تبلیغات در اینترنتclose
♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه رویای خیس
موضوعات مهم در یک نگاه
جدیدترین مطالب سایت
قوانین کلی انجمن
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥

2143 بازدید

آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن



روال کار تاپیک

در این تاپیک کسایی که انتخاب میشن خاطراتشونو اینجا میذارن

قوانین تاپیک

1 - توجه داشته باشید كه هر كسی انتخاب میشه طی یک زمان مشخص خاطراتشو بذاره

2 - نظرات و انتقاد هم اکیداً ممنوع است.

3 - فقط دوستان دکمه لایک رو بزنن برای نظم بیشتر.

4 - خاطرات شیرین تلخ عشقی شکست عشقی و... باشه.

5-پست شما مطابق با قوانین کلی سایت و فروم رویای خیس باشد.
تاپیک های مرتبط
موضوع
[Post_Title]
امضای کاربر رویای خیس
چهارشنبه 11 تیر 1393 - 15:23

لایک شده از این مطلب : 13 کاربر Javad | sina | fatemeh | elahe | sogand | FarZaneH | zahra | alonegirl | elena | nazdare_kija | delaramjon507 | man | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نفر اول :

مدیر سایت رویای خیس

Javad

11 تیر - 13 تیر
امضای کاربر رویای خیس
چهارشنبه 11 تیر 1393 - 15:26

لایک شده از این مطلب : 3 کاربر elahe | Javad | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 9075
تاریخ تولد : 1374/8/28
تاریخ عضویت : 25 /4 /1392
محل زندگی : قزوین
سن : 20
لایک ها : 9978
لایک شده : 8158
در رابطه با : ღ B.U.T ღ
مدرک تحصیلی : دانشجوی عمران
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : AB مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

