میکنه که گفت
-دوس دارم اسمتو صدا کنم مشکلیه؟
اینقدر این لحنش جدی بود که بی اختیار گفتم
-نه!
-خوبه!
-کاری نداری
-مواظب خودت باش
-باشه خداحافظ.
وای خدا اخه چرا هی من اینطوری میشم؟اه چرا اون توجهمو جلب میکنه ؟
××××
امضای کاربر رویای خیس
پنجشنبه 21 آبان 1394 - 22:44

لایک شده از این مطلب : 9 کاربر beauty | fatima77 | Javad | sara1111 | raha94 | tmf1379 | zahra_mir | 0parisa0 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

یه نیگاه به کارنامه ای که گرفته بودم مینداختم ونیگاه به خودم توایینه خوشحالم که ممتاز شدم بلعکس همیشه یه تیپ خانومانه ومجلسی روانتخاب کردم یه مانتو صورتی کم رنگ که استین ودور یقه اش با سنگ سفید کار شده بود کیفوکفش ست سفیدصورتی وجین وشال سفید موهامو اتو کشیدم وفرق بازشون کردم مثل همیشه ارایش ملایمی کردم روی ناخونام برق ناخنی زدم واویزی از یکی از ناخنم به شکل ستاره اویزون کردم خوبه عالی شدم ازخونه خارج شدم وسواراژانسی که چند دقیقه قبل ازحاضرشدن خواسته بودم شدم توی راه گلفروشی
ای دیدم ازراننده خواستم نگه داره داخل گل فروشی شدم چه ارامش عجیبی میدن این گلابه ادم بوی گلوبه داخل ریه هام فرستادم به گلا نگاه کردم دسته گلای بزرگ ومجلل اما هیچ کدوم به دلم نشست نگاهم به غنچه های رز اتیشی افتاد اره همین خوبه دوتا شاخه برداشتم واز گلفروش فقط خواستم برگهای اضافه اشو بکنه بدون هیچ تزیینی بوش عجیب خوب بود وقتی رسیدیم پول راننده رو حساب کردم جلوی خونه ی اراد اینا ایستادم وزنگ دروفشردم چند لحظه بعد صدای مریم جون تو گوشم پیچید
-سلام عزیزم خوش اومدی ودرو باز کرد
وارد شدم وبه منظره اطراف نگاه کردم چقدر حیاط خونشون بزرگه تازه پر از باغچه های مختلف پر از گل های مختلفه یه نگاه به گلای خودم انداختم یه نگاه یه گلای باغچه یعنی واس گلای من سطل اشغالم زیادیه به سمت ورودی رفتم مریم جون اومد استقبالمو ومنو دراغوش کشید
-سلام زن عمو
-سلام عزیز دلم خوبی
-ممنون خوبم شما چطورین
-راه گم کردی که اومدی به کلبه ی حقیرما؟
نگاهی به خونه انداختم اینا به قصر میگن کلبه ی حقیر؟
لبخندی زدم وگفتم:-نفرمایید خونه به این قشنگی
-چشات قشنگ میبینه بیا بریم داخل
وارد شدم وروی یکی از مبلا نشستم
-میرم برات قهوه بیارم
سرمو به نشونه تایید تکون دادم برام جای تعجب داره اینا بااین همه دک وپز وخونه زندگی شیک یه خدمتکار ندارن وخودشون کاراشونو انجام میدن به اطراف نگاه کردم پس این اراد کجاس؟همین جوری داشتم دید میزدم که زن عمو بایه سینی که توش دوتا فنجون قهوه ویه ظرف پر از بیسکوییت شکلاتی بود اومد وکنارم نشست
چرا زحمت کشیدین ممنون
-خواهش میکنم بخور
فنجونوتو دست گرفتم دیگه نمیتونم‌بیشتر ازاین خودمو نگه دارم باید حرفمو بزنم
-میگم زنعمو
-جانم...
-چیزه...اراد کی میاد؟
بگو پس چرا عسل خانوم ی سری به زنعموی پیرش زد نگو اومده بوده اراد رو ببینه
-نه نه من اومده بودم همتونم ببینم خوب باید ازارادم تشکر میکردم این شد که...
نتونستم دستپاچگیمو کنترل کنم زنعمو میخنده
-خودتو اذیت نکن این شرایط ممکنه برای هرکسی پیش بیاد
داشتم از خجالت میمردم که همون موقع صدای در اومد زنعمو گفت:اومد
بلند شدم
-میشه برم تواتاقش؟
-اره چرا که نه
-فقط زن عمو
-جانم
-بهش نگین من تو اتاقشم میخوام سورپریزش کنم
-باشه
به اتاقش رفتم ودرو بستم به اتاقش نگاه کردم دیزاین اتاقش مشکی ونقره ای بود هم ساده بود هم شیک اما یه دیوارش از همه شلوغ تر بود وپر بود پر بود از عکس، تقدیرنامه های مختلف همینجوری چشمم به دیوار بود که یه چیز اشنا به چشمم خورد یه عکس یه عکس قدیمی تقریبا10سال پیش تو عکس من بغل اراد خوابم برده بود ومامان اینا ازمون عکس گرفته بودن وبایه خودکار مشکی گوشه ی عکس نوشته بود
یادش بخیر10 سالم بود عسل 6سالش بود روز خوبی بود عروسی یکی از فامیلا بود همه درگیر خودشون بودن عسلم خسته بود خوابش میومد منم خسته بودم دیدم عسل به یه دیواری تکیه داده وچشاشو بسته وهی سرشو چپ وراست پیشش وتکیه گاهش شدم میخوام تا اخر عمرم تکیه گاهش پشم تنها ارزوم همینه
امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 24 آبان 1394 - 18:42