خب سلام به همگی ، بالاخره قرعه ی کار به نام من دیووانه زدن...من خاطره ی خوبی از تعریف کردن و داستان گفتن ندارم و قول دادم دیگه ازشون چیزی نگم ، پس منم سعی میکنم زیاد تو گذشته نرم و عذر میخوام اگه مجبورم حرفام رو گنگ بزنم...خب خیلی هاتون دیگه با اخلاقیات و رفتارای من تو این مدت آشنایی دارید،پسری ام که یه جوری خاصم،نمیخوام به خودم مغرور شم و از خودم تعریف کنم،فقط دارم خودمو میشناسونم..خیلی دوس داشتم زندگی بهم فرصت بیشتری میداد تا به فکر خودم باشم،اما نشد...تازه داشتم میرفتم دوم دبیرستان...واقعا هم اون موقع اعتراف میکنم هیچی نمیفهمیدم،اما حال و هوام خیلی خوب بود،از بیخیالی و بدون دغدغه بودن حال میکردم واسه خودم...آدمی ام که خیلی مهربون میشم،حتی نسبت به غریبه ها...کسایی که حتی چند دقیقه اس که باهاشون آشنا شدم..اونقدری مهربون و احساسی میشم که طرف میتونه سو استفاده کنه ، ولی دلش میسوزه...راستش همه عالمو و آدم دلشون به حال من میسوزه الا خودم...بخاطر همین مهربونی هام دنبال کسی میگشتم که واسش سنگ تموم بزارم،تا با دختری آشنا شدم،اونم توی همچین فضایی..که واقعا یه حس دیگه ای به زندگیم داد..یعنی دقیقا همون دختری که هر کسی تو رویاهای خودش واسه خودش تصور میکنه..من پیداش کردم...از اون لحظه تا الان هنوز هم پای هدفم موندم..اینکه واسش سنگ تموم بذارم...البته در حد توان خودم سعی میکنم بهترین باشم...قرار نبود من عاشق بشم..طبق تصورات بچگونه ای که داشتم اصن عشق و این چیرا رو نمیفهمیدم...سه سالی از با هم بودنمون میگذره...از اولش یه حسی دیگه بهش داشتم..به تموم دخترایی که آشنا میشم آجی خطابشون میکنم،اما نمیدونم چرا به اون دلم نمیومد به زبون بیارم...تقریبا یکسالی میگذشت و من هنوز صداش هم نشنیده بودم...حتی قبل از اینکه ببینم عاشقش شدم..آخه ظاهر اونقدری واسم ارزش نداره...ولی خب مهمه..آدمی ام که اینو به اثبات رسوندم،نه مثل بقیه که میگن خوشگلی واسمون مهم نیست و بعد که دقت میکنی میبینی چقدر واسشون مهمه...خلاصه الان یه سالی بیشتر میشه که واقعا عاشقش شدم و از ته دلم دوسش دارم...این سه سال خیلی رو عاشقیم متعهد بودم،با خیلی ها آشنا شدم و ولی اصن بهشون توجه نکردم...آخه رمز عاشق موندن اینه که چشمات رو ، به همه جز اون ببندی...من هم این کارو کردم...چون فقط اونو دیدم باعث شد بیشتر و بیشتر عاشقش بشم...داستان های خیلی زیادی داشتیم تو این سه سال...اون اوایل عاشقی که نمیدونستم عشق چیه،میرفتم دنبالش...بفهمم چیه..باید چیکار کرد...یه چند نفری عاشق پیدا کردم...خیلی دوس داشتم..چون فقط خوشی هاشون رو میدیدم..اما عشق سختی هایی داشت..واقعا بعضی وقتا کم می آوردم..با توجه به دوری و فاصله مون واقعا دیگه پوستم کلفت شده بود...مسلما نمیتونید درک کنید...الان دارم از شدت دوست داشتن خفه میشم...! یه خواهر دارم چهارسال ازم بزرگتره و الان ازدواج کرده...خیلی بچه بودم..سختی هایی که واسه مواظبتش داشتم حد نداشت...آدم دعوایی نیستم،نه جثه ی ورزشکاری دارم نه حوصله دعوا دارم...اما اعصاب ندارم! شاید سه چهار تا بخورم...اما یدونه میزنم! همین تا اومدیم بزرگ شیم که ازدواج کرد..خلاصه بازم تنها موندم...خیلی دلم میخواست یه آجی داشتم کوشولو..مثل این الهه دیوونه...با پیر هم خدایش سخته سازگار بشی..ولی مشکلی نداریم..رفتیم سراغ رفیق..خب پیدا نکردم...دوست زیاد هستند..7 ساله..8 ساله..ولی خب نمیفهمیم همو...من تو یه دنیای دیگه ام...من ملاک های زیادی توی رفیق داریم،یکیش اینه که از خوشحالی و موفقیت من خوشحال بشند و از ناراحتیم ناراحت...اما دیدم اینجوری نیست...از خوشحالیم ناراحتن..شاید بگن ظاهر اینجوریه و باطن خوشحالیم ، اما چرت میگن...آدم باید ظاهر نشون بده...تو با ظاهرت دل میشکنی...خلاصه دیدم نمیشه...زیاد امید نداشتم بهشون..ولی خب دوستای پاک و خوبی بودن...بخاطر همین چون من با دنیای مجازی کار دارم ، اومدم اینجا...یه جایی درست کردم تا امثال مثل خودم بیان و کنار هم باشیم...و الان هم وضعیت رو میبنید....من تا اینجای کار باختم....بجز داشتن رویا برد دیگه ای نداشتم...دارم بجز داشتن پدرومادر و بقیه نعمت ها میحرفم...اون چیزایی که خودم بدستشون آوردم رو میگم...از تموم کارای دنیا فقط عاشقی رو خوب یاد گرفتم...آدمی هستم که از خودم کم حرف میزنم..ناراحتی هامو نمیگم..میپیچونم..بعضی وقتا میرسم به یکی که اونم ناراحته و منم ناراحتم..اون از من لیلی میخواد و منم از اون...ولی یه جوری میحرفم که خوشحال میشه و میره...یادش میره منم ناراحت بودم...خودم دلم میخواد..چند ساله هیچی نگفتم...خیلی ها دوس دارن از ناراحتی درت بیارن و خوشحالت کنند...اما خب بلد نیستند...بخاطر همین مزاحمشون نمیشم...آدمی هستم که بودنم به کسی شر نمیرسونه...بخاطر همین همه باهام خوبن و دوس دارن دوست شند...من و خونواده ام اینجوری هستیم که هیچوقت دوس نداریم منت بکشیم...تو هیچ بخشی از زندگی...مثلا من بگم فلانی کتابتو بده من بخونم...خودم میرم اون کتاب رو میخرم و یا قید خوندش رو میزنم ولی دلم نمیخواد منت بکشم...من شاید واسه بقیه وقت بذارم،پای درد و دلاشون بشینم و ... اما یه توقع کوچیک دارم...اینکه اونا هم بیان و جبران کنند...خیلی بدم میاد از کسایی که واسه کاری میان و کارشون که انجام میشه میرن...نمیدونم چرا یه چند ماهیه یه جوری شدم...خیلی دارم تو خودم غرق میشم..ممکنه حرفی زده باشم که اطرافیانم ناراحت شده باشند...معذرت میخوام
میخوام یکم از خاطرات عاشقانه ام بگم:
اولین قرار زنگیدن بود (کاش دیدار بود...) ! واسه تبریک عید 90...خونه خالم...توی شلوغی خطوط تلفن و شلوغی روبوسی و عیدی دادن و تبریک گفتن و ...از استرس داشتم میمردم! اولین دختری غریبه ای بود که باهاش میحرفیدم...خلاصه با نیم ساعت تاخییر زنگ خورد! یه چند تا جمله تبریک و احوالپرسی حفظ کرده بودم که همین گفت الو سلام شروع کردم به گفتن...پست زمینه هم داشت آهنگ حنا از اندی پخش میشد...که چرا من داشتم حنا رو گوش میکردم خودش یه مشکلاتی به همراه داشت :)) اونم زیاد حرفی نتونست بزنه...چون من فرصت نمیدادم و در تعجب بودیم...تموم جاهای شهرمون خاطره صحبت کردم باهاش دارم...کم کم هزینه های باهم بودنمون بالا کشید...چقدر قطعی تلفن خونه بدلیل بدهی داشتیم...یه بار مامانم داشت میرفت پرینت بگیره که شانس آوردم...یه باری با گوشی بابام اس میدادم بعد که تموم شد گذاشتم سرجاش...یادم رفتم آخرین ارسال شده ها رو پاک کنم..یدونه اس بود توش یگانه رو صدا زده بودم...مامانم رفت خوند و منو صدا زد...منم که دیگه داشتم میمردم رفتم بدو بدو گوشیو گرفتم و دیدم کار تمومه...ولی یه چیز دیگه به ذهنم رسید..! هیچی دیگه این یگانه رو ربط دادم به کنسرت محسن یگانه و خلاصه به خیر گذشت..:)) یه داستان دیگه هم دارم که خودش هنوز نمیدونه ، یه بار دوستم گفت بیا امتحانش کنیم...عین دو تا دیوونه...خلاصه هم من داشتم به رویا اس میدادم ، هم همزمان به دوستم گفتم اونم اس بده...دوستم تو شلوغی اس دادن ها یادش رفت شماره چی بود...منم رفتم شماره رو به دوستم اس کنم،حواسم نبود شماره رو به خود رویا فرستادم آخرش هم نوشتم حواست باشه سوتی ندیااا...خلاصه گند زدیم ف امتحان کردن به ما نیومده بود:) ولی من هیچ شکی به رویا ندارم و نداشتم فقط میخواستم به دوستم ثابت شه...حالا امیدوارم بعدها رویا اینارو نخونه...من اوایل واقعا روم نمیشد باهاش بحرفم..حتی بعضی وقتا میخواستم حرفی رو بزنم توی دفتری مینوشتم و وقتی زنگ میزدم از رو دفتر میخوندم...حالا که تعریف میکنیم خیلی میخندیم...هنوز هم دفتر رو دارم و خیلی باحال هست...
حالا خاطراتی هست که الان یادم نمیاد نمیدونم چرا...نزدیک اذان صبح هست و باید برم سحری...ببخشید که زیاد حرفیدم..اگه حرفی بود سعی میکنم تو کامنت های بعدی بگم:)
در ضمن...یادتون نره نباید نظر و کامنت راجب نوشته ها بذارید;)
امضای کاربر رویای خیس

پـــیـــش بـــه ســـوی روزای بــهــتــر ! :)

برای ورود به چت روم انجمن کلیک کنید

در هنگام کامنت گذاشتن فقط یکبار دکمه ی ارسال را بزنید
پنجشنبه 12 تیر 1393 - 03:01

لایک شده از این مطلب : 20 کاربر elahe | leila | m-raha | shaparak | marjan | fatemeh | asal | FarZaneH | sina | zahra | alonegirl | elena | stare | nazdare_kija | yasin | delaramjon507 | bita76 | panyz | beauty | tania |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نفردوم :

پلیس انجمن

sina

13تیر - 15تیر
امضای کاربر رویای خیس
جمعه 13 تیر 1393 - 10:50

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر Javad | elahe | elena | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 1362
تاریخ تولد : 1373/8/4
تاریخ عضویت : 21 /11 /1392
محل زندگی : ابهر
سن : 21
لایک ها : 2131
لایک شده : 1958
مدرک تحصیلی : دیپلم ریاضی
تیم مورد علاقه : رئال مادرید
گروه خونی : AB مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلام به همگی..انتظار نداشتم نفر دوم باشم ولی خب...اهل تعریف کردن و حرف زدن نیستم بیشتر دوس دارم گوش بودم ولی الان باید تعریف کنم دگ..نمیدونم از کجا شروع کنم..خاطره من برمیگرده به 3یا4 سال پیش که دخترعمه ام ازدواج کرد..اون زمان من یه پسر کاملا احساسی بودم که با دختر عمه ام یه رابطه خیلی خوب داشتم..از اونجایی ام که من خواهری ندارم اون مثل خواهرم بود حتی نزدیکتر از یه خواهر معمولی بود برام..خونشونم نزدیک خونه ما بود و تقریبا هر روز میدیدیم همو..از من 4سال بزرگتره و اون موقع تو درسا بهم کمک میکرد..خیلی به هم وابسته بودیم و منم خیلی هواشو داشتم..نمیتونستم ببینم یکی چپ نگاش میکنه سریع شر راه مینداختم!! خلاصه گذشت تا بلخره اومدن خواستگاریش..قبلش هروقت میخواستم به خودم بقبولونم ک یه روز میره عصابم خورد میشد..وقتی این خبرو شنیدم خیلی ناراحت شدم ولی خب چه میشد کرد..از شانس بد منم این اتفاقات دقیقا زمانی رخ داد که من باید خودمو برای کنکور آماده میکردم..خیلی درسم افت کرد افسرده شدم ولی اون دگ رفته بود..حتی از شهرمونم رفتن..خیلی تجربه بدی بود تو زندگیم ولی شاید تقصیر خودم بود...
خدا هوامو داشت چون چندهفته نگذشته بود از ازدواج دخترعمه ام که با عشقم آشنا شدم..الان 2ساله شده تموم زندگیم..به امید روزای بهتر با کمک خدا..ببخشید اگ طولانی شد اگه یه جاهایی براتون مبهم بود بازم ببخشید...
امضای کاربر رویای خیس
شنبه 14 تیر 1393 - 15:53

لایک شده از این مطلب : 18 کاربر Javad | shaparak | FarZaneH | m-raha | elahe | asal | fatemeh | baran_m13568 | marjan | zahra | alonegirl | elena | reza020202 | nazdare_kija | yasin | bita76 | beauty | tania |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نفرسوم :