لایک شده از این مطلب : 9 کاربر Javad | beauty | fatima77 | sara1111 | raha94 | tmf1379 | zahra_mir | 0parisa0 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

دوستای عزیزم شایدادامه رمانو با کمی تاخیر بزارم اخه فایلی که رمانو تواون سیو کرده بودم پریده الانم نمیدونم باید چیکار کنم ولی امیدوارم بعدم گذاشتم شما همراهیم کنین
مرسی دوستای خوبم
امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 01 آذر 1394 - 20:50

لایک شده از این مطلب : 7 کاربر beauty | Javad | sara1111 | fatima77 | raha94 | tmf1379 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : [Custom_Field_Content]
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

چ بد من که هیچ وقت رمان نمیخونم اینو برای اولین بار خوندم خیییییییییییییییییلییییییییم قشنگ بود ممنونممممممممممممم ازت
ما که پایه ایم برا همراهی
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
یکشنبه 01 آذر 1394 - 20:59

لایک شده از این مطلب : 6 کاربر Javad | sara1111 | fatima77 | tmf1379 | mehra | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ تولد : [Custom_Field_Content]
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
در رابطه با : ღ [Custom_Field_Content] ღ
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلام دوستای خوبم مرسی ازهمراهیتون مشکل حل شدم قسمت جدید روبراتون میزارم
امضای کاربر رویای خیس
چهارشنبه 04 آذر 1394 - 15:29

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر beauty | fatima77 | sara1111 | tmf1379 |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 565
تاریخ تولد : [Custom_Field_Content]
تاریخ عضویت : 11 /4 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 17
لایک ها : 179
لایک شده : 1048
در رابطه با : ღ [Custom_Field_Content] ღ
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