کاربرنیمه حرفه ای

liela

14تیر - 16تیر
امضای کاربر رویای خیس
شنبه 14 تیر 1393 - 16:41

لایک شده از این مطلب : 5 کاربر elahe | Javad | FarZaneH | elena | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 1434
تاریخ تولد : 5شهریور
تاریخ عضویت : 2 /12 /1392
محل زندگی : شهر ِ ☁ بـــــــاران ☁
سن : 19
لایک ها : 1097
لایک شده : 2024
در رابطه با : ღ God ღ
مدرک تحصیلی :
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلام به همه
خب من تصمیم گرفتم یکم از خصوصیاتم بگم همراه با بعضی

از خاطرات بچگی

داستان عشقی مشقی نمیگم چون اصلا ارزش تایپ کردنم نداره

اونجوریم نگا نکن همشو باید تا ته بخونیاااا ده دقیقه ای تمومه:-)

+یکی از خصوصیات من اینه که خیلی حسودم نسبت به

چیزایی که مال منه! چه وسایلای شخصیم و چه آدمایی که

تو زندگیمن ..

یعنی تاحالا دختریو قد خودم حسود ندیدم

من همیشه عاشق مامانم بودم خیلی بهش وابسته م

جوری ک حتی ب لباسای که تو تنشن حسادت میکردم

همیشه وقتی از مدرسه تعطیل میشدم بزرگترین ترسم این بود

که‌نکنه مامانم خونه نباشه.

اگه مامانم نبود زمینو زمانو بهم میدوختم دفترچه تلفنو

برمیداشتم خونه تک تک فامیلا زنگ میزدم که ببینم کجاس

باگریه ..جوری که همه نگران میشدن..

واسه همین مامانم همیشه برام تو ی دغتر مینوشت که مثلا من

رفتم خرید زودمیام گریه نکن..هنوزم بعضی از یاد داشتهاش

رودارم:-) حالا فک کنین همچین بچه ای بخواد یه خواهر

داشته باشه! هیچوقت منو خواهرم آبمون تو یه جوب نرفت

حالا از بلاهایی که سر خواهرم آوردم از سر حسادت نمیگم

فقط اینو بگم که یبار با قاشق بهش مولتی ویتامین دادم

میدونین که مولتی ویتامین چربه و باید باقطره چکان به بچه

بدی..برای همین تو گلوش گیر کرده بود و خفه شده بود..

+تنبل هم هستم خیلی..من چهارم ابتدایی که بودم فاصله مدرسه

وخونمون یه خیابون بود،...همیشه خدا من دیر میرسیدم

یعنی هرروزا..من یرب دیر میرسیدم درحال درس دادن معلم

جوری که معلم براش عادی شده بود منو که میدید فقط میگفت

خروس خان بخیر ..

مامانم همیشه باهام میومد مدرسه بعد یواشکی پشت در کلاس

وامیستاد که ببینه دعوام میکنه یانه..من قبلش بهش کلی

سفارش میکردم که پشت در نمون ..دوس نداشتم بدونه که

دعوام میکنه..

+شلخته هم هستم تا دلتون بخواد:-)

الان اتاقمو ببینین سکته میکنین..وقتی یه مهمون میخواد

بیاد همه وسایلامو زرتی جمع میکنم میذارم زیر تخت!

+ من اخلاقم اصلا اونجوری نیس که فک میکنین

میدونین ک تو دنیای مجازی یکم حرف زدنا عوض میشه

انقد که بهم گفتین حساسیو عصبیو اینا...

اصلا نیستم..یعنی تو دلم پر دردودله ها

ولی دوستامو که میبینم اصن یادم میره..میگم میخندم...

بعد که میام تو دنیای مجازیو تنها میشم یادم میاد مشکلاتمو

واسه همین اینجا یکم عصبیو حساس ب نظر میرسم

ولی خداییش دوستام بهم میگن دلقک...

یکی از دوستام که هروقت یکم دیر میکنم ز میزنه میگه

زود بیا یکم بخندیم دیگه ...میگم مگه من دلقکتونم ؟

میگه تازه فهمیدی! همیشه میگه خدا تورو از ما نگیره :-)

واسه همین اگه یکم حالم گرفته باشه

همه سریع میفهمن میگن چرا ناراحتی ؟

چون بیشتر اوقات حالم کنار دوستای واقعیم خوبه:-)

اگه یادتون باشه من اوایلش سعی کردم یجور باشم

اونجوری که بادوستای واقعیم هستم باهاتون حرف بزنم چون

من با دوستای واقعیم خیلی راحت شوخی میکنمو جنبمون

بالاست اصن از هم ناراحت نمیشیم..خواستم دوستای

مجازی هم واسم مثل واقعیا باشن

ولی خب همونطور که جواد گفت اینجا لحن حرف زدن مشخص

نیست که شوخیه یا جدیه..و طبق جریاناتی که پیش اومد

سعی کردم دیگه فقط ناراحتیامو بیارم اینجا:-)

+ یکی از اخلاقای خوبم اینه که راز دارم..