که یهو صدای اراد رو شنیدم که با مادرش صحبت میکرد
-سلام مامان من اومدم
-سلام پسرم خوش اومدی خوبی
-ممنون شما چطورین مریم بانو
-وقتی یه پسر مثل تو داشته باشم که حالمو بپرسه خوب خوبم
-خوشحالم من کمی خستم میرم تواتاقم
سریع از تو کیفم اینمو در اوردم ونگاهی به خودم انداختم خوبه عالیم اینه رو داخل کیف گذاشتم وروبه روی در ایستادم اراد در رو باز کرد
واومد داخل تا منو دید چشاشو گرد کرد
-تواینجا چیکار میکنی؟توکلا توشوکه کردن من استعداد فراوون داریا
-بله دیگه من اینم
بعد ادامه دادم
چقدر اتاقت قشنگه مخصوصا این قسمتش
قسمتی که عکس خودمون بود اشاره کردم لبخندی زد
-خاطره ها مهم ترین چیزان نمیشه که پاکشون کرد
برای اینکه جو رو عوض کنم کارنامه رو در اوردم وجلوش گرفتم میگیره ونگاهی میندازه
-افرین این عالیه
-میدونم حالام باید جایزه بدی بهم
-برای چی من بدم برو از بابات بگیر دیگه
-نوچ فقط تو
-خعلی خوب حالا چی میخوای؟
-میخوام جدید ترین اهنگی رو که خوندی رو برام بخونی زنده!
-کمی سخته ولی چون تویی قبول برات اجرا میکنم اما میدونی که اجرای زنده یه پول بلیطی ام میخواد
-عه قرار بود جایزه باشه
-مگه مفت به کسی جایزه میدن تو ام باید یه چیزی بدی
تودلم گفتم این از این بچه پرو هاس بهش رو بدی استرم میخواد که یهو جیرینگ‍!جرقه!یاد گلا افتادم گلا رو که تو کیف گذاشته بودم تا
زنعمو نبینه وبهش ندم رو از کیفم در اوردم
-اینم هزینه اجرات
گلا رو گرفت وبو کرد
-ای زرنگ باشه دیگه ایندفعه رو پیچوندی یادت باشه دفعه بعدی هم در کاره الانم چون گلا خیلی خوشگل وخوشبو بودبی خی میشم
-حالا کجاست این گیتار گرام
-توهمین اتاق گرام
-پس شروع کن
گیتارشو برداشت وشروع کرد همزمان باهاش میخوند
به زبون ساده ای دوست دارم بس که فوق العاده ای دوست دارم
من همه جوره به فکر حالتم بخدا هرجا بری دنبالتم با تو حال وروز
قلبم عالیه باتو اخبار دلم جنجالیه دوست دارم اینو بدونن همه که نمیخوام
بی تو باشم این همونه که خودم دوستش دارم اخه عشق اول واخرمه
این همه قرار وانتظار بیا دستاتو بزار تو دستم خودمو برات به اب واتیش
میزنم تا بفهمی اونکه میخوادت منم دور هرکیو جزتو خط میکشم تویی عشقم
تا اخرش...دوست دارم
چشماش بسته بود میخوند چه صدای قشنگی چقدر نرم وقتی اهنگش تموم شد دست زدم براش
-عالیه خیلی با احساس میخونیا
-خوبه که خوشت اومد
-شاهکار بود مطمئنم تو اگه کارتو ادامه بدی یه روزی مشهورترین تو کل کشورمیشی
میخنده
-راستی حالا که مدرسه تموم شده برنامت برای تابستون چیه؟
-میدونی جدیدا تو این فکرم که برم تئاتر
-تئاتر؟
-اوهوم میدونی اراد من عاشق شهرتم دوست درام هرجا میرم همه بیان ازم امضا بگیرن بخوان باهام عکس بندازن
-من مطمنم توبه ارزوت میرسی
-ممنون بهتره دیگه برم دیر شد
-میرسونمت
-نه تو کلی درس داری موقع امتحاناته مزاحمت نمیشم
-اینو بدون که توهیچ وقت مزاحم من نیستی
-خداحافظ
خدانگهدار.
ازخونه خارج شدم وشماره بابا رو گرفتم
-سلام بابا دارم میرم ثبت نام کلاس برام پول بریز لطفا ممنون وبعد قطع میکنم
اصلا دوست نداشتم بابابا صحبت کنم به سمت همون موسسه ای که رها ادرسشو داده بود رفتم توی
راه تمام فکرم زندگیم بودایندم بود
اینکه چی میشه چطور رقم میخوره وارد موسسه شدم واسممو دادم وهزینه رو پرداخت کردم ومنتظر
شدم تا روز کلاس برسه...
امضای کاربر رویای خیس
چهارشنبه 04 آذر 1394 - 15:29

لایک شده از این مطلب : 9 کاربر beauty | sara1111 | fatima77 | raha94 | Javad | tmf1379 | zahra_mir | 0parisa0 | romaneh |
نویسنده رمان تمنای شیدایی به قلم هانیه حسینی
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 4120
تاریخ تولد : [Custom_Field_Content]
تاریخ عضویت : 9 /7 /1394
محل زندگی : تهران
سن : 14
لایک ها : 2482
لایک شده : 6394
در رابطه با : ღ [Custom_Field_Content] ღ
مدرک تحصیلی : [Custom_Field_Content]
تیم مورد علاقه : [Custom_Field_Content]
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

هوراااااااااااااااااااا میسی اجی گلمممممممممم
امضای کاربر رویای خیس

... عِشـــــقــ بَر عاشِـــقـــ دَهَـــد دَســتـــور را ...

عَـقل،کِی فَــهـمَـد چِـــنینــــــ مَــــــنظور را ....؟!؟!؟!؟
چهارشنبه 04 آذر 1394 - 15:42

لایک شده از این مطلب : 5 کاربر negarsafary | nilofar | fatima77 | mehra | romaneh |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