یه حرفیو بهم بگی به کسی نگو صد سال تو دلم نگه میدارم

شده حتی طرف همه چیزشو واسم تعریف کرده و بعد

بینمون بهم خورده رفته همه جا زیر آبمو زده:-)

ولی من یکی از اون داستاناشو ب کسی نگفتم :-)

حالا بعد تو یکی از خاطرات بچگیم اینومیفهمین

+ هیچوقت دوس ندارم از تجربیات دیگران استفاده کنم

دوس دارم خودم ریسک کنم ..مثلا این ترم واحد زیاد برداشتم

همه گفتن برندار..آخرش ۶واحد افتادم :-)

معدلم کمتراز۱۲بشه مشروطم عین خیالمم نیس:-)

+ خیلی دیر جوشم خیییییییلی دیر صمیمی میشم

حتی دوستای دانشگام بعد چن ماه تازه از زندگی خصوصیم

خبر دار شدن.:-) فقط اسمو سنمو میدونستن:-)

مامانم خیلی رو این اخلاقم کار کرد ولی هیچوقت موفق نشد!

واس همین هرکی تو نگاه اول منو میبینه فک میکنه تودارم

موزیم و....ولی بعد ک صمیمی میشیم نظرش کاملا عوض میش

اگه صمیمی شم دیگه تمومه :-) هیچی بین منو اون طرف

نمیمونه:-) مثل الان که من دارم باهاتون انقد راحت حرف

میزنم..یعنی اینکه واقعا دوستم هستین و باهاتون صمیمی

شدم ..اگه گنگ حرف نمیزنمو فقط ۳٫۴خط از خودم نمیگم

بخاطر همینه...

+ اصلا اهل شعار دادن نیستم...نمیگم دوس ندارم کسی

از دستم ناراحت باشه.

نه،،،تمام تلاشمو میکنم که تو رابطمون سنگ تموم بذارمو

ناراحت نشی..ولی اگه شدی هم واسم مهم نیست

خودمو به آبو آتیش نمیزنم که باهام آشتی کنی....که از

دستم دلخور نباشی...هیچوقت تو آشتی کردن پیش قدم

نمیشم...پس اگه از دستم دلخوریو منم میدونم ک کاری نکردم!

خودت بیا آشتی کن...

ازم ناراحت شو...حتی ازت نمیپرسم چرا ؟؟؟

غرورم نمیذاره بپرسم..تاندونم واقعا رفتارم بد بوده

بدحرف زدم معذرت خواهی نمیکنم...دست خودم نیس

آدمی نیستم که تاناراحت شدی

الکی دم ب دیقه بگم ببخشید معذرت میخوام!

اما اگه بدونم که واقعا من مقصر بودم...بدحرف زدم چرا

چنبارم میگم ببخشید...مثلا اون روز از حنا معذرت خواستم

چون میدونستم واقعا لحنم بد بوده و ناراحت شده:'(

بفهمم کسی الکی ازم ناراحت شده اگ حرفی نزنه منم چیزی

نمیگم ک تا قیامت باهم قهرباشیم! اگرم دعوا راه بندازه ب

هرنحوی شده از حقم دفاع میکنم!

+ قید آدمی رو که دمدی مزاج باشه یبار بام خوب باشه یبارالکی

باهام قهر کنه میزنم! یجوری فراموشش میکنم ک انگار از

اولم نبوده..واسه همین همه ی دوستام نفسمن:-)

چون خوب بودن که دوستم شدن ... احساس کنم اخلاقم به

یکی نمیخوره اصلا باش صمیمی نمیشم ک بعد مجبور شم

تحملش کنم! کلا رابطم باهاش محدوده

کلا بیشتر آدما همین اشتباهو میکنن...بعد همش باهم دعواشون
میشه ..

+ زود از آدما زده نمیشم ب همون دوسه تا دوستی که تو زندگیم
دارم قانعم کلا دوس ندارم هرسری آدمای جدید

وارد زندگیم شن..شاید بخاطر همینم دیر جوشم..

+ دروغ نمیگم هیچوقت..اگه تو نظر سنجیا دقت کنین همیشه

حرف دلمو میزنم..میخواد خوب باشه میخواد بد..

همیشه از بچگی مامانم جوری تربیتم کرده که دروغ نگمو

همونجوری بزرگ شدم..همیشه میگفت ببین اگ این کارو کردی

بگو کاریت ندارم منم میگفتم آره ..

البته بماند ک بعدش منو میزد ولی من دیگه اون عادت برام

مونده..

+ خدارو شکر هیچوقت خودمو با کسی مقایسه نمیکنم ک

بخوام حسادت کنم و بدمم میاد منو باکسی مقایسه کنن!

ا‌ون حسادت ک گفتم واسه چیزایی بود ک مربوط ب من میشد

و از سر دوس داشتنه حالا فک نکنین حسودما

هرکس جایگاه خودشو داره ..حرصم در میاد وقتی میگی

فلانی ی سر و گردن از تو بالتتره!

چون مطمعنم من ی چیزایی دارم ک اون نداره و برعکس:-)

+ جواد گفت سعی میکنم همه رو آروم کنم ولی من نه اصلا بلد

نیستم! خیلی دوس دارم کسیو آروم کنم ولی بلد نیستم چی

بگم که آروم شه ..در اکثر مواقع باهاش هم دردی میکنم که

حالش بدتر میشه! باهات گریه میکنمو حرفاتو گوش میدم

ولی نمیتونم آرومت کنم.

+ بعضی وقتا ک عصبیم سعی نمیکنم ک خودمو آروم کنم بعد

بیام با یکی حرف بزنم

برعکس دوس دارم بیام یکی بخوره ب پستم باش دعوا بگیرم تا

خالی شم الکی میتوپم ب طرف::-)

میدونم بده ها ولی کاریش نمیشه کرد..

اگ بعضی وقتا بد میشم یا ی کارایی

میکنم ک خیلی بچگونس واقعا بعدش پشیمون میشم

سر اینجور چیزای کوچولو بامن بد نشید و قهر نکنید:-)

درسته من بدم ولی ذاتم بد نیست! دنیا خیلی کوچیکه

وکسی نمیدونه چقد زندس...ارزش اینو نداره ک تو این زمان

کوتاه باهم بد باشیم...

خیلی چیزای دیگه هس ولی زیاد حرف نمیزنم ک اذیت شید

همینقد بسته ... آجیا و داداشای گلم خدافظ....
امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 15 تیر 1393 - 03:36

لایک شده از این مطلب : 22 کاربر asal | elahe | sogand | m-raha | shaparak | Javad | abolfazl | marjan | sina | fatemeh | zahra | lovely | alonegirl | FarZaneH | elena | nazdare_kija | yasin | delaramjon507 | bita76 | badban | beauty | tania |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نفرچهارم :

Marjan

15تیر - 17تیر
امضای کاربر رویای خیس
یکشنبه 15 تیر 1393 - 12:24

لایک شده از این مطلب : 4 کاربر Javad | elahe | elena | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 492
تاریخ تولد : 75.7.11
تاریخ عضویت : 13 /11 /1392
محل زندگی : کرمانشاه
سن : 18
لایک ها : 878
لایک شده : 365
مدرک تحصیلی : 3taj
تیم مورد علاقه : بارسا
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلااااااام خدمت همه ی دوستای گلم...امیدوارم حالتون خوب باشه...خب راستش شاید باورتون نشه از ظهر ک فهمیدم نفر بعدی منم تا الان داشتم فکر میکردم که چی بنویسم...راستش خیلی سخته چیزی و تعریف کنی که ارزش خوندن داشته باشه اگه اجازه بدید منم مثل لیلا جون یه مختصر از خودم و خصوصیاتم براتون بگم:
من همونجور ک شاید بعضیاتون میدونید تک فرزندم ..مادرم مزون سفره عقد و عروسی و حنابندون داره پدرمم شغل ازاد داره ما با مادربزرگم زندگی میکنیم...اکثر اوقات خونه تنهام...این تنهایی گاهی به ضررم بوده گاهی خوبیهای خودشو داشته... چند ساله میشه یعنی تقریبا 3-4 سالی هست منم شاید مثل خیلی از شماها طعم عشق و عاشقی و چشیدم..البته از نوع خیلی عادی و خیلی ابتدایی...خیییلی اشتباها داشتم ..خیلی تجربه ها دارم....ولی درکل از الان خودم ناشکر نیستم...بگذریم..ادم شوخی هستم...یه جوری که با همه زود خودمونی میشم...خیلی اهل بگو بخند و کل انداختنم..تو دوست و رفیق ( البته به گفته خودشون) منبع انرژی مثبتم..من دوست صمیمی و رفیق فابریکی ندارم با همه دوستم...تو مدرسه کسی نیست که بگم اره مثلا ما بدون هم جایی نمیریم و پیش هم میشینیم و ..نه من با همه یه جورم...خیلی زبون دارم..میگن 2 متر ولی دروغه 7 سانتی متره ..نمیذارم حقم پایمال شه همیشه دفاع میکنم مخصوصا تو مدرسه که اصن من خیلی شرم..با همه دعوام میشه....ولی خب به شدتم ادم احساسی هستم..حافظه ی فوق العاده ای تو ثبت خاطره های خوب و بد دارم..از جزیی ترین گرفته تا بزرکترین..به سرعت نور اشکم درمیاد...که بعضی وقتا اصلا خوب نیست...به دلیل همون تنها بودنم خیلی زود ب ادما وابسته میشم..دل کندن ازشون برام خیلی سخته..من با اینکه 18 سالمه ولی خیلیا نظرشون این بوده بیشتر از سنم میفهمم..(تعریف نیست نظر دیگران بوده) شاید دلیلش اینه که دوست و رفیق بزرگتر از خودم زیاد دارم....ادمی هستم که با همه خوبم..خیلی خوب ولی خدانکنه از یکی یه برخوردی ببینم یا حرفی بشنوم..دیگه نمیتونم مثل قبل باهاش رفتار کنم..نکه باهاش حرف نزنم نه اصلا..فقط طرز فکرم دربارش عوض میشه...در مورد عشق و عاشقی ام دوست ندارم حرفی بزنم چون الان حسی راجبش ندارم ولی منم احساس دلتنگی.جدایی.برخورد سرد.شکستن غرور.با هم خندیدن.با هم خوب بودن....همه جورشو دیدم و تجربه کردم چه مجازی چه واقعی...ولی خب.....اجازه بدید بیشتر از این چیزی نگم چون ارزش نداره
راستش خاطره زیاد دارم از دوران بچگی...مهد کودک...ابتدایی.راهنمایی.دبیرستان.خونوادگی....خاطره زیاده ولی دوست دارم یکی دوتاشو براتون تعریف کنم...ببخشید اگه معرفی خودم زیاد شد..این یه توضیح مختصری از خصوصیات مرجان بود..ایشالله رفتم صندلی قشنگ خودمو خالی میکنم
خاطره ی اول: از زبون مامانم شنیدم...
من 5 سالم بوده میریم خونه عموی بابام عیددیدنی..اون موقع من خیلی شیکمو بودم( دقیقا مثل الان) بعد فصل بهار بوده گلابی داشتن تو خونشون..ما تا اون روز گلابی نخریده بودیم..یعنی تازه اومده بود بازار فعلا بابام واسه خونه نخریده بوده بعد همین که زنموی بابام میره ظرف میوه رو بیاره من ترکی میگم( اها یادم نبود بگم من ترکم) میگم جانم سه ای گلابی..یعنی اخ جوووون گلابی..بعد مامانیما انقد خجالت میکشن که بابام با کتک حتی نمیذاره میوه رو بیاره منو میاره بیرون و برمیگردیم خونمون..هنوزم ک هنوزه مامانم میگه هر وقت یاد اون شب میفتم از خجالت اب میشم حالا فک میکردن که ما به عمرمون گلابی ندیدیم..
خیلی شیطون بودم...این از خاطره ی 5 سالگی
خاطره ی دیگه مربوط به چندسال پیش یعنی راهنمایی بودم که برای بار اول سوار مترو شدم وبا مادربزرگمینا بودیم..مادر مادرم..طفلی خیلی سادس اصن یه چی میگم یه چی میشنوین..اقا ما با هزار دنگ و فنگ رفتیم سوار مترو شدیم..مامانبزرگم تو شلوغی مترو چادرش از سرش کج شده بود روسریش افتاده بودرو مانتوش...بغد همون لحطه دوتا دختر خییییلی باکلاس ارایش کرده و تیریپ خفن اومدن وایسادن جلو ما دست گرفتن به میله هااا بعد ( یادش میفتم خندم میگیره) مامانبزرگم با زبون ترکی برگشت ب دختره گفت: دیگه ترکیشو نمیگم...خجالت نمیکشی...بعد تصور کنید با یه چادر شلخته و با دندون گرفته...دختره اهمیت نداد دوباره مامانبزرگم گفت حیا کن.. دختر من هم سن تو بود رنگ افتاب مهتاب ندیده بود....همش ترکی واااای بچه هاا دختره برگشت ب دوستش کفت وااا دیونس این زنه... من به جرئت میگم از خنده غش کرده بودم..اخه خیلی جالب بود بخداااا کلاس اون دخترا و چادر کثیف مامانبزرگ من با این ترکی حرف زدنش...اخرشم دخترا ایستگاه نواب پیاده شدن ما موندیم و مامانبزرگم تا دختر بعدی ....
کلا ما تو خونوادمون خیلی سوژه زیاد داریم..مامانبزرگم ک خودش یه کمدینه
ولی خب..اینجوری نگام نکنین ک خیلی سرخوشم....خیلی خاطره های بدی ام دارم خیلی از احساسم سواستفاده شده..الان ک بهشون فک میکنم واقعا افسوس میخورم..البته سنی ام نداشتماااا ولی خب دیگه مثل روز اول نسیتم... دوست دارم واقعا زندگیم یه تنوع خاصی توش ایجاد بشه..نمیدونم چجوری..نمیدونم کی..من همه چیو دست خدا سپردم اونه که خیر و صلاح بنده هاشو میدونه...
خاطره ی دیگه.....: اها من سوم راهنمایی بودم یه معلم زبان انگلیسی داشتیم..خیلی ماه بود...خیلی دوسش داشتم از این معلمای پایه و باحال بود...اقا روز تولد این معلم نزدیک بود من چون فامیلیم با شین شروع میشه همیشه کلاس ب میفتادم ولی اکثر دوستام کلاس الف بودن..ما قرار گذاشتیم که واسه معلممون تولد بگیریم..از اونجایی که من همیشه تو مدرسه مسئول تدارکات/لغو امتحانات/سردسته ی سیاه لشکرا/سر دسته ی شلوغا/ اصن بی ابرو...
قرار شد من ساعت دینی ب معلممون بگم خانوم ما میریم برد مدرسه رو تزیین کنیم که بعد بیام کلاس الف جشن تولد ...از معلم اجازه گرفتمو اومدم کلاس الف هنوز معلم زبان نیومده بود ما تو کلاس کامپیوتر داشتیم..اهنگ بهنام صفوی و ( عشق من باش) گذاشتیم و شروع کردیم جیغ و هورا و رقص و ...اوووو بعد معلممون ک اومد با برف شادی و کاغذ رنگی و....کلی خوش گذشت رقص کارد کیک داشتیمو( البته مسخره بازی نه رقص واقعی)معلممون ک خیلی پایس خودش دوربین عکاسی شو اورده بود کلی عکس انداختیم و...خیلی خوش گذشت بعضی از بچه ها هم موبایل اورده بودن.. تقریبا اخرای ساعت بود که معلم دینی اومد در کلاس و زد ما همه ساکت شدیم معلم زبانمون ک در و وا کرد اومد گفت مرجان خانوم کریمی با تو کار داره منو گفتی انگار سگ دنبالم کرده بود..رفتم گفتم سلام ..گفت به به چقد برد قشنگ شده دستت درد نکنههمه زدیم زیر خنده بعدش زنگ خورد...خیلی خوش گذشت
حالا جالب اینجاست بدونین ما وقتی اومدیم دبیرستان و اتخاب رشته کردیمو از هم جدا شیدیم بعضیامون...هفته ی پیش دختر همسایمون اومد جلو در بهم گفت مرجان عکست اومده بیرووون گفتم من؟؟؟؟؟؟!!!! گفت اره ..نشونم داد دیدم بلــــــــــــــه یکی از عکسای اون روز تولد ک بچه هاا با گوش گرفتن یکیشون اون عکسو گذاشته تو فیسبوک و به دست دختر همسایه ما رسیده بود....حالا خوبه ما با مانتو شلوار مقتعه بودیم..خیلی تعجب کردم...منم دقیقا اول نیمکت نشستم....معروف شدیم رفـتـــــــــــــ
اینم از تولد خانوم محمدی دبیر جیگر زبان انگلیسیمون......
تا صبح براتون از اینا بگم تموم نمیشه...اینم یه یادگاری از خاطرات من تو رویای خیس
شرمنده اگه خوب و بد بود ب بزرگی خودتون ببخشید
دوستون دارم
یکشنبه 15 تیر 1393 - 22:54

لایک شده از این مطلب : 18 کاربر shaparak | asal | m-raha | sina | Javad | elahe | fatemeh | leila | zahra | alonegirl | FarZaneH | elena | nazdare_kija | panyz | badban | beauty | tania | 0parisa0 |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3020
تاریخ تولد : 74/12/27
تاریخ عضویت : 26 /5 /1392
سن : 22
لایک ها : 1613
لایک شده : 3425
تیم مورد علاقه : قرمزوعشقه
گروه خونی : B مثبت
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

نفرپنجم :

M-Raha

16تیر - 18تیر
امضای کاربر رویای خیس
دوشنبه 16 تیر 1393 - 11:40

لایک شده از این مطلب : 7 کاربر leila | Javad | elahe | zahra | fatemeh | FarZaneH | beauty |
نویسنده ♥ ▒▓ اتاق خاطرات رویایی ▓▒ ♥
آفلاین


اطــــلاعــات کــاربــر
ارسال ها : 3797
تاریخ عضویت : 15 /9 /1392
محل زندگی : مشهد
سن : 38
لایک ها : 3643
لایک شده : 9177
مـشـاهـده پـروفـایـل مـن

سلااااااااااام به همه
منو که میشناسین مامان رهام من از طریق رها با این سایت اشنا شدم اما انگار من موندگارتر شدم تا رها ،

وخیلی خوشحالم که با شما اشنا شدم حالا میخوام خاطرات اشنایی خودمو با اقامون براتون بگم
من 6سالم بود که یه خونواده اومدن تو محل ما کمکم با مامانم اشنا شدن ورفت وامدا شروع شد .یه پسر داشتن حدودا 14ساله ،یه 3سالی بودن ودیگه از محل ما رفتن .یه 5سالی ازشون بیخبر بودیم تا اینکه یه روز من و خواهر بزرگم اتفاقی پسرشونو دیدیم .احوالپرسی و ازاین حرفا که خونمون نزدیکه وبیاین یه چایی بخورین مارو برد خونشون ،اونموقع من پونزده سالم بود ،من حس کردم نگاهها ودر گوشی صحبت کردنا مشکوکه نگو منو برا پسرشون زیر سر کرده بودن.
دیگه رفتن وامدنا شروع شد من چون راضی نمیشدم خیلی اومدن یه بار صبح میومدن یه بار عصر به خدا دروغ نمیگم،
تا اینکه اخر عقد کردیم .بعد ها اقامون گفتن که از همون بچگی دوس داشته من زنش بشم خخخخخخ
خدا شاهد غلو نمیکنم خاطرمو خیلی میخواد اما من اوایل خیلی راضی نبودم .خیلی بچگی کردم وشوهرمو اذیت کردم اما اون تحمل کرد حالا اگه دوباره بخوام ازدواج کنم بازم همینو انتخاب میکنم الانم خیلی خانوم شدم

حالا یه خاطره از بچگی رها براتون بگم :بچه که حدودآ 4ساله یه دفعه مهمون داشتیم یه خورده اذیت کرد مهمونا که رفتن من کردمش تو حمام که تنبیه شه ومثلا بترسه یه مدتی که گذشت دیدم صدایی مبنی برندامت وپشیمانی نمیاد
درو باز کردم دیدم خانوم 4پایه گذاشته زیرش داره اب بازی میکنه از بچگی سر طق بود خخخخخخخ

خوب فعلا بسه اگه خواستین بازم میتونم براتون تعریف کنم

امضای کاربر رویای خیس

سه شنبه 17 تیر 1393 - 11:12

لایک شده از این مطلب : 22 کاربر lovely | marjan | Javad | fatemeh | asal | elahe | baran | sina | alonegirl | FarZaneH | elena | nazdare_kija | vorojak80 | nafasss | bita76 | panyz | leila | badban | shaparak | beauty | tania | hannanejoon83 |



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق مادی و معنوی برای رویای خیس محفوظ است و هر گونه کپی برداری از آن خلاف قوانین می باشد.

کدنویسی و طراحی : هایپر تمپ